تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:29 PM | نويسنده : server0098

رخداوندا!

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 


دکتر علی شریعتی




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:29 PM | نويسنده : server0098

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم

گفتی: فانی قریب

.::من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم ...

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم


.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی ...


گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه


.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟


گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...


گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب


.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟


گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا


.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟


گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله


.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم


گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك


گفتی: الیس الله بكاف عبده


.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟


گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما


.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:28 PM | نويسنده : server0098

 

ای آن که یاد او برای یاد کنندگان، موجب شرافت است وای که طاعت او برای فرمان برادران، وسیله نجات است، ... دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما.

 

پس اگر برای ما فراغتی مقدر کرده ای، آن را بسلامتی [از آفات] قرار ده که در آن حال، گناهی ما را در نیابد و خستگی و ملالی به ما نرسد تا این که نویسندگان اعمال بد یا نامه سفید، از یاد بدی های ما برگردند و کاتبان کردارهای نیک، به آنچه از حسنات ما نوشته اند، شادمان گردند.

 

هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای

 

و چون روزهای زندگی ما سپری شود و اوقات عمرمان به پایان رسد و دعوت تو - که از آن و از اجابت آن گریز و چاره ای نیست - ما را احضار نماید.

 

و روزی که اخبار بندگانت را آشکار می کنی، در حضور گواهان، پرده از روی اعمال ما برمدار، زیرا تو بر کسی که تو را بخواند، مهربانی و برای کسی که تو را ندا کند، پاس گویی.

 

پروردگارا، سه خصلت است که مرا از درخواست از تو باز می دارد، ولی یک خصلت است که مرا در آن ترغیب می کند ( آن سه، این است): امری که به آن فرمان داده ای، ولی من در انجامش درنگ کردم و کاری که مرا از آن نهی نمود، ولی به سویش شتافتم و نعمتی که به من بخشیدی، ولی در سپاس گزاری کوتاهی نمودم.

 

تفضل و احسانت به کسی که رو به سوی تو آورد و با گمان نیک به بارگاهت آید، مرا به درخواست از تو وا می داد، زیرا تمام احسانهایت از روی تفضل است و همه نعمت هایت، بی سبب و ابتدایی می باشد.

 

دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما

 

پس اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم. اقرار می کنم که هنگام لطف و احسانت، جز خودداری از گناه، طاعتی نکرده ام و هیچ گاه از نعمت و احسانت بی بهره نبوده ام.

 

خدای من، آیا اقرارم به گناه در پیشگاه مقدست سودی برایم خواهد داشت؟ و آیا اعترافم به زشتی هایی که در برابرت مرتکب شدم، نجاتم خواهد داد؟ با آن که در این حالی که هستم، خشمت را بر من واجب کرده ای؟ و یا در این هنگام که تو را می خوانم، دشمنی تو همراه من است؟

 

پاک و منزهی تو، هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای، بلکه سخن بنده ذلیلی را به زبان می آورم که به خود ظلم و ستم کرده و حرمت پروردگارش را سبک شمرده است؛ کسی که گناهانش بزرگ و رو به زیادی است و روزگارش به او پشت کرده و عمرش سپری شده است، چون بنگرد، وقت عمل گذشته و به پایان عمر رسیده و یقین حاصل کند که پناهنگاه و گریزگاهی از [عذاب و انتقام] تو برایش نیست، به سوی تو روی می آورد و توبه اش را برایت خالص نماید. پس با دلی پاک و پاکیزه به سویت برخیزد. سپس تو را با صدایی سوزناک و آهسته بخواند.

 

اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم

 

خدایا، تو را گواه می گیرم - و تو از نظر گواه بودن کافی هستی - و آسمان و زمین و فرشتگان و سایر مخلوقات را که درآنها اسکان داده ای در این روز و این ساعت و همین شب و همین جایگاه هم گواه می گیرم که تو خدایی هستی که معبودی جز تو نیست. تو به پادارنده عدالت، عادل در داوری، مهربان به بندگان، دارنده هر ملک و پادشاهی و دلسوز آفریده هایت هستی.

 

ترجمه دعای یازدهم صحیفه سجادیه؛ علی رضا رجالی تهرانی

منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:28 PM | نويسنده : server0098

 

به دشت «نینوا» ناى حقیقت از «نوا» افتاد

 

‏«حسین ! اى پرچم خونین حق بر دوش،

 

حسین ! اى مرد انقلابی

 

حسین ! اى رایت آزادگى در دست،

 

در آن صحراى سرخ و روز آتشگون‏

 

قیام قامتت در خون نشست، اما

 

پیام نهضتت برخاست‏

 

از آن طوفان «طف» در روز عاشورا، ‏

 

به دشت «نینوا» ناى حقیقت از «نوا» افتاد

 

ولى ...‏

مرغ شباهنگ حقیقت ، از نواى ناله «حق ، حق » نمى‏افتد».‏

 

سلام بر تو ، اى حسین !‏

 

سلام بر خط شفقگون كربلا، كه خون تو را، اى خون خدا - همواره بر چهره افق مى‏پاشد و غروب هنگام، ‏سرخى آسمان مغرب را به شهادت مى‏گیرد ، تا آن جنایت هولناك را هر چه آشكارتر بنمایاند و چشم تاریخ را بر ‏این صحنه همیشه خونین بدو زد و گوش زمان را از آن فریادها تندر گونه آن عاشوراى دوران ساز، پر كند.‏

 

اى حسین ... اى عارف مسلّح !‏

 

كربلاى تو، عشق را معنى كر دو انقلاب تو اسلام را زنده ساخت و شهادت تو، حضور همیشگى در همه زمان‏ها ‏و زمین‏ها بود.‏

 

اى حسین ... اى شراره ایمان !‏

 

اى حسین ... اى در سكوت سرخ ستم، شهر آشوب!‏

 

در بهت خاموشى و ترس، تلخابه فریاد را در حلقوم شب ریختى و با نامردان تبهكار ، مردانه در آویختى.‏

 

عاشوراى تو، انفجارى از نور و تابشى از حق بود كه بر «طور» اندیشه‏ها تجلى كرد و «موسى خواهان» گرفتار ‏در «تپه» ظلمت ظلم را از سرگردانى نجات بخشید.‏

 

چه مى‏گویم؟ ... تو تاریخ را به حركت آوردى و زبان زمان را به سرودن حماسه‏هاى زیباى ایثار و جهاد و شهادت ‏گشودى . لحظه لحظه تاریخ را عاشورا ساختى و جاى جاى سرزمین‏ها را كربلا...‏

 

خفته بودیم و بى خبر ... اما تو، این «مصباح هدایت» و اى «كشتى نجات» گام خسته ما را به تلاش كشاندى و ‏افسردگى یأسمان را به شور امید مبدل ساختى و از سكوت و درنگ و وحشت ، به فریاد و هجوم و شجاعتمان ‏رساندى و پاى كوفته و پر آبله ما را، تا بام آگاهى و تا برج بیدارى فرا بردى. ‏

 

‏«اى حسین » ...‏

 

تو كلاس فشرده تاریخى .‏

 

كربلاى تو، مصاف نیست‏

 

منظومه بزرگ هستى است ، ‏

 

طواف است.‏

 

پایان سخن ‏

 

پایان من است ‏

 

تو انتهاى ندارى ...

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:28 PM | نويسنده : server0098

 


(مناجات الذاکرین)

 

اِلهى لَوْ لاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ اَمْرِكَ لَنَزََّهْتُكَ مِنْ ذِكْرى اِیّاكَ عَلى اَنَّ ذِكْرى لَكَ بقَدْرى لا بقَدْرِكَ وَ ما عَسى اَنْ یَبْلُغَ مِقْدارى حَتّى اُُجْعَلَ مَحَلاًّ لِتَقْدیسِكَ وَ مِنْ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَیْنا جَرَیانُ ذِكْرِكَ عَلى الْسِنَتِنا وَ اِذْنُكَ لَنا بِدُعاَّئِكَ وَ تَنْزیهِكَ وَ تَسْبیحِكَ...

 

خدای من!

اگر اطاعت امر تو نبود هرگز با کوره خاطر خویش بر ساحل دریای یاد تو گذر نمی کردم چرا که می دانم ظرف وجود من شایسته من است، نه بایسته تو.

 

و کاسه دل من به اندازه ظرفیت خویش از بحر تو آب ذکر بر می دارد، و نه به وسعت بی کرانگی تو.

 

و کجا پای ناتوان مرا قدرت نیل به شناختگاه مقام مقدس توست؟

 

خدایا!

هم یاد کردن ما تو را، لطف توست و هم یاد کردن تو، ما را.

 

خدایا!

همین که به اذن تو بر ذهن این ناپاک، یاد پاکی مطلق می گذرد مرا بزرگترین نعمت توست و همین که این آلوده را نام منزه تو بر زبان می رود مرا عظیم ترین لطف توست.

 

خدایا!

تو منزه تر از آنی که بر زبان ما به تنزیه بگذری.

 

و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند.

 

و تقدیس تو فراتر از آن که خود را به بالهای قلب ما بیالاید.

 

اِلهى فَاَلْهِمْنا ذِكْرَكَ فِى الْخَلاَّءِ وَالْمَلاَّءِ وَاللَّیْلِ وَالنَّهارِ وَ الاِْعْلا نِ وَ الاِْسْر ارِ وَ فِى السَّرّاَّءِ وَ الضَّرّاَّءِ وَ آنِسْنا بِالذِّكْرِ الْخَفِىِّ وَ اسْتَعْمِلْنا بِالْعَمَلِ الزَّكِىِّ وَ السَّعْىِ الْمَرْضِىِّ وَ جازِنا بِالْمیزانِ الْوَفِىِّ...

 

اما خدای من!

ما را به خویش خوان در هویدا و نهان واز روشنای ذکرت بر ما بتابان، در صبح و شامگاهان.

 

و از زلال خاطره ات ما را بنوشان، در آشکار وپنهان.

 

و نسیم یادت را بر دلهای ما بوزان، در بهار وخزان.

 

خدای من!

میان ما و خویش الفتی نهانی ساز و پیوندی خفیه، و ما را توفیق تلاشی بی شائبه و صادقانه عنایت کن و کوششی که ما را تا بوستان رضایتت برساند و از میوه پاداش تو، به ما بچشاند.

 

اِلهى بِكَ هامَتِ الْقُلُوبُ الْوالِهَةُ وَ عَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ الْعُقُولُ الْمُتَبایِنَةُ فَلا تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ اِلاّ بِذِكْراكَ وَ لا تَسْكُنُ النُّفُوسُ اِلاّ عِنْدَ رُؤْیاكَ اَنْتَ الْمُسَبَّحُ فى كُلِّ مَكانٍ وَالْمَعْبُودُ فى كُلِّ زَمانٍ وَالْمَوْجُودُ فى كُلِّ اَوانٍ وَ الْمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسانٍ وَ الْمُعَظَّمُ فى كُلِّ جَنانٍ...

 

خدای من!

دلها کجا بی یاد تو آرام می شود و قلبها کجا بی گرمای نفس تو مطمئن؟

 

خدای من!

چه دلهای سرگشته که شیفته تو گشت و چه قلبها که بی تاب و دیوانه تو شد و چه عقلها که معرفت تو را گرد هم آمد و راه به جایی نبرد.

 

خدای من!

دلها کجا بی یاد تو آرام می شود و قلبها کجا بی گرمای نفس تو مطمئن؟

 

خدای من!

این جانهای بی قرار جز لحظه دیدار آرام و قرار نمی گیرند.

 

خدایا!

تو منزه هر مکانی و عبود هر زمانی و موجود در هر لحظه و آنی، تو منادی هر زبانی و معظم هر دل و جانی!

 

وَ اَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَیْرِ ذِكْرِكَ وَ مِنْ كُلِّ راحَةٍ بِغَیْرِ اُنْسِكَ وَ مِنْ كُلِّ سُرُورٍ بِغَیْرِ قُرْبِكَ وَ مِنْ كُلِّ شُغْلٍ بِغَیْرِ طاعَتِكَ...

 

پناه بر تو اگر لذتی بی یاد تو نام لذت بگیرد.

 

و راحتی بی انس تو نام راحت پذیرد.

 

پناه بر تو که جان جز در جوار قرب تو روی مسرت ببیند و شغلی از طاعتت مایه نگیرد.

 

اِلهى اَنْتَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ یااَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثیراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ اَصیلاًوَ قُلْتَ وَ قَوْلُكَ الْحَقُّ فَاذْكُرُونى اَذْكُرْكُمْ فَاَمَرْتَنا بِذِكْرِكَ وَ وَعَدْ تَناعَلَیْهِ اَنْتَذْكُرَنا تَشْریفاً لَنا وَ تَفْخیماً وَ اِعْظاماً وَ ها نَحْنُ ذاكِرُوكَ كَما اَمَرْتَنا فَاَنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا یا ذاكِرَ الذّاكِرینَ وَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ.

 

خدای من!

تو گفتی به حق و چه صادقانه و صمیمانه که:

 

« ای ایمان آورندگان! یاد خدا کنید، زیاد و همیشه و هر آن و هر لحظه و تسبیح و تنزیه او کنید هر صبح و شام ».

 

گفتنی به حق و چه بزرگانه و دلسوزانه که:

 

« یادم کنید تا از یادتان نبرم، بخوانیدم تا دست گیرم، رو سوی من کنید تا به سویتان بیایم».

 

پس تو فرمان یاد خویش دادی و تو نیز وعده وفا فرمودی.

 

هم یاد کردن ما تو را، لطف توست و هم یاد کردن تو، ما را.

 

فرمودی که حضورت را در دلمان مستدام کنیم تا تو نیز از یادمان نبری.

 

خدایا!

تو منزه تر از آنی که بر زبان ما به تنزیه بگذری. و تسبیح تو برتر از آنست که تا اوج دلهای ما تنزل کند.

 

ما عامل فرموده های توئیم، ما به یاد تو زیست می کنیم، تو نیز از ابر وعده خویش باران وفا ببار و ما را در نظر آر.

 

ای در یاد آورنده به خاطر دارندگان!

 

ای حضور قلب ذاکران!

 

ای در اندیشه آنان که در اندیشه تواند!

 

ای به یاد آنان که با یاد تو می زیند!

 

ای مهربانترین مهربانان!

 

منبع:teban.net

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:27 PM | نويسنده : server0098

 

 

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

 

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست


خدا در قلبی است که برای تو می تپد


خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

 

خدا آنجاست


در جمع عزیزترینهایت


خدا در دستی است که به یاری می گیری


در قلبی است که شاد می کنی


در لبخندی است که به لب می نشانی


خدا در بتکده و مسجد نیست


گشتنت زمان را هدر می دهد


خدا در عطر خوش نان است


خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی


خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن


خدا آنجا نیست

 

او جایی است که همه شادند


و جایی است که قلب شکسته ای نمانده


در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش


در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش


باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

 

زندگی چالشی بزرگ است


مخاطره ای عظیم


فرصت یکه و یکتای زندگی را


نباید صرف چیزهای کم بها کرد


چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد


زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد


زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم


و سپیده دمان از آن بیرون می رویم


فقط یک چیزهایی اهمیت دارند


چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند


همچون معرفت بر الله و به خود آیی

 

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم


و با بی پروایی از آن درگذریم


دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم


سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است


و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند


کسانی که از دنیا روی برمی گردانند


نگاهی تیره و یأس آلود دارند


آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

 

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم


سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

 

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

 

منبع:nice98.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:27 PM | نويسنده : server0098

 

آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است.آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت

 

و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی

 

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

 

گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

 

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد

 

خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی .




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:27 PM | نويسنده : server0098

 

... و با تو از شب های سرد بی کسی می گویم

از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،

پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

ندایی در من نجوا می کند،

باور کن فردا خواهد آمد.

 

منبع:راز و نیاز

 

ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:26 PM | نويسنده : server0098

 

ملاصدرا می گه:

 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

 

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

 

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،


و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،


و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...


پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.


برادر می‌شود محتاجان برادری را.


همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را.راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

 

منبع:hamyary.ir




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:26 PM | نويسنده : server0098

 

به رويا با خدايم گفت و گو کردم

به سوی خالق و معبود خود جانانه

رو کردم

توکل هم به او کردم

به او گفتم

 

زمانی را به من بخشيد ای بيتا تو ای معبود بی همتا

تو ای اميد هر نوميد

خدا خنديد و پاسخ گفت

وقت من ندارد مرز پايانی يقين اين

راز هستی را تو ميدانی

چه می خواهی بپرسی از من ای

پرسشگر دانا

تسلط يافتم بر خويش ومن پرسيدم

ای خالق

تعجب از چه چيزی از بشر داری

جوابم را بده ای خالق دانا

توانايی و دانايی

خدا در لحظه ای آرام پاسخ گفت

که انسان با شتابی سخت

ميخواهد که بگريزد ز دست کودکی هايش

برون آرد ز دست کودکی پايش

و می خواهد شتابی گيرد و گامی

گذارد نزد فردايش

به آينده

به پولی دست يابد

به پولی با بهای خستگی هايش

چه باک ار هست زخمی بر تن و

پايش

دلش خوش باد با پولی که با زحمت

به چنگ خويش آورده

دوباره پس دهد آن را به تاوان تلاش خويش

سلامت از وجودش رخت بر بسته

غم سنگين اين فرسودگی در سينه و غمخانه بنشسته

دوباره آرزو دارد

که کودک باشد وآن گوهر گم گشته برگردد

پريشان خاطر رنجور

به آينده نگاهی مضطرب دارد

و در اين حال راهی را سپارند و به سر آرند

عمری را که ارزش دارد و آدم نمی داند

غم ناداني اش از سينه اش

بيرون نمی راند

نه حالی مانده بر احوال ونه آينده ای دارد

نه بر لب خنده ای دارد

تو پنداري كه مي ميرد

دل از اين لحظه مي گيرد

تو پنداري كه هرگز زندگي گام خوشي

با او نپيموده

خدا دستان سردم را گرفت و مدتي

در لحظه اي طي شد

سكوت دلنشيني بود دل وجان را يقيني بود

دوباره پرسشي دارم خداي مهربان من تو اي آرام جان من همه روح و روان من

چه مي گويي

كدامين درس سخت زندگي بايد بياموزيم

چراغ دل چگونه يا كجا بايد بيفروزيم

نهال عشق در دل با كدامين آب مهري سبز مي گردد

خداوندا

چه پيغامي تو داري تا براي ديگران

روياي خود را باز گويم من

خدا آرام پاسخ گفت

بدانند و بياموزند

عشق جبري نيست

قياسي نيست بين مردمان در جايگاه عشق

و قلب مردمان بسيار حساس است

مبادا لحظه اي زخمي

فروآرند بر قلبي

كه طولاني شود شود آن التيامي را كه مي خواهند

اين دل سخت حساس است

لطيف و ترد همچون شاخه ياس است

بياموزند

ثروتمند آن كس شد كه در دنيا

نيازش كمترين باشد

توانايي همين باشد

وراز زندگاني هم همين باشد

بياموزند

نقطه پيش چشم هر كسي شكلي دگر دارد

نگاه هر دو انسان در جهان مانند

هم هرگز

بياموزند

كافي نيست تنها بگذرند از ديگران

و بخشش خود را

بيان دارند

بياموزند

خود را هم ببخشند و پس از آن جان

ودل آسوده مي ماند

سكوتي دلنشين تر بود

رويا همچنان زيبا

سپاس خويش را من با خدايم با

صميميت بيان كردم

و پرسيدم كه آيا هست چيزي كه

بيان داريد

خدا لبخند زد

گويي گلي در آسمان سينه ام

بشگفت

و پاسخ گفت

فقط اين را به ياد آرند من در هر

كجا هستم


ادامه مطلب
نظرات 0

.: Weblog Themes By Salehon:.

تعداد کل صفحات : :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >