گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

حافظ با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی

با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی

کنجی و فراغتی و یک شیشه​ی می

چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی

منت نبریم یک جو از حاتم طی


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:47 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای

قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای

ما را نگذارد که درآییم ز پای

تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای

سرپنجه​ی دشمن افکن ای شیر خدای


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:45 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ گر همچو من افتاده​ی این دام شوی

گر همچو من افتاده​ی این دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین اگر نه بدنام شوی


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:44 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ گر همچو من افتاده​ی این دام شوی

گر همچو من افتاده​ی این دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین اگر نه بدنام شوی


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:44 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن

چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن

با لشگر غم چه بایدت کوشیدن

سبز است لبت ساغر از او دور مدار

می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:43 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست برد

ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معامله​ای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بی​نهایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز

نمی​کنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:36 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه​ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست

تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو

در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می

زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می​زند

قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می​چکد

زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:35 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه​های تو بست

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:34 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می​داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:33 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حافظ روزه یک سو شد و عید آمد و دل​ها برخاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل​ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی​خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی​عیب کجاست


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 13 مهر 1396  ] [ 12:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 20 ] [ 21 ] [ 22 ] [ 23 ] [ 24 ] [ 25 ] [ 26 ] [ 27 ] [ 28 ] [ 29 ] [ > ]