گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

جامی12

 ملاقات کردن مجنون، لیلی را غیبت مردان قبیله 

 

مجنون به هزار نامرادی

می‌گشت به گرد کوه و وادی

لیلی می‌گفت و راه می‌رفت

همراه سرشک و آه می‌رفت

ناگه رمه‌ای برآمد از راه

سردار رمه شبانی آگاه

گفت: «ای دل و جان من فدایت!

روشن بصرم ز خاک پایت!

یابم ز تو بوی آشنایی

آخر تو که‌ای و از کجایی؟»

گفتا که: «شبان لیلی‌ام من

پرورده‌ی خوان لیلی ام من»

مجنون چو نشان دوست بشنید

چون اشک به خون و خاک غلتید

افتاد ز پای رفته از کار

چشم از نظر و زبان ز گفتار

بی‌خود به زمین فتاد تا دیر

در بی‌خودی ایستاد تا دیر

و آخر که به هوشیاری آمد

در پیش شبان به زاری آمد

کام‌روز ز وی خبر چه داری؟

گو روشن و راست هر چه داری!

گفتا که: «کنون خوش است در حی

کس نیست به گرد خیمه‌ی وی

در خیمه‌ی خود نشسته تنهاست

چون ماه میان هاله یکتاست

مردان قبیله رخت بستند

وز عرصه‌ی حی برون نشستند

دارند هوای آنکه غافل

بر قصد گروهی از قبایل

سازند نگین به صبحگاهان

بر غارت مال بی‌پناهان»

از وی چو سماع این بشارت

صبری که نداشت کرد غارت،

لیلی‌گویان به حی درآمد

فریاد ز جان وی برآمد

بانگی بزد از درون غمناک

وافتاد بسان سایه بر خاک

لیلی چو شنید بانگ، بشناخت

از خانه برون مقام خود ساخت

بیرون از در چه دید؟ مجنون!

افتاده ز عقل و هوش بیرون

بالای سرش نشست خون‌ریز

از نرگس شوخ فتنه‌انگیز

از گریه به رویش آب می‌زد

نی آب، که خون ناب می‌زد

ز آن خواب گران به هوش‌اش آورد

در غلغله‌ی خروش‌اش آورد

برخاست به روی دوست دیدن

بنشست به گفتن و شنیدن

آن بود ز ناله درد دل گوی،

وین بود به گریه رخ به خون شوی

آن گفت که: «بی‌رخت بجان‌ام!

وین گفت که: «من فزون از آن‌ام!»

آن گفت: «دلم هزار پاره‌ست!»

وین گفت که: «این زمان چه چاره‌ست؟»

آن گفت که: «هجر جان گدازست»

وین گفت که: «وصل چاره‌سازست»

آن گفت که: «بی تو دردناک‌ام»

وین گفت که: «از غمت هلاک‌ام»

آن گفت: «مراست دل ز غم ریش»

وین گفت : «مراست ریش از آن بیش»

آن گفت: «نمی‌روم از این کوی»

وین گفت: «به ترک جان خود گوی!»

آن گفت: «در آتش‌ام ز دوری»

وین گفت که: «پیشه کن صبوری!»

آن گفت که: «که صبر نیست کارم»

وین گفت: «جز این دوا ندارم»

آن گفت که: «خوش بود رهایی»

وین گفت: «ز محنت جدایی»

آن گفت:«فغان ز کینه کیشان!»

وین گفت که: «باد مرگ ایشان!»

آن گفت:«دلم ز غم دو نیم است»

وین گفت:«چه غم؟ خدا کریم است!»

چون گفته شد آنچه گفتنی بود

و آن راز که هم نهفتنی بود

با هم به وداع ایستادند

وز هر مژه سیل خون گشادند

آن روی به دشت کرد یا کوه

وین ماند به جا چو کوه اندوه

اینست بلی زمانه را خوی

آسودگی از زمانه کم جوی!

صد سال بلا و رنج بینی

کسوده یکی نفس نشینی

نا کرده تو جای خویشتن گرم

هیچ‌اش نید ز روی تو شرم

دست‌ات گیرد، که: زود برخیز!

پای‌ات کوبد به سر، که: بگریز!

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:55 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

سیاست کردن پدر لیلی وی را به خاطر دیدار مجنون

مجنون چو به حکم آن دل‌افروز

محروم شد از زیارت روز

شب‌ها به لباس شب‌روانه

گشتی به ره طلب روانه

منزل به دیار یار کردی

و آنجا همه شب قرار کردی

گفتی ز فراق روز با او

صد قصه‌ی سینه سوز با او

یک شب به هم آن دو پاک‌دامان

در کشور عشق نیک‌نامان

بودند نشسته هر دو تنها

انداخته در میان سخن‌ها

از مرده‌دلان حی، جوانی

در شیوه‌ی عشق بدگمانی

بر صحبت تنگشان حسد برد

واندر حقشان گمان بد برد

شد روز دگر به خلوت راز

پیش پدرش فسانه‌پرداز

در خرمن خشکش آتش افروخت

ز آن شعله نخست خرمنش سوخت

آمد سوی لیلی آتش‌افکن

و آن راز شبانه ساخت روشن

بهر ادبش گشاد پنجه

گل را به تپانچه ساخت رنجه

چون نیلوفر ز زخم سیلی

کردش رخ لاله رنگ، نیلی

. . .

بعد از همه یاد کرد سوگند

کز جرات قیس ازین غم آباد

خواهم به خلیفه برد فریاد

او کیست که گاه صبح و گه شام،

در طرف حریم من زند گام؟

گر داد خلیفه داد من، خوش!

ورنی بندم من ستم‌کش،

در رهگذر وی از ستیزه

محکم بندی ز تیغ و نیزه

یا پای برون نهد ازین راه

یا دست کند ز عمر کوتاه

مجنون چو ازین حدیث جان‌سوز

آگاهی یافت، هم در آن روز،

گشت از تک و پوی، پای او سست

وز حرف امید، لوح دل شست

بنشست و کشید پا به دامان

از رفتن آشکار و پنهان

نی از غم خویش، از غم یار

کز جور پدر نبیند آزار


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:54 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

خبر یافتن پدر مجنون از عشق او به لیلی

مسکین پدرش خبر چو ز آن یافت

چون باد به سوی او عنان تافت

مهر پدری ز دل زدش جوش

وز مهر کشیدش اندر آغوش

کای جان پدر! چه حال داری؟

رو بهر چه در وبال داری؟

امروز شنیده‌ام که جایی

دادی دل خود به دلربایی

در خطه‌ی این خط مجازی

نیکو هنری‌ست عشقبازی،

لیکن همه کس به آن سزا نیست

هر منظر خوب، دلگشا نیست

لیلی که به چشم تو عزیزست،

نسبت به تو کمترین کنیزست

بردار خدای را دل از وی!

پیوند امید بگسل از وی!

وین نیز مقررست و معلوم

کن حی که به لیلی‌اند موسوم،

داریم درین نشیمن جنگ

صد تیغ به خون یکدگر رنگ

مجنون به پدر درین نصایح

گفت: «ای به زبان مهر، ناصح!

هر نکته‌ی حکمتی که گفتی

هر در نصیحتی که سفتی

با تو نه دل عتاب دارم،

لیکن همه را جواب دارم

گفتی که: شدی ز عشق مفتون

وز جذبه‌ی عاشقی دگرگون

آری! نزنم نفس ز انکار

عشق است مرا درین جهان کار

هر کس که نه راه عشق ورزد

در مذهب من جوی نیرزد

گفتی: لیلی به حسن بالاست

لیکن به نسب فروتر از ماست

عاشق به نسب چکار دارد؟

کز هر چه نه عشق، عار دارد

گفتی که: بکش سر از هوایش!

اندیشه تهی کن از وفایش!

ترک غم عشق کار من نیست

وین کار به اختیار من نیست

گفتی که: به کین آن قبیله

داریم هزار کید و کینه

ما را که ز مهر سینه چاک است

از کینه‌ی دیگران چه باک است»

بیچاره پدر چو قیس را دید

وز وی سخنان عشق بشنید

دربست زبان ز گفتن پند

بگست ز بند پند پیوند

انداخت ز فرط نیک‌خواهی

کارش به عنایت الهی


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:53 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

عهد وفا بستن لیلی با قیس

سر فتنه‌ی نیکوان آفاق

چون ابروی خود به نیکویی طاق

یعنی لیلی نگار موزون

آن چون قیس‌اش هزار مجنون

چون دید که قیس حق‌شناس است

عشقش به در از حد و قیاس است،

در نقد وفاش هیچ شک نیست

محتاج گواهی محک نیست،

چون روز دگر به سویش آمد

جانی پر از آرزویش آمد،

خواهان رضای او به صد جهد

گفت‌اش پی استواری عهد:

«سوگند به ذات ایزد پاک

گردش‌ده چرخ‌های افلاک

سوگند به دیده‌های روشن

بر عالم راز پرتو افکن

سوگند به هر غریب مهجور

افتاده ز یار خویشتن دور

کز مهر تو تا مجال باشد

ببریدن من محال باشد

صد بار گر از غمت بمیرم

پیوند به دیگری نگیرم

کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!

پروای کس‌ام مباد بی‌تو!

زین عهد که با تو بستم امروز

عهد همه را شکستم امروز»

لیلی چو کمر به عهد دربست

در مهد وفا به عهد بنشست

ترک همه کار و بار خود کرد

روی از همه کس به یار خود کرد

سر فتنه‌ی نیکوان آفاق

چون ابروی خود به نیکویی طاق

یعنی لیلی نگار موزون

آن چون قیس‌اش هزار مجنون

چون دید که قیس حق‌شناس است

عشقش به در از حد و قیاس است،

در نقد وفاش هیچ شک نیست

محتاج گواهی محک نیست،

چون روز دگر به سویش آمد

جانی پر از آرزویش آمد،

خواهان رضای او به صد جهد

گفت‌اش پی استواری عهد:

«سوگند به ذات ایزد پاک

گردش‌ده چرخ‌های افلاک

سوگند به دیده‌های روشن

بر عالم راز پرتو افکن

سوگند به هر غریب مهجور

افتاده ز یار خویشتن دور

کز مهر تو تا مجال باشد

ببریدن من محال باشد

صد بار گر از غمت بمیرم

پیوند به دیگری نگیرم

کس همنفس‌ام مباد بی‌تو!

پروای کس‌ام مباد بی‌تو!

زین عهد که با تو بستم امروز

عهد همه را شکستم امروز»

لیلی چو کمر به عهد دربست

در مهد وفا به عهد بنشست

ترک همه کار و بار خود کرد

روی از همه کس به یار خود کرد


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:52 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

مرگ مجنون

طغراکش این فراق‌نامه

این رشحه برون دهد ز خامه

کز بر عرب یکی عرابی

مقبول خرد به خرده‌یابی

سرزد ز دلش هوای مجنون

طیاره ز حله راند بیرون

بر عامریان گذشت از آغاز

جست از همه کس نشان او باز

گفتند که: یک دو روز بیش است،

کز وی دل این قبیله ریش است

نی دیده کسی ز وی نشانی

نی نیز شنیده داستانی!

برخاست عرابی و شتابان

رو کرد ز حله در بیابان

چون یک دو سه روز جستجو کرد

نومید به راه خویش رو کرد

ناگاه نمود زیر کوهی

جمع آمده وحشیان گروهی

شد تیز به سویشان روانه

مجنون را دید در میانه

با آهوکی سفید و روشن

همچون لیلی به چشم و گردن

بر بالش خاک و بستر خار

جان داده ز درد فرقت یار

همخوابه چو دیده ماجرایش

او نیز بمرده در وفایش

گردش دد و دام حلقه بسته

شاخ طرب همه شکسته

از سینه‌ی آهو آه‌خیزان

وز چشم گوزن اشک‌ریزان

کردش چو نگاه در پس پشت

بر ریگ نوشته دید ز انگشت

کوخ! که ز داغ عشق مردم!

بر بستر هجر جان سپردم!

شد مهر زمانه سرد بر من

کس مرحمتی نکرد بر من

یک زنده، غذا چو من نخورده

یک مرده، به روز من نمرده

بشکست شب صبوری‌ام پشت

و ایام به تیغ دوری‌ام کشت

کس کشته‌ی بی‌دیت چو من نیست

محروم ز تعزیت چو من نیست

نی بر سر من گریست یاری

نی شست ز روی من غباری

نز دوست کسی سلامی آورد

در پرسش من پیامی آورد

شد شیشه‌ی چرخ بر دلم تنگ

زد شیشه‌ی زندگی‌م بر سنگ

تا حشر خلد به هر دل ریش

این شیشه‌ی ریزه‌ریزه چون نیش

چون اهل حی این خبر شنیدند

بر خود همه جامه‌ها دریدند

از فرق عمامه‌ها فکندند

مو ببریدند و چهره کندند

یکسر همه اهل آن قبیله

از صدق درون، برون ز حیله

گشتند روان به جای آن کوه

بر سینه هزار کوه اندوه

دل پر غم و درد و دیده پر خون

راه آوردند سوی مجنون

هر کس ره ماتمی دگر زد

بر دل رقم غمی دگر زد

آن خورد دریغ بر جوانی‌ش

وین کرد فغان ز ناتوانی‌ش

آن گفت ز طبع نکته‌زای‌اش

وین گفت ز نظم جانفزای‌اش

ز آن شور و شغب چو بازماندند

چون مه به عماری‌اش نشاندند

همخوابه‌ی مرده را ز یاری

با او کردند هم‌عماری

اظهار بزرگواری‌اش را

عامرنسبان عماری‌اش را

بر گردن و دوش جای کردند

رفتن سوی حله رای کردند

در هر گامی که می‌نهادند

صد چشمه ز چشم می‌گشادند

در هر قدمی که می‌بریدند

صد ناله ز درد می‌کشیدند

از دجله‌ی چشمشان به هر میل

شط بر شط بود، نیل در نیل

آهسته همی‌زدند گامی

فریادکنان به هر مقامی

چون نغمه‌ی درد و غم سرایان

آمد ره دورشان به پایان،

خونابه‌ی غم کشیدگان‌اش

شستند به آب دیدگان‌اش

چاک افکندند در دل خاک

جا کرد به خاک با دل چاک

و آن دم که شدند مهربانان

دامن ز غبار او فشانان

هر یک به مقام خویشتن باز

مجروح ز دور چرخ ناساز،

در ریخت ز دشت و در دد و دام

کردند به خوابگاهش آرام

در پرتو آن مزار پر نور

گشتند ددان ز خوی بد، دور

آری، عاشق که پاکبازست،

عشقش نه ز عالم مجازست

قلبی ببرد ز جان قلاب

گردد مس قلب او زر ناب

مجنون که به خاک در، نهان شد

گنج کرم همه جهان شد

هر کس ز غمی فتاده در رنج

زد دست طلب به پای آن گنج

ز آن گنج کرم مراد خود یافت

گر یک دو مراد جست، صد یافت

روی همه، در حظیره‌اش بود

چشم همه، بر ذخیره‌اش بود

شد روضه‌ی جان، حظیره‌ی او

رضوان ابد، ذخیره‌ی او

آرند که صوفی‌ای صفا کیش

برداشت به خواب پرده از پیش

مجنون بر وی شد آشکارا

با او نه به صواب مدارا

گفت: «ای شده از خرابی حال،

بر نقش مجاز، فتنه سی سال!

چون کرد اجل نبرد با تو،

معشوق ازل چه کرد با تو؟»

گفتا: «به سرای عزت‌ام خواند

بر صدر سریر قرب بنشاند

گفت: ای به بساط عشق گستاخ!

شرم‌ات نمد که چون درین کاخ،

خوردی می ما ز جام لیلی،

خواندی ما را به نام لیلی؟

بر من چو در عتاب بگشود

با من بجز این عتاب ننمود»

جامی! بنگر! کز آفرینش

هر ذره به چشم اهل بینش

از زخم ازل، شکسته‌جامی‌ست

گرداگردش نوشته نامی‌ست

در صاحب نام، کن نشان گم!

در هستی وی، شو از جهان گم!

تا بازرهی ز هستی خویش

وز ظلمت خودپرستی خویش

جایی برسی کز آن گذر نیست

جز بی‌خبری از آن خبر نیست

با تو ز جهان بی‌نشانی

گفتیم نشان، دگر تو دانی!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:51 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش

زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش

به غم همراز و با محنت هم آغوش

کشید از مقنعه موی معنبر

فشاند از آتش دل، خاک بر سر

به سجده پشت سرو ناز خم کرد

زمین را رشک گلزار ارم کرد

شد از غمگین دل خود غصه‌پرداز

به یار خویش کرد این قصه آغاز

که: «ای تاراج تو هوش و قرارم!

پریشان کرده‌ای تو روزگارم

مبادا کس به خون آغشته چون من!

میان خلق رسوا گشته چون من!

دل مادر ز بد پیوندی‌ام تنگ

پدر را آید از فرزندی‌ام ننگ

زدی آتش به جان، چون من خسی را

نسوزد کس بدین سان بی‌کسی را»

به آن مقصود جان و دل خطابش

بدین‌سان بود، تا بربود خواب‌اش

چو چشمش مست گشت از ساغر خواب

به خوابش آمد آن غارتگر خواب

به شکلی خوب‌تر از هر چه گویم

ندانم بعد از آن دیگر چه گویم

به زاری دست در دامانش آویخت

به پایش از مژه خون جگر ریخت

که: «ای در محنت عشقت رمیده

قرارم از دل و خوابم ز دیده!

به پاکی کاینچنین پاک آفریدت

ز خوبان دو عالم برگزیدت

که اندوه را کوتاهی‌ای ده!

ز نام و شهر خویش آگاهی‌ای ده!»

بگفتا: «گر بدین کارت تمام است،

عزیز مصرم و مصرم مقام است

به مصر از خاصگان شاه مصرم

عزیزی داد عز و جاه مصرم»

زلیخا چون ز جانان این نشان یافت

تو گویی مرده‌ی صد ساله جان یافت

رسیدش باز از آن گفتار چون نوش

به تن زور و به جان صبر و به دل هوش

از آن خوابی که دید از بخت بیدار

اگر چه خفت مجنون، خاست بیدار

کنیزان را ز هر سو داد آواز

که: «ای با من درین اندوه دمساز!

پدر را مژده‌ی دولت رسانید

دلش را ز آتش محنت رهانید

که آمد عقل و دانش سوی من باز

روان شد آب رفته‌ی جوی من باز

بیا بردار بند زر ز سیم‌ام

که نبود از جنون من بعد، بیم‌ام»

پدر را چون رسید این مژده در گوش

به استقبال آن رفت از سرش هوش

به رسم عاشق اول ترک خود کرد

وز آن پس ره سوی آن سرو قد کرد

دهان بگشاد آن مار دو سر را

رهاند از بند زر آن سیمبر را

پرستاران به پایش سر نهادند

به زیر پاش تخت زر نهادند

پری‌رویان ز هر جا جمع گشتند

همه پروانه‌ی آن شمع گشتند

به همزادان چو در مجلس نشستی

چو طوطی لعل او شکر شکستی

سر درج حکایت باز کردی

ز هر شهری سخن آغاز کردی

حدیث مصریان کردی سرانجام

که تا بردی عزیز مصر را نام

چو این نامش گرفتی بر زبان جای

درافتادی به سان سایه از پای

ز ابر دیده سیل خون فشاندی

نوای ناله بر گردون رساندی

به روز و شب همه این بود کارش

سخن از یار راندی وز دیارش


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:51 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

چو دل با دلبری آرام گیرد

چو دل با دلبری آرام گیرد

ز وصل دیگری کی کام گیرد؟

زلیخا را در آن فرخنده‌منزل

همه اسباب حشمت بود حاصل

غلامی بود پیش رو، عزیزش

نبود از مال و زر کم، هیچ چیزش

پرستاران گل‌بوی گل‌اندام

پرستاری‌ش را بی‌صبر و آرام

کنیزان دل آشوب دل آرای

پی خدمتگری ننشسته از پای

سیه فامانی از عنبر سرشته

ز شهوت پاک‌دامن، چون فرشته

مقیمان حریم پاکبازی

امینان حرم در کارسازی

زلیخا با همه در صفه‌ی بار

که یک‌سان باشد آنجا یار و اغیار

بساط خرمی افکنده بودی

درون پرخون و لب پرخنده بودی

به ظاهر با همه گفت و شنو داشت

ولی دل جای دیگر در گرو داشت

به صورت بود با مردم نشسته

به معنی از همه خاطر گسسته

ز وقت صبح تا شام کارش این بود

میان دوستان کردارش این بود

چو شب بر چهره مشکین پرده بستی،

چو مه در پرده‌اش تنها نشستی

خیال دوست را در خلوت راز

نشاندی تا سحر بر مسند ناز

به زانوی ادب بنشستی‌اش پیش

به عرض او رسانیدی غم خویش

ز ناله چنگ محنت ساز کردی

سرود بی‌خودی آغاز کردی

بدو گفتی که: «ای مقصود جانم!

به مصر از خویشتن دادی نشان‌ام

عزیز مصر گفتی خویش را نام

عزیزی روزیت بادا! سرانجام!

به مصر امروز مهجور و غریب‌ام

ز اقبال وصالت بی‌نصیب‌ام

به نومیدی کشید از عشق کارم

سروش غیب کرد امیدوارم

بدان امیدم اکنون زنده مانده

ز دامن گرد نومیدی فشانده

به نوری کز جمالت بر دلم تافت

یقین دانم که آخر خواهم‌ات یافت

ز شوقت گرچه خونبارست چشمم

به سوی شش جهت چارست چشمم

تویی از هر دو عالم آرزویم

تو را چون یافتم، از خود چه جویم؟»

سحر کردی بدین گفتار شب را

نبستی زین سخن تا روز لب را

چو باد صبح جستن کردی آغاز

بر آیین دگر دادی سخن ساز

چه گفتی؟ گفتی: «ای باد سحرخیز!

شمیم مشک در جیب سمن‌بیز،

به معشوقان بری پیغام عاشق

بدین جنبش دهی آرام عاشق

ز دلداران «نوازش نامه» آری

کنی غم‌دیدگان را غم‌گساری

کس از من در جهان غم‌دیده‌تر نیست

ز داغ هجر ماتم‌دیده‌تر نیست

دلم بیمار شد دلداری‌ام کن!

غمم بسیار شد غمخواری‌ام کن!

به هر شهری خبر پرس از مه من!

به هر تختی نشان جو از شه من!

گذار افکن به هر باغ و بهاری!

قدم نه بر لب هر جویباری!

بود بر طرف جویی زین تک و پوی

به چشم آید تو را آن سرو دلجوی»

ز وقت صبح، تا خورشید تابان

به جولانگاه روز آمد شتابان

دلی پردرد، چشمی خون‌فشان داشت

به باد صبحدم این داستان داشت

چو شد خورشید، شمع مجلس روز

زلیخا همچو حور مجلس‌افروز

پرستاران به پیشش صف کشیدند

رفیقان با جمالش آرمیدند

به آن صافی‌دلان پاک‌سینه

به جای آورد رسم و راه دینه

به هر روز و شبی این بود حالش

بدین آیین گذشتی ماه و سالش

به سر می‌برد از این سان روزگاری

به ره می‌داشت چشم‌انتظاری

بیا جامی! که همت برگماریم

ز کنعان ماه کنعان را بیاریم

زلیخا با دلی امیدوارست

نظر بر شاهراه انتظارست

ز حد بگذشت درد انتظارش

دوابخشی کنیم از وصل یارش


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:50 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

چو از دستان آن ببریده‌دستان

چو از دستان آن ببریده‌دستان

همه از خود پرستی بت‌پرستان

دل یوسف نگشت از عصمت خویش

بسی از پیشتر شد عصمتش بیش،

همه خفاش آن خورشید گشتند

ز نور قرب وی نومید گشتند

زلیخا را غبارانگیز کردند

به زندان کردن او تیز کردند

زلیخا با عزیز آمیخت یک شب

ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب

که: «گشتم زین پسر بدنام در مصر

شدم رسوای خاص و عام در مصر

درین قول‌اند مرد و زن موافق

که من بر وی از جان‌ام گشته عاشق

در آن فکرم که دفع این گمان را

سوی زندان فرستم این جوان را

به هر کوی‌اش به عجز و نامرادی

بگردانم منادی در منادی

که این باشد سزای آن بداندیش

که انبازی کند با خواجه‌ی خویش

چو مردم قهر من با او ببینند

از آن ناخوش گمان یک‌سو نشینند»

عزیز اندیشه‌ی او را پسندید

ز استصواب آن طبعش، بخندید

بگفتا: «من تفکر پیشه کردم

درین معنی بسی اندیشه کردم

نچیدم گوهری به ز آنکه سفتی

نیامد در دلم به ز آنچه گفتی

به دست توست اکنون اختیارش

ز راه خویشتن بنشان غبارش!»

زلیخا از وی این رخصت چو بشنید

سوی یوسف عنان کید پیچید

که: «گر کامم دهی کامت برآرم

به اوج کبریا نامت برآرم

وگرنه صد در محنت گشاده

پی زجر تو زندان ایستاده

برویم خرم و خندان نشینی

از آن بهتر که در زندان نشینی!»

زبان بگشاد یوسف در خطابش

بداد آن‌سان که می‌دانی! جوابش

زلیخا از جواب او برآشفت

به سرهنگان بی‌فرهنگ خود گفت

که زرین افسرش از سر فکندند

خشن پشمینه‌اش در بر فکندند

ز آهن بند بر سیمش نهادند

به گردن طوق تسلیمش نهادند

بسان عیسی‌اش بر خر نشاندند

به هر کویی ز مصر آن خر براندند

منادی‌زن منادی برکشیده

که: «هر سرکش غلام شوخ‌دیده

که گیرد شیوه‌ی بی‌حرمتی پیش

نهد پا در فراش خواجه‌ی خویش،

بود لایق که همچون ناپسندان

بدین خواری برندش سوی زندان»

چو در زندان گرفت از جنبش آرام

به زندانبان زلیخا داد پیغام

کزین پس محنت‌اش مپسند بر دل!

ز گردن غل، ز پایش بند بگسل!

یکی خانه برای او جدا کن!

جدا از دیگران، آنجاش جا کن!

در آن خانه چو منزل ساخت یوسف

بساط بندگی انداخت یوسف

رخ آورد آنچنان که‌ش بود عادت

در آن منزل به مهراب عبادت

چو مردان در مقام صبر بنشست

به شکر آن که از کید زنان رست


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:50 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ز مادر هر که دولتمند زاید

ز مادر هر که دولتمند زاید

فروغ دولتش ظلمت زداید

به خارستان رود، گلزار گردد

گل از وی نافه‌ی تاتار گردد

به زندان گر درآید، خرم و شاد

کند زندانیان را از غم آزاد

چو زندان بر گرفتاران زندان

شد از دیدار یوسف باغ خندان

همه از مقدم او شاد گشتند

ز بند درد و رنج آزاد گشتند

اگر زندانی‌ای بیمار گشتی

اسیر محنت تیمار گشتی،

کمر بستی پی بیمارداری‌ش

خلاصی دادی از تیمار و خواری‌ش

وگر جا بر گرفتاری شدی تنگ

سوی تدبیر کارش کردی آهنگ

وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ

ز ناداری نمودی غره‌اش سلخ،

ز زرداران کلید زر گرفتی

ز عیشش قفل تنگی برگرفتی

وگر خوابی بدیدیی نیک‌بختی

به گرداب خیال افتاده رختی

شنیدی از لبش تعبیر آن خواب

به خشکی آمدی رختش ز گرداب

دو کس از محرمان شاه آن بوم

ز خلوتگاه قربش مانده محروم،

به زندان همدمش بودند و همراز

در آن ماتمکده با وی هم‌آواز

به یک شب هر یکی دیدند خوابی

کز آن در جانشان افتاد تابی

یکی را مژده‌ده، خواب از نجاتش

یکی را مخبر، از قطع حیاتش

ولی تعبیر آن ز ایشان نهان بود

وز آن بر جانشان بار گران بود

به یوسف خواب‌های خود بگفتند

جواب خواب‌های خود شنفتند

یکی را گوشمال از دار دادند

یکی را بر در شه بار دادند

جوان مردی که سوی شاه می‌رفت

به مسندگاه عز و جاه می‌رفت

چو رو سوی شه مسندنشین کرد

به وی یوسف وصیت اینچنین کرد

که چون در صحبت شه باریابی

به پیشش فرصت گفتار یابی،

مرا در مجلسش یادآوری زود

کز آن یادآوری وافر بری سود

بگویی هست در زندان غریبی

ز عدل شاه دوران بی‌نصیبی

چنین‌اش بی‌گنه مپسند رنجور!

که هست این از طریق معدلت دور

چو خورد آن بهره‌مند از دولت و جاه

می از قرابه‌ی قرب شهنشاه،

چنان رفت آن وصیت از خیالش

که بر خاطر نیامد چند سال‌اش!

بسا قفلا که ناپیدا کلیدست

بر او راه گشایش ناپدیدست

ز نا گه، دست صنعی در میان نه

به فتح‌اش هیچ صانع را گمان نه،

پدید آید ز غیب او را گشادی

ودیعت در گشادش هر مرادی

چو یوسف دل ز حیلت‌های خود کند

برید از رشته‌ی تدبیر، پیوند

ز پندار خودی و بخردی رست

گرفت‌اش فیض فضل ایزدی، دست

شبی سلطان مصر آن شاه بیدار

به خوابش هفت گاو آمد پدیدار

همه بسیار خوب و سخت فربه

به خوبی و خوشی از یکدگر به

وز آن پس هفت دیگر در برابر

پدید آمد سراسر خشک و لاغر

در آن هفت نخستین روی کردند

بسان سبزه آن را پاک خوردند

بدین سان سبز و خرم هفت خوشه

که دل ز آن قوت بردی، دیده توشه

برآمد وز عقب هفت دگر خشک

بر آن پیچید و کردش سر به سر خشک

چو سلطان بامداد از خواب برخاست

ز هر بیداردل تعبیر آن خواست

همه گفتند کاین خواب محال است

فراهم کرده‌ی وهم و خیال است

به حکم عقل تعبیری ندارد

بجز اعراض تدبیری ندارد

جوان مردی که از یوسف خبر داشت

ز روی کار یوسف پرده برداشت

که: «در زندان همایونفر جوانی‌ست

که در حل دقایق خرده‌دانی‌ست

اگر گویی بر او بگشایم این راز

وز او تعبیر خوابت آورم باز»

بگفتا: «اذن خواهی چیست از من؟

چه بهتر کور را، از چشم روشن؟»

روان شد جانب زندان جوان مرد

به یوسف حال خواب شه بیان کرد

بگفتا: «گاو و خوشه هر دو سال‌اند

به اوصاف خودش وصاف حال‌اند

چو باشد خوشه سبز و گاو فربه

بود از خوبی سال‌ات خبر ده

چو باشد خوشه خشک و گاو لاغر

بود از سال تنگ‌ات قصه‌آور

نخستین سال‌های هفت گانه

بود باران و آب و کشت و دانه

همه عالم ز نعمت پر بر آید

وز آن پس هفت سال دیگر آید

که نعمت‌های پیشین خورده گردد

ز تنگی جان خلق آزرده گردد

نبارد ز آسمان ابر عطایی

نروید از زمین شاخ گیایی

ز عشرت مال‌داران دست دارند

ز تنگی تنگ‌دستان جان سپارند

چنان نان کم شود بر خوان دوران

که گوید آدمی نان! و دهد جان»

جوان مرد این سخن بشنید و برگشت

حریف بزم شاه دادگر گشت

حدیث یوسف و تعبیر او گفت

دل شاه از غمش چون غنچه بشکفت

بگفتا: «خیز و یوسف را بیاور!

کز او به گرددم این نکته باور

سخن کز دوست آری، شکرست آن

ولی گر خود بگوید خوشترست آن»

دگر باره به زندان شد روانه

ببرد این مژده سوی آن یگانه

که: «ای سرو ریاض قدس، بخرام!

سوی بستان سرای شاه نه گام!»

بگفتا: «من چه آیم سوی شاهی

که چون من بی‌کسی را، بی‌گناهی

به زندان سال‌ها محبوس کرده‌ست

ز آثار کرم مایوس کرده‌ست؟

اگر خواهد که من بیرون نهم پای

ازین غمخانه، گو: اول بفرمای

که آنانی که چون رویم بدیدند

ز حیرت در رخم کف‌ها بریدند،

به یک جا چون ثریا با هم آیند

نقاب از کار من روشن گشایند

که جرم من چه بود، از من چه دیدند؟

چرا رختم سوی زندان کشیدند؟

بود کاین سر شود بر شاه، روشن

که پاک است از خیانت دامن من

مرا پیشه، گناه‌اندیشگی نیست

در اندیشه، خیانت‌پیشگی نیست»

جوان مرد این سخن چون گفت با شاه

زنان مصر را کردند آگاه

که پیش شاه یک‌سر جمع گشتند

همه پروانه‌ی آن شمع گشتند

چو ره کردند در بزم شه آن جمع

زبان آتشین بگشاد چون شمع

کز آن شمع حریم جان چه دیدید،

که بر وی تیغ بدنامی کشیدید؟!

ز رویش در بهار و باغ بودید،

چرا ره سوی زندان‌اش نمودید؟

بتی کزار باشد بر تنش گل،

کی از دانا سزد بر گردنش غل؟

گلی که‌ش نیست تاب باد شبگیر

به پایش چون نهد جز آب، زنجیر؟

زنان گفتند کای شاه جوان‌بخت!

به تو فرخنده‌فر هم تاج و هم تخت!

ز یوسف ما بجز پاکی ندیدیم

بجز عز و شرفناکی ندیدیم

نباشد در صدف گوهر چنان پاک

که بود از تهمت، آن جان جهان، پاک

زلیخا نیز بود آنجا نشسته

زبان از کذب و جان از کید، رسته

ز دستان‌های پنهان زیر پرده،

ریاضت‌های عشقش، پاک کرده

فروغ راستی‌ش از جان علم زد

چو صبح راستین، از صدق دم زد

بگفتا: «نیست یوسف را گناهی

منم در عشق او گم کرده راهی

به زندان از ستم‌های من افتاد

در آن غم‌ها از غم‌های من افتاد

جفایی کو رسید او را ز جافی

کنون واجب بود او را تلافی

هر احسان کید از شاه نکوکار

به صد چندان بود یوسف سزاوار»

چو شاه این نکته‌ی سنجیده بشنید

چو گل بشکفت و چون غنچه بخندید

اشارت کرد کز زندان‌اش آرند

بدان خرم سرا بستان‌اش آرند

به ملک جان بود شاه نکوبخت

مقام شه نشاید جز سر تخت


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:49 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت

زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت

به وصل دایمش آرام دل یافت

به دل خرم، به خاطر شاد می‌زیست

ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست

تمادی یافت ایام وصالش

در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش

پیاپی داد آن نخل برومند

بر فرزند، بل فرزند فرزند

شبی بنهاده یوسف سر به مهراب

ره بیداری‌اش، زد رهزن خواب

پدر را دید با مادر نشسته

به رخ چون خور نقاب نور بسته

ندا کردند کای فرزند، دریاب!

کشید ایام دوری دیر، بشتاب!

به دیگر روز، یوسف بامدادان

که شد دل‌ها ز فیض صبح شادان

به برکرده لباس شهریاری

برون آمد به آهنگ سواری

چو پا در یک رکاب آورد، جبریل

بدو گفتا: «مکن زین بیش تعجیل!

امان نبود ز چرخ عمر فرسای

که ساید بر رکاب دیگرت پای

عنان بگسل ز آمال و امانی!

بکش پا از رکاب زندگانی!»

چو یوسف این بشارت کرد ازو گوش

ز شادی شد بر او هستی فراموش

ز شاهی دامن همت بیفشاند

یکی از وارثان ملک را خواند

به جای خود شه آن مرز کردش

به خصلت‌های نیک اندرز کردش

به کف جبریل حاضر دشت سیبی

که باغ خلد از آن می‌داشت زیبی

چو یوسف را به دست آن سیب بنهاد

روان آن سیب را بویید و جان داد

چو یوسف را از آن بو جان برآمد

ز جان حاضران افغان برآمد

ز بس بالا گرفت آواز فریاد

صدا در گنبد فیروزه افتاد

زلیخا گفت کاین شور و فغان چیست؟

پر از غوغا زمین و آسمان چیست؟

بدو گفتند کن شاه جوان‌بخت

به سوی تخته رو کرد از سر تخت

وداع کلبه‌ی تنگ جهان کرد

وطن بر اوج کاخ لامکان کرد

چو بشنید این سخن از خویشتن رفت

فروغ نیر هوش‌اش ز تن رفت

ز هول این حدیث، آن سرو چالاک

سه روز افتاد همچون سایه بر خاک

چو چارم روز شد ز آن خواب بیدار

سماع آن ز خود بردش دگر بار

سه بار این سان سه روز از خود همی رفت

به داغ سینه‌سوز از خود همی‌رفت

چهارم بار چون آمد به خود باز

ز یوسف کرد اول پرسش آغاز

جز این از وی خبر بازش ندادند

که همچون گنج در خاکش نهادند

نخست از دور چرخ ناموافق

گریبان چاک زد چون صبح صادق

به سینه از تغابن سنگ می‌زد

تپانچه بر رخ گلرنگ می‌زد

به سوی فرق نازک برد پنجه

ز زور پنجه آن را ساخت رنجه

ز ریحان سرو بستان را سبک کرد

به چیدن سنبلستان را تنک کرد

ز دل نوحه، ز جان فریاد برداشت

فغان از سینه‌ی ناشاد برداشت

«وفادار! وفاداری نه این بود

به یاران شیوه‌ی یاری نه این بود

عجب خاری شکستی در دل من

که بیرون ناید الا از گل من

همان بهتر کز اینجا پر گشایم

به یک پرواز کردن سویت آیم»

به یک جنبش از آن اندوه‌خانه

به رحلتگاه یوسف شده روانه

ندید آنجا نشان ز آن گوهر پاک

بجز خرپشته‌ای از خاک نمناک

بر آن خرپشته آن خورشیدپایه

به خاک انداخت خود را همچو سایه

گهی فرقش همی بوسید و گه پای

فغان می‌زد ز دل کای وای من وای!

زدی آتش به خاشاک وجودم

از آن پیچان رود بر چرخ دودم

چو درد و حسرتش از حد فزون شد

به رسم خاک بوسی سرنگون شد

دو چشم خود به انگشتان درآورد

دو نرگس را ز نرگس دان برآورد

به خاک وی فکند از کاسه‌ی سر

که نرگس کاشتن در خاک بهتر

به خاکش روی خون آلود بنهاد

به مسکینی زمین بوسید و جان داد

خوش آن عاشق که چون جانش برآید

به بوی وصل جانانش برآید

حریفان حال او را چون بدیدند

فغان و ناله بر گردون کشیدند

هر آن نوحه که بهر یوسف او کرد

همی کردند بر وی با دو صد درد

بشستندش ز دیده اشک‌باران

چو برگ گل ز باران بهاران

بسان غنچه کز شاخ سمن رست

بر او کردند زنگاری کفن چست

ز گرد فرقت‌اش رخ پاک کردند

به جنب یوسف‌اش در خاک کردند

ولی دانای این شیرین حکایت

که دارد از کهن‌پیران روایت

چنین گوید که با هر جانب از نیل

که جسم پاک یوسف یافت تحویل،

به دیگر جانبش قحط و وبا خاست

به جای نعمت انواع بلا خاست

بر این آخر قرار کار دادند

که در تابوتی از سنگ‌اش نهادند

شکاف سنگ قیراندای کردند

میان قعر نیل‌اش جای کردند

ببین حیله که چرخ بی‌وفا کرد

که بعد مرگش از یوسف جدا کرد

یکی شد غرق بحر آشنایی

یکی لب‌تشنه در بر جدایی

نگوید کس که مردی در کفن رفت،

بدین مردانگی کن شیرزن رفت

نخست از غیر جانان دیده برکند

وز آن پس نقد جان بر خاکش افکند

هزاران فیض بر جان و تنش باد!

به جانان دیده‌ی جان روشن‌اش باد!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:49 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]