گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

بود در دل چنان، که این دفتر

بود در دل چنان، که این دفتر

نبود از نصف اولین کمتر

لیک خامه از جنبش پیوست

چون بدین جا رسید سر بشکست

چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز

سازدم گزلک عزیمت تیز،

دهم از سر، تراش آن خامه

برسانم به مقطع، این نامه

ورنه آن را که خاطر صافی‌ست

اینقدر هم که گفته شد کافی‌ست

هم برین حرف، این خجسته کلام

ختم شد، والسلام والاکرام!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:48 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پادشاهی بهرام نوزده سال بود

چو بهرام در سوک بهرامشاه

چهل روز ننهاد بر سر کلاه

برفتند گردان بسیار هوش

پر از درد با ناله و با خروش

نشستند با او به سوک و به درد

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

وزان پس بشد موبد پاک​رای

که گیرد مگر شاه بر گاه جای

به یک هفته با او بکوشید سخت

همی بود تا بر نشست او به تخت

چو بنشست بهرام بر تخت داد

برسم کیان تاج بر سر نهاد

نخست آفرین کرد بر کردگار

فروزنده​ی گردش روزگار

فزاینده​ی دانش و راستی

گزاینده​ی کژی و کاستی

خداوند کیوان و گردان سپهر

ز بنده نخواهد بجز داد و مهر

ازان پس چنین گفت کای بخردان

جهاندیده و پاک​دل موبدان

شما هرک دارید دانش بزرگ

مباشید با شهریاران سترگ

به فرهنگ یازد کسی کش خرد

بود روشن و مردمی پرورد

سر مردمی بردباری بود

چو تندی کند تن به خواری بود

هرانکس که گشت ایمن او شاد شد

غم و رنج با ایمنی باد شد

توانگر تر آن کو دلی راد داشت

درم گرد کردن به دل باد داشت

اگر نیستت چیز لختی بورز

که بی​چیز کس را ندارند ارز

مروت نیابد کرا چیز نیست

همان جاه نزد کسش نیز نیست

چو خشنود باشی تن​آسان شوی

وگر آز ورزی هراسان شوی

نه کوشیدنی کان برآرد به رنج

روان را به پیچاند از آز گنج

ز کار زمانه میانه گزین

چو خواهی که یابی بداد آفرین

چو خشنود داری جهان را به داد

توانگر بمانی و از داد شاد

همه ایمنی باید و راستی

نباید به داد اندرون کاستی

چو شادی بکاهی بکاهد روان

خرد گردد اندر میان ناتوان

چو شد پادشاهیش بر سال بیست

یکی کم برو زندگانی گریست

شد آن تاجور شاه با خاک جفت

ز خرم جهان دخمه بودش نهفت

جهان را چنین است آیین و ساز

ندارد به مرگ از کسی چنگ باز

پسر بود او را یکی شادکام

که بهرام بهرامیان داشت نام

بیامد نشست از بر تخت شاد

کلاه کیانی به سر بر نهاد

کنون کار بهرام بهرامیان

بگویم تو بشنو به جان و روان


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:40 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پادشاهی فرخ زاد

ز جهرم فرخ زاد راخواندند

بران تخت شاهیش بنشاندند

چو برتخت بنشست و کرد آفرین

ز نیکی دهش بر جهان آفرین

منم گفت فرزند شاهنشهان

نخواهم جز از ایمنی در جهان

ز گیتی هرآنکس که جوید گزند

چو من شاه باشم نگردد بلند

هر آنکس که جوید به دل راستی

نیارد به کار اندرون کاستی

بدارمش چون جان پاک ارجمند

نجویم ابر بی​گزندان گزند

چو یک ماه بگذشت بر تخت اوی

بخاک اندر آمد سر و بخت اوی

همین بودش از روز و آرام بهر

یکی بنده در می برآمیخت زهر

بخورد و یکی هفته زان پس بزیست

هرآنکس که بشنید بروی گریست

همی پادشاهی به پایان رسید

ز هر سو همی دشمن آمد پدید

چنین است کردار گردنده دهر

نگه کن کزو چند یابی تو بهر

بخور هرچ داری به فردا مپای

که فردا مگر دیگر آیدش رای

ستاند ز تو دیگری را دهد

جهان خوانیش بی​گمان بر جهد

بخور هرچ داری فزونی بده

تو رنجیده​ای بهر دشمن منه

هرآنگه که روز تو اندر گذشت

نهاده همه باد گردد به دشت


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:39 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پادشاهی آزرم دخت

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت کیان برنشست

گرفت این جهان جهان رابه دست

نخستین چنین گفت کای بخردان

جهان گشته و کار کرده ردان

همه کار بر داد و آیین کنیم

کزین پس همه خشت بالین کنیم

هر آنکس که باشد مرا دوستدار

چنانم مر او را چو پروردگار

کس کو ز پیمان من بگذرد

بپیچید ز آیین و راه خرد

به خواری تنش را برآرم بدار

ز دهقان و تازی و رومی شمار

همی​بود بر تخت بر چار ماه

به پنجم شکست اندر آمد به گاه

از آزرم گیتی بی​آزرم گشت

پی اختر رفتنش نرم گشت

شد اونیز و آن تخت بی​شاه ماند

به کام دل مرد بدخواه ماند

همه کار گردنده چرخ این بود

ز پرورده​ی خویش پرکین بود


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:38 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

آغاز کتاب

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارنده​ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی

در اندیشه​ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بی​کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن​گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:38 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

ستایش خرد

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست

وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان

نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد

که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش

دلش گردد از کرده​ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا

همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی​چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی​گمان

خرد را و جان را که یارد ستود

و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده​ی کردگار جهان

ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیابد به من


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:37 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

در آفرینش ماه

چراغست مر تیره شب را بسیچ

به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا

شود تیره گیتی بدو روشنا

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد

چو بیننده دیدارش از دور دید

هم اندر زمان او شود ناپدید

دگر شب نمایش کند بیشتر

ترا روشنایی دهد بیشتر

به دو هفته گردد تمام و درست

بدان باز گردد که بود از نخست

بود هر شبانگاه باریکتر

به خورشید تابنده نزدیکتر

بدینسان نهادش خداوند داد

بود تا بود هم بدین یک نهاد


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:37 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستانها بسی

همی خواند خواننده بر هر کسی

جهان دل نهاده بدین داستان

همان بخردان نیز و هم راستان

جوانی بیامد گشاده زبان

سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم این نامه را گفت من

ازو شادمان شد دل انجمن

جوانیش را خوی بد یار بود

ابا بد همیشه به پیکار بود

برو تاختن کرد ناگاه مرگ

نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

بدان خوی بد جان شیرین بداد

نبد از جوانیش یک روز شاد

یکایک ازو بخت برگشته شد

به دست یکی بنده بر کشته شد

برفت او و این نامه ناگفته ماند

چنان بخت بیدار او خفته ماند

الهی عفو کن گناه ورا

بیفزای در حشر جاه ورا


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:31 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

به خواب دیدن فردوسی دقیقی را

چنان دید گوینده یک شب به خواب

که یک جام می داشتی چون گلاب

دقیقی ز جایی پدید آمدی

بران جام می داستانها زدی

به فردوسی آواز دادی که می

مخور جز بر آیین کاوس کی

که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت

بدو نازد و لشگر و تاج و تخت

شهنشاه محمود گیرنده شهر

ز شادی به هر کس رسانیده بهر

از امروز تا سال هشتاد و پنج

بکاهدش رنج و نکاهدش گنج

ازین پس به چین اندر آرد سپاه

همه مهتران برگشایند راه

نبایدش گفتن کسی را درشت

همه تاج شاهانش آمد به مشت

بدین نامه گر چند بشتافتی

کنون هرچ جستی همه یافتی

ازین باره من پیش گفتم سخن

سخن را نیامد سراسر به بن

ز گشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار

بگفتم سرآمد مرا روزگار

گر آن مایه نزد شهنشه رسد

روان من از خاک بر مه رسد

کنون من بگویم سخن کو بگفت

منم زنده او گشت با خاک جفت


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:30 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

پادشاهی هرمز یک سال بود

چو هرمز برآمد به تخت پدر

به سر برنهاد آن کیی تاج زر

چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم

همی آب رشک اندر آمد به چشم

سوی شاه هیتال شد ناگهان

ابا لشکر و گنج و چندی مهان

چغانی شهی بد فغانیش نام

جهانجوی با لشکر و گنج و کام

فغانیش را گفت کای نیک​خواه

دو فرزند بودیم زیبای گاه

پدر تاج شاهی به کهتر سپرد

چو بیدادگر بد سپرد و بمرد

چو لشکر دهی مر مرا گنج هست

سلیح و بزرگی و نیروی دست

فغانی بدو گفت که آری رواست

جهاندار هم بر پدر پادشاست

به پیمان سپارم سپاهی تو را

نمایم سوی داد راهی تو را

که باشد مرا ترمذ و ویسه گرد

که خون عهد این دارم از یزدگرد

بدو گفت پیروز کآری رواست

فزون زان بتو پادشاهی سزاست

بدو داد شمشیرزن سی​هزار

ز هیتالیان لشکری نامدار

سپاهی بیاورد پیروزشاه

که از گرد تاریک شد چرخ ماه

برآویخت با هرمز شهریار

فراوان ببودستشان کارزار

سرانجام هرمز گرفتار شد

همه تاجها پیش او خوار شد

چو پیروز روی برادر بدید

دلش مهر پیوند او برگزید

بفرمود تا بارگی برنشست

بشد تیز و ببسود رویش بدست

فرستاد بازش بایوان خویش

بدو خوانده بد عهد و پیمان خویش


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 9:30 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 40 ] [ 41 ] [ 42 ] [ 43 ] [ 44 ] [ 45 ] [ 46 ] [ 47 ] [ 48 ] [ 49 ] [ > ]