گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

خاقانی آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

دوش گرفتم به گاز نیمه‌ی دینار تو

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

شب همه مهتاب و من کردم سربازیی

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:12 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی سر زلفت چو در جولان بیاید

سر زلفت چو در جولان بیاید

به ساعت فتنه در میدان بیاید

ز چشم کافر تو هر زمانی

هزاران رخنه در ایمان بیاید

گل رخسار تو تا جیب بگشاد

خرد را خار در دامان بیاید

لب لعل تو تا در خنده آید

اجل را سنگ در دندان بیاید

ز دست ناوک اندازان چشمت

نخستین ضربتی بر جان بیاید

در جان می‌زند هجر تو دیری است

که بانگ حلقه و سندان بیاید

دل خاقانی از تو نامزد شد

بهر دردی که بی‌درمان بیاید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:12 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی دل دادم و کار برنیامد

دل دادم و کار برنیامد

کام از لب یار برنیامد

با او سخن از کنار گفتم

در خط شد و کار برنیامد

دل گفت حدیث بوسه میکن

اکنون که کنار برنیامد

در معنی بوسه‌ی تهی هم

گفتم دو سه بار برنیامد

بس کردم ازین سخن که چندان

نقدی به عیار برنیامد

از هرکه به کوی او فروشد

جز من به شمار برنیامد

در راه غمش دواسبه راندم

یک ذره غبار برنیامد

مقصود نیافت هر که در عشق

خاقانی وار بر نیامد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:11 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد

مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت

چه سگ‌جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

کله کژ کرده می‌آئی قبای فستقی در بر

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چو تو در خنده‌ی شیرین دو چاه از ماه بنمائی

مرا در گریه‌ی تلخم دو دریا بر زمین خیزد

بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می‌زاید

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین

مرا عناب‌وار از روی خون آلوده چین خیزد

نو باری اشک خون می‌بار خاقانی در این انده

که انده شحنه‌ی عشق است و سیم شحنه زین خیزد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:11 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

بر سر کوی تو باد هم به خطر می‌رود

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

عافیت از راه بم زود بدر می‌رود

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

راضیم ار زین قدر بیع به سر می‌رود

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می‌کنم

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می‌رود

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

شعر به وصف توام چون زر تر می‌رود

نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو

حال چو خاقانیی زیر و زبر می‌رود


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:10 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی روزم به نیابت شب آمد

روزم به نیابت شب آمد

جام به زیارت لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ

از یارب من به یارب آمد

عشق آمد و جام جام درداد

زان می که خلاف مذهب آمد

هر بار به جرعه مست گشتم

این بار قدح لبالب آمد

کاری نه به قدر همت افتاد

راهی نه به پای مرکب آمد

رفتم به درش رقیب من گفت

کاین شیفته بر چه موجب آمد

همسایه شنید آه من گفت

خاقانی را مگر تب آمد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی ز خوبان جز جفاکاری نیاید

ز خوبان جز جفاکاری نیاید

ز بدعهدان وفاداری نیاید

ز ایام و ز هرک ایام پرورد

به نسبت جز جفاکاری نیاید

ز خوبان هرکه را بیش آزمائی

ازو جز زشت کرداری نیاید

ز نیکان گر بدی جوئی توان یافت

ز بد گر نیکی انگاری نیاید

ز می سرکه توان کردن ولیکن

ز سرکه می طمع داری نیاید

دلا یاری مجوی از یار بدعهد

کزان خون‌خواره غم‌خواری نیاید

پری را ماند آن بی‌شرم اگرنه

ز مردم مردم‌آزاری نیاید

به ناله یار خاقانی شو ای دل

که از یاران تو را یاری نیاید

چه سود از ناله کاندر چشم بختت

ز نفخ صور بیداری نیاید

تو یاری از حریفان تا نجوئی

کز ایشان خود بجز ماری نیاید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی

یا صبح‌دم از رشک سلامت نرسانید

من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

باد آمد و بگسست هوا را زره ابر

بوی زره‌ی غالیه فامت نرسانید

بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

عمری است که چون خاک جگر تشنه‌ی عشقم

و ایام به من جرعه‌ی جامت نرسانید

مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

نایافتن کام دلت کام دل توست

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:08 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی آن کو چو تو دلربای دارد

آن کو چو تو دلربای دارد

بر فرق زمانه پای دارد

سخت آباد است خانه‌ی حسن

تا روی تو کدخدای دارد

خوش عطاری است باد شب‌گیر

تا زلف تو مشک‌سای دارد

جان کز تو در این مقام دور است

آهنگ دگر سرای دارد

هیهات که روی دل‌ربایت

با ما به وصال رای دارد

سلطان سعادت آنچنان نیست

کاندیشه‌ی هر گدای دارد

خاقانی از آسمان گذشته است

تا خاک در تو جای دارد


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:08 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید

چون زلف یار گیرم دستم به یارب آید

چون پای دوست بوسم جانم بر لب آید

هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم

کز دست یارب من یارب به یارب آید

تا خط نو دمیدش بگریزم از غم او

کانگه سفر نشاید چون مه به عقرب آید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 12:07 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 30 ] [ 31 ] [ 32 ] [ 33 ] [ 34 ] [ 35 ] [ 36 ] [ 37 ] [ 38 ] [ 39 ] [ > ]