گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

حافظ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق

آیتی در وفا و در بخشش

هر که بخراشدت جگر به جفا

همچو کان کریم زر بخشش

کم مباش از درخت سایه فکن

هر که سنگت زند ثمر بخشش

از صدف یاد دار نکته​ی حلم

هر که برد سرت گهر بخشش


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:23 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش

فلک بر سر نهادش لوح سنگین


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:22 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ آن میوه​ی بهشتی کآمد به دستت ای جان

آن میوه​ی بهشتی کآمد به دستت ای جان

در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی

تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند

سرجمله​اش فروخوان از میوه​ی بهشتی


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:21 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار

تا تن خاکی من عین بقا گردانی

چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست

به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی

همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن

زانکه در پای تو دارم سر جان​افشانی

بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب

وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:20 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ من باکمر تو در میان کردم دست

من باکمر تو در میان کردم دست

پنداشتمش که در میان چیزی هست

پیداست از آن میان چو بربست کمر

تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:19 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه​ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:19 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دو نیم افتادست

چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است

لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست

نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست

زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار

چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهیست که در دست نسیم افتادست

همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست

سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتادست

حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز

اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:18 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می​رفت خیال تو ز چشم من و می​گفت

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی​داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:18 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

ببین که جام زجاجی چه طرفه​اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی​شود بی​رنج

بلی به حکم بلا بسته​اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می​باش

که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر

به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی

هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که گفته سخنت می​برند دست به دست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 1:17 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:48 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 20 ] [ 21 ] [ 22 ] [ 23 ] [ 24 ] [ 25 ] [ 26 ] [ 27 ] [ 28 ] [ 29 ] [ > ]