ايمانآوردن به دست حسين، شهادت در كنار حسين(عليهالسّلام)
اين شبها توسّلمان به اصحاب امامحسين(عليهالسّلام) است. به نظر من يكي از اصحاب امامحسین است كه از جهاتي در تاريخ كربلا برجستگي دارد و از نظر سابقه، نه خودش و نه خاندانش سابقۀ اسلام ندارند.[8] حتي در مورد او مينويسند: نصراني بوده و خودش و مادرش توسط امامحسين(عليهالسّلام) ايمان آوردهاند. مطلب دومی كه به نظر من در تاريخ برجسته است، اين است كه در اردوگاه حسين(عليهالسّلام) هم نبوده است تا بگوييم در عداد اصحاب بوده. چیز دیگری که فهمیده میشود اين است كه به تعبير ما، حالت تكروي هم داشته است. خودش، مادرش و همسرش تنهايي آمده بودند؛ در گوشهاي خيمه زده بودند و به اصطلاح صحنه را مشاهده ميكردند. حتي راجع به ازدواجش هم اينطور ديدم كه بيشتر از هفده روز از ازدواجش نگذشته بود.
وهب؛ يار مسيحي نسب
ميگويند خودش را آراسته كرد تا مثل بقيه به ميدان برود. ديد همه رفتهاند و از تعبيرات هم اينطور استفاده میكنم كه از اصحاب ديگر كسي باقي نمانده بود. نگاه كرد؛ هيچكس نمانده و حسين تنهاست. خودش را آماده كرد كه برود. همسرش مانع شد. گفت نميگذارم بروي. مادرش به او ميگفت برو؛ امّا همسر ميگفت: نميگذارم بروي. بالاخره به همسرش گفت: حرفت چيست؟ گفت: اینکه من وتو با هم به محضر حسين(عليهالسّلام) برويم؛ دو تا جمله دارم و ميخواهم جلو امامحسين بگويم. گفت: باشد، بيا با هم برويم. چون بالاخره بايد ميرفت و ميخواست برای رفتن به میدان هم اجازه بگیرد. وارد خيام حسين(عليهالسّلام) شدند. همسرش به امامحسين گفت: وهب ميخواهد به ميدان برود. من نميگذارم. دو تا شرط دارم. اگر شما اینها را ضمانت كنيد، میگذارم برود. گفت: بگو شرطهايت چيست؟ گفت: شرط اولم اين است که من يك زن جوان هستم. در اين بيابان كسي را ندارم و يقين دارم كه او اگر برود شهيد ميشود. شما اجازه دهيد، من هم در كنار خاندان شما و جزء آنها بشوم. ميگويند: «فَبَكَى الْحُسَيْنُ (عليهالسلام) بُكَاءً شَدِيداً»، امامحسين به شدت شروع كرد به گريه كردن. حضرت گفت: من اين را ضمانت ميكنم. گفت: من يقين دارم اگر او برود، شهيد خواهد شد. شرط دومم اين است كه بايد همينجا در حضور شما قول بدهد، در روز قيامت تنها به بهشت نرود و من را هم با خود ببرد. من را فراموش نكند. ميگويند امام حسين (عليهالسّلام) اين را هم پذيرفت و ضمانت كرد.
وهب به ميدان رفت. جنگيد. يك دستش قطع شد. يكوقت نگاه كرد، ديد همسرش وسط ميدان است و عمود خيمه را گرفته. رو كرد به او و گفت: تو كه نميگذاشتي من به ميدان بيايم، حالا چه شده، خودت به ميدان آمدهاي. گفت: مگر صداي حسين را نشنيدي؟ «هَلْ مِنْ ذَابٍ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخَافُ اللَّهَ فِينَا هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو اللَّهَ»...
______________
مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی(ره)
ادامه مطلب
