حاکم ظالم به سنان قلم
دزدی بیتیر و کمان میکند
گله ما را گله از گرگ نیست
این همه بیداد شبان میکند
آنکه زیان میرسد از وی به خلق
فهم ندارد که زیان میکند
چون نکند رخنه به دیوار باغ
دزد، که ناطور همان میکند
ادامه مطلب
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:42 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
با گل به مثل چو خار میباید بود با دشمن، دوستوار میباید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار میباید بود
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:41 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای صاحب مال، فضل کن بر درویش گر فضل خدای میشناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیکاندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:40 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامهی قاضی دارد
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:36 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
چو میدانستی افتادن به ناچار نبایستی چنین بالا نشستن به پای خویش رفتن به نبودی کز اسب افتادن و گردن شکستن؟
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:35 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی شکرانهی زور آوری روز جوانی آنست که قدر پدر پیر بدانی
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:35 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:33 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی بسر با قوچ
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 9:33 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال جماعتی که نظر را حرام میگویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مردست در کمند غزال تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال اگر مراد نصیحت کنان ما اینست که ترک دوست بگویم تصوریست محال به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به درنرود همچنان امید وصال حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نبشته صورت حال سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال به ناله کار میسر نمیشود سعدی ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:27 PM ] - سید رضا هاشمی
[ نظرات0 ]
شب فراق شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندهست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دستها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب