گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

عطار پیام خداوند به بندگان توسط داود

حق تعالی گفت ای داود پاک

بندگانم را بگو کای مشت خاک

گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا

بندگی کردن نه زشتستی مرا

گر نبودی هیچ نور و هیچ نار

نیستی با من شما را هیچ کار

من چو استحقاق آن دارم عظیم

می‌پرستیدیم نه از اومید و بیم

گر رجا و خوف نه در پی بدی

پس شما را کار با من کی بدی

می‌سزد چون من خداوندم مدام

کز میان جان پرستیدم مدام

بنده را گو بازکش از غیر دست

پس به استحقاق ما را می‌پرست

هرچ آن جز ما بود در هم فکن

چون فکندی بر همش در هم شکن

چون شکستی، پاک در هم سوز تو

جمع کن خاکسترش یک روز تو

این همه خاکستر آنگه برفشان

تا شود از باد عزت بی‌نشان

چون چنین کردی ترا آید کنون

آنچ می‌جویی ز خاکستر برون

گر ترا مشغول خلد و حور کرد

تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:39 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم

گفت چون حق می‌دمید این جان پاک

در تن آدم که آبی بود و خاک

خواست تا خیل ملایک سر به سر

نه خبر یابند از جان نه اثر

گفت ای روحانیان آسمان

پیش آدم سجده آرید این زمان

سرنهادند آن همه بر روی خاک

لاجرم یک تن ندید آن سر پاک

باز ابلیس آمد و گفت این نفس

سجده‌ای از من نبیند هیچ کس

گر بیندازند سر از تن مرا

نیست غم چون هست این گردن مرا

من همی‌دانم که آدم خاک نیست

سر نهم تا سر ببینم، باک نیست

چون نبود ابلیس را سر بر زمین

سر بدید او زانکه بود او در کمین

حق تعالی گفتش ای جاسوس راه

تو به سر در دیدنی این جایگاه

گنج چون دیدی که بنهادم نهان

بکشمت تا برنگویی در جهان

زانک خفیه نیست بیرون از سپاه

هر کجا گنجی که بنهد پادشاه

بی‌شکی بر چشم آنکس کان نهد

بکشد او را و خطش بر جان نهد

مرد گنجی دید گنجی اختیار

سر بریدن بایدت کرد اختیار

ور نبرم سر ز تن این دم ترا

این سخن باشد همه عالم ترا

گفت یا رب مهل ده این بنده را

چاره‌ای کن این ز کار افکنده را

حق تعالی گفت مهلت بر منت

طوق لعنت کردم اندر گردنت

نام تو کذاب خواهم زد رقم

تابمانی تا قیامت متهم

بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک

چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک

لعنت آن تست رحمت آن تو

بنده آن تست قسمت آن تو

گر مرا لعنست قسمت، باک نیست

زهر هم باید، همه تریاک نیست

چون بدیدم خلق را لعنت طلب

لعنت برداشتم من بی‌ادب

این چنین باید طلب گر طالبی

تو نه‌ی طالب به معنی غالبی

گر نمی‌یابی تو او را روز و شب

نیست او گم، هست نقصان در طلب


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:38 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود

وقت مردن بود شبلی بی‌قرار

چشم پوشیده دلی پرانتظار

در میان زنار حیرت بسته بود

بر سر خاکستری بنشسته بود

گه گرفتی اشک در خاکستر او

گاه خاکستر بکردی بر سر او

سایلی گفتش چنین وقتی که هست

دیده‌ای کس را که او زنار بست

گفت می‌سوزم، چه سازم، چون کنم

چون ز غیرت می‌گدازم چون کنم

جان من کز هر دو عالم چشم دوخت

این زمان از غیرت ابلیس سوخت

چون خطاب لعنتی او راست بس

از اضافت آید افسوسم بکس

مانده شبلی تفته و تشنه جگر

او به دیگر کس دهد چیزی دگر

گر تفاوت باشدت از دست شاه

سنگ با گوهر نه‌ای تو مرد راه

گر عزیز از گوهری ،از سنگ خوار

پس ندارد شاه اینجا هیچ‌کار

سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست

آن نظرکن تو که این از دست اوست

گر ترا سنگی زند معشوق مست

به که از غیری گهر آری به دست

مرد باید کز طلب در انتظار

هر زمانی جان کند در ره نثار

نه زمانی از طلب ساکن شود

نه دمی آسودنش ممکن شود

گر فرو افتد زمانی از طلب

مرتدی باشد درین ره بی‌ادب


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:37 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت چوب خوردن یوسف به دستور زلیخا

چون زلیخا حشمت واعزاز داشت

رفت یوسف را به زندان بازداشت

با غلامی گفت بنشان این دمش

پس بزن پنجاه چوب محکمش

بر تن یوسف چنان بازو گشای

کین دم آهش بشنوم از دور جای

آن غلام آمد بسی کارش نداد

روی یوسف دید دل بارش نداد

پوستینی دید مرد نیک بخت

دست خود بر پوستین بگشاد سخت

مرد هر چوبی که می‌زد استوار

ناله‌ای می‌کرد یوسف زار زار

چون زلیخا بانگ بشنودی ز دور

گفتی آخر سخت‌تر زن ای صبور

مرد گفت ای یوسف خورشید فر

گر زلیخا بر تو اندازد نظر

چون نبیند بر تو زخم چوب هیچ

بی شک اندازد مرا در پیچ پیچ

برهنه کن دوش، دل برجای دار

بعد از آن چوبی قوی را پای دار

گرچه این ضربت زیانی باشدت

چون ترا بیند نشانی باشدت

تن برهنه کرد یوسف آن زمان

غلغلی افتاد در هفت آسمان

مرد حالی کرد دست خود بلند

سخت چوبی زد که در خاکش فکند

چون زلیخا زو شنود آن بار آه

گفت بس، کین آه بود از جایگاه

پیش ازین آن آهها ناچیزبود

آه آن باد این ز جایی نیز بود

گر بود در ماتمی صد نوحه‌گر

آه صاحب درد آید کارگر

گر بود در حلقه‌ای صد غم زده

حلقه را باشد نگین ماتم زده

تا نگردی مرد صاحب درد تو

در صف مردان نباشی مرد تو

هر که درد عشق دارد، سوز هم

شب کجا یابد قرار و روز هم


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:37 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت مردی که از نبی اجازه‌ی نماز بر مصلایی گرفت

از نبی در خواست مردی پر نیاز

تا گزارد بر مصلایی نماز

خواجه دستوری نداد او را در آن

گفت ریگ و خاک گرمست این زمان

روی نه بر خاک گرم و خاک کوی

زانک هر مجروح را داغست روی

چون تو می‌بینی جراحت روح را

داغ نیکوتر بود مجروح را

تا نیاری داغ دل این جایگاه

کی توان کردن بسوی تو نگاه

داغ دل آور که در میدان درد

اهل دل از داغ بشناسند مرد

دیگری گفتش که‌ای دارای راه

دیده‌ی ما شد درین وادی سیاه

پر سیاست می‌نماید این طریق

چند فرسنگ است این راه ای رفیق

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد بازکس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای نا صبور

چون شدند آنجایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد از بی‌خبر

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس، بی‌کنار

پس سیم وادیست آن معرفت

پس چهارم وادی استغنی صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعب ناک

هفتمین وادی فقرست و فنا

بعد ازین روی روش نبود ترا

درکشش افتی، روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:35 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار گفتار عاشقی که از بیم قیامت می‌گریست

عاشقی روزی مگر خون می‌گریست

زو کسی پرسید کین گریه زچیست

گفت می‌گویند فردا کردگار

چون کند تشریف رویت آشکار

چل هزاران سال بدهد بردوام

خاصگان قرب خود را بار عام

یک زمان زانجا به خود آیند باز

در نیاز افتند، خو کرده به ناز

زان همی گریم که با خویشم دهند

یک نفس در دیده‌ی خویشم نهند

چون کنم آن یک نفس با خویش من

می‌توان کشتن ازین غم خویشتن

تا که با خود بینیم بد بینیم

با خدا باشم چو بی‌خود بینیم

آن زمان کز خود رهایی باشدم

بی‌خودی عین خدایی باشدم

هرک او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

گر ترا هست ای دل زیر و زبر

بر صراط و آتش سوزان گذر

غم مخور کاتش ز روغن در چراغ

دوده‌ای پیداکند چون پر زاغ

چون بر آن آتش کند روغن گذر

از وجود روغنی آید بدر

گرچه ره پر آتش سوزان کند

خویشتن را قالب قرآن کند

گر تو می‌خواهی که تو اینجا رسی

تو بدین منزل به هیچ الارسی

خویش را اول ز خود بی‌خویش کن

پس براقی از عدم درپیش کن

جامه‌ای از نیستی در پوش تو

کاسه‌ای پر از فنا کن نوش تو

پس سر کم کاستی در برفکن

طیلسان لم یکن بر سرفکن

در رکاب محو کن مایی ز هیچ

رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ

برمیانی در کمی زیر و زبر

بی میان بربند از لاشی کمر

طمس کن جسم وز هم بگشای زود

بعد از آن در چشم کش کحل نبود

گم شو وزین هم به یک دم گم بباش

پس از این قسم دوم هم گم بباش

همچنین می‌رو بدین آسودگی

تا رسی در عالم گم بودگی

گر بود زین عالمت مویی اثر

نیست زان عالم ترا مویی خبر


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:33 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود

صوفیی می‌رفت، آوازی شنید

کان یکی می‌گفت گم کردم کلید

که کلیدی یافتست این جایگاه

زانک دربستست این بر خاک راه

گر در من بسته ماند، چون کنم

غصه‌ی پیوسته ماند، چون کنم

صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش

در چو می‌دانی برو، گو بسته باش

بر در بسته چو بنشینی بسی

هیچ شک نبود که بگشاید کسی

کار تو سهل است و دشوار آن من

کز تحیر می‌بسوزد جان من

نیست کارم رانه پایی نه سری

نه کلیدم بود هرگز نه دری

کاش این صوفی بسی بشتافتی

بسته یا بگشاده‌ای دریافتی

نیست مردم را نصیبی جز خیال

می نداند هیچ کس تا چیست حال

هر که گوید چون کنم، گو چون مکن

تا کنون چون کرده‌ای اکنون مکن

هر که او در وادی حیرت فتاد

هر نفس در بی‌عدد حسرت فتاد

حیرت و سرگشتگی تا کی برم

پی چو گم کردند من چون پی برم

می‌ندانم کاشکی می‌دانمی

که اگر می‌دانمی حیرانمی

مر مرا اینجا شکایت شکر شد

کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:33 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار مادری که بر خاک دختر می‌گریست

مادری بر خاک دختر می‌گریست

راه بینی سوی آن زن بنگریست

گفت این زن برد از مردان سبق

زانک چون ما نیست و می‌داند به حق

کز کدامین گم شده ماندست دور

وز که افتادست زین سان نا صبور

فرخ او چون حال می‌داند که چیست

داند او تا بر که می‌باید گریست

مشکل آمد قصه‌ی این غم زده

روز و شب بنشسته‌ام ماتم زده

نه مرا معلوم تا در درد کار

بر که می‌گریم چو باران زار زار

من نه آگاهم چنین گریان شده

کز که دور افتاده‌ام حیران شده

این زن از چون من هزاران گوی برد

زانکه از گم گشته‌ی خود بوی برد

من نبردم بوی و این حسرت مرا

خون بریخت و کشت در حیرت مرا

در چنین منزل که شد دل ناپدید

بل که هم شد نیز منزل ناپدید

ریسمان عقل را سر گم شدست

خانه‌ی پندار را در گم شدست

هرکه او آنجا رسد سرگم کند

چار حد خویش را در گم کند

گر کسی اینجا رهی دریافتی

سر کل در یک نفس دریافتی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:32 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او می‌آورد

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مرد خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوامردی چه باشد در جهان

شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست

پیش چشم خلق ناآوردنست

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا ، منعما

پادشاها، کارسازا ، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شب نمی

قایم مطلق تویی اما به ذات

وز جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما با پیش چشم ما میار


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عطار حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد

بوسعید مهنه با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

مستی آمد اشک ریزان بی‌قرار

تا دران خانقاه آشفته‌وار

پرده از ناسازگاری بازکرد

گریه و بدمستیی آغازکرد

شیخ کو را دید آمد در برش

ایستاد از روی شفقت بر سرش

گفت هان ای مست اینجا کم ستیز

از چه می‌باشی، به من ده دست و خیز

مست گفت ای حق تعالی یار تو

نیست شیخا دست‌گیری کار تو

تو سر خود گیر و رفتی مردوار

سر فرورفته مرا با او گذار

گر ز هر کس دست‌گیری آمدی

مور در صدر امیری آمدی

دست‌گیری نیست کار تو، برو

نیستم من در شمار تو برو

شیخ در خاک اوفتاد از درد او

سرخ گشت از اشک روی زرد او

ای همه تو ناگزیر من تو باش

اوفتادم دست گیر من تو باش

مانده‌ام در چاه زندان پای بست

در چنین چاهم که گیرد جز تو دست

هم تن زندانیم آلوده شد

هم دل محنت کشم فرسوده شد

گرچه بس آلوده در راه آمدم

عفو کن کز حبس وز چاه آمدم


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 30 ] [ 31 ] [ 32 ] [ 33 ] [ 34 ] [ 35 ] [ 36 ] [ 37 ] [ 38 ] [ 39 ] [ > ]