متوکل به ارتش خود دستور داد که هر یک از آنان توبرهی اسب خود را از خاک پر کنند و در مکان معینی بریزند. سپاهیان فرمان وی را اجرا کردند و تل بزرگی مانند کوه عظیمی ظاهر شد که آن را (تل المخالی) تل توبرهها نامیدند. متوکل بر روی تل رفت و امام هادی علیهالسلام را احضار کرد و از ایشان خواست آن حضرت نیز بالا برود. متوکل به حضرت گفت: من شما را به اینجا آوردهام تا لشکر مرا مشاهده کنی (مقصودش این بود که مبادا امام علیهالسلام به فکر قیام علیه او باشد). حضرت فرمود: اکنون میخواهی من نیز لشکرم را به تو نشان دهم. متوکل گفت: آری! حضرت دعا کرد و ناگاه میان زمین و آسمان و مشرق و مغرب، فرشتگان (شاکی السلاح) غرق در سلاح ظاهر گشتند، وقتی که متوکل این جمعیت باعظمت الهی را دید، از ترس بیهوش شد و روی زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، حضرت به او فرمود: ما در امور دنیا با شما مسابقه نمیگذاریم، بلکه مشغول آخرت خود هستیم. پس آنچه که در مورد ما گمان کردی صحیح نیست. [1] .
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 155؛ کشف الغمة، ج 3، ص 260.
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 155؛ کشف الغمة، ج 3، ص 260.
:: ادامه مطلب
علی بن محمد نوفلی میگوید: محمد بن فرج به من گفت: امام هادی علیهالسلام به من نوشت: ای محمد کارهایت را جمع و جور کن و راه احتیاط پیش گیر، من به وضع کارهایم مشغول شدم ولی نمیدانستم چرا چنین به من نوشته تا اینکه از طرف دستگاه حکومت یک نفر به مصر آمد و تمام داراییهای مرا مصادره کرد و مرا دست بسته از مصر بیرون برد! هشت سال در زندان بودم پس از آن در زندان نامهای از حضرت به دستم رسید نوشته بود: ای محمد در قسمت غربی شهر ساکن مشو! نامه را که خواندم، گفتم: من در زندانم و حضرت به من این گونه نوشته است این امر عجیبی است! اندکی بیش نگذشت که آزاد شدم. [1] .
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی، ج 1،ص 500، ح 5؛ ارشاد شیخ مفید، ص 330.
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی، ج 1،ص 500، ح 5؛ ارشاد شیخ مفید، ص 330.
:: ادامه مطلب
یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی علیهالسلام بود و پیوسته به حضور امام شرفیاب میشد و به آن حضرت خدمت میکرد. یکبار در حالی که میلرزید، خدمت امام آمد و عرض کرد: «مولای من، وصیت میکنم با خانوادهام به نیکی رفتار نمایید». امام فرمود: «چه شده است؟»
:: ادامه مطلب
یحیی بن اکثم، از قاضیان عصر مأمون، چند سؤال مشکل را تنظیم کرد و توسط موسای مبرقع، برادر امام هادی علیهالسلام، برای حضرت فرستاد و پاسخ همه را دریافت کرد. توجه شما را به این پرسش و پاسخ مکتوب جلب میکنیم:
:: ادامه مطلب
مرحوم ثقة الاسلام کلینی از خیران اسباطی نقل مینماید که در مدینه منوره خدمت امام علی النقی علیهالسلام شرفیاب شدم، حضرت فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرض کردم: فدایت شوم در حالی که تندرست بود از آنجا آمدم، ده روز پیش نزد او بودم.
فرمود: مردم مدینه میگویند که او مرده! وقتی که فرمود: مردم میگویند مرده، فهمیدم مقصودش از مردم خود حضرت است. سپس فرمود: جعفر متوکل چه کرد؟ گفتم: در بدترین حالات در زندان است. فرمود: حکومت به دست اوست. پس از آن فرمود: ابن زیات چه کرد؟ عرض کردم: فدایت شوم مردم مطیع او میباشند و کار حکومت به دست اوست. فرمود: برای او بدیمن است. کمی سکوت کرد و بعد فرمود: بایستی مقدرات خدا و احکام او اجرا شود. ای خیران واثق مرد و حکومت به دست متوکل افتاد و ابن زیات را کشت. عرض کردم: چه زمان؟ فرمود: شش روز بعد از بیرون آمدن تو. [1] .
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی، ج 1، ص 498.
فرمود: مردم مدینه میگویند که او مرده! وقتی که فرمود: مردم میگویند مرده، فهمیدم مقصودش از مردم خود حضرت است. سپس فرمود: جعفر متوکل چه کرد؟ گفتم: در بدترین حالات در زندان است. فرمود: حکومت به دست اوست. پس از آن فرمود: ابن زیات چه کرد؟ عرض کردم: فدایت شوم مردم مطیع او میباشند و کار حکومت به دست اوست. فرمود: برای او بدیمن است. کمی سکوت کرد و بعد فرمود: بایستی مقدرات خدا و احکام او اجرا شود. ای خیران واثق مرد و حکومت به دست متوکل افتاد و ابن زیات را کشت. عرض کردم: چه زمان؟ فرمود: شش روز بعد از بیرون آمدن تو. [1] .
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی، ج 1، ص 498.
:: ادامه مطلب
در اصفهان مردی شیعی به نام عبد الرحمن میزیست، از او پرسیدند: «چرا این مذهب را برگزیده و به امامت امام هادی علیهالسلام معتقد شدهای؟»
گفت: «به جهت معجزهای که از او دیدم؛ داستان چنین بود که من مردی فقیر و بیچیز بودم؛ ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در یکی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوکل فرستادند تا دادخواهی کنیم. روزی بیرون خانه متوکل ایستاده بودیم که دستور احضار علی بن محمد بن رضا، از سوی متوکل صادر شد. من به یکی از حاضران گفتم: «این مرد کیست که دستور احضارش صادر شد». گفت: «این مرد علوی است و رافضیان او را امام میدانند - و اضافه کرد که - ممکن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد». گفتم: «از جای خود حرکت نمیکنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم». ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوکل میآید، مردم به نشانه احترام در دو طرف مسیر او صف کشیدند و او را تماشا میکردند. چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوکل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم میگذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمیکرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: «خدا دعای تو را پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد کرد». چون این را مشاهده کردم مرا لرزه فرا گرفت و در میان دوستانم افتادم. دوستانم پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است» و چیزی نگفتم. هنگامی که به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا کرد و امروز از اموال، آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم میرسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم، و ده فرزند یافتهام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است. من به امامت آن مردی معتقدم که از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید». [1] .
پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 142 - 141.
گفت: «به جهت معجزهای که از او دیدم؛ داستان چنین بود که من مردی فقیر و بیچیز بودم؛ ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در یکی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوکل فرستادند تا دادخواهی کنیم. روزی بیرون خانه متوکل ایستاده بودیم که دستور احضار علی بن محمد بن رضا، از سوی متوکل صادر شد. من به یکی از حاضران گفتم: «این مرد کیست که دستور احضارش صادر شد». گفت: «این مرد علوی است و رافضیان او را امام میدانند - و اضافه کرد که - ممکن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد». گفتم: «از جای خود حرکت نمیکنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم». ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوکل میآید، مردم به نشانه احترام در دو طرف مسیر او صف کشیدند و او را تماشا میکردند. چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوکل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم میگذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمیکرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: «خدا دعای تو را پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد کرد». چون این را مشاهده کردم مرا لرزه فرا گرفت و در میان دوستانم افتادم. دوستانم پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است» و چیزی نگفتم. هنگامی که به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا کرد و امروز از اموال، آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم میرسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم، و ده فرزند یافتهام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است. من به امامت آن مردی معتقدم که از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید». [1] .
پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 142 - 141.
:: ادامه مطلب
الف: در ایام متوکل زنی ادعا میکرد که من زینب، دختر فاطمه ی زهرا علیهالسلام هستم.
متوکل گفت: از آن زمان تا به حال سالها گذشته و تو جوانی! وی گفت: پیامبر دست بر سر من کشیده است و هر 40 سال جوانی بر من برمیگردد.
متوکل مشایخ ابوطالب و فرزندان عباس را جمع کرد، همه گفتند: او دروغ میگوید و ابن الرضا امام هادی علیه السلام را بیاورید تا ادعای او را باطل کند.
امام علیه السلام حاضر شد و به او فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر حیوانات درنده حرام است. سپس به متوکل گفت: اگر راست میگوید، او را پیش حیوانات درنده بفرست. آن زن خودداری کرد، لیکن حضرت وارد باغی شد که درندگان در آن بودند. مردم دیدند تمام شیران و حیوانات درنده در برابر حضرت خضوع میکنند. حضرت بیرون آمد و دستور داد، آن زن به باغ برود وی بسیار ترسید و گفت: من به دروغ ادعا کردم.
فقر و بیچارگی سبب چنین ادعایی شد. متوکل قصد کشتن او را داشت مادرش آن زن را شفاعت کرد. [1] .
ب: گروهی از بدخواهان به متوکل گفتند: امام هادی علیه السلام آیات شریفه ی (و یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا یا ویلتا لم أتخذ فلانا خلیلا)، که حکایت از پشیمانی شخص ستمگر در قیامت را دارد، به عمر و ابوبکر تفسیر میکند.
متوکل به آن افراد گفت: چگونه باید با امام هادی علیه السلام برخورد شود؟
آنان گفتند: مجلسی تشکیل بده و شیعه و سنی را دعوت کن. آنگاه از امام هادی نیز دعوت کن و از او بخواه تا این دو آیه را تفسیر کند.
وقتی مجلس را تشکیل داد و از امام علیه السلام از تفسیر دو آیه پرسید؛
امام علیه السلام بیدرنگ فرمود: آنان دو مردی هستند که خداوند در این دو آیه نام آنها را با کنایه ذکر کرده، نه با صراحت و خداوند با پوشیدن نامشان بر آنان منت نهاده، لیکن رئیس مؤمنان دوست دارد چیزی را که خداوند پوشانده، آشکار کند. متوکل گفت: نه، دوست ندارم.
به این ترتیب توطئه ی بدخواهان و متوکل خنثی شد و امام با کمال سرافرازی از مجلس بیرون رفت. [2] .
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 149.
[2] بحار، ج 50، ص 214.
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 149.
[2] بحار، ج 50، ص 214.
:: ادامه مطلب
ابوهاشم میگوید: به امام علیهالسلام شکایت کردم که از خدمت شما در سامرا مرخص میشوم و به بغداد میروم و شوق زیارت شما را پیدا میکنم، لیکن مرکبی ندارم جز این حیوان ضعیف؛ از حضرت خواستم تا برای من دعا کند. حضرت فرمود: «قواک الله یا أباهاشم و قوی برذونک»؛ خداوند تو را نیرو بخشد و مرکب تو را نیز نیرو بخشد. پس از دعای حضرت من فاصلهی میان سامرا و بغداد را در مدت اندکی میپیمودم. [1] .
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 138.
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 138.
:: ادامه مطلب
|
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47483
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47483
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به امام علی النقی علیه السلام مي باشد

