گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

عطار حکایت دو روباه که شکار خسرو شدند

آن دو روبه چون به هم هم برشدند

پس به عشرت جفت یک دیگر شدند

خسروی در دشت شد با یوز و باز

آن دو روبه را ز هم افکند باز

ماده می‌پرسد ز نر، کی رخنه‌جوی

ما کجا با هم رسیم، آخر بگوی

گفت اگر ما را بود از عمر بهر

بر دکان پوستین دوزان شهر

دیگری گفتش که ابلیس از غرور

راه بر من می‌زند وقت حضور

من چو با او برنمی‌آیم به زور

در دلم از غبن آن افتاد شور

چون کنم کز وی نجاتی باشدم

وز می معنی حیاتی باشدم

گفت تا پیش توست این نفس سگ

از برت ابلیس نگریزد به تگ

عشوه‌ی ابلیس از تلبیس تست

در تو یک یک آرزو ابلیس تست

گر کنی یک آرزوی خود تمام

در تو صد ابلیس زاید والسلام

گلخن دنیا که زندان آمدست

سر به سر اقطاع شیطان آمدست

دست از اقطاع او کوتاه دار

تا نباشد هیچ کس را با تو کار


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:47 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت غافلی که از ابلیس گله داشت

غافلی شد پیش آن صاحب چله

کرد از ابلیس بسیاری گله

گفت ابلیسم زد از تلبیس راه

کرد دین بر من به طراری تباه

مرد گفتش ای جوانمرد عزیز

آمده بد پیش ازین ابلیس نیز

مشتکی بود از تو و آزرده بود

خاک از ظلم تو بر سر کرده بود

گفت دنیا جمله اقطاع منست

مرد من نیست آنک دنیا دشمنست

تو بگو او را که عزم راه کن

دست از دنیای من کوتاه کن

من به دینش می‌کنم آهنگ سخت

زانک در دنیای من زد چنگ سخت

هرک بیرون شد ز اقطاعم تمام

نیست با او هیچ کارم والسلام


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:45 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار گفتار مردی پاک‌دین

پاک دینی گفت مشتی حیله‌جوی

مرد را در نزع گردانند روی

پیش از این این بی‌خبر را بر دوام

روی گردانیده بایستی مدام

برگ ریزان شاخ بنشانی چه سود

روی چون اکنون بگردانی چه سود

هرک را آن لحظه گردانند روی

او جنب میرد تو زو پاکی مجوی

دیگری گفتش که من زر دوستم

عشق زر چون مغز شد در پوستم

تا مرا چون گل زری نبود به دست

همچو گل خندان بنتوانم نشست

عشق دنیا و زر دنیا مرا

کرد پر دعوی و بی‌معنی مرا

گفت ای از صورتی حیران شده

از دلت صبح صفت پنهان شده

روز و شب تو روز کوری مانده

بسته‌ای صورت چو موری مانده

مرد معنی باش در صورت مپیچ

چیست معنی اصل صورت چیست ، هیچ

زر به صورت رنگ گردانیده سنگ

تو چو طفلان مبتلا گشته به رنگ

زر که مشغولت کند از کردگار

بت بود ، در خاکش افکن زینهار

زر اگر جایی به غایت در خورست

هم برای قفل فرج استر است

نه کسی را از زر تو یاریی

نه ترا هم نیز برخورداریی

گر تو یک جو زر دهی درویش را

گاه او را خون خوری گه خویش را

تو به پشتی زری با خلق دوست

داغ پهلوی تو بر پشتی اوست

ماه نو مزد دکان می‌بایدت

چه دکان آن مزد جان می‌بایدت

جان شیرینت شد و عمر عزیز

تا درآمد از دکانت یک پشیز

این همه چیزی به هیچی داده تو

پس چنین دل بر همه بنهاده تو

لیک صبرم هست تا در زیر دار

نردبانت از زیر بکشد روزگار

در جهان چندانک آویزت بود

هر یکی صد آتش تیزت بود

غرق دنیا هم بباید دینت نیز

دین بنیزی دست ندهد ای عزیز

تو فراغت جویی اندر مشغله

چون نیابی، در تو افتد ولوله

نفقه‌ای چیزی که داری چار سو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

هرچ هست آن ترک می‌باید گرفت

گر بود جان، ترک می‌باید گرفت

چون ترا در دست جان نتوان گذاشت

مال و ملک و این و آن نتوان گذاشت

گر پلاسی خواب‌گاهت آمدست

آن پلاست بند راهت آمدست

آن پلاست خوش بسوز ای حق‌شناس

تا کی از تزویر با حق هم پلاس

گر نسوزی آن پلاس اینجا ز بیم

کی رهی فردا ز پهنای گلیم

هرک صید وای خود شد وای او

گم شود از وای سر تا پای او

وا دو حرف آمد، الف واو ای غلام

هر دو را در خاک و خون بینی مدام

واو را بین در میان خون قرار

پس الف را بین میان خاک خوار


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:45 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شد

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند

پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود

ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام

ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن

دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم

نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن

مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست

هر دلی کو همت عالی نیافت

ملکت بی‌منتها حالی نیافت

آن ز همت بود کان شاه بلند

آتشی در پادشاهی او فکند

خسروی را چون بسی خسران بدید

صد هزاران ملک صدچندان بدید

چون بپا کی همتش در کار شد

زین همه ملک نجس بیزارشد

چشم همت چون شود خورشید بین

کی شود با ذره هرگز هم نشین


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:44 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار گفتگوی شیخ غوری با سنجر

شیخ غوری، آن به کلی گشته کل

رفت با دیوانگان در زیر پل

از قضا می‌رفت سنجر با شکوه

گفت زیر پل چه قومند این گروه

شیخ گفتش بی سر و بی پا همه

از دو بیرون نیست جان ما همه

گر تو ما را دوست داری بر دوام

زود از دنیا برآریمت مدام

ور تو ما را دشمنی نه دوست دار

زود از دینت برآریم اینت کار

دوستی و دشمنی ما را ببین

پای درنه خویش را رسوا ببین

گر بزیر پل درآیی یک نفس

وارهی زین طم طراق و زین هوس

سنجرش گفتا نیم مرد شما

حب و بغضم نیست درخورد شما

نه شما را دوستم نه دشمنم

رفتم اینک تا نسوزد خرمنم

از شما هم فخر و هم عاریم نیست

با بدو نیک شما کاریم نیست

همت آمد همچو مرغی تیز پر

هر زمان در سیر خود سر تیزتر

گر بپرد جز ببینش کی بود

در درون آفرینش کی بود

سیر او ز آفاق گیتی برترست

کو ز هشیاری و مستی برترست


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:43 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار سخن دیوانه‌ای درباره‌ی عالم

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست

گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه‌ای سر برنهاده، ما درو

می‌پزیم از جهل خود سودا درو

چون سراین حقه برگیرد اجل

هر که پر دارد بپرد تا ازل

وانک او بی پر بود، در صد بلا

در میان حقه ماند مبتلا

مرغ همت را به معنی بال ده

عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کز حقه برگیرند سر

مرغ ره گرد و برآور بال و پر

یا نه، بال و پر بسوز و خویش هم

تا تو باشی از همه در پیش هم

دیگری گفتش که انصاف و وفا

چون بود در حضرت آن پادشا

حق تعالی داد انصافم بسی

بی‌وفایی هم نکردم با کسی

در کسی چون جمع آمد این صفت

رتبت او چون بود در معرفت

گفت انصافست سلطان نجات

هر که منصف شد برست از ترهات

از تو گر انصاف آید در وجود

به ز عمری در رکوع و در سجود

خود فتوت نیست در هر دو جهان

برتر از انصاف دادن در نهان

وانک او انصاف بدهد آشکار

از ریا کم خالی افتد، یاد دار

نستدند انصاف، مردان از کسی

لیک خود می‌داده‌اند الحق بسی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:43 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار 21

 حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شد 

 

هندوان را پادشاهی بود پیر

شد مگر در لشگر محمود اسیر

چون بر محمود بردندش سپاه

شد مسلمان عاقبت آن پادشاه

هم نشان آشنایی یافت او

وز دو عالم هم جدایی یافت او

بعد از آن در خیمه‌ی تنها نشست

دل ازو برخاست ، در سودا نشست

روز و شب در گریه و در سوز بود

روز از شب، شب بتر از روز بود

چون بسی شد نالهای زار او

شد خبر محمود را از کار او

خواند محمودش به پیش خویش در

گفت صد ملکت دهم زان بیشتر

تو شهی، نوحه مکن بر خویش ازین

چند گریی، نیزمگری بیش ازین

خسرو هندوش گفت ای پادشاه

من نمی‌گریم ز بهر ملک و جاه

زان همی‌گریم که فردا ذوالجلال

در قیامت گر کند از من سال

گوید ای بد عهد مرد بی‌وفا

کاشته با چون منی تخم جفا

تا نیامد پیش تو محمود باز

با جهانی پر سوار سرفراز

تو نکردی یاد من، این چون بود

باری از خط وفا بیرون بود

گرد می‌بایست کردن لشگری

بهر تو، تو خود ز بهر دیگری

بی سپاهی یاد نامد از منت

دوستت خوانم بگو یادشمنت

تا بکی از من وفا از تو جفا

در وفاداری چنین نبود روا

گر رسد از حق تعالی این خطاب

چون دهم این بی‌وفایی راجواب

چون کنم آن خجلت و تشویر را

گریه زانست ای جوان این پیر را

حرف و انصاف وفاداری شنو

درس و دیوان نکوکاری شنو

گر وفاداری تو عزم راه کن

ورنه بنشین دست ازین کوتاه کن

هرچ بیرون شد ز فهرست وفا

نیست در باب جوان مردی روا

 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:42 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت مستی که مست دیگر را بر مستی ملامت میکرد

بود مستی سخت لایعقل، خراب

آب کارش برده کلی کار آب

درد وصاف از بس که در هم خورده بود

از خرابی پا و سر گم کرده بود

هوشیاری را گرفت از وی ملال

پس نشاند آن مست را اندر جوال

برگرفتش تا برد با جای خویش

آمدش مستی دگر در راه پیش

مست دیگر هر زمان با هر کسی

می‌شد و می کرد بد مستی بسی

مست اول، آنک بود اندر جوال

چون بدید آن مست را بس تیره حال

گفت ای مدبر دو کم بایست خورد

تا چو من می‌رفتی و آزاد و فرد

آن او می‌دید، آن خویش نه

هست حال ما همه زین بیش نه

عیب بین زانی که تو عاشق نه

لاجرم این شیوه را لایق نه

گر ز عشق اندک اثر می‌دیدیی

عیبها جمله هنر می‌دیدیی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:41 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان عشق دید

بود مردی شیردل خصم افکنی

گشت عاشق پنج سال او بر زنی

داشت بر چشم آن زن همچون نگار

یک سر ناخن سپیدی آشکار

زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر

گرچه بسیاری برافکندی نظر

مرد عاشق چون بود در عشق زار

کی خبر یابد ز عیب چشم یار

بعد از آن کم گشت عشق آن مرا را

دارویی آمد پدید آن درد را

عشق آن زن در دلش نقصان گرفت

کار او برخویشتن آسان گرفت

پس بدید آن مرد عیب چشم یار

این سپیدی گفت کی شد آشکار

گفت آن ساعت که شد عشق تو کم

چشم من عیب آن زمان آورد هم

چون ترا در عشق نقصان شد پدید

عیب در چشمم چنین زان شد پدید

کرده‌ای از وسوسه پر شور دل

هم ببین یک عیب خود ای کور دل

چند جویی دیگران را عیب باز

آن خود یک ره بجوی از جیب باز

تا چو بر تو عیب تو آید گران

نبودت پروای عیب دیگران


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:40 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت محتسبی که مستی را میزد و گفتار آن مست

محتسب آن مرد را می‌زد به زور

مست گفت ای محتسب کم کن تو شور

زانک کز نام حرام این جایگاه

مستی آوردی و افکندی ز راه

بودیی تو مست‌تر از من بسی

لیک آن مستی نمی‌بیند کسی

در جفای من مرو زین بیش نیز

داد بستان اندکی از خویش نیز

دیگری گفتش که ای سرهنگ راه

زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه

چون شود بر من جهان روشن ازو

می‌ندانم تا چه خواهم من ازو

از نکوتر چیز اگر آگاهمی

چون رسیدم من بدو، آن خواهمی

گفت ای جاهل نه‌ای آگاه ازو

زو که چیزی خواهد، او را خواه ازو

مرد را درخواست آگاهی بهست

کو زهر چیزی که می‌خواهی به است

در همه عالم گر آگاهی ازو

زو چه به دانی که آن خواهی ازو

هرک در خلوت سرای او شود

ذره ذره آشنای او شود

هرک بویی یافت از خاک درش

کی بر شوت بازگردد از درش


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:39 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 30 ] [ 31 ] [ 32 ] [ 33 ] [ 34 ] [ 35 ] [ 36 ] [ 37 ] [ 38 ] [ 39 ] [ > ]