پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تامل کند این صورت انگشت نما را
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:09 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مرا چو آرزوی روی آن نگار آید چو بلبلم هوس ناله های زار آید میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید گلی به دست من آید چو تو هیهات هزار سال دگر گر چنین بهار آید خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا ز گلستان جمالش نصیب خار آید طمع مدار وصالی که بی فراق بود هر آینه پس هر مستی خمار آید مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت که راضیم به نسیمی کز آن دیار آید فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند بهار وصل ندانم که کی به بار آید دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی چو بر امید وصال است خوش گوار آید پس از تحمل سختی امید وصل مراست که صبح از شب و تریاک هم ز مار آید ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا بجست و در دل مردان هوشیار آید چو عمر خوش نفسی گر گذاری کنی بر من مرا همان نفس از عمر در شمار آید به جز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهیست عار آید
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:09 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته به شهری درآمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز بر پای درویش داشت بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیبت آزرده دیدم دلی ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگرد به آزار کس ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شاه آستین برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:08 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
حکایت
حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش: ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو شد نگین سعادت به نام تو شد؟ بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را ره این است، روی از طریقت متاب بنه گام و کامی که داری بیاب نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:07 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مهست این یا ملک یا آدمیزاد پری یا آفتاب عالم افروز ندانستی که ضدان در کمینند نکو کردی علی رغم بدآموز مرا با دوست ای دشمن وصالست تو را گر دل نخواهد دیده بردوز شبان دانم که از درد جدایی نیاسودم ز فریاد جهان سوز گر آن شبهای باوحشت نمیبود نمیدانست سعدی قدر این روز
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:07 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گُلنار دگر منقل مَنِه آتش میفروز چو نرگس چشمِ بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را دیده بردوز بهاری خُرمست ای گل کجایی که بینی بلبلان را ناله و سوز جهان بی ما بسی بودست و باشد برادر جز نکونامی میندوز نکویی کن که دولت بینی از بخت مَبَر فرمان بدگوی بدآموز منه دل بر سرایِ عمر سعدی که بر گنبد نخواهد ماند این گوز دریغا عیش اگر مرگش نبودی دریغ آهو اگر بُگذاشتی یوز
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:06 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید خداوند بخشندهی دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در زرق بر کس نبست ادیم زمین، سفرهی عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟ بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهنخوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل گر آن است، منشور احسان اوست وراین است، توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عملهای بد همو پرده پوشد به آلای خود بتهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده، علمش بصیر بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کردهست بر آب صورتگری؟ نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افگند قطرهای سوی یم ز صلب اوفتد نطفهای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست مهیا کن روزی مار و مور وگر چند بیدست و پایند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟ دگر ره به کتم عدم در برد وزان جا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تختهای بر کنار چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس راندهاند به لااحصی از تگ فروماندهاند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند یکی باز را دیده بردوختهست یکی دیدهها باز و پر سوختهست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبردهست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی تأمل در آیینهی دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وزان جا به بال محبت پری بدرد یقین پردههای خیال نماند سراپرده الا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد داعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت کسانی کز این راه برگشتهاند برفتند بسیار و سرگشتهاند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:06 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن میستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم بمردی کجا دفع دشمن کنم؟ مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزینه نه تنها مراست خزاین پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا میخورد؟ مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟ مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغدون دانه از پیش مور رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان برخوری به بیرحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن کسان برخورند از جوانی و بخت که با زیردستان نگیرند سخت اگر زیردستی درآید ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای چو شاید گرفتن بنرمی دیار به پیکار خون از مشامی میار به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمهای بر به سنگی نبشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کو را همین غصه بس عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:05 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیهالسلام؟ به آخر ندیدی که بر باد رفت؟ خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود بکار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:04 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی، به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم بگفتا سر اینک به شمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز بگفت از که بر دل گزند آمدت؟ چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟ بگفت ار کشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دم به دم شنید این سخن سرور نیکبخت برآشفت نیک و برنجید سخت همه شب در این فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت طبیعت شناسان هر کشوری سخن گفت با هر یک از هر دری دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد پری چهره را همنشین کرد و دوست که این عیب من گفت، یار من اوست به نزد من آن کس نکوخواه تست که گوید فلان خار در راه تست به گمراه گفتن نکو میروی جفائی تمام است و جوری قوی هر آنگه که عیبت نگویند پیش هنردانی از جاهلی عیب خویش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است چه خوش گفت یک روز دارو فروش: شفا بایدت داروی تلخ نوش اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخ داروی پند به پرویزن معرفت بیخته به شهد عبارت برآمیخته
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب