گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

پروین اعتصامی بلبلی گفت سحر با گل سرخ

بلبلی گفت سحر با گل سرخ

کاینهمه خار بگرد تو چراست

گل خشبوی و نکوئی چو ترا

همنشین بودن با خار خطاست

هر که پیوند تو جوید، خوار است

هر که نزدیک تو آید، رسواست

حاجب قصر تو، هر روز خسی است

بسر کوی تو، هر شب غوغاست

ما تو را سیر ندیدیم دمی

خار دیدیم همی از چپ و راست

عاشقان، در همه جا ننشینند

خلوت انس و وثاق تو کجاست

خار، گاهم سر و گه پای بخسب

همنشین تو، عجب بی سر و پاست

گل سرخی و نپرسی که چرا

خار در مهد تو، در نشو و نماست

گفت، زیبائی گل را مستای

زانکه یکره خوش و یکدم زیباست

آن خوشی کز تو گریزد، چه خوشی است

آن صفائی که نماند، چه صفا است

ناگریز است گل از صحبت خار

چمن و باغ، بفرمان قضا است

ما شکفتیم که پژمرده شویم

گل سرخی که دو شب ماند، گیاست

عاقبت، خوارتر از خار شود

این گل تازه که محبوب شماست

رو، گلی جوی که همواره خوش است

باغ تحقیق ازین باغ، جداست

این چنین خواسته‌ی بیغش را

ز دکان دگری باید خواست

ما چو رفتیم، گل دیگر هست

ذات حق، بی خلل و بی همتاست

همه را کشتی نسیان، کشتی است

همه را، راه بدریای فناست

چه توان داشت جز این، چشم ز دهر

چه توان کرد، فلک بی‌پرواست

ز ترازوی قضا، شکوه مکن

که ز وزن همه کس، خواهد کاست

ره آن پوی که پیدایش ازوست

لیک با اینهمه، خود ناپیداست

نتوان گفت که خار از چه دمید

خار را نیز درین باغ، بهاست

چرخ، با هر که نشاندت بنشین

هر چه را خواجه روا دید، رواست

بنده، شایسته‌ی تنهائی نیست

حق تعالی و تقدس، تنهاست

گهر معدن مقصود، یکی است

وانچه برجاست، شبه یا میناست

خلوتی خواه، کاز اغیار تهی است

دولتی جوی، که بیچون و چراست

هر گلی، علت و عیبی دارد

گل بی علت و بی عیب، خداست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 9:07 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پروین اعتصامی نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت

نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت

مپوش روی، بروی تو شادمان شده‌ایم

مسوز زاتش هجران، هزار دستان را

بکوی عشق تو عمری است داستان شده‌ایم

جواب داد، کازین گوشه‌گیری و پرهیز

عجب مدار، که از چشم تو بد نهان شده‌ایم

ز دستبرد حوادث، وجود ایمن نیست

نشسته‌ایم و بر این گنج، پاسبان شده‌ایم

تو گریه می‌کنی و خنده میکند گلزار

ازین گریستن و خنده، بد گمان شده‌ایم

مجال بستن عهدی بما نداد سپهر

سحر، شکفته و هنگام شب خزان شده‌ایم

مباش فتنه‌ی زیبائی و لطافت ما

چرا که نامزد باد مهرگان شده‌ایم

نسیم صبحگهی، تا نقاب ما بدرید

برای شکوه ز گیتی، همه دهان شده‌ایم

بکاست آنکه سبکسار شد، ز قیمت خویش

ازین معامله ترسیده و گران شده‌ایم

دو روزه بود، هوسرانی نظربازان

همین بس است، که منظور باغبان شده‌ایم


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 9:07 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پروین اعتصامی گفت گرگی با سگی، دور از رمه

گفت گرگی با سگی، دور از رمه

که سگان خویشند با گرگان، همه

از چه گشتستیم ما از هم بری

خوی کردستیم با خیره‌سری

از چه معنی، خویشی ما ننگ شد

کار ما تزویر و ریو و رنگ شد

نگذری تو هیچگاه از کوی ما

ننگری جز خشمگین، بر روی ما

اولین فرض است خویشاوند را

که بجوید گمشده پیوند را

هفته‌ها، خون خوردم از زخم گلو

نه عیادت کردی و نه جستجو

ماهها نالیدم از تب، زار زار

هیچ دانستی چه بود آن روزگار

بارها از پیری افتادم ز پا

هیچ از دستم گرفتی، ای فتی

روزها صیاد، ناهارم گذاشت

هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت

این چه رفتار است، ای یار قدیم

تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم

از پی یک بره، از شب تا سحر

بس دوانیدی مرا در جوی و جر

از برای دنبه یک گوسفند

بارها ما را رسانیدی گزند

آفت گرگان شدی در شهر و ده

غیر، صد راه از تو خویشاوند به

گفت، این خویشان وبال گردنند

دشمنان دوست، ما را دشمنند

گر ز خویشان تو خوانم خویش را

کشته باشم هم بز و هم میش را

ما سگ مسکین بازاری نه‌ایم

کاهل از سستی و بیکاری نه‌ایم

ما بکندیم از خیانتکار، پوست

خواه دشمن بود خائن، خواه دوست

با سخن، خود را نمیبایست باخت

خلق را از کارشان باید شناخت

غیر، تا همراه و خیراندیش تست

صد ره ار بیگانه باشد، خویش تست

خویش بد خواهی، که غیر از بد نخواست

از تو بیگانه است، پس خویشی کجاست

رو، که این خویشی نمیید بکار

گله از ده رفت، ما را واگذار


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 9:06 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پروین اعتصامی جعل پیر گفت با انگشت

 

جعل پیر گفت با انگشت

که سر و روی ما سیاه مکن

گفت، در خویش هم دمی بنگر

همه را سوی ما نگاه مکن

این سیاهی، سیاهی تن نیست

جاه مفروش و اشتباه مکن

با تو، رنگ تو هست تا هستی

زین مکان، خیره عزم راه مکن

سیه، ای بی‌خبر، سپید نشد

وقت شیرین خود تباه مکن


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 9:05 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پروین اعتصامی پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

 پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 9:04 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار عزم راه کردن مرغان

چون شنودند این سخن مرغان همه

آن زمان گفتند ترک جان همه

برد سیمرغ از دل ایشان قرار

عشق در جانان یکی شد صد هزار

عزم ره کردند عزمی بس درست

ره سپردن را باستادند چست

جمله گفتند این زمان ما را به نقد

پیشوایی باید اندر حل و عقد

تا کند در راه ما را رهبری

زانک نتوان ساختن از خودسری

در چنین ره حاکمی باید شگرف

بوک بتوان رست از این دریای ژرف

حاکم خود را به جان فرمان کنم

نیک و بد هرچ او بگوید آن کنم

تا بود کاری ازین میدان لاف

گوی ما افتد مگر تا کوه قاف

ذره در خورشید والا اوفتد

سایه‌ی سیمرغ بر ما اوفتد

عاقبت گفتند حاکم نیست کس

قرعه باید زد، طریق اینست و بس

قرعه بر هرک اوفتد سرور بود

در میان کهتران مهتر بود

چون رسید اینجا سخن، کم گشت جوش

جمله‌ی مرغان شدند اینجا خموش

چون بدست قرعه شان افتاد کار

درگرفت آن بی‌قراران را اقرار

قرعه افکندند ، بس لایق فتاد

قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد

جمله او را رهبر خود ساختند

گر همی فرمود سر می‌باختند

عهد کردند آن زمان کو سرورست

هم درین ره پیشرو هم رهبرست

حکم حکم اوست، فرمان نیز هم

زو دریغی نیست جان، تن نیز هم

هدهد هادی چو آمد پهلوان

تاج بر فرقش نهادند آن زمان

صد هزاران مرغ در راه آمدند

سایه وان ماهی و ماه آمدند

چون پدید آمد سر وادی ز راه

النفیر از آن نفر برشد به ماه

هیبتی زان راه برجان اوفتاد

آتشی در جان ایشان اوفتاد

برکشیدند آن همه بر یک دگر

چه پر و چه بال و چه پای و چه سر

جمله دست از جان بشسته پاک‌باز

بار ایشان بس گران و ره دراز

بود راهی خالی السیر ای عجب

ذره‌ای نه شر نه خیر ای عجب

بود خامشی و آرامش درو

نه فزایش بود نه کاهش درو

سالکی گفتش که ره خالی چراست

هدهدش گفت این ز فریاد شماست


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:53 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت مفلسی که عاشق شاه مصر شد

بود اندر مصر شاهی نامدار

مفلسی بر شاه عاشق گشت زار

چون خبر آمد ز عشقش شاه را

خواند حالی عاشق گم‌راه را

گفت چون عاشق شدی بر شهریار

از دو کار اکنون یکی کن اختیار

یا به ترک شهر، وین کشور بگوی

یا نه، در عشقم به ترک سر بگوی

با تو گفتم کار تو یک بارگی

سر بریدن خواهی یا آوارگی

چون نبود آن مرد عاشق مرد کار

کرد او را شهر رفتن اختیار

چون برفت آن مفلس بی‌خویشتن

شاه گفتا سر ببریدش ز تن

حاجبی گفتا که هست او بی‌گناه

ازچه سربریدنش فرمود شاه

شاه گفتا زانک او عاشق نبود

در طریق عشق من صادق نبود

گر چنان بودی که بودی مرد کار

سربریدن کردی اینجا اختیار

هرک سر بر وی به از جانان بود

عشق ورزیدن برو تاوان بود

گر ز من او سربریدن خواستی

شهریار از مملکت برخاستی

بر میان بستی کمر در پیش او

خسرو عالم شدی درویش او

لیک چون در عشق دعوی دار بود

سربریدن سازدش نهمار زود

هرکه در هجرم سر سر دارد او

مدعیست دامن‌تر دارد او

این بدان گفتم که تا هر بی‌فروغ

کم زند در عشق ما لاف دروغ

دیگری گفتش که نفسم دشمن است

چون روم ره زانک هم ره رهزنست

نفس سگ هرگز نشد فرمان برم

من ندانم تا ز دستش جان برم

آشنا شد گرگ در صحرا مرا

و آشنا نیست این سگ رعنا مرا

در عجایب مانده‌ام زین بی‌وفا

تا چرا می‌اوفتد در آشنا

گفت ای سگ در جوالت کرده خوش

هم چو خاکی پای مالت کرده خوش

نفس تو هم احول و هم اعورست

هم سگ و هم کاهل و هم کافرست

گر کسی بستایدت اما دروغ

از دروغی نفس تو گیرد فروغ

نیست روی آن که این سگ به شود

کز دروغی این چنین فربه شود

بود در اول همه بی‌حاصلی

کودکی و بی‌دلی و غافلی

بود در اوسط همه بیگانگی

وز جوانی شعبه‌ی دیوانگی

بود در آخر که پیری بود کار

جان خرف درمانده تن گشته نزار

با چنین عمری به جهل آراسته

کی شود این نفس سگ پیراسته

چون ز اول تا به آخر غافلیست

حاصل ما لاجرم بی‌حاصلیست

بنده دارد در جهان این سگ بسی

بندگی سگ کند آخر کسی

با وجود نفس بودن ناخوش است

زانک نفست دوزخی پر آتش است

گه به دوزخ در سعیر شهوتست

گاه در وی زمهریر نخوتست

دوزخ الحق زان خوش است و دل پذیر

کو دو مغزست آتش است و زمهریر

صد هزاران دل بمرد از غم همی

وین سگ کافر نمی‌میرد دمی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:52 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار آیین برادری و شرط یاری

آن نیست که عیب من هنر پنداری

آنست که گر خلاف شایسته روم

از غایت دوستیم دشمن داری


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:49 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت خونیی که به بهشت رفت

خونیی را کشت شاهی در عقاب

دید آن صوفی مگر او را به خواب

در بهشت عدن خندان می‌گذشت

گاه خرم گه خرامان می‌گذشت

صوفیش گفتا تو خونی بوده‌ای

دایما در سرنگونی بوده‌ای

از کجا این منزلت آمد پدید

زانچ تو کردی بدین نتوان رسید

گفت چون خونم روان شد به رزمی

می‌گذشت آنجا حبیب اعجمی

در نهان در زیرچشم آن پیر راه

کرد درمن طرفة العینی نگاه

این همه تشریف و صد چندین دگر

یافتم از عزت آن یک نظر

هرک چشم دولتی بر وی فتاد

جانش در یک دم به صد سر پی فتاد

تانیفتد بر تو مردی را نظر

از وجود خویش کی یابی خبر

گر تو بنشینی به تنهایی بسی

ره بنتوانی بریدن بی‌کسی

پیر باید، راه را تنها مرو

از سر عمیا درین دریا مرو

پیر ما لابد راه آمد ترا

در همه کاری پناه آمد ترا

چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه

بی عصا کش کی توانی برد راه

نه ترا چشمست و نه ره کوته است

پیر در راهت قلاوز ره است

هرک شد درظل صاحب دولتی

نبودش در راه هرگز خجلتی

هرک او در دولتی پیوسته شد

خار در دستش همه گل دسته شد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:48 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت گور کنی که عمر دراز یافت

یافت مردی گورکن عمری دراز

سایلی گفتش که چیزی گوی باز

تا چو عمری گور کندی در مغاک

چه عجایب دیده‌ای در زیر خاک

گفت این دیدم عجایب حسب حال

کین سگ نفسم همی هفتاد سال

گور کندن دید و یک ساعت نمرد

یک دمم فرمان یک طاعت نبرد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:47 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 30 ] [ 31 ] [ 32 ] [ 33 ] [ 34 ] [ 35 ] [ 36 ] [ 37 ] [ 38 ] [ 39 ] [ > ]