گلچین شعر

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می ماند. سهراب سپهری

سعدی61

 حکایت زورآزمای تنگدست 

 

یکی مشت زن بخت روزی نداشت

نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

ز جور شکم گل کشیدی به پشت

که روزی محال است خوردن به مشت

مدام از پریشانی روزگار

دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

گهش جنگ با عالم خیره‌کش

گه از بخت شوریده، رویش ترش

گه از دیدن عیش شیرین خلق

فرو می‌شدی آب تلخش به حلق

گه از کار آشفته بگریستی

که کس دید از این تلخ‌تر زیستی؟

کسان شهد نوشند و مرغ و بره

مرا روی نان می‌نبیند تره

گر انصاف پرسی نه نیکوست این

برهنه من و گربه را پوستین

چه بودی که پایم در این کار گل

به گنجی فرو رفتی از کام دل!

مگر روزگاری هوس راندمی

ز خود گرد محنت بیفشاندمی

شنیدم که روزی زمین می‌شکافت

عظام زنخدان پوسیده یافت

به خاک اندرش عقد بگسیخته

گهرهای دندان فرو ریخته

دهان بی زبان پند می‌گفت و راز

که ای خواجه با بینوایی بساز

نه این است حال دهن زیر گل!

شکر خورده انگار یا خون دل

غم از گردش روزگاران مدار

که بی ما بگردد بسی روزگار

همان لحظه کاین خاطرش روی داد

غم از خاطرش رخت یک سو نهاد

که ای نفس بی رای و تدبیر و هش

بکش بار تیمار و خود را مکش

اگر بنده‌ای بار بر سر برد

وگر سر به اوج فلک بر برد

در آن دم که حالش دگرگون شود

به مرگ از سرش هر دو بیرون شود

غم و شادمانی نماند ولیک

جزای عمل ماند و نام نیک

کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت

بده کز تو این ماند ای نیکبخت

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم

که پیش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم

خداوند دولت غم دین خورد

که دنیا به هر حال می‌بگذرد

نخواهی که ملکت برآید بهم

غم ملک و دین خورد باید بهم

زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت

که سعدی درافشاند اگر زر نداشت

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 4:03 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

گفتار اندر پوشیدن راز خویش

به تدبیر جنگ بد اندیش کوش

مصالح بیندیش و نیت بپوش

منه در میان راز با هر کسی

که جاسوس همکاسه دیدم بسی

سکندر که با شرقیان حرب داشت

درخیمه گویند در غرب داشت

چو بهمن به زاولستان خواست شد

چپ آوازه افگند و از راست شد

اگر جز تو داند که عزم تو چیست

بر آن رای و دانش بباید گریست

کرم کن، نه پرخاش و کین‌آوری

که عالم به زیر نگین آوری

چو کاری برآید به لطف و خوشی

چه حاجت به تندی و گردن کشی؟

نخواهی که باشد دلت دردمند

دل درمندان برآور زبند

به بازو توانا نباشد سپاه

برو همت از ناتوانان بخواه

دعای ضعیفان امیدوار

ز بازوی مردی به آید به کار

هر آن کاستعانت به درویش برد

اگر بر فریدون زد از پیش برد


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 4:01 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

گفتار اندر نواخت ضعیفان

پدرمرده را سایه بر سر فکن

غبارش بیفشان و خارش بکن

ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟

بود تازه بی بیخ هرگز درخت؟

چو بینی یتیمی سر افگنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

یتیم ار بگرید که نازش خرد؟

وگر خشم گیرد که بارش برد؟

الا تا نگرید که عرش عظیم

بلرزد همی چون بگرید یتیم

به رحمت بکن آبش از دیده پاک

به شفقت بیفشانش از چهره خاک

اگر سایه خود برفت از سرش

تو در سایه خویشتن پرورش

من آنگه سر تاجور داشتم

که سر بر کنار پدر داشتم

اگر بر وجودم نشستی مگس

پریشان شدی خاطر چند کس

کنون دشمنان گر برندم اسیر

نباشد کس از دوستانم نصیر

مرا باشد از درد طفلان خبر

که در طفلی از سر برفتم پدر

یکی خار پای یتیمی بکند

به خواب اندرش دید صدر خجند

همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید

کزان خار بر من چه گلها دمید

مشو تا توانی ز رحمت بری

که رحمت برندت چو رحمت بری

چو انعام کردی مشو خود پرست

که من سرورم دیگران زیر دست

اگر تیغ دورانش انداخته‌ست

نه شمشیر دوران هنوز آخته‌ست؟

چو بینی دعا گوی دولت هزار

خداوند را شکر نعمت گزار

که چشم از تو دارند مردم بسی

نه تو چشم داری به دست کسی

کرم خوانده‌ام سیرت سروران

غلط گفتم، اخلاق پیغمبران


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 4:01 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

شنیدم که پیری به راه حجاز

 حکایت 

شنیدم که پیری به راه حجاز

به هر خطوه کردی دو رکعت نماز

چنان گرم رو در طریق خدای

که خار مغیلان نکندی ز پای

به آخر ز وسواس خاطر پریش

پسند آمدش در نظر کار خویش

به تلبیس ابلیس در چاه رفت

که نتوان از این خوب تر راه رفت

گرش رحمت حق نه دریافتی

غرورش سر از جاده برتافتی

یکی هاتف از غیبش آواز داد

که ای نیکبخت مبارک نهاد

مپندار اگر طاعتی کرده‌ای

که نزلی بدین حضرت آورده‌ای

به احسانی آسوده کردن دلی

به از الف رکعت به هر منزلی


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 4:00 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حکایت عابد با شوخ دیده

زبان دانی آمد به صاحبدلی

که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر من است

که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من

همه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخنهای خاطر پریش

درون دلم چون در خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد

جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف

نخوانده بجز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد

که این قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم

از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد

درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی

برون رفت ازان جا چو زر تازه روی

یکی گفت: شیخ این ندانی که کیست؟

بر او گر بمیرد نباید گریست

گدایی که بر شیر نر زین نهد

ابو زید را اسب و فرزین نهد

بر آشفت عابد که خاموش باش

تو مرد زبان نیستی، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم

ز خلق آبرویش نگه داشتم

وگر شوخ چشمی و سالوس کرد

الا تا نپنداری افسوس کرد


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 3:59 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

به سرهنگ سلطان چنین گفت

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن

که خیز ای مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند

که فرزند کانت نظر بر رهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

که سلطان به شب نیت روزه کرد

زن از ناامیدی سر انداخت پیش

همی گفت با خود دل از فاقه ریش

که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟

که افطار او عید طفلان ماست

خورنده که خیرش برآید ز دست

به از صائم الدهر دنیا پرست

مسلم کسی را بود روزه داشت

که درمنده‌ای را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که سعیی بری

ز خود بازگیری و هم خود خوری؟


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 3:59 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حکایت یکی در بیان سگی تشنه یافت
 

یکی در بیان سگی تشنه یافت

برون از رمق در حیاتش نیافت

کله دلو کرد آن پسندیده کیش

چو حبل اندر آن بست دستار خویش

به خدمت میان بست و بازو گشاد

سگ ناتوان را دمی آب داد

خبر داد پیغمبر از حال مرد

که داور گناهان از او عفو کرد

الا گر جفا کردی اندیشه کن

وفا پیش گیر و کرم پیشه کن

یکی با سگی نیکویی گم نکرد

کجا گم شود خیر با نیکمرد؟

کرم کن چنان کت برآید زدست

جهانبان در خیر بر کس نبست

به قنطار زر بخش کردن ز گنج

نباشد چو قیراطی از دسترنج

برد هر کسی بار در خورد زور

گران است پای ملخ پیش مور


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 3:58 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حکایت درویش با روباه

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاقی فتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است

گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

بچنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضله‌ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیگفن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 3:58 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

حکایت حاتم طائی

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد

طلب ده درم سنگ فانید کرد

ز راوی چنان یاد دارم خبر

که پیشش فرستاد تنگی شکر

زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟

همان ده درم حاجت پیر بود

شنید این سخن نامبردار طی

بخندید و گفت ای دلارام حی

گر او در خور حاجت خویش خواست

جوانمردی آل حاتم کجاست؟

چو حاتم به آزاد مردی دگر

ز دوران گیتی نیاید مگر

ابوبکر سعد آن که دست نوال

نهد همتش بر دهان سال

رعیت پناها دلت شاد باد

به سعیت مسلمانی آباد باد

سرافرازد این خاک فرخنده بوم

ز عدلت بر اقلیم یونان و روم

چو حاتم، اگر نیستی کام وی

نبردی کس اندر جهان نام طی

ثنا ماند از آن نامور در کتاب

تو را هم ثنا ماند و هم ثواب

که حاتم بدان نام و آوازه خواست

تو را سعی و جهد از برای خداست

تکلف بر مرد درویش نیست

وصیت همین یک سخن بیش نیست

که چندان که جهدت بود خیر کن

ز تو خیر ماند ز سعدی سخن


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 3:57 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

سعدی 51

 حکایت در معنی عزت نفس مردان 

 

سگی پای صحرا نشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراگنده روز

بخندید کای مامک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بدرگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 مهر 1396  ] [ 12:27 PM ] - سید رضا هاشمی

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 48 ] [ 49 ] [ 50 ] [ 51 ] [ 52 ] [ 53 ] [ 54 ] [ 55 ] [ 56 ] [ 57 ]