گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

در هجو

ای شده ... چپ سلطان

... راستی عالم هم

گر به ما ... کج کنی ما را

... راست برشود به شکم

خواجه بد گویدم معاذ الله

که به بد گفتنش سخن رانم

او به ده نوع قدح من خواند

من به ده جنس مدح او خوانم

او بدی گوید و چنان داند

من نکو گویم و چنین دانم

آنچه گویم هزار چندان است

وانچه گوید هزار چندانم

منم که یک رگ جانم هزار بازوی خون راند

از آنکه دست حوادث زده است بر دل ریشم

رگ گشاده‌ی جانم به دست مهر که بندد

که از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم

نه هیچ کام برآید ز میر و میره‌ی شهرم

نه هیچ کار گشاید ز صدر و صاحب جیشم

هزار درد دلم هست و هیچ جنس به نوعی

نساخت داروی دردم، نکرد مرهم ریشم

ز کس سخن چه نیوشم حدیث خوش چه سرایم

تنور گرم نبینم فطیرها چه سریشم

ز غصه چون بره نالم که سوی میش گذاری

که برنیارد شاخم بره نیارد میشم

ز سردی نفس من تموز دی گردد

چه حاجت است در این دی به خیش خانه و خیشم

ز چار نامه عیان شد که من موحد نامم

به چار کیش خبر شد که من مقدس کیشم

چو نان طلب کنم از شاه عشوه سازد قوتم

چو آب خواهم از ایام زهر دارد پیشم

خدایگانا در باب آن معاش که گفتی

صداع ندهم بیشت جگر مخور بیشم

مرنج اگرت بگویم بنان و جامه مرنجان

بنان و جامه رسان از بنان و خامه‌ی خویشم

آرزو بود نعمتم لیکن

از خسان ز من نپذرفتم

بیش می‌خواستم زمانه نداد

کم همی داد من نپذرفتم

چشم خونین همه شب قامت شب پیمایم

تا ز خونین جگرش لعل قبا آرایم

ریسمان از رگ جان سازم و سوزن ز مژه

دیده را دوختن لعل قبا فرمایم

اول از عودم خائیده‌ی دندان کسان

آخر از سوخته‌ی عالم دندان خایم

گر به من دندان کردند سپید این رمزی است

کاول و آخر دندان کسان را شایم


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 12 مهر 1396  ] [ 10:51 AM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

بهر ماهی گرفتن آمده بود

ناگه از آب ماهی‌ای برجست

برد حالی به صید ماهی دست

پایش از جای شد، در آب افتاد

پوستین ز آن خطا در آب نهاد

آب بس تیز بود و پهناور

خرس مسکین در آب شد مضطر

دست و پا زد بسی و سود نداشت

عاقبت خویش را به آب گذاشت

از بلا چون به حیله نتوان رست

باید آنجا ز حیله شستن دست

بر سر آب چرخ‌زن می‌رفت

دست شسته ز جان و تن می‌رفت

دو شناور ز دور بر لب آب

بهر کاری همی شدند شتاب

چشمشان ناگهان فتاد بر آن

از تحیر شدند خیره در آن

کن چه چیز است، مرده یا زنده‌ست؟

پوستی از قماش آگنده‌ست؟

آن یکی بر کناره منزل ساخت

و آن دگر خویش را در آب انداخت

آشنا کرد تا به آن برسید

خرس خود مخلصی همی طلبید

در شناور دو دست زد محکم

باز ماند از شنا، شناور هم

اندر آن موج، گشته از جان سیر

گاه بالا همی شد و، گه زیر

یار چون دید حال او ز کنار

بانگ برداشت کای گرامی یار!

گر گران است پوست، بگذارش!

هم بدان موج آب بسپارش!

گفت: «من پوست را گذشته‌ام

دست از پوست بازداشته‌ام»

پوست از من همی ندارد دست

بلکه پشتم به زور پنجه شکست!»

جهد کن جهد، ای برادر! بوک

پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک

نبری خرس را ز دور گمان

پوستی پر قماش و رخت گران

نکنی خوک را ز جهل، خیال

خیکی از شهد ناب، مالامال

گر تو گویی: «ستوده نیست بسی

که نهی خرس و خوک نام کسی»

گویم: «آری، ولی بداندیشی

که‌ش نباشد بجز بدی کیشی،

جز بدی و ددی نداند هیچ

مرکب بخردی نراند، هیچ،

خرس یا خوک اگر نهندش نام

باشد آن خرس و خوک را دشنام!»

ای خدا دل گرفت ازین سخن‌ام!

چند بیهود گفت و گوی کنم؟

زین سخن مهر بر زبانم نه!

هر چه مذموم، از آن امانم ده!

از بدی و ددی، مده سازم!

وز بدان و ددان رهان بازم!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 10:10 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

قطره چون آب شد به تابستان

قطره چون آب شد به تابستان

گشت آن آب سوی بحر روان

وز روانی خود به بحر رسید

خویشتن را ورای بحر ندید

هستی خویش را در او گم ساخت

هیچ چیزی به غیر آن نشناخت

گاه او را عیان به صورت موج

دید، هم در حضیض و هم در اوج

متراکم شد آن بخار و، از آن

متکاون شد ابر در نیسان

متقاطر شد ابر و باران گشت

رونق افزای باغ و بستان گشت

قطره‌ها چون به یکدگر پیوست

سیل شد بر رونده راه ببست

سیل هم کف‌زنان، خروش‌کنان

تافت یکسر به سوی بحر، عنان

چون به دریا رسید، کرد آرام

شد درین دوره سیر بحر، تمام

قطره این را چو دید، نتوانست

کردن انکار دیده و، دانست

کوست موج و بخار و سیل و سحاب

اوست کف، اوست قطره، اوست حباب

هیچ جز بحر در جهان نشناخت

عشق با هر چه باخت، با او باخت

از چب و راست چون گشاد نظر

غیر دریا ندید چیز دگر

همچنین عارفان عشق آیین

در جهان نیستند جز حق بین

دیده‌ی جمله مانده بر یک جاست

لیکن اندر نظر تفاوتهاست


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 10:09 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

آن بود اختیار در هر کار

آن بود اختیار در هر کار

که بود فاعل اندر آن مختار

معنی اختیار فاعل چیست؟

آنکه فاعل چو فعل را نگریست،

ایزد اندر دلش به فضل و رشاد

درک خیریت وجود نهاد

یعنی آن‌اش به دیده خیر نمود،

کید آن علم از عدم به وجود

منبعث شد از آن ارادت و خواست

کرد ایجاد فعل، بی کم و کاست

درک خیریت، اختیار بود

و آن به تعلیم کردگار بود

هر چه این علم و خواست، شد سبب‌اش

اختیاری نهد خرد لقب‌اش

وآنچه باشد بدون این اسباب

اضطراری‌ست نام آن، دریاب!

باشد از اختیار قدرت دور

فاعل آن بود بر آن مجبور

هر که در فعل خود بود مختار

فعل او دور باشد از اجبار

گرچه از جبر، فعل او دورست

اندر آن اختیار مجبورست

ورچه بی‌اختیار کارش نیست

اختیار اندر اختیارش نیست


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 10:08 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

در بیان به عیب خود پرداختن

شیوه‌ی واعظ آن بود که نخست

فعل خود را کند به قول، درست

چون شود کار او موافق گفت

گرد دهد پند غیر، نیست شگفت

زشت باشد که عیب خودپوشی

واندر افشای دیگران کوشی

شب عمرت به وقت صبح رسید

صبح شیب از شب شباب دمید

چرخ گردان جز این نمی‌داند

کسیا بر سر تو گرداند

به طبیبان میار روی و، مجوی!

دارویی کان سیاه سازد موی

هست عیبی به هر سر مو، شیب

اینت یک پیری و هزاران عیب!

می‌کنی از بیاض شعر اعراض

روز و شب شعر می‌بری به بیاض

گاه می‌خواهی از مداد، امداد

می‌کنی شعر را چو شعر، سواد

چون زمانه سواد شعر ربود

خود بگو از سواد شعر چه سود؟

چه زنی در ردیف قافیه چنگ؟

کار بر خود کنی چو قافیه تنگ؟

هست نظمی لطیف، عمر شریف

که‌ش مرض قافیه‌ست و مرگ ردیف

دل گرو کرده‌ای به نظم سخن

فکر کار ردیف و قافیه کن

کاملان چون در سخن سفتند

اعذب الشعر کذبه گفتند

آنچه باشد جمال آن ز دروغ

پیش اهل بصیرتش چه فروغ؟


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:58 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عشق و رهایی از خودپرستی

قصه‌ی عاشقان خوش است بسی

سخن عشق دلکش است بسی

تا مرا هوش و مستمع را گوش

هست، ازین قصه کی شوم خاموش؟

هر بن موی، صد دهانم باد!

هر دهان، جای صد زبانم باد!

هر زبانی به صد بیان گویا

تا کنم قصه‌های عشق املا

آنکه عشاق پیش او میرند،

سبق زندگی از او گیرند،

تا نمیری نباشی ارزنده

که به انفاس او شوی زنده

هست ازین مردگی مراد مرا

آنکه خواهند صوفیان به فنا

نه فنایی که جان ز تن برود

بل فنایی که ما و من برود

شوی از ما و من به کلی صاف

نشود با تو هیچ چیز مضاف

نزنی هرگز از اضافت دم

از اضافت کنی چون تنوین رم

هم ز نو وارهی و هم ز کهن

نگذرد بر زبانت گاه سخن:

«کفش من»، «تاج من»، «عمامه‌ی من»

«رکوه‌ی من»، «عصا و جامه‌ی من»

زآنکه هر کس که از منی وارست

یک من او را هزار من بارست

صد من‌اش بار بر سر و گردن،

به که یک بار بر زبانش من!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:57 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

خرسی از حرص طعمه بر لب رود

بهر ماهی گرفتن آمده بود

ناگه از آب ماهی‌ای برجست

برد حالی به صید ماهی دست

پایش از جای شد، در آب افتاد

پوستین ز آن خطا در آب نهاد

آب بس تیز بود و پهناور

خرس مسکین در آب شد مضطر

دست و پا زد بسی و سود نداشت

عاقبت خویش را به آب گذاشت

از بلا چون به حیله نتوان رست

باید آنجا ز حیله شستن دست

بر سر آب چرخ‌زن می‌رفت

دست شسته ز جان و تن می‌رفت

دو شناور ز دور بر لب آب

بهر کاری همی شدند شتاب

چشمشان ناگهان فتاد بر آن

از تحیر شدند خیره در آن

کن چه چیز است، مرده یا زنده‌ست؟

پوستی از قماش آگنده‌ست؟

آن یکی بر کناره منزل ساخت

و آن دگر خویش را در آب انداخت

آشنا کرد تا به آن برسید

خرس خود مخلصی همی طلبید

در شناور دو دست زد محکم

باز ماند از شنا، شناور هم

اندر آن موج، گشته از جان سیر

گاه بالا همی شد و، گه زیر

یار چون دید حال او ز کنار

بانگ برداشت کای گرامی یار!

گر گران است پوست، بگذارش!

هم بدان موج آب بسپارش!

گفت: «من پوست را گذشته‌ام

دست از پوست بازداشته‌ام»

پوست از من همی ندارد دست

بلکه پشتم به زور پنجه شکست!»

جهد کن جهد، ای برادر! بوک

پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک

نبری خرس را ز دور گمان

پوستی پر قماش و رخت گران

نکنی خوک را ز جهل، خیال

خیکی از شهد ناب، مالامال

گر تو گویی: «ستوده نیست بسی

که نهی خرس و خوک نام کسی»

گویم: «آری، ولی بداندیشی

که‌ش نباشد بجز بدی کیشی،

جز بدی و ددی نداند هیچ

مرکب بخردی نراند، هیچ،

خرس یا خوک اگر نهندش نام

باشد آن خرس و خوک را دشنام!»

ای خدا دل گرفت ازین سخن‌ام!

چند بیهود گفت و گوی کنم؟

زین سخن مهر بر زبانم نه!

هر چه مذموم، از آن امانم ده!

از بدی و ددی، مده سازم!

وز بدان و ددان رهان بازم!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:57 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حکایت آن زن که سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند

در نواحی مصر شیرزنی

همچو مردان مرد خودشکنی

به چنین دولتی مشرف شد

نقد هستی تمامش از کف شد

شست از آلودگی به کلی دست

نه به شب خفت و، نی به روز نشست

قرب سی سال ماند بر سر پای

که نجنبید چون درخت از جای

خفته مرغش به فرق، فارغبال

گشته مارش به ساق پا خلخال

شست و شو داده موی او باران

شانه کرده صبا چو غمخواران

هیچ گه ز آفتاب عالمتاب

سایه‌بانش نگشته غیر سحاب

لب فروبسته از شراب و طعام

چون فرشته نه چاشت خورده نه شام

همچو مور و ملخ ز هر طرفی

دام و دد گرد او کشیده صفی

او خوش اندر میانه واله و مست

ایستاده به پا، نه نیست، نه هست

چشم او بر جمال شاهد حق

جان به توفان عشق، مستغرق

دل به پروازهای روحانی

گوش بر رازهای پنهانی

زن مگوی‌اش! که در کشاکش درد

یک سر موی او به از صد مرد!

مرد و زن مست نقش پیکر خاک

جان روشن بود از اینها پاک

کردگارا ، مرا ز من برهان!

وز غم مرد و فکر زن، برهان!

مردی‌ای ده! که رادمرد شوم

وز مرید و مراد، فرد شوم

غرقه گردم به موج لجه‌ی راز

هرگز از خود نشان نیابم باز


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:56 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خاتمه

 

جامی! از شعر و شاعری بازآی!

با خموشی ز شعر دمساز آی!

شعر، شعر خیال بافتن است

بهر آن شعر، مو شکافتن است

به عبث، شغل مو شکافی چند؟

شعرگویی و شعربافی چند؟

هست همت چو مغز و کار چو پوست

کار هر کس به قدر همت اوست

نه، چه گفتم؟ چه جای این سخن است؟

رای دانا ورای این سخن است

کار، فرخنده گشته از فرهنگ

کارگر را در او چه تهمت و ننگ؟

همت مرد چون بلند بود

در همه کار ارجمند بود

کار کید ز کارخانه‌ی خیر

در دو عالم بود نشانه‌ی خیر

مدح دونان به نغز گفتاری

خرده‌دان را بود نگونساری

همه ملک جهان، حقیر بود

زآنکه آخر فناپذیر بود

با دهانی ز قیل و قال خموش

می‌کنم از زبان حال، خروش

آن خروشی که گوش جان شنود

بلکه اهل خرد به آن گرود

بر همین نکته ختم شد مقصود

لله‌الحمد والعلی والجو


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:56 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

شکستن لیلی کاسه‌ی مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن

چون یک چندی بر این برآمد

دودش ز دل حزین برآمد

بگرفت به کف شکسته‌جامی

می‌زد به حریم دوست گامی

آن دلشده چون رسید آنجا،

صد دلشده بیش دید آنجا

بر دست گرفته کاسه یا جام

در یوزه‌گرش ز خوان انعام

هر کس ز کف چنان حبیبی

می‌یافت به قدر خود نصیبی

مجنون از دور چون بدیدش

عقل از سر و، جان ز تن رمیدش

چون نوبت وی رسید، بی‌خویش

آورد او نیز جام خود پیش

لیلی وی را چو دید و بشناخت

کارش نه چو کار دیگران ساخت

ناداده نصیب از آن طعام‌اش

کفلیز زد و شکست جامش

مجنون چو شکست جام خود دید

گویا که جهان به کام خود دید

آهنگ سماع آن شکست‌اش

چون راه سماع ساخت مست‌اش

می‌بود بر آن سماع، رقاص

می‌زد با خود ترانه‌ای خاص

کالعیش! که کام شد میسر!

عیشی به تمام شد میسر!

همچون دگران نداد کامم

وز سنگ ستم شکست جامم

با من نظری‌ش هست تنها

ز آن جام مرا شکست تنها

صد سر فدی شکست او باد!

جانها شده مزد دست او باد!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:55 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]