با درد تو کس منت مرهم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
در معرکهی عشق تو عقلم سپر افکند
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:07 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دل پردهی عشق توست برگیر جان تحفهی وصل توست بپذیر تن هم سگ کوی توست دانی دانم که نیرزدت به زنجیر گفتی که بجوی تا بیابی جستیم و نیافتیم تدبیر در کار دلی که گمره توست تقصیر نمیکنی ز تقصیر تیری ز قضای بد سبق کرد آمد دل من بخست بر خیر آن تیر ز شست توست زیرا نام تو نوشته بود بر تیر خاقانی اگرچه هیچ کس نیست هم هیچ مگو به هیچ برگیر
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:06 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دردی که مرا هست به مرهم نفروشم ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد من درد نوازنده به مرهم نفروشم ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار شادی بفروشی تو و من غم نفروشم رازی که چو نای از لب یاران ستدم من از راه زبان بر دل همدم نفروشم آری منم آن نای زبان گم شده کاسرار الا ز ره چشم به محرم نفروشم چون نای شدم سر چو زبان گم شده خواهم تا پیش ز کس دم نخرم دم نفروشم من نیست شدم نیست شدن مایهی هستی است این نیست به هستی ابد کم نفروشم کو تیغ که مفتاح نجات است سرم را کان تیغ به صد تاج سر جم نفروشم لب خنده زنان زهر سر تیغ کنم نوش زهری که به صد مهرهی ارقم نفروشم دستار به سرپوش زنان دادم و حقا کنرا به بهین حلهی آدم نفروشم زان مقنعه کان شاه به بهرام فرستاد یک تار به صد مغفر رستم نفروشم زین خام که دارد جگر پخته تریزش پرزی به هزار اطلس معلم نفروشم این یک شبه خلوت که به هر هفته مرا هست حقا که به شش روز مسلم نفروشم گفتی نکنی خدمت سلطان، نکنم نی یک لحظه فراغت به دو عالم نفروشم گویند که خاقانی ندهد به خسان دل دل کو سگ کهف است به بلعم نفروشم بر کور دلان سوزن عیسی نسپارم بر پردهدران رشتهی مریم نفروشم
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:03 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خون دلم مخور که غمان تو میخورم رحمی بکن که زخم سنان تو میخورم هر می که دیده ریخت به پالونهی مژه یاد خیال انس رسان تو میخورم گفتی چه میخوری که سفالین لبت پر است درد فراق ناگذران تو میخورم ای ساقی فراق گرانی همی برم نوشی بزن سبک که گران تو میخورم طعنه زنی مرا که غم جان همی خوری جان آن توست من غم از آن تو میخورم هر دشمنی که زهر دهد دوستکانیم زهرش به یاد نوش لبان تو میخورم گفتی که از سگان کی؟ از سگان تو کسیب دست سنگ فشان تو میخورم رنجه مکن زبانت به دشنام چون منی حقا که من دریغ زبان تو میخورم بر دست تو چو تیر تو لرزم ز چشم بد هرگه که زخم تیر و کمان تو میخورم مسمار بر لبم زدی و نعل بر جبین پس ذم کنی مرا که غمان تو میخورم من خاک پایم آب دهان ز آتش هوات وانگه چو نای دم ز دهان تو میخورم کافور دان شود ز دم سرد من فلک از بس که دم ز غالیه دان تو میخورم بردی گمان که بر دل خاقانی اندهی است من اندهش به بوی گمان تو میخورم خاک توام ولیک چه خاکی که جرعه ریز از جام شاه ملک ستان تو میخور
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:03 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیم چون مغان از قلهی می قبلهای برساختیم شاهدان آتشین لب آب دندان آمدند کاب کار و کار آبی را بهم درساختیم خواجهی جان گو مسلسل باش چون راهب که ما میرداد مجلس از زنار و ساغر ساختیم کشتی می داشت ساقی ما به جان لنگر زدیم گفتی از دریای هستی برگ معبر ساختیم کشتی ما در گذشتن خواست از گیتی و لیک هفتهای هم سوزن عیسیش لنگر ساختیم آن زمان کز آتشین کوثر شدیم آلوده لب عنبرین دستارچه از زلف دلبر ساختیم بر پریروی سلیمانی برافشاندیم پاک سبحهها کز اشک داودی مزور ساختیم غصهی عالم نمیشاید فرو بردن به دل زان به می با عالم پاکش برابر ساختیم خاک مجلس بود خاقانی به بوی جرعهای هم به بوی جرعهای خاکش معطر ساختیم
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:02 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیدهام زیر هر تار صد شکنجی جهان جان دیدهام دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیدم بیمیانجی زبان و زحمت گوش آن زمان لابهها بنمودهام لبیکها بشنیدهام گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی تو هم به دست اشک در پای غمش پاشیدهام از نحیفی همچو تار رشتهام در عقد او لاجرم هم بستر اویم وز او پوشیدهام گرچه آن خوش لب جهان خرمی را برفروخت من به دندان محنت او را به جان بخریدهام او مرا بیزحمت من دوست دارد زین قبل دشمن خاقانیم تا مهر او بگزیدهام
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:01 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
از تف دل آتشین دهانم زان نام تو بر زبان نرانم ترسم که چو صبر از غم تو نام تو بسوزد از زبانم فریاد کز آتش دل من فریاد بسوخت در دهانم بالای سر ایستاد روزم در پستی غم فتاد جانم مشتی خاکم سبکتر از باد هم کشتی آهن گرانم گر آهن نیستی تف آه با خود بردی بر آسمانم چون ریمهن ز بند آهن پالودهی سوخته روانم لبتشنهترم ز سگ گزیده از دست کس آب چون ستانم وز کوی کس آب چون توان خواست کتش ندهند رایگانم دور از تو ز بیتنی که هستم چون وصل تو هست بینشانم مجهول کسی نیم، شناسند من شاعر صاحب القرانم از من اثری نماند ماناک خاقانی دیگرم، نه آنم
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 11:08 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم عید است این که بر جان کشتن حواله کردی چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان چون بیخودی است کارم سامان چرا ندارم مهتاب را به ویران رسم است نور دادن پس من سراچهی جان ویران چرا ندارم ریحان هر سفالی پیداست آن من کو من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم خاقانیم نه والله سیمرغ نیست هستم پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 11:08 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خوش خوش از عشق تو جانی میکنم وز گهر در دیده کانی میکنم بر سر عقل آستینی میزنم از در صبر آستانی میکنم هر که از غیر تو لافی میزند از سر غیرت جهانی میکنم تا دلم کردی نشان تیر هجر صد خدنگ از هر نشانی میکنم تا سنان انداز شد مژگان تو هر دم از سینه سنانی میکنم مار ضحاک است زلفت کز غمش قصر شادی هر زمانی میکنم در تن خویش از برای قوت او مغزی از هر استخوانی میکنم بر نگین جان خاقانی مقیم مهر مهر مهربانی میکنم
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 11:07 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
آب و سنگم داد بر باد آتش سودای من از پری روئی مسلسل شد دل شیدای من نیستم یارا که یارا گویم و یارب کنم کسمان ترسم به درد یارب و یارای من دود آهم دوش بابل را حبش کرده است از آنک غارت هاروتیان شد زهرهی زهرای من شب زن هندوی و جانم جوجو اندر دست او جو به جو میدید شب حال دل رسوای من هر زن هندو که او را دانه بر دست افکنم دانه زن بیدانه بیند خرمن سودای من چون ببارم اشک گرم، آتش زنم در عالمی شعر خاقانی است گوئی اشک آتشزای من
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب