|
سرزمین نور |
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:52 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:52 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:51 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:51 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:49 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
[ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 6:48 PM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
يكبار به خاطر وضع نابسامان اردوگاه دست به اعتصاب زديم. هفت شبانه روز به ما آب و غذا ندادند و ما از نان خشك استفاده ميكرديم. پس از 7 روز در آسايشگاه را شكستيم و 24 ساعت بيرون مانديم. گفتند: «بايد به داخل برگرديد». ما هم شرايط خودمان را گفتيم كه بايد برايمان جوراب و لباس تهيه كنيد. منبع: كتاب بشنوازدل - صفحه: 59 [ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 10:38 AM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 1 ]
اردوگاه به اعتصاب كشيده شد. داستان از اين قرار بود كه ميخواستند سربازها را از بسيجيها جدا كنند، اما اسرا نميپذيرفتند و يكصدا ميگفتند: «ما ايراني هستيم و تن به اين خواستهي شما نميدهيم».
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 4 [ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 10:37 AM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
هر روز چند نفر از اسرا به خاطر اينكه مخفيانه با بچههاي قاطعهاي ديگر ارتباط برقرار كرده و اخبار را رد و بدل ميكردند، دستگير و به شكنجهگاه برده ميشدند. [ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 10:36 AM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
سربازي بود به نام يحيي كه وقتي بچهها به نماز ميايستادند با نوك پوتين به پشت زانوي بچهها ميزد و چون اسرا از نظر جسمي ضعيف بودند، زانويشان خم ميشد. يك روز حاج آقا جمشيدي يكي از اسرا را كه بسيار شجاع و ورزشكار بود صدا زد و به او گفت: اين سرباز عراقي را ادب كن. اسير ورزشكار چنان سيلي محكمي به صورت يحيي نواخت كه كلاهش مانند فرفره در هوا ميچرخيد. او به سمت نيروهاي عراقي ميرفت و به عربي فرياد ميزد: اسير عراقي مرا زد. فرماندهي اردوگاه علت را جويا شد. وقتي به او توضيح داديم، سرباز عراقي را تنبيه كرد و او را براي نگهباني به اتاقك فلزي روي پشتبام فرستاد كه بسيار گرم بود. [ شنبه 24 اردیبهشت 1390 ] [ 10:35 AM ] [ مسعود رنجبر ]
[ نظرات 0 ]
|
|