درد زده است جان من میوهی جان من کجا
درد مرا نشانه کرد درد نشان من کجا
دوش ز چشم مردمان اشک به وام خواستم
این همه اشک عاریه است اشک روان من کجا
او ز من خراب دل کرد چو گنج پی نهان
من که خرابه اندرم گنج نهان من کجا
یار ز من گسست و من بهر موافقت کنون
بند روان گسستهام انس روان من کجا
گه گهی آن شکرفشان سرکه فشان ز لب شدی
گرم جگر شدم ز تب سرکهفشان من کجا
روز به روز بر فلک بخشش عافیت بود
آن همه را رسیده بخش ای فلک آن من کجا
نالهی خاقانی اگر دادستان شد از فلک
نالهی من نبست غم دادستان من کجا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:37 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مست تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقهی در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب کردم برجان رقم شکر شب و مدح می کامدن دوست را بود ز هر دو سبب گرنه شبستی رخش کی شودی بینقاب ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من عارض سیمین تو این رخ زرین سلب گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست گفتم معذور دار زر ننماید به شب
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:37 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست گوئی اندر کشور ما بر نمیخیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک هرگز از کاشانهی کرکس همائی برنخاست باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را کاندر او تا اوست خصل بیدغائی برنخاست میل در چشم امل کش تا نبیند در جهان کز جهان تاریکتر زندان سرائی برنخاست از امل بیمار دل را هیچ نگشاید از آنک هرگز از گوگرد تنها کیمیائی برنخاست از کس و ناکس ببر خاقانی آسا کز جهان هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:36 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
کار گیتی را نوائی مانده نیست روز راحت را بقایی مانده نیست زان بهار عافیت کایام داشت یادگار اکنون گیایی مانده نیست وحشتی دارم تمام از هرکه هست روشنم شد کشنایی مانده نیست دل ازین و آن گریزان میشود زانکه داند با وفایی مانده نیست زنگ انده گوهر عمرم بخورد چون کنم کانده زدایی مانده نیست کوه آهن شد غمم وز بخت من در جهان آهن ربایی مانده نیست با عنا میساز خاقانی از آنک خوش دلی امروز جایی مانده نیست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:36 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اهل بر روی زمین جستیم نیست عشق را یک نازنین جستیم نیست زین سپس بر آسمان جوئیم اهل زان که بر روی زمین جستیم نیست برنشین ای عمر و منشین ای امید کاشنائی همنشین جستیم نیست خرمگس برخوان گیتی صف زده است یک مگس را انگبین جستیم نیست گفتی از گیتی وفا جویم، مجوی کز تو و او ما همین جستیم نیست بر کمینگاه فلک بودیم دیر شیرمردی در کمین جستیم نیست هست در گیتی سلیماتن صدهزار یک سلیمان را نگین جستیم نیست ترک خاقانی بسی گفتیم لیک مثل او سحرآفرین جستیم نیست در خراسان نیست مانندش چنانک در عراقش هم قرین جستیم نیست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:35 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
از کف ایام امان کس نیافت وز روش دهر زمان کس نیافت شام و سحر هست رصددار عمر زین دو رصد خط امان کس نیافت رفت زمانی که ز راحت در او نام غم از هیچ زبان کس نیافت و آمد عهدی که ز خرمدلان در همه آفاق نشان کس نیافت اهل میندیش که در عهد ما سایهی عنقا به جهان کس نیافت جنس طلب کردی خاقانیا کم طلب آن چیز که آن کس نیافت
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:34 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
زخم زمانه را در مرهم پدید نیست دارو بر آستانهی عالم پدید نیست در زیر آبنوس شب و روز هیچ دل شمشادوار تازه و خرم پدید نیست هرک اندرون پنجرهی آسمان نشست از پنجهی زمانه مسلم پدید نیست ای دل به غم نشین که سلامت نهفته ماند وی جم به ماتم آی که خاتم پدید نیست دردا که چنگ عمر شد زا ساز و بدتر آنک سرنای گم به بودهی ماتم پدید نیست خاقانیا دمی که وبال حیات توست در سینه کن به گور که همدم پدید نیست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:34 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
حصن جان ساز در جهان خلوت دو جهان ملک و یک زمان خلوت باک غوغای حادثات مدار چون تو را شد حصار جان خلوت ساقیت اشک و مطربت ناله شاهدت درد و میزبان خلوت خلوتی کن نهان ز سایهی خویش تا کند سایه را نهان خلوت همه گم بودهها پدید آید چون تو را گم کند نشان خلوت سایه را پنبه بر نه احمدوار تا شود ابر سایبان خلوت نقطهی حلقهی زره دیدی که نشسستهاست بر کران خلوت خلوتی کش تو در میان باشی کرم پیله کند چنان خلوت حلقهی عشق را شوی نقطه چون برونت آرد از میان خلوت همچو تیز از میان یارای بس باش چون تیغ در میان خلوت بر در کهف شیرمردان باش کرده چون سگ بر آستان خلوت خلوت امروز کن که خواهد بود دربر خاک جاودان خلوت یک تن آفتاب را گفتند که همی زیست سالیان خلوت عیسیی بر سرش فرود آمد تا سراسیمه شد در آن خلوت انس هرکس در این جهان چیزی است انس خاقانی از جهان خلوت
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:33 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
در جهان هیچ سینه بیغم نیست غمگساری ز کیمیا کم نیست خستگیهای سینه را نونو خاک پر کن که جای مرهم نیست دم سرد از دهان بر آه جگر بازگردان که یار همدم نیست هیچ یک خوشهی وفا امروز در همه کشتزار آدم نیست کشتهای نیاز خشک بماند کابرهای امید را نم نیست به نواله هزار محرم هست به گه ناله نیم محرم نیست گر بنالی به دوستی گوید هان خدا عافیت دهد، غم نیست دانی آسوده کیست در عالم؟ آنکه مقبول اهل عالم نیست هست سالی دو روز شادی خلق چون نکو بنگری همان هم نیست زانکه یک عید نیست در علام که در او صد هزار ماتم نیست خیز خاقانیا ز خوان جهان که جهان میزبان خرم نیست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 12:33 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مرا دانهی دل بر آتش فتاده است از آن نعرهی من چنین خوش فتاده است به هفت آسمان هشتمین در فزایم ز دود دلی کاسمانوش فتاده است من آن آب نادیه نخل بلندم که از جان من در من آتش فتاده است غلط گفتهام نخل چه؟ کز دو دیده چو نیلوفرم آب مفرش فتاده است دلم عافیت میشمارد بلا را بنام ایزد این دل بلاکش فتاده است امیدم به اندازهی دل رسیده است خدنگم به بالای ترکش فتاده است منم خرم و یک فتاده است نقشم شما غمگن و نقشتان شش فتاده است بر اسب بلا من به منزل رسیدم کجائی تو کز بادت ابرش فتاده است من و گوشهای کمتر از گوش ماهی که گیتی چو دریا مشوش فتاده است عجب کعبتینی است بینقش گیتی ولی تخت نردش منقش فتاده است منه بیش خاقانیا بر جهان دل که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده است
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب