گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

خاقانی بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن

از عتاب دوستان چون سایه نتوان در رمید

جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن

عشقبازان را برای سر بریدن سنت است

بر سر نطع ملامت پای‌کوبان آمدن

نیم شب پنهان به کوی دوست گم نامان شوند

شهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن

بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد

مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن

جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای

کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن

گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ

بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن

شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن

پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:06 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی سرمستم و تشنه، آب در ده

سرمستم و تشنه، آب در ده

آن آتش‌گون گلاب در ده

در حجله‌ی جام آسمان رنگ

آن دختر آفتاب در ده

آن خون سیاوش از خم جم

چون تیغ فراسیاب در ده

یاقوت بلور حقه پیش آر

خورشید هوا نقاب در ده

تا ز آتش غم روان نسوزد

آن طلق روان ناب در ده

تا جرعه ادیم‌گون کند خاک

آن لعل سهیل تاب در ده

مندیش که آب کار ما رفت

آوازه‌ی کار آب در ده

کس در ده نیست جمله مستند

بانگی بده خراب در ده

زلف تو کمند توسنان است

مشکین سر زلف تاب در ده

خاقانی را دمی به خلوت

بنشان و بدو شراب در ده


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:05 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی روی درکش ز دهر دشمن روی

روی درکش ز دهر دشمن روی

پشت برکن به چرخ کافر خوی

مردمی از نهاد کس مطلب

خرمی از مزاج دهر مجوی

با بلاها بساز و تن در ده

کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی

دود وحشت گرفت چهره‌ی عمر

آب دیده بریز و پاک بشوی

اهل خواهی ز اهل عصر ببر

انس خواهی میان انس مپوی

چند ازین یوسفان گرگ صفت

چند ازین دوستان دشمن روی

دل خاقانی از جهان بگسست

باز شد رب لاتذرنی گوی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:05 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی غم بنیاد آب و گل چه خوری

غم بنیاد آب و گل چه خوری

دم گردون مستحل چه خوری

افسر عقل بایدت بر سر

از سر آز خون دل چه خوری

روی صافیت باید آینه‌وار

همچون دندان شانه گل چه خوری

سایه پرورد شد دل تو چو گل

غم پرورده‌ی چگل چه خوری

قطره‌ای خون نماند در رگ عمر

نشتر غمزه‌ی قزل چه خوری

معتدل نیست آب و خاک تنت

انده قد معتدل چه خوری

جام جم خاص توست خاقانی

دردی دهر دل گسل چه خوری

دم نوشین عیسوی داری

زهر زراق مفتعل چه خوری


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:04 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی گر به عیار کسان از همه کس کمتریم

گر به عیار کسان از همه کس کمتریم

هیچ کسان را به نقد از همه محرم‌تریم

گر به امیدی که هست دولتیان خرم‌اند

ما به قبولی که نیست از همه خرم‌تریم

گر تو به کوی مراد راه مسلم روی

ما به سر کوی عجز از تو مسلم‌تریم

صاف طرب شرب توست چون که فراهم نه‌ای

دردی غم قوت ماست وز تو فراهم‌تریم

غصه‌ی تلخ از درون خنده‌ی شیرین زنیم

روی ترش چون کنیم نز گل تر کمتریم

گر تو چو بلعم به زهد لاف کرامت زنی

ما ز سگی دم زنیم وز تو مکرم‌تریم

خرمن عمر ای دریغ رفت به باد محال

در خوی خجلت ز عمر از مژه پرنم‌تریم

گرچه بهین عمر شد روز به پیشین رسید

راست چو صبح پسین از همه خوشدم تریم

گفتی خاقانیا کز غم تو بی‌غمیم

گر تو ز ما بی‌غمی ما ز تو بی‌غم‌تری


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:03 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی

نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی

مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه

نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی

سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی

چو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی

مترس ماه نگیرد، گرم نمائی یاری

خبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی

خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمد

ز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی

مرا خیال تو بالله که غم‌گسارتر از توست

خیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی

دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب

وظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی

شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادی

ز من چه ننگ رسیدت که نام بازگرفتی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:03 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی خود لطف بود چندان ای جان که تو داری

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری

دارند بتان لطف نه چندان که تو داری

بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب

دستارچه زان زلف پریشان که تو داری

بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب

زرین شود آن گوی گریبان که تو داری

بر شکرت از پر مگس پرده چه سازی

ای من مگس آن شکرستان که تو داری

گفتی که برو گر مگسی برننشینی

هم مورچه‌ام بر سر آن خوان که تو داری

مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد

وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری

بگشای به دندان گره از رشته‌ی جانم

تا درد چنم زان سر دندان که تو داری

گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی

دارم سر پای تو به آن جان که تو داری

بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی

میدار به زنهارش از آن سان که تو داری


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:02 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی به خرد راه عشق می‌پوئی

به خرد راه عشق می‌پوئی

به چراغ آفتاب می‌جوئی

تو هنوز ابجد خرد خوانی

وز معمای عشق می‌گوئی

مرد کامی و عشق می‌ورزی

در زکامی و مشک می‌پوئی

زلف جانان ترازوی عشق است

رنگ خالش محک دل جوئی

جو زرین شدی ز آتش عشق

سرخ شو گر در این ترازوئی

ورنه رسوا شوی به سنگ سیاه

از سپیدی رسد سیه روئی

بر محک بلال چهره زرست

بولهب روی به ز نیکوئی

خون بکری کجاست گر دادی

گریه و دیده را زناشوئی

به وفا جمع را چو صابون باش

نیست گردی چو گردها شوئی

بس کن از جان خشک خاقانی

که نه بس صید چرب پهلوئی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:01 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری

دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری

ز دست این دل خاکی به دست خون درم باری

مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل

تو نو نو کعبتین میزن که من در ششدرم باری

گر از من رخ نهان کردی سپاس حق کنون کردم

سپاس زندگانی نیست بی‌تو بر سرم باری

مرا گر خال گندم‌گونت جوجو می‌کند گو کن

من آن جو سنگ خالت را به صد جان می‌خرم باری

مپوش آن رخ ز من کخر ز من نگزیرد آن رخ را

که آن رخ آینه سیماست من خاکسترم باری

مرا دردی است ناپرسان مپرس از من که سربسته

چه شب‌ها زنده می‌دارم چه تب‌ها می‌برم باری

چو آهی برکشم از دل مگو ای دوست دشمن خور

چه جای دشمن است ای دوست خود را می‌خورم باری

دلم گر باز می‌ندهی دل دیگر به وامم ده

که بر خاک عراق این بار بی‌دل نگذرم باری

جهان گفتی سفالی دان که خاقانی است ریحانش

جهان را گرچه ریحانم تو را خاک درم باری

به لشکرگاه دارم روی وبر سلطان فشانم جان

گر آن دریاست وین خورشید من نیلوفرم باری


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 11:00 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی

 

چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی

چو عمر نامده هم اعتماد را به نشایی

عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی

چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی

مرا چو عمر جوانی فریب دادی رفتی

تو همچو عمر جوانی، برو نه اهل وفایی

دلم تو را و جهان را وداع کرد به عمری

که او به ترک سزا بود و تو به هجر سزایی

چو عمر نفس‌پرستان که بر محال گذشت آن

برفتی از سر غفلت نپرسمت که کجایی

تو را به سلسله‌ی صبر خواستم که ببندم

ولی تو شیفته چون عمر بیش بند نپایی

ز دست عمر سبک پای سرگران به تو نالم

که عمر من ز تو آموخت این گریخته پایی

تو هم‌چو روزی بسیار نارسیده بهی ز آن

که عمر کاهی اگرچه نشاط دل بفزایی

مرا ز تو همه عمر است ماتم همه روزه

که هم‌چو عید به سالی دوبار روی نمایی

چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادش

به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی

چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش

ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی

ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم

به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی

مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم

که تو به تازگی عمر هم‌چو گل به نوایی

تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر

نه نقد وقت بری کیسه‌ی حیات ربایی

چنان که از دیت خون بود حیات دوباره

دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی

من از غم تو و از عمر سیر گشتم ازیرا

چو غم نتیجه‌ی عمری چو عمر دام بلایی

به عمرم از تو چه اندوختم جزین زر چهره

به زر مرا چه فریبی که کیمیای جفایی

برو که تشنه‌ی دیرینه‌ای به خون من آری

نپرسم از تو که چون عمر زود سیر چرایی

تنم ببندی و کارم به عمرها نگشایی

که کم عیاری اگرچه چو عمر بیش بهایی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:59 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]