گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

خاقانی باز از نوای دلبری سازی دگرگون می‌زنی

باز از نوای دلبری سازی دگرگون می‌زنی

دیر است تا در پرده‌ای از پرده بیرون می‌زنی

تا مهره وامالیده‌ای کژ باختن بگزیده‌ای

نقشی که در کف دیده‌ای نه کم نه افزون می‌زنی

آه از دل پر خون من زین درد روز افزون من

هر شب برای خون من رای شبیخون می‌زنی

خاقانی از چشم و زبان شد پیش تو گوهرفشان

تو عمر او را هر زمان کیسه به صابون می‌زنی


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:58 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی در حکمت و اندرز

چشم بر پرده‌ی امل منهید

جرم بر کرده‌ی ازل منهید

علت هست و نیست چون ز قضاست

کوشش و جهد را علل منهید

چون بنابود دل قرار گرفت

بود یک هفته را محل منهید

عمر کز سی گذشت کاسته شد

مهر بر عمر ازین قبل منهید

مه بکاهد چو زو دو هفته گذشت

عمر را جز به مه مثل منهید

شهد کز حلق بگذرد زهر است

نام آن زهر پس عسل منهید

رزق جستن به حیله شیطانی است

شیطنت را لقب حیل منهید

به توکل زیید و روزی را

وجه جز لطف لم‌یزل منهید

نامرادی مراد خاصان است

پس قدم در ره امل منهید

حرص بی‌تیغ می‌کشد همه را

پس همه جرم بر اجل منهید

رخت دل بر در هوس مبرید

مهر شه بر زر دغل منهید

خرد سخته را هوا مکنید

رطب پخته را دقل منهید

ای امامان و عالمان اجل

خال جهل از بر اجل منهید

علم تعطیل مشنوید از غیر

سر توحید را خلل منهید

فلسفه در سخن میامیزید

وآنگهی نام آن جدل منهید

وحل گمرهی است بر سر راه

ای سران پای در وحل منهید

زجل زندقه جهان بگرفت

گوش همت بر این زجل منهید

نقد هر فلسفی کم از فلسی است

فلس در کیسه‌ی عمل منهید

دین به تیغ حق از فشل رسته است

باز بنیادش از فشل منهید

حرم کعبه کز هبل شد پاک

باز هم در حرم هبل منهید

ناقه‌ی صالح از حسد مکشید

پایه‌ی وقعه‌ی جمل منهید

آنچه نتوان نمود در بن چاه

بر سر قله‌ی جبل منهید

مشتی اطفال نو تعلم را

لوح ادبار در بغل منهید

مرکب دین که زاده‌ی عرب است

داغ یونانش بر کفل منهید

قفل اسطوره‌ی ارسطو را

بر در احسن الملل منهید

نقش فرسوده‌ی فلاطون را

بر طراز بهین حلل منهید

علم دین علم کفر مشمارید

هرمان همبر طلل منهید

چشم شرع از شماست ناخنه‌دار

بر سر ناخنه سبل منهید

فلسفی مرد دین مپندارید

حیز را جفت سام یل منهید

فرض ورزید و سنت آموزید

عذر ناکردن از کسل منهید

از شمار نحس می‌شوند این قوم

تهمت نحس بر زحل منهید

گل علم اعتقاد خاقانی است

خارش از جهل مستدل منهید

افضل ار زین فضول‌ها راند

نام افضل بجز اضل منهید


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:57 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی در شکایت از روزگار و دوستان و ستایش تهمتن پهلوان

 

روزم فرو شد از غم، هم غم‌خواری ندارم

رازم برآمداز دل، هم دلبری ندارم

هر مجلسی و شمعی من تابشی نبینم

هر منزلی و ماهی من اختری ندارم

غواص بحر عشقم، بر ساحل تمنی

چندین صدف گشادم، هم گوهری ندارم

امید را بجز غم سرمایه‌ای نبینم

خورشید را بجز دل نیلوفری ندارم

زر زر کنند یاران، من جو جوم که در کف

جز جان جوی نبینم جز رخ زری ندارم

از هر که داد خواهم بیداد بینم آوخ

برجور خوش کنم دل چون داوری ندارم

بر دشمنان نهم دل چون دوستان نبینم

با بدتری بسازم چون بهتری ندارم

ریحان هر سفالی بی‌کژدمی نبینم

جلاب هر طبیبی بی‌نشتری ندارم

خاقانی غریبم، در تنگنای شروان

دارم هزار انده و انده بری ندارم

یاران چو کید قاطع بر دفع کید ایشان

جز پهلوان ایران یاری‌گری ندارم


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:56 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی در مدح پیغمبر اکرم (ص)

عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او

دل عجمی صورتی است عشق زبان دان

خاصگی دستراست بر در وحدت دل است

اینکه به دست چپ است داغگه ران او

تا نکنی زنگ خورد آینه‌ی دل که عشق

هست به بازار غیب آینه گردان او

عقل جگر تفته‌ای است، همت خشک آخوری است

جرعه‌کش جام دل، زله خور خوان او

از خط هستی نخست نقطه‌ی دل زاد و بس

لیک نه در دایره است نقطه‌ی پنهان او

رهرو دل ایمن است از رصد دهر از آنک

کمتر پروانه‌است دهر ز دیوان او

دل به رصد گاه دهر بیش بها گوهری است

دخل ابد عشر او فیض ابد کان او

لیک ز بیم رصد در گلش آلوده‌اند

تاز گل آید برون گوهر رخشان او

دل چو فرو کوفت پای بر سر نطع وجود

دهر لگد کوب گشت از تک جولان او

نیست ازین آب و خاک ز آب و هوائی است دل

کتش بازی کند شیر نیستان او

ای شده از دست تو حله‌ی دل شاخ شاخ

هم تو مطرا کنان پوشش ایوان او

یوسفی آورده‌ای در بن زندان و پس

قفل زر افکنده‌ای بر در زندان او

حوروشی را چو مور زیر لگد کشته‌ای

پس پر طاووس را کرده مگس ران او

خوش نبود شاه را اسب گلین زیر ران

رخش به هرای زر منتظر ران او

دل که کنون بیدق است باش که فرزین شود

چونکه به پایان رسد هفت بیابان او

شمه‌ای از سر دل حاصل خاقانی است

کز سر آن شمه خاست جنبش ایمان او


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:55 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی قصیده

 

به جوی سلامت کس آبی نبیند

رخ آرزو بی‌نقابی نبیند

نبیند دل آوخ به خواب اهل دردی

که در دیده‌ی بخت خوابی نبیند

همه نقب دل بر خراب آید آوخ

چرا گنجی اندر خرابی نبیند

اگر عالم خاک طوفان بگیرد

دل تشنه الا سرابی نبیند

کسی برنیارد سر از جیب دولت

که در گردن از زه طنابی نبیند

دل افسرده مانده است چون نفسرد دل

که از آتش لهو تابی نبیند

رطب سبز رنگ است کی سرخ گردد

که آب مه و ماه آبی نبیند

همه عالم انصاف جویند و ندهند

از این جا کس انصاف یابی نبیند

اگر سال‌ها دل در داد کوبد

بجز بانگ حلقه جوابی نبیند

چو موقوف رزق است عمر آن نکوتر

که رزق آمدن را شتابی نبیند

جهان کشت زرد وفا دارد آوخ

کز ابر کرم فتح بابی نبیند

به ترک سخن گفت خاقانی ایرا

طراز سخن را بس آبی نبیند

نگوید عزل و آفرین هم نخواند

که معشوق و مالک رقابی نبیند

لسان الطیورش فرو بست ازیرا

جهان را سلیمان جنابی نبیند

بسا آب کافسرده ماند به سایه

که بالای سر افتابی نبیند

بسا تین که ضایع شود در بساتین

کز انجیر خواران غرابی نبیند


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:55 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی قصیده

 

آمد بهار و بخت که عشرت فزا شود

از هر طرف هزار گل فتح وا شود

گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار

چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود

کان زر و جواهر بحر در و گهر

شد جمع تا نشیمن بحر سخا شود

برگش زمرد است و گلش لعل آبدار

گلزار تخت شه که بر آب بقا شود

توران سزد به پادشهی کز سر پری

لعلی به صد هزار بدخشان بها شود

شد وقت کز نسیم قدوم بهار ملک

در باغ تخت غنچه‌ی یاقوت وا شود

عید قدم مبارک نوروز مژده داد

کامسال تازه از پی هم فتح‌ها شود

عید مبارک است کزان پای بخت شاه

چون شاهدان ز خون عدو پرحنا شود

خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود

هر کار کز خدای بخواهد روا شود


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:54 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی قصیده

 

در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور

کوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور

دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبین

گردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور

آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هان

شیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور

چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مساز

گر خوری غبنی از آن خود خور، آن کس مخور

چون سگ و زاغ استخوان خوردی و اکنون همچو کرم

از تن خود گوشت میخور استخوان کس مخور

در هنر فرزند بازی نه کبوتر بچه‌ای

صید دست خویش خور طعمه‌ی دهان کس مخور

تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورند

قدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور

آب باران خور صدف کردار گاه تشنگی

ماهی‌آسا هیچ آب از آبدان کس مخور

تا کی از پرز کسان روزی خوری همچون چراغ

شمع‌وار از خود غذا میخور، ز خوان کس مخور

گر کسی را زعفران شادی فزاید، گو فزای

چون تو با غم خو گرفتی زعفران کس مخور

چون تو اندر خانه‌ی خود می هم آن خود خوری

یاد جان خویش خور یاد روان کس مخور

های خاقانی جهان را آزمودی کس نماند

خون دل میخور که نوشت باد، نان کس مخور

تو را کعبه‌ی دل درون تار و مار

برون دیر صورت کنی زرنگار

مبر قفل زرین کعبه بدانک

در دیر را حلقه آید به کار

زهی کعبه ویران کن دیر ساز

تو ز اصحاب فیلی نه ز اصحاب غار

گر اینجا به سنگی نیابی فرود

هم از تو به سنگی برآید دمار

گر اول به پیلی کنی قصد سنگ

هم آخر به مرغی شوی سنگسار

رهت سنگلاخ است خاقانیا

خرت سم فکنده است، با رنج بار


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:54 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی در بی‌اعتنایی به دنیا

نه به دولت نظری خواهم داشت

نه ز سلوت اثری خواهم داشت

نه از آن روز فرو رفته‌ی عمر

پس پیشین خبری خواهم داشت

میوه دارم که به دی مه شکفد

که نه برگی نه بری خواهم داشت

کرم شب تابم در تابش روز

که نه زوری نه فری خواهم داشت

وه که سد ره من جان و دل است

که به سدره مقری خواهم داشت

نه نه کارم ز فلک نیک بد است

من هراس از بتری خواهم داشت

شیشه‌ای بینم پر دیو و پری

من پی هر بشری خواهم داشت

از بر عالم گوساله پرست

رخت بر گاو ثری خواهم داشت

تیر باران بلا پیش و پس است

از فراغت سپری خواهم داشت

همه روز و شب عمرم خواب است

خواب شب مختصری خواهم داشت

روز اعمی است شب انده من

که نه چشم سحری خواهم داشت

بخت گویند که در خواب خر است

مه نه دنبال خری خواهم داشت

گر چه چون آب همه تن زرهم

نه امید ظفری خواهم داشت

چون زره گرچه همه تن چشمم

نه به دیدن بصری خواهم داشت

به زمستان چو تموز از تف آه

تاب خانه‌ی جگری خواهم داشت

خانه جان دارم و خوانچه سرخوان

که نه طبخی نه خوری خواهم داشت

چارپایی دو سه و یک دو غلام

چارپا هم بکری خواهم داشت

نه جنیبت نه ستام و نه سلاح

نز وشاقان نفری خواهم داشت

کاه برگی تن و جو سنگی صبر

کاه و جو این قدری خواهم داشت

از فلک خیمه و از خاک بساط

وز سرشک آب خوری خواهم داشت

چون ز تبریز رسم سوی هرات

هم به ری رهگذری خواهم داشت

عقرب از طالع تبریز و ری است

نه ز عقرب ضرری خواهم داشت

من چو برجیس ز حوت آمده‌ام

سرطان مستقری خواهم داشت

گر چه دریاست عراق از سفرش

نه امید گهری خواهم داشت

تشنه لب بر لب دریا چو صدف

سرو تن پی سپری خواهم داشت

صدفش چشم ندارم لیکن

از نهنگش حذری خواهم داشت

عزلتی دارم و امن اینت نعیم

زین دو نعمت بطری خواهم داشت

هیچ درها سوی درها نبرم

که نه زین به درری خواهم داشت

گرچه آتش سرم و باد کلاه

نه پی تاجوری خواهم داشت

نه در هیچ سری خواهم کوفت

نه سر هیچ دری خواهم داشت


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:53 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی در مباهات و نکوهش حسودان

 

نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا

در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

مریم بکر معالی را منم روح القدس

عالم ذکر معالی را منم، فرمان روا

شه طغان عقل را نایب منم، نعم الوکیل

نوعروس فضل را صاحب منم نعم الفتی

درع حکمت پوشم و بی‌ترس گویم القتال

خوان فکرت سازم و بی‌بخل گویم الصلا

نکته‌ی دوشیزه‌ی من حرز روح است از صفت

خاطر آبستن من نور عقل است از صفا

عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه

قلب ضرابان شعر از من پذیرد کیمیا

رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر

دست نثر من زند سحبان وائل را قفا

هر کجا نعلی بیندازد براق طبع من

آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا

بر سر همت بلا فخر از ازل دارم کلاه

بر تن عزلت بلا بغی از ابد دارم قبا

من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین

آفتاب آسا رود منزل به منزل جا به جا

این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چیست؟

وان بدین گویان که آخر جای این ساحر کجا؟

پیش کار حرص را بر من نبینی دست رس

تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمان روا

ترش و شیرین است مدح و قدح من تا اهل عصر

از عنب می‌پخته سازند و ز حصرم توتیا

هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش

وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا

من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس

من چراغ عقل و آنها روز کوران هوا

دشمنند این عقل و فطنت را حریفان حسد

منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا

حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس

قول احمد را خطا خواندند جمعی ناسزا

من همی در هند معنی راست هم چون آدمم

وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا

چون میان کاسه‌ی ارزیز دلشان بی‌فروغ

چون دهان کوزه‌ی سیماب کفشان بی‌عطا

من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان

غر زنان برزنند و غرچگان روستا

گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک

من سهیلم کمدم بر موت اولادالزنا

جرعه نوش ساغر فکر منند از تشنگی

ریزه خوار سفره‌ی راز منند از ناشتا

مغزشان در سر بیاشوبم که پیلند از صفت

پوستشان از سر برون آرم که مارند از لقا

لشکر عادند و کلک من چو صرصر در صریر

نسل یاجوجند و نطق من چو صور اندر صدا

خویشتن هم جنس خاقانی شمارند از سخن

پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا

نی همه یک رنگ دارد در نیستان‌ها ولیک

از یکی نی قند خیزد وز دگر نی، بوریا

دانم از اهل سخن هرکه این فصاحت بشنود

هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی‌منتها

گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم

خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:53 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاقانی قصیده

 

بس بس ای طالع خاقانی چند

چند چندش به بلا داری بند

جو به جو راز دلش دانستی

که به یک نان جوین شد خرسند

مدوانش که دوانیدن تو

مرکب عزم وی از پای فکند

مرغ را چون بدوانند نخست

بکشندش ز پی دفع گزند

به ازو مرغ نداری، مدوان

ور دوانیدی کشتن مپسند

کس ندیده است نمد زینش خشک

سست شد لاشه به جاییش ببند

مچشانش به تموز آب سقر

مفشان بر سر آتش چو سپند

فصل با حورا، آهنگ به شام

وصل با حوران خوش‌تر به خجند

هم توانیش به تبریز نشاند

هم توانیش ز شروان بر کند

طفل‌خو گشت میازارش بیش

بر چنین طفل مزن بانگ بلند

دایگی کن به نوازش که نزاد

پانصد هجرت ازو به فرزند

نیست جز اشک کسش هم زانو

نیست جز سایه کسش هم پیوند

حکم حق رانش چون قاضی خوی

نطق دستانش چون پیر مرند

از برون در خوی خوییش مدار

وز درونش دل مجروح مرند


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:52 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]