بزرگی داد یک درهم گدا را
که هنگام دعا یاد آر ما را
یکی خندید و گفت این درهم خرد
نمیارزید این بیع و شرا را
روان پاک را آلوده مپسند
حجاب دل مکن روی و ریا را
مکن هرگز بطاعت خودنمائی
بران زین خانه، نفس خودنما را
بزن دزدان راه عقل را راه
مطیع خویش کن حرص و هوی را
چه دادی جز یکی درهم که خواهی
بهشت و نعمت ارض و سما را
مشو گر ره شناسی، پیرو آز
که گمراهیست راه، این پیشوا را
نشاید خواست از درویش پاداش
نباید کشت، احسان و عطا را
صفای باغ هستی، نیک کاریست
چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را
به نومیدی، در شفقت گشودن
بس است امید رحمت، پارسا را
تو نیکی کن بمسکین و تهیدست
که نیکی، خود سبب گردد دعا را
از آن بزمت چنین کردند روشن
که بخشی نور، بزم بی ضیا را
از آن بازوت را دادند نیرو
که گیری دست هر بیدست و پا را
از آن معنی پزشکت کرد گردون
که بشناسی ز هم درد و دوا را
مشو خودبین، که نیکی با فقیران
نخستین فرض بودست اغنیا را
ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری
چراغ دولت و گنج غنا را
بوقت بخشش و انفاق، پروین
نباید داشت در دل جز خدا را
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:15 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
به سر خاک پدر، دخترکی صورت و سینه بناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر میپیوست گریهام بهر پدر نیست که او مرد و از رنج تهیدستی رست زان کنم گریه که اندریم بخت دام بر هر طرف انداخت گسست شصت سال آفت این دریا دید هیچ ماهیش نیفتاد به شست پدرم مرد ز بی داروئی وندرین کوی، سه داروگر هست دل مسکینم از این غم بگداخت که طبیبش ببالین ننشست سوی همسایه پی نان رفتم تا مرا دید، در خانه ببست همه دیدند که افتاده ز پای لیک روزی نگرفتندش دست آب دادم بپدر چون نان خواست دیشب از دیدهی من آتش جست هم قبا داشت ثریا، هم کفش دل من بود که ایام شکست اینهمه بخل چرا کرد، مگر من چه میخواستم از گیتی پست سیم و زر بود، خدائی گر بود آه از این آدمی دیوپرست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:14 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ز سری، موی سپیدی روئید خندهها کرد بر او موی سیاه که چرا در صف ما بنشستی تو ز یک راهی و ما از یک راه گفت من با تو عبث ننشستم بنشاندند مرا خواه نخواه گه روئیدن من بود امروز گل تقدیر نروید بیگاه رهرو راه قضا و قدرم راهم این بود، نبودم گمراه قاصد پیریم، از دیدن من این یکی گفت دریغ، آن یک آه خرمن هستی خود کرد درو هر که بر خوشهی من کرد نگاه سپهی بود جوانی که شکست پیری امروز برانگیخت سپاه رست چون موی سیه، موی سپید چه خبر داشت که دارند اکراه رنگ بالای سیه بسیار است نیستی از خم تقدیر آگاه گه سیه رنگ کند، گاه سفید رنگرز اوست، مرا چیست گناه چو تو، یکروز سیه بودم وخوش سیهی گشت سپیدی ناگاه تو هم ایدوست چو من خواهی شد باش یکروز بر این قصه گواه هر چه دانی، بمن امروز بخند تا که چون من کندت هفته و ماه از سپید و سیه و زشت و نکو هر چه هستیم، تباهیم تباه قصه خویش دراز از چه کنیم وقت بیگه شد و فرصت کوتاه
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:14 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دختری خرد، شکایت سر کرد که مرا حادثه بی مادر کرد دیگری آمد و در خانه نشست صحبت از رسم و ره دیگر کرد موزهی سرخ مرا دور فکند جامهی مادر من در بر کرد یاره و طوق زر من بفروخت خود گلوبند ز سیم و زر کرد سوخت انگشت من از آتش و آب او بانگشت خود انگشتر کرد دختر خویش به مکتب بسپرد نام من، کودن و بی مشعر کرد بسخن گفتن من خرده گرفت روز و شب در دل من نشتر کرد هر چه من خسته و کاهیده شدم او جفا و ستم افزونتر کرد اشک خونین مرا دید و همی خندهها با پسر و دختر کرد هر دو را دوش بمهمانی برد هر دو را غرق زر و زیور کرد آن گلوبند گهر را چون دید دیده در دامن من گوهر کرد نزد من دختر خود را بوسید بوسهاش کار دو صد خنجر کرد عیب من گفت همی نزد پدر عیب جوئیش مرا مضطر کرد همه ناراستی و تهمت بود هر گواهی که در این محضر کرد هر که بد کرد، بداندیش سپهر کار او از همه کس بهتر کرد تا نبیند پدرم روی مرا دست بگرفت و بکوی اندر کرد شب بجاروب و رفویم بگماشت روزم آوارهی بام و در کرد پدر از درد من آگاه نشد هر چه او گفت ز من، باور کرد چرخ را عادت دیرین این بود که به افتاده، نظر کمتر کرد مادرم مرد و مرا در یم دهر چو یکی کشتی بی لنگر کرد آسمان، خرمن امید مرا ز یکی صاعقه خاکستر کرد چه حکایت کنم از ساقی بخت که چو خونابه درین ساغر کرد مادرم بال و پرم بود و شکست مرغ، پرواز ببال و پر کرد من، سیه روز نبودم ز ازل هر چه کرد، این فلک اخضر کرد
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:13 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گفت ماهیخوار با ماهی ز دور که چه میخواهی ازین دریای شور خردی و ضعف تو از رنج شناست این نه راه زندگی، راه فناست اندرین آب گل آلود، ای عجب تا بکی سرگشته باشی روز و شب وقت آن آمد که تدبیری کنی در سرای عمر تعمیری کنی ما بساط از فتنه ایمن کردهایم صد هزاران شمع، روشن کردهایم هیچگه ما را غم صیاد نیست انده طوفان و سیل و باد نیست گر بیائی در جوار ما دمی بینی از اندیشه خالی عالمی نیمروزی گر شوی مهمان ما غرق گردی در یم احسان ما نه تپیدن هست و نه تاب و تبی نه غم صبحی، نه پروای شبی دامها بینم براه تو نهان رفتنت باشد همان، مردن همان تابهها و شعلهها در انتظار که تو یکروزی بسوزی در شرار گر نمیخواهی در آتش سوختن بایدت اندرز ما آموختن گر سوی خشکی کنی با ما سفر بر نگردی جانب دریا دگر گر ببینی آن هوا و آن نسیم بشکنی این عهد و پیوند قدیم گفت از ما با تو هر کس گشت دوست تو بدست دوستی، کندیش پوست گر که هر مطلوب را طالب شویم با چه نیرو بر هوی غالب شویم چشمهی نور است این آب سیاه تو نکردی چون خریداران نگاه خانهی هر کس برای او سزاست بهر ماهی، خوشتر از دریا کجاست گر بجوی و برکه لای و گل خوریم به که از جور تو خون دل خوریم جنس ما را نسبتی با خاک نیست پیش ماهی، سیل وحشتناک نیست آب و رنگ ما ز آب افزودهاند خلقت ما را چنین فرمودهاند گر ز سطح آب بالاتر شویم زاتش بیداد، خاکستر شویم قرنها گشتیم اینجا فوج فوج می نترسیدیم از طوفان و موج لیک از بدخواه، ما را ترسهاست ترس جان، آموزگار درسهاست بسکه بدکار و جفا جو دیدهام از بدیهای جهان ترسیدهایم برهگان را ترس میباید ز گرگ گردد از این درس، هر خردی بزرگ با عدوی خود، مرا خویشی نبود دعوت تو جز بداندیشی نبود تا بود پائی، چرا مانم ز راه تا بود چشمی، چرا افتم به چاه گر بچنگ دام ایام اوفتم به که با دست تو در دام اوفتم گر بدیگ اندر، بسوزم زار زار بهتر است آن شعله زین گرد و غبار تو برای صید ماهی آمدی کی برای خیر خواهی آمدی از تو نستانم نوا و برگ را گر بچشم خویش بینم مرگ را
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:13 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گفت سوزن با رفوگر وقت شام شب شد و آخر نشد کارت تمام روز و شب، بیهوده سوزن میزنی هر دمی، صد زخم بر من میزنی من ز خون، رنگین شدم در مشت تو بسکه خون میریزد از انگشت تو زینهمه نخهای کوتاه و بلند گه شدم سرگشته، گاهی پایبند گه زبون گردیدم و گه ناتوان گه شکستم، گه خمیدم چون کمان چون فتادم یا فروماندم ز کار تو همی راندی به پیشم با فشار میبری هر جا که میخواهی مرا میفزائی کار و میکاهی مرا من بسر، این راه پیمودم همی خون دل خوردم، نیاسودم دمی گاهم انگشتانه میکوبد بسر گاه رویم میکشد، گاه آستر گر تو زاسایش بری گشتی و دور بهر من، آسایشی باشد ضرور گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق نیست هر رهپوی، از اهل طریق زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ تو چه خواهی دید با این چشم تنگ روز میبینی تو و من روزگار کار میبینی تو و من عیب کار تو چه میدانی چه پیش آرد قضا من هدف بودم قضا را سالها ناله تو از نخ و ابریشم است من خبردارم که هستی یکدم است تو چه میدانی چها بر من رسید موی من شد زین سیهکاری سفید سوزنی، برتر ز سوزن نیستی آگهی از جامه، از تن نیستی من نهان را بینم و تو آشکار تو یکی میدانی، اما من هزار من درینجا هر چه سوزن میزنم سوزنی بر چشم روشن میزنم من چو گردم خسته، فرصت بگذرد چون گذشت، آنگه که بازش آورد چونکه تن فرسودنی و بینواست گر هم از کارش بفرسائی، رواست چون دل شوریده روزی خون شود به کاز آن خون، چهرهای گلگون شود دیده را چون عاقبت نادیدن است به که نیکو بنگرد تا روشن است از چه وامانم، چو فرصت رفتنی است چون نگویم، کاین حکایت گفتنی است خرقهها با سوزنی کردم رفو سوزنی کن خرقهی دل دوخت کو خون دگر شد، خون دل خوردن دگر تو ندیدی پارگیهای جگر پارهی هر جامه را سوزن بدوخت سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت پارهی جان در رگ و بند است و پی سوزنش کی چاره خواهد کرد، کی سوزنی باید که در دل نشکند جای جامه، بخیه اندر جان زند جهد را بسیار کن، عمر اندکی است کار را نیکو گزین، فرصت یکی است کاردانان چون رفو آموختند پارههای وقت بر هم دوختند عمر را باید رفو با کار کرد وقت کم را با هنر، بسیار کرد کار را از وقت، چون کردی جدا این یکی گردد تباه، آن یک هبا گر چه اندر دیده و دل نور نیست تا نفس باقی است، تن معذور نیست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:11 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری بروزگار، مرا روی شادمانی نیست بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت بمرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست کسی بمثل من اندر نبردگاه جهان سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست گرسنه بر سر خوان فلک نشستم و گفت که خیرگی مکن، این بزم میهمانی نیست به خلق داد سرافرازی و مرا خواری که در خور تو، ازین به که میستانی نیست به دهر، هیچکس مهربان نشد با من مرا خبر ز ره و رسم مهربانی نیست خوش نیافتم از روزگار سفله دمی از آن خوشم که سپنجی است، جاودانی نیست بخنده، پیر خردمند گفت تند مرو که پرتگاه جهان، جای بدعنانی نیست چو بنگری، همه سر رشتهها بدست قضاست ره گریز، ز تقدیر آسمانی نیست ودیعهایست سعادت، که رایگان بخشند درین معامله، ارزانی و گرانی نیست دل ضعیف، بگرداب نفس دون مفکن غریق نفس، غریقی که وارهانی نیست چو دستگاه جوانیت هست، سودی کن که هیچ سود، چو سرمایهی جوانی نیست ز بازویت نربودند تا توانائی زمان خستگی و عجز و ناتوانی نیست بملک زندگی، ایدوست، رنج باید برد دلی که مرد، سزاوار زندگانی نیست من و تو از پی کشف حقیقت آمدهایم ازین مسابقه، مقصود کامرانی نیست بدفتر گل و طومار غنچه در گلزار بجز حکایت آشوب مهرگانی نیست بنای تن، همه بهر خوشی نساختهاند وجود سر، همه از بهر سرگرانی نیست ز مرگ و هستی ما، چرخ را زیان نرسد سپهر سنگدل است، این سخن نهانی نیست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:10 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت که بی من، کس از چه ننوشیده آبی ز سعی من، این مرز گردید گلشن ز گلبرگ پوشید گلبن ثیابی نیاسودم از کوشش و کار کردن نصیب من آمد ایاب و ذهابی برآشفت بر وی طناب و چنین گفت به خیره نبستند بر تو طنابی نه از سعی و رنج تو، کز زحمت ماست اگر چهر گل را بود رنگ و تابی شنیدند ناگه درین بحث پنهان ز دهقان پیر، آشکارا عتابی که آسان شمردید این رمز مشکل نکردید نیکو سال و جوابی دبیران خلقت، درین کهنه دفتر نوشتند هر مبحثی را کتابی اگر دست و بازو نکوشد، شما را چه رای خطا و چه فکر صوابی ز باران تنها، چمن گل نیارد بباید نسیم خوش و آفتابی بهر جا چراغی است، روغنش باید بود کار هر کارگر را حسابی اگر خون نگردد، نماند وریدی اگر گل نروید، نباشد گلابی یکی کشت تاک و یکی چید انگور یکی ساخت زان سرکهای یا شرابی بکوه ار نمیتافت خورشید تابان بمعدن نمیبود لعل خوشابی نشستند بسیار شب، خار و بلبل که تا غنچهای در چمن کرد خوابی برای خوشیهای فصل بهاران خزان و زمستان کنند انقلابی ز آهو دل، از مطبخی دست سوزد که تا گردد آماده، روزی کبابی بسی کارگر باید و کار، پروین در آبادی هر زمین خرابی
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:09 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
غنچهای گفت به پژمرده گلی که ز ایام، دلت زود آزرد آب، افزون و بزرگست فضا ز چه رو، کاستی و گشتی خرد زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی نه فتاد و نه شکست و نه فسرد گفت، زنگی که در آئینهی ماست نه چنانست که دانند سترد دی، می هستی ما صافی بود صاف خوردیم و رسیدیم به درد خیره نگرفت جهان، رونق من بگرفتش ز من و بر تو سپرد تا کند جای برای تو فراخ باغبان فلکم سخت فشرد چه توان گفت به یغماگر دهر چه توان کرد، چو میباید مرد تو بباغ آمدی و ما رفتیم آنکه آورد ترا، ما را برد اندرین دفتر پیروزه، سپهر آنچه را ما نشمردیم، شمرد غنچه، تا آب و هوا دید شکفت چه خبر داشت که خواهد پژمرد ساقی میکدهی دهر، قضاست همه کس، باده ازین ساغر خورد
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:09 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
روز شکار، پیرزنی با قباد گفت کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست روزی بیا به کلبهی ما از ره شکار تحقیق حال گوشهنشینان گناه نیست هنگام چاشت، سفرهی بی نان ما ببین تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد آب قنات بردی و آبی بچاه نیست سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است کار تباه کردی و گفتی تباه نیست صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست جمعی سیاهروز سیهکاری تواند باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس میدان همت است جهان، خوابگاه نیست تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست سختی کشی ز دهر، چو سختی دهی بخلق در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب