شیر اندر آتش و در خشم و شور
دید کان خرگوش میآید ز دور
میدود بیدهشت و گستاخ او
خشمگین و تند و تیز و ترشرو
کز شکسته آمدن تهمت بود
وز دلیری دفع هر ریبت بود
چون رسید او پیشتر نزدیک صف
بانگ بر زد شیرهای ای ناخلف
من که پیلان را ز هم بدریدهام
من که گوش شیر نر مالیدهام
نیم خرگوشی که باشد که چنین
امر ما را افکند او بر زمین
ترک خواب غفلت خرگوش کن
غرهی این شیر ای خرگوش کن
ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 6:04 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و منفقین چون بدی بی رهزن و دیو لعین رستم و حمزه و مخنث یک بدی علم و حکمت باطل و مندک بدی علم و حکمت بهر راه و بیرهیست چون همه ره باشد آن حکمت تهیست بهر این دکان طبع شورهآب هر دو عالم را روا داری خراب من همیدانم که تو پاکی نه خام وین سالت هست از بهر عوام جور دوران و هر آن رنجی که هست سهلتر از بعد حق و غفلتست زآنک اینها بگذرند آن نگذرد دولت آن دارد که جان آگه برد
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 6:03 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خوابتر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا میماندش نی لطف و فر نی بسوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش میدود بر خاک پران مرغوش ابلهی صیاد آن سایه شود میدود چندانک بیمایه شود بیخبر کان عکس آن مرغ هواست بیخبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایهی یزدان چو باشد دایهاش وا رهاند از خیال و سایهاش سایهی یزدان بود بندهی خدا مرده او زین عالم و زندهی خدا دامن او گیر زوتر بیگمان تا رهی در دامن آخر زمان کیف مد الظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لا احب افلین گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبهای زین صعبتر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانهی حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانهی حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بیتی بیان پاکیست گنج نورست ار طلسمش خاکیست چون کنی بر بیحسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 6:02 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم بیمغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا کنیم دارالفنا کرای مرمت نمیکند بشتاب تا عمارت دارالبقا کنیم دارالشفای توبه نبستست در هنوز تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم روی از خدا به هر چه کنی شرک خالصست توحید محض کز همه رو در خدا کنیم پیراهن خلاف به دست مراجعت یکتا کنیم و پشت عبادت دو تا کنیم چند آید این خیال و رود در سرای دل تا کی مقام دوست به دشمن رها کنیم چون برترین مقام ملک دون قدر ماست چندین به دست دیو زبونی چرا کنیم سیم دغل خجالت و بدنامی آورد خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم بستن قبا به خدمت سالار و شهریار امیدوارتر که گنه در عبا کنیم سعدی، گدا بخواهد و منعم به زر خرد ما را وجود نیست بیا تا دعا کنیم یارب تو دست گیر که آلا و مغفرت در خورد تست و در خور ما هر چه ما کنیم
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:19 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود این پنجروزه مهلت ایام، آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟ ای دوست بر جنازهی دشمن چو بگذری شادی مکن که با تو همین ماجرا رود دامن کشان که میرود امروز بر زمین فردا غبار کالبدش در هوا رود خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم مانند سرمهدان که درو توتیا رود دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست چون میرود هر آینه بگذار تا رود اینست حال تن که تو بینی به زیر خاک تا جان نازنین که برآید کجا رود بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست سعدی مگر به سایهی لطف خدا رود یارب مگیر بندهی مسکین و دست گیر کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:18 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
منزل عشق از جهانی دیگرست مرد عاشق را نشانی دیگرست بر سر بازار سربازان عشق زیر هر داری جوانی دیگرست عقل میگوید که این رمز از کجاست کاین جماعت را نشانی دیگرست بر دل مسکین هر بیچارهای شاه را گنج نهانی دیگرست این گدایانی که این دم میزنند هر یکی صاحبقرانی دیگرست
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:18 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمدهای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی میرود اندر رضا از در صلح آمدهای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بیجان بقا آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دور وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا هر سحر از عشق دمی میزنم روز دگر میشنوم برملا قصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد نفس آشنا گر برسد ناله سعدی به کوه کوه بنالد به زبان صدا
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:12 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
روی تو خوش مینماید آینه ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا چون می روشن در آبگینه صافی خوی جمیل از جمال روی تو پیدا هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت از تو نباشد به هیچ روی شکیبا صید بیابان سر از کمند بپیچد ما همه پیچیده در کمند تو عمدا طایر مسکین که مهر بست به جایی گر بکشندش نمیرود به دگر جا غیرتم آید شکایت از تو به هر کس درد احبا نمیبرم به اطبا برخی جانت شوم که شمع افق را پیش بمیرد چراغدان ثریا گر تو شکرخنده آستین نفشانی هر مگسی طوطیی شوند شکرخا لعبت شیرین اگر ترش ننشیند مدعیانش طمع کنند به حلوا مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست دست فرومایگان برند به یغما
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:11 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بودست ناشکیبا را بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی چرا نظر نکنی یار سروبالا را شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش مجال نطق نماند زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را کسی ملامت وامق کند به نادانی حبیب من که ندیدست روی عذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری نگاه مینکنی آب چشم پیدا را نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی چو دل به عشق دهی دلبران یغما را هنوز با همه دردم امید درمانست که آخری بود آخر شبان یلدا را
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ 4:11 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را چنین جوان که تویی برقعی فروآویز و گر نه دل برود پیر پای برجا را تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو ببرد قیمت سرو بلندبالا را دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم که بی تو عیش میسر نمیشود ما را دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب چو فرقدین و نگه میکنم ثریا را شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز نظر به روی تو کوری چشم اعدا را من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری که بندگان بنی سعد خوان یغما را در این روش که تویی بر هزار چون سعدی جفا و جور توانی ولی مکن یارا
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب