سر لشکر پا برهنه ...
سر لشکر پا برهنه ...
سرلشکر شهید عباس بابایی
از ساختمان عملیات که اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت:«ما پیاده می یایم.شما بقیه بچه ها رو برسون» دنبالش را افتادم . جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد.عباس گفت:«بریم طرف دسته عزادار.» به خودم اومدم که دیدیم عباس کنارم نیست.پشت سر من نشسته بود روی زمین.داشت پوتین ها و جوراب هاشو در می آورد.بند پوتین هاشو بهم گره زد و آویزونشون کرد به گردنش.شد حُر امام حسین (ع).رفت وسط جمعیت شروع کرد به نوحه خواندن.جمعیت هم سینه زنان و زنجیز زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه.تا اون روز فرمانده پایگاهی رو ندیده بودم اینطوری عزاداری کنه.پای برهنه بین سریازان و پرسنل، بدون اینکه کسی بشناسدش...
راوی:سرهنگ خلبان فضل الله نیا
ادامه مطلب
عمه بیا گمشده پیدا شده ....
عمه بیا گمشده پیدا شده ....
شهید گمنام...
طلائیه بودیم. بیل میکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یه دفتر قطور اما کوچیک بود ، مثل دفتری که بیشتر مداح ها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود. پاکش کردم. باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش رو که نگاه کردم بالاش نوشته بود:«عمه بیا گمشده پیدا شده!»
راوی:محمد احمدیان
ادامه مطلب
مداح بی سر ....
مداح بی سر ....
شهید حاج شیر علی سلطانی
هم مداح بود هم شاعر اهل بیت(ع).می گفت:«شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»
بعد شهادت وصیت نامه ش رو آوردند.نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.سراغ قبر رفتند دیدند به هیکلش کوچیکه.وقتی جنازه اش اومد قبر اندازه ی اندازه بود، اندازه ی تن بی سرش.
راوی:مداح اهلبیت حاج کاظم محمدی
ادامه مطلب
دل هوای حضرت عباس (ع) کرد ...
دل هوای حضرت عباس (ع) کرد ...
شهید تقی رفیعی مقدم
اول خودش اومد و گفت:حسین! خیلی دلم گرفته می خوام برام روضه بخونی. شاید دیگه فرصت روضه گوش کردن نداشته باشم. گفتم:تقی!برو شب عملیاته ، خیلی کار درام.
رفت و باز برگشت. این بار شهید یعقوبی رو آورده بود واسطه.اصرار که فقط چند دقیقه.
سه تایی رفتیم نشستیم پشت سنگر ؛ گفتم : چه روضه ای بخوانم؟ تقی گفت: دلم هوای حضرت عباس (ع) کرده.
و منم شروع کردم به خوندن ؛
ای اهل حرم میر علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
کلی وقت داشتند با همین دو تا بیت گریه می کردند.رها شون کردم به حال خودشون و رفتم.
عملیات شروع شد . بامرز «یا ابالفضل العباس(ع)» یاد حرف تقی افتادم که گفته بود: دلم هوای حضرت عبای(ع) کرده.
بی سیم زدم وضعیتش رو بپرسم ، گفتند :«چند لحظه قبل شهید شد.»
راوی:حاج حسین کاجی از گردان تخریب لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع)
ادامه مطلب
والله ان قطعتموا یمینی ....
والله ان قطعتموا یمینی ....
شهید شاپور برزگر گلمغانی
یه دستش قطع شده بود ، امام دست بردار جبهه نبود.بهش گفتند :«با یه دست که نمی تونی بجنگی ، برو عقب» می گفت:«مگه حضرت ابوالفضل(ع) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود:«ولله ان قطعتمو یمینی ، انّی احامی ابداً عن دینی»»
عملیات وافجر 4 مسئول محور بود.حمید باکری بهش مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(ع) رو از محاصره دشمن نجات بده. باعده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه ی مأموریت.
...لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود:«مگه مولایمان حسین(ع) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»
شهید که شد ،هم تشنه لب بود هم بی دست ...
منبع: کتاب حماسه دو لاله ، زندگینامه و خاطرات شهید شاپور برزگر
ادامه مطلب
محو روضه امام حسین (ع)
محو روضه امام حسین (ع)
شهید حاج عبدالمهدی مغفوری
هر هفته توی خونه روضه داشتیم. وقتی آقا شروع کرد به خوندن، تا اسم امام حسین(ع) می اومد حاجی رو می دیدی که اشکش جاری شده. حال عجیبی می شد تو روضه ی امام حسین(ع). انگار توی عالم دیگه ای سیر می کرد.
یه بار وسط روضه، مصطفی(فرزند شهید) رفته بود بشینه روی پاش؛ متوجه بچه نشده بود ، انگار ندیده بودش. گریه کنون اومد پیش من . گفت:«بابا منو دوست نداره. هر چی گفتم جوابم رو نداد.» روضه که تموم شد ، گفتم«حاجی! مصطفی این طوری میگه.» با تعجب گفت:«خدا شاهده نه من کسی رو دیدم نه صدایی شنیدم.»
از بس محو روضه بود ...
راوی: همسر شهید
ادامه مطلب
ارباً اربا
ارباً اربا
شهید سید محمد شکری
خیره شده بود به آسمون.حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم :«چی شده محمد؟»
انگار که بغض کرده باشه، گفت:«بالاخره نفهمیدم «ارباً اربا» یعنی چی؟ می گن آدم مثل گوشت کوبیده می شه! یا باید بعد از عملیات کربلای 5 برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط بهش برسم ...»
توی بهشت زهرا (س) که می حواستند دفنش کنند، دیدم جواب سوالش رو گرفته بود. با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش ...
راوی: همرزم شهید
ادامه مطلب
یک وصیتنامه جالب
یک وصیتنامه جالب

متن وصیتنامه شهید جمال به شرح زیر است.
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب اسماعیل جمال، فرزند حسن، دارنده شماره شناسنامه 115، متولد 1343. اموالی که دارم به شرح زیر اعلام میدارم که وصی خودم را پدر بزرگوارم قرار داده و در اجرای آن با حضور و نظر حاج شیخ حسن اختری یا حاج شیخ غلامحسین مهدوی نژاد دایی و امام جمعه سرخه است.
1- یک تخته قالی 4*3 که آن را خریداری کردهام و در اختیار پدرم است که اگر خواستند، استفاده کنند.
2-مبلغ 2000 ریال در بانک سپه شعبه ژاندارمری مشهد پس انداز داشتم که آن را انتقال دادهام به بانک سپه شعبه چهارراه مازندران سمنان، ضمناً 5000 ریال، چون پسانداز قرضالحسنه بوده است، برنده شدهام.
3- مقداری کتاب در کتابخانه شخصی خود دارم که هرچه احتیاج خانواده و پسر داییها، محمد و حسینعلی، بود بردارند و بقیه را به هر کتابخانهای که دایی و امام جمعه سرخه تشخیص دادند اهدا کنند.
4- مبلغ 370000 ریال در بانک قرضالحسنه سرخه پسانداز دارم که دفترچه آن نیز در همان بانک قرار دارد.
5- مبلغ 200000 ریال به محمد آقا، داماد عزیزمان، قرض دادهام.
6- مبلغ 50000 ریال به علی چتری (یکی از دوستانم) قرض دادهام که خودشان پس میدهند، لازم به گفتن نیست.
7- ضبط صوت و تلویزیون نیز مال خودم است که پول تلویزیون را به دایی شیخ حسن ندادهام و این دو نیز در اختیار پدرم است.
خمس تمامی این اموالی که در اختیارم بوده را ندادهام. اگر تعلق میگیرد، بپردازید
8- 10 عدد نوار ضبط صوت و یک عدد نوار ویدئو و مقداری باطری در کتابخانه شخصیام موجود است که متعلق به جنگ است و در این مورد آقای حسنعلی رمضانی و محمد احسانی یا جعفر سبحانی در جریان هستند و به ایشان بدهید تا در جای خودش استفاده کنند.
9- مبلغ 9000 ریال در بانک ملی شعبه مرکزی سمنان نیز پسانداز دارم.
10- مبلغ 200000 ریال از بانک ملی وام گرفتهام که ماهیانه از حقوق من کم میشود.
11- مقدار 1800 ریال به پسر عمه عباس بدهکارم که امیدوارم آن را بپردازید.
12- 15 روز روزه سال 65 و 21 روز روزه سال 66 را ادا نکردهام، جمعاً 36 روز.
13- خمس تمامی این اموالی که در اختیارم بوده را ندادهام. اگر تعلق میگیرد، بپردازید.
14- مبلغ 50000 ریال جهت حسینیه شهدا و 50000 ریال جهت کمک به جبههها از پول من بپردازید.
در آخر، از کلیه امت حزبالله و دوستان و همسایگان و وابستگان دور و نزدیک حلالیت میطلبم. امیدوارم که اگر از من بدی و یا نافرمانی دیدند، مرا عفو کنند.
بنده حقیر خدا
اسماعیل جمال
66/8/23
ادامه مطلب
فرازی از وصیت نامه شهید مقیمی
فرازی از وصیت نامه شهید مقیمی

تاریخ تولد: 1340/1/1
تاریخ شهادت: 1366/12/12
1. پس از حمد و ثنای پروردگار و طول عمر امام عزیزمان امام خمینی روحی فدا و پیروزی رزمندگان اسلام بر کفر صدامی و جنایتکاران شرق و غرب هم اکنون این توفیق از طرف خداوند سبحان به این حقیر رسیده است که در جبهههای نبرد حق علیه ظلمت حضور یابم تا به وظیفه خود یعنی حراست از اسلام و یاری آن بکوشم.
2. از خداوند این توفیق را میخواهم گناهان مرا بیامرزد و ما را از خواهان و مقبولان درگاه خودش قرار دهد و ما را به هدفی که رسیدن به معبود خود است برساند. انشاءالله.
3. جنایت کاران شرق و غرب خیال کردهاند که با شهادت بهترین عزیزانمان، مردم مبارز ایران و مسلمانان جهان دست از مبارزه برمی دارند و مبارزه با کفر را به پایان میرسانند. هر گز به این آرزو دست نخواهند یافت.
4. ملت مسلمان ایران به ارزشها پایدار باشند تا موقعی که ظلم و جور در دنیا روا است مبارزه کنند و مستضعفین جهان را از چنگال آنان برهانند.
5. خواست خداوندی این است که بالاخره مسلمانان و مستضعفان جهان حاکم شوند. پس چرا ما مسلمانان دست روی دست بگذاریم تا این جنایتکار ان سرنوشت بیش از یک میلیارد مسلمان دنیا را تعیین کنند بپاخیزید و مبارزه را شروع کنید که وعده الهی حتمی است.
از شما میخواهم سنگر مسجد و نماز جمعه را خالی نکنید
6. پدر و مادر عزیزم امیدوارم خداوند به شما اجری عظیم عطا نماید زیرا شما بودید که مرا از هرگونه خطا و بدی رهانیدید و مرا طوری به وجود آورید که بتوانید در جامعه سر بلند باشید.
7. همسرم از شما میخواهم صبر را هم چون زینب کبری پیشه خود سازید زیرا صبر خودش یک جهاد با نفس است و از شما میخواهم از فرزندانم سعید و وحید خوب نگهداری کنید و به آنها بگویید که پدرت در راه خدا جهاد کرد و به شهادت رسید و او را هرچه بیشتر به دین اسلام تشویق کن.
8. برادران عزیزم و ای هم سنگرانم از شما میخواهم بعد از من ادامه دهنده راهم باشید و اسلحهای که از دستم افتاد شما بردارید.
9. از مردم شهید پرور میخواهم یکپارچگی و وحدت خود را حفظ کنند.
10. از شما میخواهم سنگر مسجد و نماز جمعه را خالی نکنید.
11. همیشه در خط روحانیت باشید که روحانیت بودند که ما را از منجلاب بدیها و رذالتها رها کردند.
ادامه مطلب
یک درس عشق بازی
یک درس عشق بازی

کوچک و بزرگ ، پیر و جوان، زن و مرد برای پیروزی تیم والیبال دست به دعا برداشتند و با هر بردی شاد می شوند و با باخت تیم محزون، اما شهید «حسن نوفلاح» را چقدر می شناسیم؟
در حد یک نام بر تابلوی شهرداری در خیابان انقلاب؟ یا با نام پایانه کاوه؟ شاید اگر اهل ورزش باشید نام یکی از باشگاه های ورزشگاه شهید شیرودی در میدان هفت تیر.
اما او یک افتخار آفرین بود که در روز شهادتش روزنامه ها نوشتند: «ماهی طلایی آب های ایران به به دریای ابدیت پیوست»
شهید گذشته ازاین که مربی تیم ملی واترپلو جمهوری اسلامی ایران و قهرمان چندین دوره مسابقات کشوری در رشته شنا بوده است، عضو و کاپیتان تیم ملی والیبال جمهوری اسلامی ایران در زمان حیاتش نیز بود.
شهید نوفلاح در وصیت نامه اش خود را اینگونه خطاب می کند: «منم بنده ذلیل و ناتوان درگاهت، می دانم که مرا دوست داشتی و با اینکه توبه ام را شکستم باز با روی باز و گشاده مرا پذیرفتی و به من لطف کردی که مرا به این مکان مقدس آوردی و زبانم را به حمدو ثنای خود آشنا ساختی و باطنم را به دوستی خود آشنا کردی و علاقه ام را به چهارده معصومت افزون کردی، زبانم را به ذکر و دعا به در گاهت آشنا کردی و مرا در راهی که در پیش داشتم ثابت قدم»

حسن نوفلاح در 24 بهمن ماه 1361 چند روزی مانده به بازیهای آسیایی واترپلو در دهلی به شهادت رسید او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد.
او امروز درقطعه 28 ردیف 85 شماره 2 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرمیده است.
او در فراز دیگری از وصیت نامه اش می نویسد:« و ای شما منافقین کور دل که دل امیر مومنان علی ( ع ) را شکستید و یاران امام خمینی(ره) را از ما گرفتید شما ازاین بارسفر چیزی جزء خفت و خواری با خود حمل نمی کنید و بدانید که دل رنج کشیده مادران شهید داده و خواهران برادراز دست داده همیشه بر شما لعنت و نفرین خواهد فرستاد.»
او اردوی تیم را رها کرد و به جبهه رفت اما چند روزی از خبر شهادت خونینش نرسیده بود که ایران از بازی در دهلی محروم شد
تنها یک هفته قبل از شهادتش وصیت نامه خود را در تاریخ 17/11/61 ساعت 2 نیمه شب در پادگان دوکوهه نگارش کرده است.

شهید در گوشه ای از وصیت نامه با سرور خود خلوت کرده و می گوید: «و ای سالارشهیدان حسین بن علی ( ع ) خیلی دوست داشتم که به زیارت قبرشش گوشه ات می آمدم و خاک کربلا را مرحم دردهایم می کردم ولی پروردگار مرا به پیش خود فراخوانده و امیدوارم که زیارت دیدن خودت در آن دنیا نصیبم شود.»
حسن با صاحب و ولی نعمت خود چه زیبا سخن می گوید: «مهدی جان (عج) چقدر دعا کردم که آن روی ماهت را ببینم و امیدوارم که آخرین لحظات عمرم آن رویت که نمی شود آن را به چیزی تشبیه کرد ببینم آقا جان شفیع و واسطه باش میان ما و خدا.»
امید که این ستارگان راه گشای راهمان باشند.
فرآوری : سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
ادامه مطلب
