تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:13 PM | نويسنده : server0098

 

رقیه تنها یک کودک خردسال نیست!

رقیه تنها یک امامزاده نیست!

رقیه تنها دختر دردانه حسین علیه السلام نیست؛ رقیه، رمزی از رازهای عاشوراست.  

آن هنگام که حسین بن علی علیه السلام مدینه را به مقصد کوفه برای نجات آنها که نامه نوشته بودند و از ظلم یزید شکوه کردند، ترک کرد و عازم کربلا شد می‌دانست که تقدیر چگونه رقم خورده است. جبرییل خبر قیامت عاشورا را به محمد امین صلی الله علیه و آله داده بود و آدم علیه السلام بر نام حسین و مظلومیتش گریسته بود.

مگر می شود که حسین علیه السلام نداند که قدم در کدام وادی می نهد و سرنوشت خاندانش چگونه می شود؟

زینب علیهاالسلام  قافله سالار این رسولان بود و رقیه علیهاالسلام نیز پیام آوری برای تمام آنهایی که تاریخ را امروز در غزه تکرار می‌کنند و رقیه‌ها را بی آنکه بدانند به مسلخ عشق می‌برند؛ و چه خیال خامی که رقیه‌ها همیشه بر تارک تاریخ بهترین راویان حماسه و خون‌اند...

و باید دانست که عاطفه همه عالمیان در کفه ترازوی وجودی رقیه 3 ساله می شکند چه کرده است رقیه با تاریخ کربلا؟...

حسین علیه السلام اسطوره تسلیم و بندگی خداوند است در عاشورا.

زینب علیهاالسلام اسطوره صبر است.

عباس علیه السلام نماد شجاعت و وفاداری.

زینب علیهاالسلام  قافله سالار این رسولان بود و رقیه علیهاالسلام نیز پیام آوری برای تمام آنهایی که تاریخ را امروز در غزه تکرار می‌کنند و رقیه‌ها را بی آنکه بدانند به مسلخ عشق می‌برند؛ و چه خیال خامی که رقیه‌ها همیشه بر تارک تاریخ بهترین راویان حماسه و خون‌اند...

و رقیه... و رقیه؛ مظهر عاطفه و دلبستگی و بندگی در عین کودکی...

چگونه است که کودکی با فهم کودکانه اش اینچنین بی امام بودن را تاب نمی آورد و در پی گمشده‌اش جان می‌سپارد؟

رقیه علیهاالسلام در پشت پرده حجاب، رازهای نگشوده کربلا را دیده است.

قلب کوچکش بدون پدر دیگر قادر به تپیدن نیست.

عزاداری و شکوه اش هم در سوگ پدر تاریخ را شرمگین می کند .

بابا... عمه ام را زدند!

بابا... ما را بر شتر بی جهاز سوار کردند.

بابا... آنها که برایت دعوتنامه فرستادند؛ در کوچه و خیابان بر سر بریده تو هلهله کردند و به ما خندیدند!

حکایت غریبی است؛ حکایت رقیه با سر بریده پدر که فهم بشری از دریافت آن عاجز است؛ داستان دلدادگی و اطاعت محض از ولی زمان است و...

                   دیگر اینجا گفتگو را راه نیست                          پرده افکندند و کس آگاه نیست
 
تنها ایستادن بر بلند ترین قله های جلال و صبر و حلم، درس کوچکی است که کودکان حسین علیه السلام به آیندگان آموختند و رقیه کلید رازهای ناگشوده فرهنگ عاشوراست...

منبع:tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:13 PM | نويسنده : server0098

 

در رحمت برين بيچاره بگشاي

 

 الها! پادشاها! بي‌نيازا!

خداوندا! كريما! كارساز!!

 

به صدق سينة پاكان راهت

به شوق عاشقان بارگاهت

 

به شب ناليدن پادر كمندان

به آه سوزناك مستمندان

 

به حقّ صبر بي‌پايان ايّوب

به آب چشم خون افشان يعقوب

 

به حقّ رهنوردان طريقت

به حقّ نيكمردان حقيقت

 

كه بر جان من مسكين ببخشاي

در رحمت برين بيچاره بگشاي

 

كه بر جان من مسكين ببخشاي

در رحمت برين بيچاره بگشاي

 

بر احوال تباهم رحمت آور

به آه صبحگاهم رحمت آور

 

دل ريش (عبيد) از غم جدا كن

به فضل خويشتن كامش روا كن

 

 

منبع:andisheqom.com




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:13 PM | نويسنده : server0098

کاروان خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است از ماتم ‏های سرخ، از عطش‏های پرپر شده.

این آتشیادها، چهل روز چون اسبان تاخته ‏اند بر پیکر صبر آنان.

بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول، رسیده ‏اند به نقطه ‏ای از آغاز؛ به نگاه‏های در خون شناور، به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت.

کاروانِ اربعین، با خطبه‏ های گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت، در سوزنده‏ ترین بیان قاب می‏شود و در سوزنده ‏ترین بیابان.

بغل بغل شعله ریخته می‏ شود در صحرا.

دوبیتی‏ های پرلهیب، سطح مصیبت ‏زده دشت را گلگون‏تر می ‏کند. اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است. قافله‏ای زخم خورده، وارد سرزمین چهلمین روز می‏شود.

اینان اربعین را با خود آورده ‏اند؛ با نقل خاطرات قطعه قطعه شده. دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندی‏شان بریزد.

سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما! سلام بر آن گام‏های شکیباتان که جاده‏ های دراز شام را خسته کرد!

هر سال، چشمان غمبار اربعین که می‏ آید، اطراف ما پر می‏ شود از هیئت‏های مذهبی التماس و دسته دسته گل‏های اشک.

هر سال اربعین، از لابه‏ لای واژه‏ های مذاب مداحان، دل‏های آسمانی شما دیده می‏شود و علم‏های ما از هوش می‏روند.

لباس‏های مشکی تقویم، بوی قتلگاه می‏گیرند.

اربعین! به یاد روشنیِ شما شمع‏ گونه می‏ سوزیم و گریه سر می‏ دهیم برای فاصله‏ های خود و زجرهای شما.

خوشا زندگی در این گریستن و مردن‏های پیاپی!

خوشا گریستن برای داغ‏های زینب علیهاالسلام ، برای مصیبت‏های سجاد علیه‏السلام ، برای بی‏تابی بچه‏ های آسمان!

سلام بر اربعین که عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه می‏ اندازد!

من برای گریستن، به آغوشت محتاجم.

منبع:aviny.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:12 PM | نويسنده : server0098

 

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !

از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !

 

 

من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم

خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !

 

به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن


صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !

 

 

وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت

افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !

 

تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان

در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !

 


مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان

 

در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !

 

یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم

شکر خدا پهلوی تو من رو به راهم یا رضا !

 

از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی

با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !

 

من در بهشتم پس قسم، ساقی! به سقاخانه‌ات

حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !

 

پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم

عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !

 

یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند

تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !

 

از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین


«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !

 

 

 

منبع:tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:12 PM | نويسنده : server0098

 

مردى از دنیا مى رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردى که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پیامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.

مردى از دنیا مى رود که آخرت را همچون پنجره اى دیگر بر نگاه هاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه اى هست که مى تواند به دریاى آخرت برساندشان؛

مردى که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنار هم، همچون دو بال براى یک پرنده به تصویر کشید؛

مردى که دست هاى دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.

مردى از دنیا مى رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛

مردى که زیر بازوى عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم هاى معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله اى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تیرگى ها نهراسد و در تاریکى ها نمیرد.
 
واپسین نفس هاى مهربان
دریاى بى کرانه اى که اینک در بستر آرمیده است و نفس هاى مهربانش به شماره افتاده اند، سال هاى سال، ستون هاى عرش را بر دوش کشیده و عمرى، دلیل هستى بوده است.

خسته است. شاید این لحظه هاى در بستر افتادن، قدرى به آغوش آرامش ببرند آن چشم هایى را که هرگز آسوده خاطر نخوابیده اند؛ چشم هایى که شب تا صبح، به آسمان خیره بود و نگران سرنوشت اهالى خاک، تمام دعاهاى خیرخواهش را به درگاه خدا مى برد.

... چگونه این همه سال رنج پیامبرى را بر دوش کشیدى و «لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!

چگونه این همه دویدى با گام هایى که لحظه اى نیاسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مکه به مدینه، از نیمه شب هاى تهجّد به معراج، از خندق به خیبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابى طالب... چه فرسنگ هاى جان فرسایى را پشت سر گذاشتى!

 همیشه نگران «امت» بودى
دیگر تمام شد؛ تمام آن روزهاى بى قرارى و شب هاى بى خواب که گمراهىِ مردمِ زمانه، تو را آسوده خاطر نمى گذاشت؛ تو را که در همه لحظه ها، براى رونق سفره هایشان و براى خاطر روشناى خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتى.

دیگر آرام باش که پروردگار، بار سنگین نبوت را از شانه هاى پرطاقت این همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطیر خویش را به منزل مقصود رساندى.

آه از دل مهربان تو اى رحمه للعالمین که در این واپسین نفس ها مدام زیر لب زمزمه مى کنى: امّتى، أمّتى...

آری! دیگر این کوچه ها، صداى گام هاى کسى را نمى شنوند که سپیده را در رگ هاى شهر جارى مى کرد و پرندگان، جاى پایش را بوسه مى زدند و فرشتگان، در رشحات وضویش غسل مى کردند؛ همان مردى که از فراز بام خانه ها، باران خاکروبه بر سرش مى بارید و او به عیادت این جفاى بى حرمت مى رفت.

تا هنوز و همیشه، حنجره مؤذنان توحید به شوق او فریاد مى شود و گلدسته هاى زمین، به بلنداى نام او تکیه دارند؛ رسول مهربانى که خدا به او فرمود: «براى این امت فراوان دعا کن که دعاى تو مایه آرامش آنهاست...».

منبع:tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:12 PM | نويسنده : server0098

 

مرد غریب شهر

 

مرد غریب شهر، کبود است پیکرت     

  آهسته تر شده ست نفس های آخرت

 

آقای من در آن وطن مادری تو      

یک مرد هم نبود شود یار و یاورت؟

 

تنها تویی که خانه شده قتلگاه تو 

تنها تویی که قاتل تو بوده همسرت

 

چون تکه پاره ی جگرت را به طشت دید

آهی کشید از دل و می گفت خواهرت:

 

ای بعد مادر و پدرم سر پناه من

آورده زهر کینه ی دشمن چه بر سرت؟

 

گفتی: زمان مرگ تو در بین کوچه بود  

روزی که بود دست تو در دست مادرت

 

روزی که پیش چشم تو آیینه ی رسول

افتاد روی خاک مدینه برابرت

 

خون می چکد ز گوشه ی لب های تو ولی 

تصویر کربلاست در آن دیده ی ترت

 

معلوم شد فراق تو داغی عظیم بود

با سوگنامه ای که سروده برادرت

 

عباس با حسین چگونه کشیده اند

  بیرون هزار تیر ستم را ز پیکرت

 

حالا تویی و آن کرم بی نهایت ات  

    حالا منم گدای قدیمی این درت

 

یک لقمه نان دهی ندهی شکر می کنیم   

  ما را نوشته اند بمانیم نوکرت

 

یک روز اگر که گنبد زردت بنا شود   

  می خواهم از خدا که شوم من کبوترت

منبع:tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:12 PM | نويسنده : server0098

 

امام مهربان

بــــــه گوش دل ندا آمد، که یار دلبر آمد
به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا آمد

خدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعده
که آمد بهترین بنده، رضا آمد، رضا آمد

بباید مِفرَشی از نور، ز تار گیسوان حُور
که آمد قبله منظور، رضا آمد، رضا آمد

فروغ زهره زهرا، ز نجمه تافت بر دنیا
که خورشید جهان آرا، رضا آمد، رضا آمد

زمین رفت و، بهشت آمد، که زیبا جای زشت آمد
گل مینو سرشت آمد، رضا آمد، رضا آمد

چو عیسی می کند احیا چو موسی با ید بیضا
ز نسل حیدر و زهرا، رضا آمد، رضا آمد

به دانش، تالی حیدر، به عصمت، وارث مادر
ولایش عین و پیغمبر، رضا آمد، رضا آمد

پناه انس و جان است این، امام مهربان است این
شفیع شیعیان است این، رضا آمد، رضا آمد
 
حسان از غصه دوران، دلت را منصرف گردان
بــگو با چهره خندان، رضا آمد، رضا آمد

 

منبع:tebyan.net
 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:11 PM | نويسنده : server0098

 

ستایش صبحگاه


نكو ملكی است ملك صبحگاهی
در آن كشور بیابی هر چه خواهی


كسی كو بر حصار گنج ره یافت
گشایش بر كلید صبحگه یافت


غرض‌ها را حصار آنجا گشایند
كلید آنجاست كار آنجا گشایند


در آن ساعت كه باشد نشو جان ها
گل تسبیح روید بر زبان ها


زبان هر كه او باشد برومند
شود گویا به تسبیح خداوند


اگر مرغ زبان تسبیح خوان است
چه تسبیح آرد آنكو بی‌زبان است


در آن حضرت كه آن تسبیح خوانند
زبان بی‌زبانان نیز دانند

 

نظامي
منبع:andisheqom.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:11 PM | نويسنده : server0098

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

makucity.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:10 PM | نويسنده : server0098

 

بقیعِ غریب

 

مى گرددم دو دیده پریشان و جان، غریب *** در منظرى كه نیست به هفت آسمان، غریب

یا رب بقیع، قطعه اى از آسمان توست *** پیچیده در غبار زمین و زمان، غریب

آن گوهرى كه بود مَلك خادم درش *** خفته ست در كنار حَرَم، بى نشان، غریب

این خاك، میزبان پریشان كربلاست *** مانده ست در حضور تو، اى آسمان، غریب

اینجا مزار صادق آل محمد(صلى الله علیه وآله) است *** تنها، میان گردش چشم جهان، غریب

در خلوت است بارگه باقرالعلوم(علیه السلام) *** همچون مزار مادر زخمى، جوان، غریب

این سوى میله، مرقد اولاد مصطفاست *** و آن سو، نگاه غمزده زائران، غریب

این محرمان پردگى عرش ذوالجلال *** اینسان فتاده اند در این خاكدان، غریب

اشك است اینكه مى چكد از آستین ابر *** مِهر است اینكه مانده در این آستان، غریب

مى گردد آسمان، به طوافى همیشگى *** بر این مدار غربت و بر این مكان، غریب

یا رب چه حكمتى ست در این قطعه شریف *** مهمان غریب و بارگه میزبان، غریب

یارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقیع *** سر را نهم به خاك و بگویم بر آن غریب


حسین اسرافیلى

منبع:

hajnews.ir 
tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0

.: Weblog Themes By Salehon:.

تعداد کل صفحات : :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >