اقتداء ملائکه به مؤمن

مرحوم آيه الله حاج شيخ جواد انصاري همداني عليه الرحمه مي فرمودند:
روزي وارد مسجد شدم، ديدم پيرمردي عامي مشغول خواندن نماز است، دو صف از ملائکه در پشت سر او صف بسته و به او اقتدا نموده اند. و اين پيرمرد خود ابداً از اين صفوف فرشتگان اطلاعي نداشت.
من دانستم که اين پيرمرد براي نماز خواندن خود اذان و اقامه گفته است؛ چون در روايت داريم کسي که در نمازهاي واجب يوميه خود، اذان و اقامه هر دو را بگويد دو صف از ملائکه و اگر يکي را بگويد يک صف از ملائکه به او اقتدا مي کنند که درازاي آن فيمابين مشرق و مغرب باشد.
ادامه مطلب
شنبه 25 بهمن 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
نماز اول وقت در مسابقه

او از همان سنين كودكى به نماز اول وقت اهميت مى داد و فضيلت نماز اول وقت را با هيچ چيز ديگر عوض نمى كرد. در دوران جوانى كه به ورزش كشتى مى رفت روزى براى انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتيم . مسابقات فينال بود، در ميان جمعيت به تماشا نشسته بودم كه چند نفر از رقيبان با هم مبارزه كردند. نوبت به عباس رسيد.
چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، امّا او نبود و حاضر نشد، تا اين كه دست رقيب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم مى گفتم : يعنى عباس كجا رفته ؟ در جستجوى او بودم نگاهم به او افتاد كه از درب سالن وارد مى شد.
ادامه مطلب
دوشنبه 20 بهمن 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
زنگ بيداري

صداي زنگ ساعت، در اتاق، پخش ميشود؛ يك ضرب و با صدا. جوان، چشم باز ميكند. نيمه تاريك است فضاي اتاق. دست ميبرد طرف ساعت و صداي آن را قطع ميكند.
جوان، چشم بر هم ميگذارد؛ طعم شيرين خواب، زير پلكهايش مانده؛ روي تخت، جابهجا ميشود. خواب، غلبه پيدا ميكند.
بانگ مؤذن از پنجرهي باز اتاق، به داخل ميريزد. جوان، چشم باز ميكند. هوا هم چنان نيمه تاريك است و نور ضعيفي تا كنار پلك ها پيش ميآيد، اما نفوذ نميكند؛ چون جوان، پلكها را بر هم گذاشته است.
ادامه مطلب
دوشنبه 20 بهمن 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
آن مرد نوراني

از اتاق بيرون آمد. صداي آرام مادر، در سكوت شب به خوبي شنيده ميشد. مادر، داشت نماز شب ميخواند. چه قدر نماز شبهاي مادر را، دوست داشت. دلش ميخواست بنشيند و به مادر نگاه كند؛ به قامتش؛ كه در زير چادر سفيدي كه بر سر داشت، خم و راست ميشد. به دستهايش؛ كه در تاريكي شب به سوي خدا بلند ميشد؛ مخصوصاً به سجدههايش.
باز هم مبهوت مادر شده بود. مثل بقيهي شبها؛ شبهايي كه بر ميخاست و مادر را در آن لباس سپيد، روي آن سجادهي مخملين ميديد. تصميم گرفت كه نماز بخواند وضو گرفت و به اتاقش برگشت. سجادهاش را، پهن كرد. چادرش را به سر انداخت. شروع كرد به نماز خواندن.
ادامه مطلب
دوشنبه 20 بهمن 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
حضور

مجلس، شلوغ شده بود. دور تا دور نشسته بودند و چانهها لحظه به لحظه گرمتر ميشد. كم كم آن قدر سر و صداها بالا گرفت، كه به زحمت ميشد صداي افراد را تشخيص داد. در اين جور مجلسها معمولاًسخت بود كسي سكوت را بشكند؛ ولي واي به وقتي كه اين اتفاق ميافتاد. « آه از اين زندگي»، «بيداد از اين بخت» و خلاصه هزار درد دل ديگر گفته، سرانجام، بحث به غيبت از اين پدر سوخته و فلان بيشرف، كشيده ميشد.
الان هم تقريباًدر همان حال و حوالي بوديم! من هيچ دليلي براي حضور خودم در آن جلسه نميديدم. ولي حرف پدر، چيزي نبود كه بشود روي آن حرف زد. نميدانم چرا اين قدر اصرار داشت... لابد، گمان ميكرد برايم شگون دارد؛ و يا چيزي است شبيه «توفيق اجباري»!
ادامه مطلب
