گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

از یکی آتش برآوردم تو را

از یکی آتش برآوردم تو را

در دگر آتش بگستردم تو را

از دل من زاده‌ای همچون سخن

چون سخن آخر فروخوردم تو را

با منی وز من نمی‌داری خبر

جادوم من جادوی کردم تو را

تا نیفتد بر جمالت چشم بد

گوش مالیدم بیازردم تو را

دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد

این کف دست جوامردم تو را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:33 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را

شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را

چون با زنی برانی سستی دهد میان را

زیرا جماع مرده تن را کند فسرده

بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را

میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان

خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را

دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی

پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را

بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی

زان آشیان جانی اینست ارغوان را

خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا

کز شومی زبانت می‌پوشد او دهان را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:33 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

گستاخ مکن تو ناکسان را

گستاخ مکن تو ناکسان را

در چشم میار این خسان را

درزی دزدی چو یافت فرصت

کم آرد جامه رسان را

ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نیند لایق آن را

پیشت به فسون و سخره آیند

از طمع مپوش این عیان را

ایشان چو ز خویش پرغمانند

چون دور کنند ز تو غمان را

جز خلوت عشق نیست درمان

رنج باریک اندهان را

یا دیدن دوست یا هوایش

دیگر چه کند کسی جهان را

تا دیدن دوست در خیالش

می‌دار تو در سجود جان را

پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مهان را

وامانده از این زمانه باشی

کی بینی اصل این زمان را

چون گشت گذار از مکان چشم

زو بیند جان آن مکان را

جان خوردی تن چو قازغانی

بر آتش نه تو قازغان را

تا جوش ببینی ز اندرونت

زان پس نخری تو داستان را

نظاره نقد حال خویشی

نظاره درونست راستان را

این حال بدایت طریقست

با گم شدگان دهم نشان را

چون صد منزل از این گذشتند

این چون گویم مران کسان را

مقصود از این بگو و رستی

یعنی که چراغ آسمان را

مخدومم شمس حق و دین را

کوهست پناه انس و جان را

تبریز از او چو آسمان شد

دل گم مکناد نردبان را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:32 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

آخر بشنید آن مه آه سحر ما را

آخر بشنید آن مه آه سحر ما را

تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را

چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم

ای دور قمر بنگر دور قمر ما را

کو رستم دستان تا دستان بنماییمش

کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را

تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او

لقمه نتوان کردن کان شکر ما را

ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد

زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را

چون بی‌نمکی نتوان خوردن جگر بریان

می‌زن به نمک هر دم بریان جگر ما را

بی پای طواف آریم بی‌سر به سجود آییم

چون بی‌سر و پا کرد او این پا و سر ما را

بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی

کو مست الست آمد بشکست در ما را

چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش

صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را

در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد

نوری که ملک سازد جسم بشر ما را

تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد

زیرا که همی‌داند ضعف نظر ما را

فرمود که نور من ماننده مصباح است

مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را

خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این

خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:24 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را

ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را

درده می ربانی دل‌های کبابی را

کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران

جز آب نمی‌سازد مر مردم آبی را

از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو

آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را

گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را

دربار کند موجت این جسم سحابی را

بفزای شراب ما بربند تو خواب ما

از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را

همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را

باده ز فلک آید مردان ثوابی را

نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش

در خم تقی یابی آن باده نابی را

هشیار کجا داند بی‌هوشی مستان را

بوجهل کجا داند احوال صحابی را

استاد خدا آمد بی‌واسطه صوفی را

استاد کتاب آمد صابی و کتابی را

چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی

بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را

منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این

بنده ره او سازد آن گفت نیابی را

نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمه

ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را

خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر

کز غیب خطاب آید جان‌های خطابی را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:23 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را

آن راه زن دل را آن راه بر دین را

زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد

مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را

آن باده انگوری مر امت عیسی را

و این باده منصوری مر امت یاسین را

خم‌ها است از آن باده خم‌ها است از این باده

تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را

آن باده بجز یک دم دل را نکند بی‌غم

هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را

یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر

جانم به فدا باشد این ساغر زرین را

این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد

آن را که براندازد او بستر و بالین را

زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد

تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را

گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می‌جو

رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:22 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

مرا حلوا هوس کردست حلوا

مرا حلوا هوس کردست حلوا

میفکن وعده حلوا به فردا

دل و جانم بدان حلواست پیوست

که صوفی را صفا آرد نه صفرا

زهی حلوای گرم و چرب و شیرین

که هر دم می‌رسد بویش ز بالا

دهانی بسته حلوا خور چو انجیر

ز دل خور هیچ دست و لب میالا

از آن دستست این حلوا از آن دست

بخور زان دست ای بی‌دست و بی‌پا

دمی با مصطفا و کاسه باشیم

که او می خورد از آن جا شیر و خرما

از آن خرما که مریم را ندا کرد

کلی و اشربی و قری عینا

دلیل آنک زاده عقل کلیم

ندایش می‌رسد کای جان بابا

همی‌خواند که فرزندان بیایید

که خوان آراسته‌ست و یار تنها


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:22 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌ها

صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا

کز یار دور ماند و گرفتار خار شد

زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا

از غیب رو نمود صلایی زد و برفت

کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا

من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل

از من سلام و خدمت ریحان و لاله را

دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست

ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا

زان حال‌ها بگو که هنوز آن نیامده‌ست

چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا

بشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا

درهای گلستان ز پی تو گشاده‌ایم

در خارزار چند دوی ای برهنه پا

جان را من آفریدم و دردیش داده‌ام

آن کس که درد داده همو سازدش دوا

قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو

کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا

باغی که برگ و شاخش گویا و زنده‌اند

باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا

ای زنده زاده چونی از گند مردگان

خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را

هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش

با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما

جان‌ها شمار ذره معلق همی‌زنند

هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا

ایشان چو ما ز اول خفاش بوده‌اند

خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:20 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

من رسیدم به لب جوی وفا

من رسیدم به لب جوی وفا

دیدم آن جا صنمی روح فزا

سپه او همه خورشیدپرست

همچو خورشید همه بی‌سر و پا

بشنو از آیت قرآن مجید

گر تو باور نکنی قول مرا

قد وجدت امراه تملکهم

اوتیت من کل شیء و لها

چونک خورشید نمودی رخ خود

سجده دادیش چو سایه همه را

من چو هدهد بپریدم به هوا

تا رسیدم به در شهر سبا


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 8:20 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]