تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:21 PM | نويسنده : server0098

 

 خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!
  بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...


     بیا تا دل کوچــــــــــکم را
  خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!


   خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..
    که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!


      بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...
     که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!


          خدایـــا کمـــک کـــن :
     که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...


   کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...
    مبـــادا بمیـــرد...!!!


     خــــدایــا دلــــــم را
      که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...


    اگر چه شــــــکســــــته!!!
             شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!



منبع:love-behnam.blogfa.com




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:21 PM | نويسنده : server0098

 

 بنگاه دنيا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

 

 نويسنده : اكبر توفيق ريحاني
harfazendeghi.blogfa.com

 


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:20 PM | نويسنده : server0098

 

  ای عزیز بزرگوار! همواره کبوترانه نگاهت می کنم و با اشتیاق، دانه دانه محبت تو را می چینم. یاد تو، پر پروازم می دهد. نامت، آوازم می دهد! ذکر فضایل تو، مرا به سرآغازهای نیکو، رهنمون می شود. دلم اسیر مهر تو می شود، یک آسمان ستاره شادی، در کهکشان وجودم سوسو می زند. هر دم، از خورشید وجود تو، که گرمابخش دلهای همگان است،نیرو می گیرم و به اوج آسمان معنا راهی می شوم!


ای امید همه! ای بلندترین زمزمه! ای بی هیچ فاصله! ای زداینده هر چه واهمه! به راستی که هر کس از برکت نگاه تو بگریزد، در انجمادی تیره و در انزوایی سرد و ساکت محبوس می ماند. هر که از تو دوری کند، دیر یا زود، باید از خاکستر اشتباه تیره خود فرارکند و با تن شویه در اقیانوس رحمت تو قرار بیابد. هر کس پریشان محبت تو شود، پشیمان نخواهد شد!


ای آسمان بلند فضیلت! ای بلندای عظمت! ای راهنمای سبز حقیقت! ای ژرفای هستی و طراوت! یاد و نام تو، برترین و زیباترین گلی است که دردلهای مومنان می روید. گلی که هیچ گاه پژمردگی ندارد. گل خوشبویی که تا ظهور خورشید رویت، هماره می پاید.
عشق تو در دلهای ما، مستدام باد!

منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:20 PM | نويسنده : server0098

 

اى نسیم سحر آرامگه یار كجاست
منزل ‏آن مه عاشق كش عیار كجاست
  
هرسر موى مرا با تو هزاران‏كاراست
ماكجاییم و ملامتگر بى كار كجاست
    
ساقى و مطرب و مى،جمله‏ مهیاستولی
عیش، بى یار مهیا نشود یار كجاست

 همه هستى‏ ام را كه ذره ‏اى از لطف بى ‏نهایت اوست، خاك قدمت كردم، شاید بیایى و نفسى بر این خاك تیره ، پاى عنایت گذارى. آنگاه است كه چشمان همیشه منتظر نرگس، توتیایى خواهد یافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نماید.
اى مهربان‏ترین! ببین كه از اشك، سرشارم؛ ببین كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مى‏ زند؛ ببین كه دستان نیازمند، جز در آستان تو اجابت را نمى‏ یابد. پس بیا و شب هاى تنهایى دلم را كه در هر گوشه آن هزار یلدا خفته است، ستاره باران كن.
اى جانان جان! از فیض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مى‏ تپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است.
ترنم عاشقانه‏ ترین كلاممان، موسیقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مى‏ زند و آهوى عاشقى را چابك تر از همیشه به هر سو مى ‏برد.
اى همیشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جاده‏ هاى سرد انتظار، ره مى‏ پیماییم. شاید آینه اشكمان نیم نگاهى از رخ مهتابى ‏ات را حسرت به دل نماند.
اى سرخ‏ترین سپیده! مهر خونین چشمانمان در انتظار صبح صادق دیدار توست كه هر بامداد سر بر مى ‏كند، تا شاید دراین بى‏ نهایت اندوه، نشانى از تو بجوید، كه بى تو راه گم كردگانیم در این حیرت. اى وارث لب تشنگان! تشنه دیدار توایم و سال هاست كه جز سراب هزار رنگ دنیا، اجابتى به خود ندیده‏ ایم.
بیا كه كام عطشناك زندگى در انتظار زلال حضور تو به تمنا نشسته است.
در رؤیایى‏ ترین شب هاى دل، نام تو آذین تنهایی هاى بى ‏پایان ماست. اى بهترین همیشه و اى همیشه بهترین! انجماد ذهن خسته من، شعاعى از تو را مى‏ خواهد تا زمستان زندگى را از طراوت بهار تو لبریز كند.
اى تمام زیبایى! عشق تنها با تو معنا مى ‏شود و دلدادگى، كودك نوآموز دبستان كوى توست.
تو جانى و همه خوبی هاى عالم، كالبد.
تو بهارى و همه فضیلت ها، چون شاخه‏ هاى تودر تو، تو را انتظار مى‏ كشند.
اگر هنوز آیین مهرورزى غبار خاموشى نگرفته است، چون مهر رخ تو برآیینه‏ ها مى ‏تابد. اگر هنوز امیدى است، چون گرماى نفس‏ تو چون نسیم‏ بهارى، جان مى‏ بخشد و شكوفایى مى‏ آورد.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى ‏داریم كه كودكان مهر مادر را.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى‏ داریم كه تن، جان را.
تو را و میلاد تو را بیش از آن دوست مى‏ داریم كه یعقوب، یوسف را.
تو را و میلاد تو را همیشه از همه دوست داشتنی ها، بیشتر دوست مى‏ داریم.

منبع:tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:20 PM | نويسنده : server0098

 

 می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!

هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

و جنسش عوض نمی شود ...

و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...برای همیشه!

چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...
با عشق ! 

منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:20 PM | نويسنده : server0098

 

موعد دیدار خدا

رمضان آمد و دل مست مناجات و دعاست
غرق ذكر سحرى، محو ملاقات خداست


روزه داران سحر خیز، پى راز و نیاز
ورد لبهاى همه نغمه‏ ى مولا مولاست


همچو خورشید درخشان كه سپهر افروز است
لیلةالقدر در این ماه مبارك رخشاست


لیلةالقدر كه قرآن شده نازل در آن
شب گستردگى سفره ‏ى احسان و سخاست


نردبانى است نیایش كه از این پله‏ ى نور
مى‏ توان رفت به جایى كه دل آرام آنجاست


با نواى خوش مرغان سحر خوان برخیز
كه سحرگاه پذیراى تو حق جلّ علاست


گوش دل واكن و بشنو كه ز گلدسته‏ى وصل
مى ‏زند جار ملك، عاشق دیدار كجاست


با ابوحمزه به خلوتگه طاعت بنشین
روى دل سوى خدا كن كه خدا عقده گشاست


حق تورا خوانده در این ماه به مهمانى نور
بهره برگیر از این سفره كه بهرت آراست


در ره توبه بگوش و مده فرصت از دست
كه ندامت ز گناهان پل غفران خداست


جز در این ماه كه در هر نفست تسبیحى است
در چه ماهى دگر از بهر تو این اجر و جزاست


وقت افطار ببخشایش حق چنگ بزن
كاین توسل سپرى بر تو زهر گونه بلاست


طلعت دوست اگر مى ‏طلبى، آینه شو
عكس جانان همه جا در بغل آینه ‏هاست



یارب از »قدسیت« این حال مناجات مگیر
اى كه نام تودوا، مرهم یادتو شفاست
 



منبع : سایت آیه های انتظار


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:19 PM | نويسنده : server0098

 

خدایا! اگر هر روز از درگاه تو طلب آمرزش و پاک شدن از گناه داشته باشم، به سبب عقوبتی است که از آن بیم دارم و آتشی است که ترس آن دارم دامنگیرم شود. تو را به همه مقربان، اولیا، انبیا و برگزیدگان و خوبان از بندگانت سوگند می‌دهم مرا در این ماه از کژی‌ها، گناهان و خطاهایم پاک و پاکیزه گردان.

الهی! تو منزه از هر عیب و نقص و پلشتی هستی، تو را به همه صفات و نام ها و اسماء حسنای تو که زیباتر از آن نامی نیست سوگند می دهم، تا از خطاهایم بگذری و مرا در جنت خود جای دهی.

ای بهترین انیس و مونس من! تو طبیب دردهای نهان منی و به آنچه گرفتار آن بوده و هستم آگاهی، تو بیماری درونی ام را درمان و مرا بیش از هر زمان دیگر مرهون لطف خود کن تا از هر خطایی مصون باشم و بال پرواز ده تا در قله های علم و معرفت به خشنودیت نزدیک شوم.

خدایا! تو به من اجازه فرمودی تا تو را بخوانم، از غیر تو قطع امید کرده ام. تو به من صفای باطن عطا فرما و مرا در قرب و جوار خود جایم بده و در آفتاب عالم تاب فضایل خود، مرا از جهل و غفلت دور کن تا دچار عصیان و سرکشی نشوم، با علم و حکمت و لطف تو، به آنچه خیر و صلاح و منفعت من است راه می یابم و آنچه شر و ضرر است اجتناب می کنم.

خداوندا! تو می دانی، جهل و نادانی، ارزش وجودیم و عفت و پاکدامنی ام، ارزش انسانی ام را به حضیض ذلت و خواری می کشد. درهای حکمت و معرفت و خرد را روی من همچنان باز نگه دار تا با جهل خود به اوامر و نواهی تو مرتکب گناه نشوم و از فرمان تو سرپیچی نکنم.

خدایا! به من صبر و استقامتی عنایت کن تا در هجوم توفان گناه، ثابت قدم بمانم. به تو اندیشه کنم، تو را حاضر و ناظر بر کردارم بدانم، نعمت های تو را فراموش نکنم، بدانم در حیطه ولایت و قدرت لایزال تو هستم و بدانم جانم در قبض حضرت ملک الموت است و سرانجام من جهنمی است که در وجود آن هیچ شک و شبهه ای نخواهم داشت.

خداوندا! مرا از لغزش ها مصون دار و در بوته های امتحان سرافرازم کن و دلم را به تقوا و خوبی ها پیوند بده. مرا در زمره اهل تقوا قرار ده، آنان که مال حلال طلب می کنند، بردبار و صبورند، در عین فقر و فاقه خود را ثروتمند می دانند، همیشه یاد خالق خویش اند، در عبادت، خاضع و خاشع و در به دست آوردن علم، حریص اند.

محمد خامه یار

منبع:jamejamonline.ir


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:19 PM | نويسنده : server0098

 

پروردگارا! در این سحرگاه مبارک رمضان، تو را می خوانم و از تو بهترین ها را طلب می کنم؛ از هرآنچه نزد توست، زیباترین ها و ارزشمندترین ها و محبوب ترین ها را می طلبم. نافذترین مشیت و شریف ترین آبرو و استوارترین شأن را از تو می خواهم. درخشان ترین نورت و وسیع ترین رحمتت و بالاترین درجه عزتت را به من عطا کن.

خدایا! هرآنچه نیکی و سعادت است، نزد توست و من به تمام خوبی های نزد تو مشتاقم و آرزومند. خدایا! بهترین نعمت هایت و بهترین منزلت ها را از نزد خود به من عطا کن، اگرچه تمام آنچه نزد توست، بهترین است. خدایا! در نزد خود، جایگاهی در بهشت برایم فراهم کن.

«اَلّلهُمَّ اِنِّی اَسْئَلُکَ خُشُوعَ الإیمانَ قَبْلَ خُشُوعُ الذُّلِّ فِی النّارِ».

خدایا! پیش از آنکه کفر و عصیانم مرا در آتش دوزخ ذلیل کند و به خاک بیفکند، مرا به یمن ایمان، لباس خشوع و فروتنی بر تن کن. بار خدایا! اگر تو را آن گونه که سزاوار است، بشناسم، هرگز در من غروری برجای نمی ماند، هرگز سرکشی نمی آغازم و هرگز دچار غفلت و خودخواهی نمی شوم. خدایا! تنها تو شایسته سجده و به خاک افتادن منی. تمام استیصال و عجزم را به درگاه تو می آورم. تنها تویی که هرگاه در پیش رویت به خاک می افتم، بر عزت نفس و مناعت طبعم افزوده می شود. خدایا! هرچه عزت است، در نزد توست. پس چرا برای آبرو و سربلندی خویش دست نیازم را به سوی غیر تو دراز کنم؟

خدایا! پیش از آنکه کفر و عصیانم مرا در آتش دوزخ ذلیل کند و به خاک بیفکند، مرا به یمن ایمان، لباس خشوع و فروتنی بر تن کن

خدایا! مرا بنگر که از بستر خواب دوری گزیده ام تا به فرمان تو، سحرگاهان ماه مبارکت را در عبادت و طاعت بگذرانم. خدایا! روز دیگری از ماه صیام فراروی من است و من روزه ای دیگر را برای رضای تو قصد کرده ام. خدایا! حال مرا بنگر این حال کسی است که از آتش جهنم به تو پناه می برد: «هذا مَقامُ المُسْتَجیِرِ بِکَ مِنَ النّارِ». این حال کسی است که از آتش به سوی تو نجات می جوید و به درگاهت استغاثه می کند. حال کسی است که از آتش جدایی و عذاب و فراق و گناه، به آغوش امن تو می گریزد، آن که گناه خویش را پشت سر گذاشته و به دامان مهر تو، عذرخواه پناه آورده است، آن کس که به جرم و خطای خویش معترف است و پشیمان، به لطف تو امیدها دارد. این حال من درمانده است... منِ ترسان و بی پناه... من غمزده مبتلا... غریبی که در اندوه خویش، عن قریب غرق خواهد شد و از فراق محبوبش هراسان است.

خدایا! مرا در آتش نسوزان؛ چرا که تو را عبادت کرده ام و به تو ایمان آورده ام. مرا در آتش نسوزان؛ آتش جدایی و فراق... آتش یأس و نومیدی... آتش ناکامی... آتش گناه... آتش به یاد تو نبودن... در آغوش مهر تو نبودن... آتش بی صبری و تاشکیبایی... بی ایمانی و بی یقینی... آتش مقبول تو نبودن... .

«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذیِ اَدْعُوه وَ لا اَدْعُوا غَیْرَهُ»

خداوندا! تو را سپاس که راه و رسم سخن گفتن با تو را از خودت آموخته ام. تو را سپاس که به سوی شناختنت مرا رهنمون شدی. تو را می شناسم که هرگز از درگاه تو به هیچ کجا رو نمی کنم. تو را سپاس که تنها تو شایسته درخواست کردن و مسئلت کردنی؛ چرا که اگر به سوی هرکه جز تو رو کنم، امیدم را ناامید می کند.

«اَرْزُقْنِی الیَقیِنَ وَ حُسْنَ الظَّنَّ بِکَ»

خدایا! یاری ام کن که به تو و لطف بی کرانت یقین داشته باشم. خدایا! به تو جز گمان نیک روا نیست. پس نیک ترین گمان ها را نسبت به رحمتت در دلم قرار بده. یاری ام کن که همواره به یاری تو و به پیروزی اجابتِ از جانب تو امیدوار باشم و مرا در راه امید به لطفت، ثابت قدم بدار. خدایا! مبادا از درگاه تو نومید شوم. مبادا به هنگام تأخیر در استجابت دعایم، ناسپاسی و ناشکیبایی بر من چیره شود، حال آنکه چه بسا تأخیر نعمت های تو را بی لیاقتی و بی صبری من مسبّب است.

خدایا! یاری ام کن تا در این روزها و شب های مقدس، راه ورسم عبادت و بندگی تو را به نیکوترین وجه بیاموزم. خدایا! روزه مرا بپذیر و به یمن این ماه مبارک، از سر تقصیراتم بگذر و دعایم را مستجاب کن. خدایا! روزه ام را سپری پیش روی آتش دوزخ قرار بده.

جانم به فدای محبوب و معشوقی که اندوه تمام دل ها را می داند و مرهم می گذارد. هستی ام به فدای خالقی که هرگز عذاب های گوناگونش را بر بندگان روا نمی دارد. پاک و منزهی تو خدایا که به تمام اسرار عالم واقفی

خدایا! آن دشواری هایی را که برایم طاقت فرساست، آسان کن که چنین تبدیل و تغییری، برای تو سهل است. آن اندوه ها و غم هایی را که دوست نمی دارم، برایم به شادی و فرح بدل نما و عشق و شیدایی خودت را در دلم سرازیر کن. خدایا! آنچه را دوست نمی دارم، در سرنوشتم رقم نزن و آنچه را مشتاقم، از من دریغ نکن.

«سُبْحانَ الرَّبِّ الْوَدُود... سُبْحانَ الْفَرْدِ الْوِتْر»

جانم به فدای خداوندی که مهرش بی انتهاست.

جانم به فدای معبودی که بی نظیر و بی شبیه است.

جانم به فدای محبوب و معشوقی که اندوه تمام دل ها را می داند و مرهم می گذارد.

هستی ام به فدای خالقی که هرگز عذاب های گوناگونش را بر بندگان روا نمی دارد.

پاک و منزهی تو خدایا که به تمام اسرار عالم واقفی.

مهربان و عادلی تو که هرگز بر زیردستانت ظلم نمی کنی.

اگرچه قدرتمند و فرمانروایی، اما بخشنده هستی.

اگرچه بر تمام عالم سلطه داری، اما دلسوز و شفیقی.

اگرچه همه چیز در ید قدرت توست، اما هرگز سخت نخواهی گرفت.

خدایا! پاک و منزهی به قدر سنگینی تمام آسمان ها و به قدر فراگیری حساب و کتاب قدرتت. پس تو را باید ستود در هر نفس و هر پلک زدنی و در هر اشاره و هر نگاه و هر لحظه ای.

منبع :hawzah.net
tebyan.net




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:19 PM | نويسنده : server0098

 

پيش از اينها فکر مي کردم که خدا 
 خانه اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برف کوچمي از تاج او 
 هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، کهکشان 

 رعدو برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوقان، نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او، آفتاب
برق تيغ خنجر او مهتاب

 هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست

بيش از اينها خاطرم دلگير بود 
 از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوست جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا 
 از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين کار خداست
پرس وجو از کار او کاري خداست

 شعر خدا,شعر درباره  خدا,شعر درباره ی خدا

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذايش آتش است

تا ببندي چشم، کورت مي کند
 تا شدي نزديک، دورت مي کند

کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند

 

با همين قصه، دلم مشغول بود 
خواب هايم خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان اژدهاي سرکشم

در دهان اژدهاي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شد نعرهايم، بي صدا
در طنين خنده اي خشم خدا

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود 

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله 
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

شعر خدا,شعر درباره  خدا,شعر درباره ی خدا

تا که يک شب دست در دست پدر
 راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه، در يک روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟
گفت اينجا خانه ي خوب خداست

گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند
 گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند

 با وضويي، دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفتگويي تازه کرد 

 گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟

گفت: آري، خانه اي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مادر مهربان است

دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد

هيچکس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم نشان دوستي ست

تازه فهميدم خدايم، اين خداست 
 اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديکتر


آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد


 آن خدا مثل خواب و خيال بود
چون حبابي، نقش روي آب بود

 شعر خدا,شعر درباره  خدا,شعر درباره ی خدا

مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا


سفره ي دل را برايش باز کنم


مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت
 با دو قطره، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل باران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا:
پيش از اينها فکر مي کردم خدا… 



منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393  | 6:17 PM | نويسنده : server0098

 

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد.

مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم.

چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم.

من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.

مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد

و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است.

با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.

 درد و دل با خدا,راز و نیار با خدا,صحبت با خدا

 خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم.

اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از

رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم.

عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگ هاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند.

همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم.

   درد و دل با خدا,راز و نیار با خدا,صحبت با خدا

 من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.

گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.  

منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0

.: Weblog Themes By Salehon:.

تعداد کل صفحات : :: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >