سرزمین نور

هنر گلدوزي بچه‌ها را حتي عراقي‌ها باور كرده بودند. پارچه مي‌آوردند كه بر آن خانه‌ي كعبه را گلدوزي كنيم. گاهي پارچه‌هايي مي‌آوردند كه از ما مي‌خواستند روي آن‌ها را گلدوزي كرده، سجاده درست كنيم.
در آخر اسارت، كار بيشتر بچه‌ها شده بود گلدوزي. از اين طريق بعضي از احتياجاتشان را توسط عراقي‌ها برطرف مي‌كردند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 187




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:28 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هر وقت قرار بود نامه بنويسيم، عراقي‌ها به ما 30 تا خودكار مي‌دادند و بعداً تحويل مي‌گرفتند.
بچه‌ها با سرنگ از هر خودكار مقداري جوهر مي‌كشيدند و داخل تيوب‌هاي خالي خودكار مي‌ريختند. چون كاغذ به ما نمي‌دادند، بچه‌ها جعبه‌هاي پودر لباسشويي را داخل آب مي‌انداختند و وقتي خوب آب مي‌خورد آن را ورق ورق مي‌كردند و بعد از خشك شدن، روي آن زيارت عاشورا، دعاي ندبه و ... مي‌نوشتند.
عراقي‌ها هر ده روز يك‌بار مي‌ريختند و آسايشگاه را مي‌گشتند تا اين‌كه مي‌فهميدند ما از جعبه‌ها، كاغذ سيگار و ... كاغذ درست مي‌كنيم. از آن به بعد جعبه‌ي پودر لباسشويي، كاغذ سيگار و حتي چوب‌ كبريت‌هاي سوخته را بايد به آن‌ها تحويل مي‌داديم تا بتوانيم دوباره آن‌ها را تحويل بگيريم. عراقي‌ها مي‌گفتند: «شما ايراني‌ها از هرچه كه به دستتان مي‌آيد يك چيزي درست مي‌كنيد».

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 167 




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:24 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

گفته بودند كه بايد به امام (ره) توهين كنم. مخالفت كه كردم، حسابي گوشمالي‌ام دادند و سه شبانه‌روز مرا فرستادند به سلول انفرادي، بدون قطره‌اي آب و لقمه‌اي نان. شكنجه‌ي آن‌ها باعث شد كه حدود 85% بينايي چشم راستم را از دست بدهم؛ به اسهال خوني مبتلا شوم. حدود 4 ماه در آسايشگاه افتادم و نمي‌توانستم كاري انجام دهم. خود عراقي‌ها وقتي استقامت مرا ديدند، اعتراف كردند كه شما سربازان امام زمان (عج) هستيد.

 

منبع: كتاب يوسف تباران   




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:23 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هروقت عمليات بزرگ و موفقي توسط رزمندگان اسلام انجام مي‌گرفت، عراقي‌ها ترانه‌هاي مبتذل از بلندگوها پخش مي‌كردند و برادران را تحت فشار بيشتري قرار مي‌دادند.
ما هم از همين تغيير ناگهاني رفتار آنان متوجه مي‌شديم كه احتمالاً عملياتي رخ داده است و بدين ترتيب از اخبار جبهه‌ها آگاهي مي‌يافتيم.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 98 




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:22 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

نحوه‌ي تكثير اخبار به اين طريق بود كه افرادي در نظر گرفته مي‌شدند و به اين افراد تمامي خبرها داده مي‌شد. اين خبرها يا از راديو بود كه مخفي گوش مي‌داديم و يا از طريق مقاله‌هاي سياسي، گرفته مي‌شد.
به هر حال خبرها تكثير و به آسايشگاه‌ها منتقل مي‌شد. يادم مي‌آيد چند بار كسي كه اخبار را حمل مي‌كرد مورد شناسايي عراقي‌ها قرار گرفت. زماني كه ايشان متوجه مي‌شد كه عراقي‌ها فهميده‌اند و دنبال او مي‌آيند؛ خبر را در دهانش مي‌گذاشت و هرچه نگهبان عراقي فرياد مي‌زد: «بايست»، نمي‌ايستاد. تا زماني كه كاغذ در دهانش بود مي‌دويد و آن را مي‌جويد. موقعي كه عراقي به او مي‌رسيد،‌ خبرها همگي خورده شده بود.‌
وقتي عراقي‌ از او مي‌پرسيد: «چرا نمي‌ايستي؟» مي‌گفت: «خب من متوجه نشدم.» مي‌گفت: «چه مي‌خوردي؟» مي‌گفت: «كمي نان مي‌خوردم.» بالاخره خبر به دست عراقي‌ها نمي‌افتاد. به اين وسيله از عمليات‌هايي مثل فتح و خيبر با خبر شديم.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 93




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:21 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يك روز سربازان بعث به سراغم آمدند و در مقابل چشمان ناباور ديگر اسرا، اتوي داغ برقي را روي دستم گذاشتند. يك‌باره احساس كردم كه دست ندارم. اتو آن‌چنان به دستم چسبيد كه وقتي سرباز شكنجه‌گر مي‌خواست آن را بلند كند، گوشت و پوست دستم نيز با آن بلند شد و دود و بوي سوختن پوست بدنم به مشام رسيد. هرچه داد و فرياد كردم آن‌ها مي‌خنديدند.

منبع: كتاب مقاومت دراسارت جلد1   -  صفحه: 116 




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:21 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در اول اسارت كه عراقي‌ها به ما حقوق نمي‌دادند و پولي هم نداشتيم كه با آن بتوانيم سوزن بخريم، از سيم خاردار استفاده مي‌كرديم.
آن‌قدر سيم را روي سنگ مي‌ساييديم تا به صورت سوزن درمي‌آمد. ميخ‌هاي فولادي بود كه كابل‌هاي برق را در سيمان‌ها زده بودند. اين ميخ‌هاي فولادي را از ديوار بيرون مي‌كشيديم و انتهاي آن‌ها را سوراخ مي‌كرديم و سوزن درست مي‌شد.
كفش‌هايي متعلق به عراقي‌ها بود كه فنر داشت. بچه‌ها توسط آن فنرها قيچي درست مي‌كردند. زماني كه نخ داشتيم از حوله استفاده مي‌كرديم و نخ مي‌كشيديم و پيراهن‌هاي پاره‌ي خود را وصله مي‌زديم.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 174



[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:20 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

راي هركاري كه انجام مي‌داديم بايد نگهبان مي‌گذاشتيم و مخفيانه عمل مي‌كرديم. نگهباني انتخاب كرده بوديم كه آينه‌اي به چوب مي‌بست و آن را از لاي توري پنجره بيرون مي‌برد و سرتا‌سر راهرو را ديد مي‌زد و به محض پيدا شدن يك عراقي خبر مي‌داد.
عراقي‌ها اين مسأله را فهميده بودند و مترصد بودند تا آينه را بگيرند و با اين سند به حسابمان برسند.
يك‌بار سرباز عراقي كمين مي‌كند و در يك فرصت مناسب به طرف آينه هجوم مي‌آورد؛ ولي آينه به زمين مي‌افتد و خرد مي‌شود و سرباز با پوتين تكه‌هاي آينه را خرد مي‌كند و به زمين و زمان بد و بي راه مي‌گويد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 86 




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:19 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ما در اسارت كلاس‌هاي متعددي از قبيل كلاس اخلاق و درس عربي و حوزه‌اي داشتيم. البته امكانات كم بود و بچه‌ها محدود بودند و عراقي‌ها اجازه نمي‌دادند بچه‌ها آشكارا كلاس بگذرانند يعني حتي به صورت چهارپنج نفري هم نمي‌توانستيم كلاس تشكيل بدهيم. لذا هنگامي‌ كه بچه‌ها به صورت دو نفري در محوطه راه مي‌رفتند، در حال قدم زدن مسايلي را به يكديگر ياد مي‌دادند.
براي مثال خود من زيارت عاشورا را در اسارت ياد گرفتم و در حال قدم زدن به ديگر بچه‌ها هم ياد دادم. كلاس‌هاي درس هم به علت اين‌كه معلم‌ها تعدادشان كم بود و افراد ديپلمه به رده‌هاي پايين‌تر آموزش مي‌دادند، طبقه‌بندي شده بود.
مثلاً وقتي‌كه در كلاس زبان انگليسي شركت مي‌كرديم و انگليسي ياد مي‌گرفتيم چون بچه‌ها نمي‌توانستند پنج شش نفر يا بيشتر با هم در يك جا جمع شوند، بعد از اين‌كه مطلبي را مي‌آموختيم در ساعتي بعد با يكي ديگر از برادرها قرار مي‌گذاشتيم و درس‌هايي را كه آموخته بوديم به او منتقل مي‌كرديم.
به اين ترتيب كه به صورت زنجيره‌اي بچه‌ها به آموزش مشغول بودند و پيشرفت مي‌كردند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه:231




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:18 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در اردوگاه موصل كه هزار و هفتصد نفر بوديم، سيصد نفر حافظ سي جز قرآن بودند و عده‌ي زيادي هم ده يا پانزده يا بيست يا بيست و پنج جز قرآن را حفظ كرده بودند.
زبان‌هاي انگليسي، روسي، فرانسوي و آلماني هم تدريس مي‌شد و اسرا به آموزش زبان مي‌پرداختند. حتي يكي دو نفر هم در اردوگاه الانبار زبان ژاپني ياد گرفتند.
كتاب‌هاي درسي هم بود كه بچه‌ها خودشان را براي دبيرستان آماده مي‌كردند و جز يكي دو پيرمرد كه حاضر به درس خواندن نبودند، ما در بين بچه‌ها تقريباً بي‌سواد نداشتيم.

منبع: كتاب مقاومت دراسارت جلد1   -  صفحه: 152



[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:16 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 26 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138382 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون