حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همت
بخسبند خوش روستایی و جفت
به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پینه دوز
چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلاب خواب آمد و مرد برد
چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
چو بینی توانگر سر از کبر مست
برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس
که برخیزد از دستت آزار کس
ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:06 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
با بدان بد باش و با نیکان نکو با بدان بد باش و با نیکان نکو جای گل گل باش و جای خار خار دیو با مردم نیامیزد مترس بل بترس از مردمان دیوسار هر که دد یا مردم بد پرورد دیر زود از جان برآرندش دمار با بدان چندانکه نیکویی کنی قتل مار افسا نباشد جز به مار ای که داری چشم عقل و گوش هوش پند من در گوش کن چون گوشوار نشکند عهد من الا سنگدل نشنود قول من الا بختیار سعدیا چندانکه میدانی بگوی حق نباید گفتن الا آشکار هر کرا خوف و طمع در کار نیست از ختا باکش نباشد وز تتار دولت نوئین اعظم شهریار باد تا باشد بقای روزگار خسرو عادل امیر نامور انکیانو سرور عالی تبار دیگران حلوا به طرغو آورند من جواهر میکنم بر وی نثار پادشاهان را ثنا گویند و مدح من دعایی میکنم درویشوار یارب الهامش به نیکویی بده وز بقای عمر برخوردار دار جاودان از دور گیتی کام دل در کنارت باد و دشمن بر کنار بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا درنبندد هوشیار ای که دستت میرسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار اینکه در شهنامههاآوردهاند رستم و رویینهتن اسفندیار تا بدانند این خداوندان ملک کز بسی خلقست دنیا یادگار اینهمه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار ای که وقتی نطفه بودی بیخبر وقت دیگر طفل بودی شیرخوار مدتی بالا گرفتی تا بلوغ سرو بالایی شدی سیمین عذار همچنین تا مرد نامآور شدی فارس میدان و صید و کارزار آنچه دیدی بر قرار خود نماند وینچه بینی هم نماند بر قرار دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهد بودن و خاکش غبار گل بخواهد چید بیشک باغبان ور نچیند خود فرو ریزد ز بار اینهمه هیچست چون میبگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار نام نیکو گر بماند ز آدمی به کزو ماند سرای زرنگار سال دیگر را که میداند حساب؟ یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟ خفتگان بیچاره در خاک لحد خفته اندر کلهی سر سوسمار صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار هیچ دانی تا خرد به یا روان من بگویم گر بداری استوار آدمی را عقل باید در بدن ورنه جان در کالبد دارد حمار پیش از آن کز دست بیرونت برد گردش گیتی زمام اختیار گنج خواهی، در طلب رنجی ببر خرمنی میبایدت، تخمی بکار چون خداوندت بزرگی داد و حکم خرده از خردان مسکین درگذار چون زبردستیت بخشید آسمان زیردستان را همیشه نیک دار عذرخواهان را خطاکاری ببخش زینهاری را به جان ده زینهار شکر نعمت را نکویی کن که حق دوست دارد بندگان حقگزار لطف او لطفیست بیرون از عدد فضل او فضلیست بیرون از شمار گر به هر مویی زبانی باشدت شکر یک نعمت نگویی از هزار نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت پایدار ملک بانان را نشاید روز و شب گاهی اندر خمر و گاهی در خمار کام درویشان و مسکینان بده تا همه کارت برآرد کردگار با غریبان لطف بیاندازه کن تا رود نامت به نیک در دیار زور بازو داری و شمشیر تیز گر جهان لشکر بگیرد غم مدار از درون خستگان اندیشه کن وز دعای مردم پرهیزگار منجنیق آه مظلومان به صبح سخت گیرد ظالمان را در حصار
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:05 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم ما کشتهی نفسیم و بس آوخ که برآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم واماندگی اندر پس دیوار طبیعت حیفست دریغا که در صلح بهشتیم چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم باشد که عنایت برسد ورنه مپندار با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:04 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
غافلند از زندگی مستان خواب غافلند از زندگی مستان خواب زندگانی چیست مستی از شراب تا نپنداری شرابی گفتمت خانه آبادان و عقل از وی خراب از شراب شوق جانان مست شو کانچه عقلت میبرد شرست و آب قرب خواهی گردن از طاعت مپیچ جامگی خواهی سر از خدمت متاب خفته در وادی و رفته کاروان ترسمش منزل نبیند جز به خواب تا نپاشی تخم طاعت، دخل عیش برنگیری، رنج بین و گنج یاب چشمهی حیوان به تاریکی درست لل اندر بحر و گنج اندر خراب هر که دایم حلقه بر سندان زند ناگهش روزی بباشد فتح باب رفت باید تا به کام دل رسند شب نشستن تا برآید آفتاب سعدیا گر مزد خواهی بیعمل تشنه خسبد کاروانی در سراب
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 10:03 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود با یزیدی و جنیدش بیاید تجرید ترک و تجرید مشایخ به تو معلم نشود؟ آنچه در سر ضمایر بودش شیخ کبیر هر کسی در سر اسرار مفهم نشود تا ز دنیا نکند ترک سلاطین جهان سالک راه و گزین همه عالم نشود ترک دنیا نکنی نعمت عقبی طلبی؟ این دو عالم به تو یکجای مسلم نشود گر خردمندی از اوباش جفایی بیند شادمان گردد و دیگر به سر غم نشود سنگ بدگوهر اگر کاسهی زرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدیا گر به تو در دست به درمان برسی هر که دردی نکشد لایق مرهم نشود؟
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 9:58 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر(ص) شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاکدین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بی دریغ بزاری به شمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن مروت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی گفت و گریان بر اخوان طی به سمع رسول آمد آواز وی ببخشیدش آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 9:57 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار سفرهی یکروزه کرد، نقد همه روزگار ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگ شیشهی پنهان بیار، تا بخوریم آشکار گر به قیامت رویم، بی خر و بار عمل به که خجالت بریم، چون بگشایند بار کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسره روی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار روز قیامت که خلق، طاعت و خیر آورند ما چه بضاعت بریم، پیش کریم؟ افتقار کار به تدبیر نیست، بخت به زور آوری دولت و جاه آن سریست، تا که کند اختیار بس که خرابات شد، صومعهی صوف پوش بس که کتبخانه گشت، مصطبهی دردخوار مدعی از گفت و گوی، دولت معنی نیافت راه نبرد از ظلام، ماه ندید از غبار مطرب یاران بگوی، این غزل دلپذیر ساقی مجلس بیار، آن قدح غمگسار گر همه عالم به عیب، در پی ما اوفتد هر که دلش با یکیست، غم نخورد از هزار سعدی اگر فعل نیک از تو نیاید همی بد نبود نام نیک، از عقبت یادگار
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 9:56 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکناند در او باش برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش به چشم کوته اغیار درنمیآیند مثال چشمهی خورشید و دیدهی خفاش کرم کنند و نبینند بر کسی منت قفا خورند و نجویند با کسی پر خاش ز دیگدان لیمان چو دود بگریزند نه دست کفچه کنند از برای کاسهی آش دل از محبت دنیا و آخرت خالی که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش به نیکمردی در حضرت خدای، قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاش قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند که از میان تهی بانگ میکند خشخاش کمال نفس خردمند نیکبخت آنست که سر گران نکند بر قلندر قلاش مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست نظر به حسن معادست نه به حسن معاش اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی تو نیز جامهی ازرق بپوش و سر بتراش مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش وز آنچه فیض خداوند بر تو میپاشد تو نیز در قدم بندگان او میپاش چون دور دور تو باشد مراد خلق بده چو دست دست تو باشد درون کس مخراش نه صورتیست مزخرف عبادت سعدی چنانکه بر در گرمابه میکند نقاش که برقعیست مرصع به لعل و مروارید فرو گذاشته بر روی شاهد جماش
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 9:56 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد با نفس خود کند به مراد و هوای خویش از دست دیگران چه شکایت کند کسی سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش دزد از جفای شحنه چه فریاد میکند گو گردنت نمیزند الا جفای خویش خونت برای قالی سلطان بریختند ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق بهتر ز دیدهای که نبیند خطای خویش چاهست و راه و دیدهی بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش چندین چراغ دارد و بیراه میرود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خوایش با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد تا چاه دیگران نکنند از برای خویش گر گوش دل به گفتهی سعدی کند کسی اول رضای حق طلبد پس رضای خویش
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 9:55 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم سایهی سیمرغ همت بر خراب افکندهایم گر به طوفان میسپارد یا به ساحل میبرد دل به دریا و سپر بر روی آب افکندهایم محتسب گر فاسقان را نهی منکر میکند گو بیا کز روی مستوری نقاب افکندهایم عارف اندر چرخ و صوفی در سماع آوردهایم شاهد اندر رقص و افیون در شراب افکندهایم هیچکس بیدامنی تر نیست لیکن پیش خلق باز میپوشند و ما بر آفتاب افکندهایم سعدیا پرهیزگاران خودپرستی میکنند ما دهل در گردن و خر در خلاف افکندهایم رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس گر برو غالب شویم افراسیاب افکندهایم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب