گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

خاقانی آن کز می خواجگی است سرمست

آن کز می خواجگی است سرمست

بر وی نزنند عاقلان دست

بی‌آنکه کسی فکند او را

از پایه‌ی خود فرو فتد پست

مرغی که تواش همای خوانی

جغدی است کز آشیان ما جست

از پنجره‌ی صلاح برخاست

بر کنگرده‌ی فساد بنشست

قلب سخن شکسته نامان

بر ما نتوان بدین بپیوست

گیرم که دلی درستمان نیست

باری نامی درستمان هست

تو طعنه زنی و ما همه کوه

تو سنگ زنی و ما همه طست

خاقانی را اگر سفیهی

هنگام جدل سخن فروبست

این هم ز عجایب خواص است

کالماس به زخم سرب بشکست


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی لعل او بازار جان خواهد شکست

لعل او بازار جان خواهد شکست

خنده‌ی او مهر کان خواهد شکست

عابدان را پرده این خواهد درید

زاهدان را توبه آن خواهد شکست

هودج نازش نگنجد در جهان

لیک محمل برجهان خواهد شکست

پرنیان جوئی به پای پیل غم

دل چو پیل پرنیان خواهد شکست

روی گندم گون او در چشم ماه

خار راه کهکشان خواهد شکست

غمزه‌ش ار غوغا کند هیچش مگوی

کو طلسم آسمان خواهد شکست

دشمنان از داغ هجرش رسته‌اند

پل همه بر دوستان خواهد شکست

جای فریاد است خاقانی که چرخ

ناله‌ی فریاد خوان خواهد شکست


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:19 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی رخ تو رونق قمر بشکستت

رخ تو رونق قمر بشکست

لب توقیمت شکر بشکست

لشکر غمزه‌ی تو بیرون تاخت

صف عقلم به یک نظر بشکست

بر در دل رسید و حلقه بزد

پاسبان خفته دید و در بشکست

من خود از غم شکسته دل بودم

عشقت آمد تمامتر بشکست

نیش مژگان چنان زدی به دلم

که سر نیش در جگر بشکست

نرسد نامه‌های من به تو ز آنک

پر مرغان نامه‌بر بشکست

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی

قلم اینجا رسید و سر بشکست


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:19 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

زرگونه‌ی من دارد و گر زر دهم او را

ننگ آیدش از گونه‌ی من زر نپذیرد

صد عمر به کار آید یک وعده‌ی او را

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

آن سنگ‌دل افسوس که گوهر نپذیرد

جان پیش‌کش او بتوان کرد ولیکن

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

پروانه‌ی وصل از سر و زر خواهد مرفق

آن شحنه‌ی حسن از چه سر و زر نپذیرد

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:18 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

دلها در آتش افتد دود از میان برآید

در آرزوی رویت بر آستان کویت

هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید

تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری

تا تو ببر درآئی صد دل ز جان برآید

خوی زمانه داری ممکن نشد که کس را

یک سود در زمانه بی‌صد زیان برآید

کارم بساز دانم بر تو سبک نشیند

جانم مسوز دانی بر من گران برآید

هر آه کز تو دارم آلوده‌ی شکایت

از سینه گر برآید هم با روان برآید

خاقانی است و جانی از غم به لب رسیده

چون امر تو درآید هم در زمان برآید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:18 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی لعلت اندر سخن شکر خاید

لعلت اندر سخن شکر خاید

رویت انگشت بر قمر خاید

هر که با یاد تو شرنگ خورد

هم‌چنان دان که نیشکر خاید

هر که او پای بست روی تو شد

پشت دست از نهیب سرخاید

مرکب جان به مرغزار غمت

بدل سبزه عود تر خاید

بنده تا دید سیم دندانت

لب همه ز آرزوی زر خاید

عشقت آن اژدهاست در تن من

که دلم درد و جگر خاید

گوش کن حسب حال خاقانی

گرچه او ژاژ بیشتر خاید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:17 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی لب جانان دوای جان بخشد

لب جانان دوای جان بخشد

درد از آن لب ستان که آن بخشد

عشق میگون لبش به می ماند

عقل بستاند ارچه جان بخشد

دیت آن را که سر برد به شکر

هم ز لعل شکرفشان بخشد

عاشق آن نیست کو به بوی وصال

هستی خود به دلستان بخشد

عاشق آن است کو به ترک مراد

هرچه هستی است رایگان بخشد

دو جهان را دو شاخ گل داند

دسته بندد به دلستان بخشد

شه سواری است عشق خاقانی

کز سر مقرعه جهان بخشد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:16 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی‌تابدد

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی‌تابد

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی‌تابد

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می‌سازم

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی‌تابد

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی‌تابد

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی‌گنجد

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی‌تابد

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی‌تابد

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی‌تاب


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:14 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد

چشم دارم که مرا از تو پیامی برسد

وز می وصل تو لبم بر لب جامی برسد

پخته و صاف اگر می نرسد از تو مرا

گه‌گه از عشق توام دردی جامی برسد

گر رسولان وفا نامه نیارند ز تو

هم به زنهار جفا از تو پیامی برسد

گر نه‌ای در بر من رغم ملامت گر من

هم به سلامت بر من از تو سلامی برسد

برگذر هست مرا ساخته صد دام حیل

ترسم ای دوست تو را پای به دامی برسد

عقلم آواره صفت می‌بدود در پی تو

گر به کویت نرسد هم به مقامی برسد

در طلب وصل لبت گام زند همت من

تا دل خاقانی از او بو که به کامی برسد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:14 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی فراقت ز خون‌ریز من در نماند

فراقت ز خون‌ریز من در نماند

سر کویت از لاف زن در نماند

من ار باشم ار نه سگ آستانت

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت

ز رندان لشکر شکن درنماند

در آویزش زلفت آویخت جانم

که صید از نگون‌سر شدن درنماند

دل از هشت باغ رخت درنیاید

هم از چار دیوار تن درنماند

رخت را به پیوند چشمم چه حاجت

که شمع بهشت از لگن درنماند

ز خون چو من خاکیی دست درکش

که هجران خود از کار من درنماند

چو در بیشه‌ی روزگار افتد آتش

چو من مرغی از بابزندر نماند

غم دل مخور کو غم تو ندارد

دل از روزی خویشتن درنماند

به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن

که ایام ازین انجمن درنماند


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:13 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 30 ] [ 31 ] [ 32 ] [ 33 ] [ 34 ] [ 35 ] [ 36 ] [ 37 ] [ 38 ] [ 39 ] [ > ]