راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ
گفت چون ره را ندارم زاد و برگ
از خوی خجلت کفی گل کردهام
پس از و خشتی به حاصل کردهام
شیشهی پر اشک دارم نیز من
ژندهی برچیدهام بهر کفن
اولم زان اشک اگر خونی دهید
آخرم آن خشت زیر سرنهید
وان کفن در آب چشم آغشتهام
ای دریغا سر به سر به سرشتهام
آن کفن چون در تنم پوشید پاک
زود تسلیمم کنید آنگه به خاک
چون چنین کردید، تا محشر ز میغ
بر سر خاکم نبارد جز دریغ
دانی این چندین دریغا بهر چیست
پشهای با باد نتوانست زیست
سایه از خورشید میجوید وصال
مینیابد، اینت سودا و محال
گرچه هست این خود محالی آشکار
جز محال اندیشی او را نیست کار
هرک او ننهد درین اندیشه سر
او ازین بهتر چه اندیشه دگر
سختتر بینم بهر دم مشکلم
چون بپردازم ازین مشکل دلم
کیست چون من فرد و تنها مانده
خشک لب غرقاب دریا مانده
نه مرا هم راز و هم دم هیچ کس
نه مرا هم درد و محرم هیچ کس
نه ز همت میل ممدوحی مرا
نه ز ظلمت خلوت روحی مرا
نه دل کس نه دل خود نیز هم
نه سر نیک و سر بد نیز هم
نه هوای لقمهی سلطان مرا
نه قفای سیلی دربان مرا
نه به تنهایی صبوری یک دمم
نه بدل از خلق دوری یک دمم
هست احوال من زیر و زبر
همچنان کان پیر داد از خود خبر
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:30 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
روز و شب چون غافلی از روز و شب کی کنی از سر روز و شب طرب روی او چون پرتو افکند اینت روز زلف او چون سایه انداخت اینت شب گه کند این پرتو آن سایه نهان گه کند این سایه آن پرتو طلب صد هزاران محو در اثبات هست صد هزار اثبات در محو ای عجب چون تو در اثبات اول ماندهای ماندهای از ننگ خود سردرکنب تا نمیری و نگردی زنده باز صد هزاران بار هستی بی ادب هر که او جایی فرود آمد همی هست او را مرددونهمت لقب چون ز پرده اوفتادی میشتاب تا ابد هرگز مزن دم بیطلب طالب آن باشد که جانش هر نفس تشنهتر باشد ولیکن بی سبب نه سبب نه علتش باشد پدید نه بود از خود نه از غیرش نسب چون نباشد او صفت چون باشدش خود همه اوست اینت کاری بوالعجب گر تو را باید که این سر پی بری خویش را از سلب او سازی سلب بر کنار گنج ماندی خاک بیز در میان بحر ماندی خشک لب چون رطب آمد غرض از استخوان استخوان تا چند خائی بی رطب هین شراب صرف درکش مردوار پس دو عالم پر کن از شور و شعب مست جاویدان شو و فانی بباش تا شوی جاوید آزاد از تعب چون تو آزاد آیی از ننگ وجود راستت آن وقت گیرد حکم چپ از دم آن کس که این می نوش کرد دوزخ سوزنده را بگرفت تب همچو عطار این شراب صاف عشق نوش کن از دست ساقی عرب
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:30 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
سحرگاهی شدم سوی خرابات
سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا گفتا که ای شیخ بگو تا خود چه کار است از مهمات بدو گفتم که کارم توبهی توست اگر توبه کنی یابی مراعات مرا گفتا برو ای زاهد خشک که تر گردی ز دردی خرابات اگر یک قطره دردی بر تو ریزم ز مسجد بازمانی وز مناجات برو مفروش زهد و خودنمائی که نه زهدت خرند اینجا نه طامات کسی را اوفتد بر روی، این رنگ که در کعبه کند بت را مراعات بگفت این و یکی دردی به من داد خرف شد عقلم و رست از خرافات چو من فانی شدم از جان کهنه مرا افتاد با جانان ملاقات چو از فرعون هستی باز رستم چو موسی میشدم هر دم به میقات چو خود را یافتم بالای کونین چو دیدم خویشتن را آن مقامات برآمد آفتابی از وجودم درون من برون شد از سماوات بدو گفتم که ای دانندهی راز بگو تا کی رسم در قرب آن ذات مرا گفتا که ای مغرور غافل رسد هرگز کسی هیهات هیهات بسی بازی ببینی از پس و پیش ولی آخر فرومانی به شهمات همه ذرات عالم مست عشقند فرومانده میان نفی و اثبات در آن موضع که تابد نور خورشید نه موجود و نه معدوم است ذرات چه میگویی تو ای عطار آخر که داند این رموز و این اشارات
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:29 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چون ز مرغ سحر فغان برخاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست صبح چون دردمید از پس کوه آتشی از همه جهان برخاست عنبر شب چو سوخت زآتش صبح بوی عنبر ز گلستان برخاست سپر آفتاب تیغ کشید قلم عافیت ز جان برخاست ساقی از در درآمد و بنشست صد قیامت به یک زمان برخاست کس چه داند که چون شراب بخورد شور چون از شکرستان برخاست زآرزوی سماع و شاهد و می از همه عاشقان فغان برخاست باده ناخورده مست شد عطار سوی مدح خدایگان برخاست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:28 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
قبلهی ذرات عالم روی توست
قبلهی ذرات عالم روی توست کعبهی اولاد آدم کوی توست میل خلق هر دو عالم تا ابد گر شناسند و اگر نی سوی توست چون به جز تو دوست نتوان داشتن دوستی دیگران بر بوی توست هر پریشانی که در هر دو جهان هست و خواهد بود از یک موی توست هر کجا در هر دو عالم فتنهای است ترکتاز طرهی هندوی توست پهلوانان درت بس بیدلند دل ندارد هر که در پهلوی توست نیست پنهان آنکه از من دل ربود هست همچون آفتاب آن روی توست عقل چون طفل ره عشق تو بود شیرخوار از لعل پر للی توست تیربارانی که چشمت میکند بر دلم پیوسته از ابروی توست گفتم ابرویت اگر طاقم فکند این گناه نرگس جادوی توست گفتم ای عاقل برو چون تیر راست کین کمان هرگز نه بر بازوی توست این همه عطار دور از روی تو درد از آن دارد که بی داروی توست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:27 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
مرا در عشق او کاری فتادست
مرا در عشق او کاری فتادست که هر مویی به تیماری فتادست اگر گویم که میداند که در عشق چگونه مشکلم کاری فتادست مرا گوید اگر دانی وگرنه چنین در عشق بسیاری فتادست اگر گویم همه غمها به یک بار نصیب جان غمخواری فتادست مرا گوید مرا زین هیچ غم نیست همه غمها تو را آری فتادست چو خونم میبریزی زود بشتاب که الحق تیز بازاری فتادست مرا چون خون بریزی زود بفروش که بس نیکم خریداری فتادست مرا جانا ز عشقت بود صد بار به سرباری کنون باری فتادست دل مستم چو مرغ نیم بسمل به دام چون تو دلداری فتادست از آن دل دست باید شست دایم که در دست چو تو یاری فتادست کجا یابد گل وصل تو عطار که هر دم در رهش خاری فتادست
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:27 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است آن است که هرچیز که گویند نه آن است برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است بیرون ز ضمیر دل و اندیشهی جان است بینندهی انوار تو بس دوخته چشم است گویندهی اسرار تو بس گنگ زبان است از وصف تو هر شرح که دادند محال است وز عشق تو هر سود که کردند زیان است در پردهی پندار چو بازی و خیال است جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است گر عقل نشان است ز خورشید جمالت یک ذره ز خورشید، فلک مژدهرسان است یک ذرهی حیران شده را عقل چو داند کز جملهی خورشید فلک چند نشان است چو عقل یقین است که در عشق عقیله است بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ چون در نفس باز پس انگشت گزان است گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است فیالجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم کان اصل که جان است هم از خویش نهان است عطار که پی برد بسی دانش و بینش اندر پی آن است که بالای عیان است
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 10:26 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شدم با یکی مرد عیّار یار که بودش همی رزم و پیکارکار سلحشور و سالوک و همت بلند به پیرامنش نامداران چند نهاده به سر تارک مهتری نهفته به دل بویه ی سروری هوای بزرگی بسر داشت مرد نیاسوده یکدم ز ننگ و نبرد بگفتم بدان نوخط کهنه کار که جان و جوانی گرامی بدار بخندید ازبن گفته آزادمرد که ای فارغ از رنج و حرمان و درد به میدان ز خون سرخ مردن بنام به از مرگ در بستری زردفام بگفتم به شهر اندر آیی همی؟ و یا اندرین کوه پایی همی؟ بگفتا به شهر اندر آیم بسی! که جز دوستانم نداند کسی! بگفتم که دولتسرایت کجاست؟ کجاخانهداریوجایت کجاست ؟ بگفت اندر آنجا سراییم نیست جز اندر دل خلق جاییم نیست بدو گفتم آنجا یکی خانه ساز سرایی نو آیین و شاهانه ساز که چون صفّ بیداد را بشکنی به پیروزی آنجای مأوا کنی نگر تا به پاسخ چه گفت آن دلیر: که گر من شوم بر بداندیش چیر سرای امارت بود جای من نساید زمین دگر پای من وگر خصم گردد به من چیردست به میدان شوم بسته و زیردست نشاید دگر جای، مأوای من که زندان سلطان بود جای من وگر کشته آیم به میدان کین بود خانهام تنگنای زمین فزون از دمی نیست مرگ ای پسر ز مرگست اندیشهاش صعبتر چو اینست، پس مرگ در رزمگاه به از درد و بیماری و اشگ و آه
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 7:43 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
کلی را سر از زخم ناسور بود ز خارش توانش ز تن دور بود کنار یکی نهر، خارید سر کلاهش فتاد اندر آن نهر در بجنبید و بشتافت بر طرف آب ولی آب را زو فزون بُد شتاب کله گه بغلطید وگه شد بهاوج به فرجام گم گشت در زیر موج چو نومید شد کل ز صید کلاه برون قاه قاه و درون آه آه به یاران چنین گفت: کاین رشک لاخ برای سرم بود لختی فراخ
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 7:43 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
یکی گرسنه خرس در باغ جست مگرمیوه نغزی آرد بدست به هرسو نگه کرد با حرص وآز یک امرود بن دید رسته دراز به بالا بلند و به پهلو فراخ ستبر وکشن برگ و بسیار شاخ ز هر برگ، رخشان یکی آمرود چو نجم ثریا زچرخ کبود بجنبید و غرید خرس از شعف بمالید بر خاک هر چار کف همی جست چابک به ساق درخت که پرچین خارش بدرید رخت نگه کردکز ساقه تا بیخ شاخ همی خاربن برشده لاخ لاخ ببسته است دهقان داننده کار بهساق درخت از پی دزد، خار همه خارها چون سرنیزهها کزان نیزهها کس نگشتی رها غمی گشتخرس از چنانسختجای بگشت و بلیسید دو دست و پای برنجید از آن کار، زاندازه بیش ولیکن نیاورد با روی خویش روان کشتازآنباغو با خویش کفت که رسم بزرگی نشاید نهفت من این باغ امرود و این بار تر نهادم به وقف مزار پدر چو بینیش بر خاک ره سوده شد زبانش به خیرات بگشوده شد کسی چون ز سودی جدا ماندا مران سود را ناروا خواندا
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب