لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ [بقره:٢٥٦]
 
قدرت ملکوتی امام هادی
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 
 
متوکل به ارتش خود دستور داد که هر یک از آنان توبره‏ی اسب خود را از خاک پر کنند و در مکان معینی بریزند. سپاهیان فرمان وی را اجرا کردند و تل بزرگی مانند کوه عظیمی ظاهر شد که آن را (تل المخالی) تل توبره‏ها نامیدند. متوکل بر روی تل رفت و امام هادی علیه‏السلام را احضار کرد و از ایشان خواست آن حضرت نیز بالا برود. متوکل به حضرت گفت: من شما را به اینجا آورده‏ام تا لشکر مرا مشاهده کنی (مقصودش این بود که مبادا امام علیه‏السلام به فکر قیام علیه او باشد). حضرت فرمود: اکنون می‏خواهی من نیز لشکرم را به تو نشان دهم. متوکل گفت: آری! حضرت دعا کرد و ناگاه میان زمین و آسمان و مشرق و مغرب، فرشتگان (شاکی السلاح) غرق در سلاح ظاهر گشتند، وقتی که متوکل این جمعیت باعظمت الهی را دید، از ترس بیهوش شد و روی زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، حضرت به او فرمود: ما در امور دنیا با شما مسابقه نمی‏گذاریم، بلکه مشغول آخرت خود هستیم. پس آنچه که در مورد ما گمان کردی صحیح نیست. [1] . 

پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 155؛ کشف الغمة، ج 3، ص 260. 

 



:: ادامه مطلب
خبر دادن از گرفتاری و نجات محمد بن فرج
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
علی بن محمد نوفلی می‏گوید: محمد بن فرج به من گفت: امام هادی علیه‏السلام به من نوشت: ای محمد کارهایت را جمع و جور کن و راه احتیاط پیش گیر، من به وضع کارهایم مشغول شدم ولی نمی‏دانستم چرا چنین به من نوشته تا اینکه از طرف دستگاه حکومت یک نفر به مصر آمد و تمام دارایی‏های مرا مصادره کرد و مرا دست بسته از مصر بیرون برد! هشت سال در زندان بودم پس از آن در زندان نامه‏ای از حضرت به دستم رسید نوشته بود: ای محمد در قسمت غربی شهر ساکن مشو! نامه را که خواندم، گفتم: من در زندانم و حضرت به من این گونه نوشته است این امر عجیبی است! اندکی بیش نگذشت که آزاد شدم. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] اصول کافی، ج 1،ص 500، ح 5؛ ارشاد شیخ مفید، ص 330. 

 



:: ادامه مطلب
حل مشکل همسایه
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی علیه‏السلام بود و پیوسته به حضور امام شرفیاب می‏شد و به آن حضرت خدمت می‏کرد. یکبار در حالی که می‏لرزید، خدمت امام آمد و عرض کرد: «مولای من، وصیت می‏کنم با خانواده‏ام به نیکی رفتار نمایید». امام فرمود: «چه شده است؟» 


:: ادامه مطلب
پاسخ‏ امام هادی به پرسش‏ یحیی بن اکثم
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
یحیی بن اکثم، از قاضیان عصر مأمون، چند سؤال مشکل را تنظیم کرد و توسط موسای مبرقع، برادر امام هادی علیه‏السلام، برای حضرت فرستاد و پاسخ همه را دریافت کرد. توجه شما را به این پرسش و پاسخ مکتوب جلب می‏کنیم: 

 



:: ادامه مطلب
خبر از مردن واثق و کشته شدن ابن‏ زیات
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
مرحوم ثقة الاسلام کلینی از خیران اسباطی نقل می‏نماید که در مدینه منوره خدمت امام علی النقی علیه‏السلام شرفیاب شدم، حضرت فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرض کردم: فدایت شوم در حالی که تندرست بود از آنجا آمدم، ده روز پیش نزد او بودم. 
فرمود: مردم مدینه می‏گویند که او مرده! وقتی که فرمود: مردم می‏گویند مرده، فهمیدم مقصودش از مردم خود حضرت است. سپس فرمود: جعفر متوکل چه کرد؟ گفتم: در بدترین حالات در زندان است. فرمود: حکومت به دست اوست. پس از آن فرمود: ابن‏ زیات چه کرد؟ عرض کردم: فدایت شوم مردم مطیع او می‏باشند و کار حکومت به دست اوست. فرمود: برای او بدیمن است. کمی سکوت کرد و بعد فرمود: بایستی مقدرات خدا و احکام او اجرا شود. ای خیران واثق مرد و حکومت به دست متوکل افتاد و ابن‏ زیات را کشت. عرض کردم: چه زمان؟ فرمود: شش روز بعد از بیرون آمدن تو. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] اصول کافی، ج 1، ص 498. 

 



:: ادامه مطلب
خبر از ضمیر و دعای مستجاب
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
در اصفهان مردی شیعی به نام عبد الرحمن می‏زیست، از او پرسیدند: «چرا این مذهب را برگزیده و به امامت امام هادی علیه‏السلام معتقد شده‏ای؟» 
گفت: «به جهت معجزه‏ای که از او دیدم؛ داستان چنین بود که من مردی فقیر و بی‏چیز بودم؛ ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در یکی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوکل فرستادند تا دادخواهی کنیم. روزی بیرون خانه متوکل ایستاده بودیم که دستور احضار علی بن محمد بن رضا، از سوی متوکل صادر شد. من به یکی از حاضران گفتم: «این مرد کیست که دستور احضارش صادر شد». گفت: «این مرد علوی است و رافضیان او را امام می‏دانند - و اضافه کرد که - ممکن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد». گفتم: «از جای خود حرکت نمی‏کنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم». ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوکل می‏آید، مردم به نشانه احترام در دو طرف مسیر او صف کشیدند و او را تماشا می‏کردند. چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوکل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می‏گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی‏کرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: «خدا دعای تو را پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد کرد». چون این را مشاهده کردم مرا لرزه فرا گرفت و در میان دوستانم افتادم. دوستانم پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است» و چیزی نگفتم. هنگامی که به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا کرد و امروز از اموال، آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می‏رسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم، و ده فرزند یافته‏ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است. من به امامت آن مردی معتقدم که از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید». [1] . 

پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 142 - 141. 

 



:: ادامه مطلب
رسوائی توطئه ‏گران
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
الف: در ایام متوکل زنی ادعا می‏کرد که من زینب، دختر فاطمه‏ ی زهرا علیه‏السلام هستم.
متوکل گفت: از آن زمان تا به حال سال‏ها گذشته و تو جوانی! وی گفت: پیامبر دست بر سر من کشیده است و هر 40 سال جوانی بر من برمی‏گردد. 
متوکل مشایخ ابوطالب و فرزندان عباس را جمع کرد، همه گفتند: او دروغ می‏گوید و ابن‏ الرضا امام هادی علیه‏ السلام را بیاورید تا ادعای او را باطل کند.
امام علیه ‏السلام حاضر شد و به او فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر حیوانات درنده حرام است. سپس به متوکل گفت: اگر راست می‏گوید، او را پیش حیوانات درنده بفرست. آن زن خودداری کرد، لیکن حضرت وارد باغی شد که درندگان در آن بودند. مردم دیدند تمام شیران و حیوانات درنده در برابر حضرت خضوع می‏کنند. حضرت بیرون آمد و دستور داد، آن زن به باغ برود وی بسیار ترسید و گفت: من به دروغ ادعا کردم. 
فقر و بیچارگی سبب چنین ادعایی شد. متوکل قصد کشتن او را داشت مادرش آن زن را شفاعت کرد. [1] . 
 

ب: گروهی از بدخواهان به متوکل گفتند: امام هادی علیه ‏السلام آیات شریفه ‏ی (و یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا یا ویلتا لم أتخذ فلانا خلیلا)، که حکایت از پشیمانی شخص ستمگر در قیامت را دارد، به عمر و ابوبکر تفسیر می‏کند.
متوکل به آن افراد گفت: چگونه باید با امام هادی علیه ‏السلام برخورد شود؟
آنان گفتند: مجلسی تشکیل بده و شیعه و سنی را دعوت کن. آنگاه از امام هادی نیز دعوت کن و از او بخواه تا این دو آیه را تفسیر کند.
وقتی مجلس را تشکیل داد و از امام علیه ‏السلام از تفسیر دو آیه پرسید؛
امام علیه ‏السلام بی‏درنگ فرمود: آنان دو مردی هستند که خداوند در این دو آیه نام آن‏ها را با کنایه ذکر کرده، نه با صراحت و خداوند با پوشیدن نامشان بر آنان منت نهاده، لیکن رئیس مؤمنان دوست دارد چیزی را که خداوند پوشانده، آشکار کند. متوکل گفت: نه، دوست ندارم.
به این ترتیب توطئه ‏ی بدخواهان و متوکل خنثی شد و امام با کمال سرافرازی از مجلس بیرون رفت. [2] .

پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 149. 
[2] بحار، ج 50، ص 214. 

 



:: ادامه مطلب
قوت یافتن مرکب ابوهاشم
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 
 
ابوهاشم می‏گوید: به امام علیه‏السلام شکایت کردم که از خدمت شما در سامرا مرخص می‏شوم و به بغداد می‏روم و شوق زیارت شما را پیدا می‏کنم، لیکن مرکبی ندارم جز این حیوان ضعیف؛ از حضرت خواستم تا برای من دعا کند. حضرت فرمود: «قواک الله یا أباهاشم و قوی برذونک»؛ خداوند تو را نیرو بخشد و مرکب تو را نیز نیرو بخشد. پس از دعای حضرت من فاصله‏ی میان سامرا و بغداد را در مدت اندکی می‏پیمودم. [1] . 

پی نوشت ها: 
[1] بحار، ج 50، ص 138. 

 



:: ادامه مطلب
 

 


 
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47483
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393 
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396 
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون حدیث موضوعی
دعای فرج ذکر روزهای هفته