مجنون از آستانه لیلی به کجا رود
عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود
مجنون از آستانه لیلی کجا رود
گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست
بسیار سر که در سر مهر و وفا رود
ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست
قارون اگر به خیل تو آید گدا رود
مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست
چون میرود ز پیش تو چشم از قفا رود
حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی
کاین پای لایقست که بر چشم ما رود
در هیچ موقفم سر گفت و شنید نیست
الا در آن مقام که ذکر شما رود
ای هوشیار اگر به سر مست بگذری
عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود
ما چون نشانه پای به گل در بماندهایم
خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود
ای آشنای کوی محبت صبور باش
بیداد نیکوان همه بر آشنا رود
سعدی به در نمیکنی از سر هوای دوست
در پات لازمست که خار جفا رود
ادامه مطلب
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:26 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گلها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این میکشد به زورم وان میکشد به زاری ور قید میگشایی وحشی نمیگریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله مینگاری هر درد را که بینی درمان و چارهای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:25 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم ما خود نمیرویم دوان در قفای کس آن میبرد که ما به کمند وی اندریم سعدی تو کیستی که در این حلقه
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:25 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت هزار بلبل دستان سرای عاشق را بباید از تو سخن گفتن دری آموخت برفت رونق بازار آفتاب و قمر از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من وجود من ز میان تو لاغری آموخت بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش ندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست ندانمش که به قتل که شاطری آموخت چنین بگریم از این پس که مرد بتواند در آب دیده سعدی شناوری آموخت
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:24 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
زن خوب زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا را به رحمت نظر سوی اوست چو مستور باشد زن و خوبروی به دیدار او در بهشت است شوی کسی بر گرفت از جهان کام دل که یکدل بود با وی آرام دل اگر پارسا باشد و خوش سخن نگه در نکویی و زشتی مکن زن خوش منش دل نشان تر که خوب که آمیزگاری بپوشد عیوب ببرد از پری چهرهٔ زشت خوی زن دیو سیمای خوش طبع، گوی چو حلوا خورد سرکه از دست شوی نه حلوا خورد سرکه اندوده روی دلارام باشد زن نیک خواه ولیکن زن بد، خدایا پناه! چو طوطی کلاغش بود هم نفس غنیمت شمارد خلاص از قفس سر اندر جهان نه به آوردگی وگرنه بنه دل به بیچارگی تهی پای رفتن به از کفش تنگ بلای سفر به که در خانه جنگ به زندان قاضی گرفتار به که در خانه دیدن بر ابرو گره سفر عید باشد بر آن کدخدای که بانوی زشتش بود در سرای در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند چون زن راه بازار گیرد بزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن اگر زن ندارد سوی مرد گوش سراویل کحلیش در مرد پوش زنی را که جهل است و ناراستی بلا بر سر خود نه زن خواستی چو در کیله یک جو امانت شکست از انبار گندم فرو شوی دست بر آن بنده حق نیکویی خواسته است که با او دل و دست زن راست است چو در روی بیگانه خندید زن دگر مرد گو لاف مردی مزن زن شوخ چون دست در قلیه کرد برو گو بنه پنجه بر روی مرد چو بینی که زن پای بر جای نیست ثبات از خردمندی و رای نیست گریز از کفش در دهان نهنگ که مردن به از زندگانی به ننگ بپوشانش از چشم بیگانه روی وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی زن خوب خوش طبع رنج است و بار رها کن زن زشت ناسازگار چه نغز آمد این یک سخن زان دوتن که بودند سرگشته از دست زن یکی گفت کس را زن بد مباد دگر گفت زن در جهان خود مباد زن نو کن ای دوست هر نوبهار که تقویم پاری نیاید بکار کسی را که بینی گرفتار زن مکن سعدیا طعنه بر وی مزن تو هم جور بینی و بارش کشی اگر یک سحر در کنارش کشی
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:23 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شعری برای استقبال بهار درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران بعیش بنشستند بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی برقص برجستند. برآمد باد صبح و بوی نوروز بکام دوستان و بخت پیروز بهاری خرمست ای گل کجائی که بینی بلبلان را ناله و سوز بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی بغلغل در سماع آیند هر مرغی بدستانی بوی گل و بانگ مرغ برخواست هنگام نشاط و روز صحراست فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست وقتی دل سودائی میرفت ببستانها بیخویشتنم کردی ، بوی گل و ریحانها گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم ، از یاد برفت آنها
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:16 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمیتواند که ببیندت که ماهی من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:14 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ایام عشق خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نیست کام هر جویندهای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست از هزاران در یکی گیرد سماع زانکه هر کس محرم پیغام نیست آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست تا نسوزد برنیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست هر کسی را نام معشوقی که هست میبرد، معشوق ما را نام نیست سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو هیچ اندام نیست مستی از من پرس و شور عاشقی و آن کجا داند که درد آشام نیست باد صبح و خاک شیراز آتشیست هر که را در وی گرفت آرام نیست خواب بیهنگامت از ره میبرد ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست سعدیا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نیست
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:13 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شعر به مناسبت میلاد حضرت محمد (ص) ماه فروماند از جمال محمد سرو نروید باعتدال محمد قدر ملک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد وعده دیدار هر کسی بقیامت لیله الاسری شب وصال محمد آدم و نوحو خلیل و عیسی و موسی آمده مجموع در ظلال محمد عرصه دنیا مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد شمس و قمر بروز حشر نتابند نور نتابد مگر جمال محمد وانکه پیرایه بسته جنت و فردوس بوکه قبولش کند بلال محمد شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد چشم مرا تا بخواب دیده جمالش خواب نمیکرد از خیال محمد سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:12 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
تن آدمی شریف است به جان آدمیت تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیت خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد که همین سخن بگوید به زبان آدمیت مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد همه عمر زنده باشی به روان آدمیت رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت به در آی تا ببینی طیران آدمیت نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب