ماهی که نظیر خود ندارد به جمال
چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال
در سینه دلش ز نازکی بتوان دید
مانندهی سنگ خاره در آب زلال
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 11:57 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 11:57 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 11:56 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است افسوس که شد دلبر و در دیده گریان تحریر خیال خط او نقش بر آب است بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خواب است معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبی که جهان جمله سراب است در کنج دماغم مطلب جای نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز بس طور عجب لازم ایام شباب است
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 11:56 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوی خرابات مقام است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است با محتسبم عیب مگویید که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یاسمن و عید صیام است
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 11:54 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
کار مده نفس تبه کار را در صف گل جا مده این خار را کشته نکودار که موش هوی خورده بسی خوشه و خروار را چرخ و زمین بندهی تدبیر تست بنده مشو درهم و دینار را همسر پرهیز نگردد طمع با هنر انباز مکن عار را ای که شدی تاجر بازار وقت بنگر و بشناس خریدار را چرخ بدانست که کار تو چیست دید چو در دست تو افزار را بار وبال است تن بی تمیز روح چرا میکشد این بار را کم دهدت گیتی بسیاردان به که بسنجی کم و بسیار را تا نزند راهروی را بپای به که بکوبند سر مار را خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن پاره کن این دفتر و طومار را هیچ خردمند نپرسد ز مست مصلحت مردم هشیار را روح گرفتار و بفکر فرار فکر همین است گرفتار را آینهی تست دل تابناک بستر از این آینه زنگار را دزد بر این خانه از آنرو گذشت تا بشناسد در و دیوار را چرخ یکی دفتر کردارهاست پیشه مکن بیهده کردار را دست هنر چید، نه دست هوس میوهی این شاخ نگونسار را رو گهری جوی که وقت فروش خیره کند مردم بازار را در همه جا راه تو هموار نیست مست مپوی این ره هموار را
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:29 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است آب هوی و حرص نه آبست، آذر است زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است در مهد نفس، چند نهی طفل روح را این گاهواره رادکش و سفلهپرور است هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است در رزمگاه تیرهی آلودگان نفس روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است در نار جهل از چه فکندیش، این دلست در پای دیو از چه نهادیش، این سر است شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام خونابههانهفته در این کهنه ساغر است تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای در دست آز از پی فصد تو نشتر است همواره دید و تیره نگشت، این چه دیدهایست پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجر است دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش: زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی تا بر درخت بارور زندگی بر است
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:29 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شالودهی کاخ جهان بر آبست تا چشم بهم بر زنی خرابست ایمن چه نشینی درین سفینه کاین بحر همیشه در انقلابست افسونگر چرخ کبود هر شب در فکرت افسون شیخ و شابست ای تشنه مرو، کاندرین بیابان گر یک سر آبست، صد سرابست سیمرغ که هرگز بدام نیاد در دام زمانه کم از ذبابست چشمت بخط و خال دلفریب است گوشت بنوای دف و ربابست تو بیخود و ایام در تکاپو است تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست آبی بکش از چاه زندگانی همواره نه این دلو را طنابست بگذشت مه و سال وین عجب نیست این قافله عمریست در شتابست بیدار شو، ای بخت خفته چوپان کاین بادیه راحتگه ذئابست بر گرد از آنره که دیو گوید کای راهنورد، این ره صوابست ز انوار حق از اهرمن چه پرسی زیراک سوال تو بی جوابست با چرخ، تو با حیله کی برآئی در پشه کجا نیروی عقابست بر اسب فساد، از چه زین نهادی پای تو چرا اندرین رکابست دولت نه به افزونی حطام است رفعت نه به نیکوئی ثیابست جز نور خرد، رهنمای مپسند خودکام مپندار کامیابست خواندن نتوانیش چون، چه حاصل در خانه هزارت اگر کتابست هشدار که توش و توان پیری سعی و عمل موسم شبابست بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی مانند چراغی که بی حبابست گر پای نهد بر تو پیل، دانی کز پای تو چون مور در عذابست بی شمع، شب این راه پرخطر را مسپر بامیدی که ماهتابست تا چند و کی این تیره جسم خاکی بر چهرهی خورشید جان سحابست در زمرهی پاکیزگان نباشی تا بر دلت آلودگی حجابست پروین، چه حصاد و چه کشتکاری آنجا که نه باران نه آفتابست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:28 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست بپات رشته فکندست روزگار و هنوز نه آگهی تو که این رشتهی گرفتاریست بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست نهفته در پس این لاجورد گون خیمه هزار شعبدهبازی، هزار عیاریست سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد سزاش تاب و تب روزگار بیماریست بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را مگوی نور تجلی فسون و طراریست اگر که در دل شب خون نمیکند گردون بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست بگاهوار تو افعی نهفت دایهی دهر مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست سپردهای دل مفتون خود بمعشوقی که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست بپوش روی ز آئینهای که زنگاریست بخیره بار گران زمانه چند کشی ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست بلند شاخهی این بوستان روح افزای اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست برو که فکرت این سودگر معامله نیست متاع او همه از بهر گرم بازاریست بخر ز دکهی عقل آنچه روح میطلبد هزار سود نهان اندرین خریداریست زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست گلشن مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست قضا چو قصد کند، صعوهای چو ثعبانی است فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک بخانهی دگران پیشهی تو معماریست بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت سزای کار در آخر همان سزاواریست بهل که عاقبت کار سرنگونت کند بلندئی که سرانجام آن نگونساریست گریختن ز کژی و رمیدن از پستی نخست سنگ بنای بلند مقداریست ز روشنائی جان، شامها سحر گردد روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست
[ پنج شنبه 13 مهر 1396 ] [ 9:27 AM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
سرو عقل گر خدمت جان کنند بسی کار دشوار کسان کنند بکاهند گر دیده و دل ز آز بسا نرخها را که ارزان کنند چو اوضاع گیتی خیال است و خواب چرا خاطرت را پریشان کنند دل و دیده دریای ملک تنند رها کن که یک چند طوفان کنند به داروغه و شحنهی جان بگوی که دزد هوی را بزندان کنند نکردی نگهبانی خویش، چند به گنج وجودت نگهبان کنند چنان کن که جان را بود جامهای چو از جامه، جسم تو عریان کنند به تن پرور و کاهل ار بگروی ترا نیز چون خود تن آسان کنند فروغی گرت هست ظلمت شود کمالی گرت هست نقصان کنند هزار آزمایش بود پیش از آن که بیرونت از این دبستان کنند گرت فضل بوده است رتبت دهند ورت جرم بوده است تاوان کنند گرت گله گرگ است و گر گوسفند ترا بر همان گله چوپان کنند چو آتش برافروزی از بهر خلق همان آتشت را بدامان کنند اگر گوهری یا که سنگ سیاه بدانند چون ره بدین کان کنند به معمار عقل و خرد تیشه ده که تا خانهی جهل ویران کنند برآنند خودبینی و جهل و عجب که عیب تو را از تو پنهان کنند بزرگان نلغزند در هیچ راه کاز آغاز تدبیر پایان کنند
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب