اتل متل شهادت

 

اتل متل شهادت


شعری زیبا از زنده یاد ابوالفضل سپهر / اتل متل گم شدم تو این جاده باریک / دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریکراه من از تو دوره گم شده این بی زبون / دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون


اتل متل شهادت

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک دنبال تو میگردم تو این مسیر تاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش مرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

 قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

 که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

 آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:06 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

جانبازی مردان خدا

جــانا هنــراهــل وفـــا را مـــبرازیـاد  
 

جـان بازی مردان خـدا را مبرازیـاد

آییــن جـوانمــردی شــیرا ن سلـحشـور

 
 

سرها ی زتن مانده جدا را مبرازیاد

هــان ! جـاذبــه کــاذب نفســت نفــریبـد

 
 

خـون خاطره کرب وبلا را مبرازیـاد

بـا زاغ و زغـن یار مشــو جیفــه میـندوز

 
 

عنقا شو و تشریف هما را مبر از یـاد

آن عهد که در جبــهه ببـستیم نگـه دار

 
 

پیمان مشکن رسـم وفا را مبراز یـاد

دیــن را بـدل نـــاز مـکن از پـی دینــار

 
 

همـت کـن و آییــن ولا را مبراز یـاد

آنجـا که شهیـدان همگی شاهد عشقنـد

 
 

جـوشیـدن خون شهـدا را مبرازیــاد

ده روزه عـمرتو فسـون است و فسـانه

 
 

دردار فـنــا مـلـک بقـا را مبر از یــاد

افکنـد عـدو درسـر هـر راه دو صـد دام

 
 

حیلتـگری خصــم  دغـا را مبرازیــاد

امـروز بــود جـنگ تو درعـرصـه فرهنـگ  
 

ای مـرد دراین عرصـه خـدا را مبـرازیـاد

ای شاهد ازجبهه سخن گوی و شـهیدان

 
 

حق نمـک و صحبت ما را مبرازیــاد

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:06 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

پاسدار مرز عشق

 

پاسدار مرز عشق

 

جانبازی مردان خدا

 

پاســدارمــرزعشـق و بـاورم

 
 

با خــدا در جبـهه ها همســنگرم

از امــامـم عاشـقـی آمــوختــم

 
 

جبـهه در جبهه به یادش سوختم

از تبـــار فتــح ســـرخ  خیـبـــرم

 
 

راز رمــز یا عـلــی در  سنـگـرم

اوج سبزم نقطه ای بی انتهاست

 
 

رد پایم جـاودان در جبـهه هـاست

از  کنــار  لالــه ها بر گشــته ام

 
 

از طـــواف کــــربـلا  برگشــته ام

ترکـش خمپــاره مانـده بر تنـم

 
 

عطـر  ایـمان  می دهـد پیراهنــم

داغ یک صحـرا شقایق د یـده ام

 
 

کـــربلا را بارهــــا فـهمیــده ام

دستهایم پشت سنگر مانده است

 
 

روی دوشم زخم خنجرمانده است

مـادرم مـی گـفت : بایـد مـرد بـود

 
 

با امـام عـاشـقــان هـمــدرد بــود

مادرم می گفت : جبهه کربلاسـت

 
 

جــنگ با صــدام فرمـان خداســت

بار دیگــرنخــل دیــن پربــارشـد

 
 

کـــربلا درکــــربلا تکــرارشـــد

نخـلهـای تشــنه پرپرمـی زدنــد

 
 

در فـراق دوسـت بر سـر می زدند

راهشان یک راه بی بر گشت بود

 
 

راز دار گـریه‌ هاشـان دشـت بـود

ناگهان در خون شناورمی شدند

 
 

سیـنه سرخا بی که پرپرمی شدند

ای بـرادر جبــهه هـا را یــاد کــن

 
 

بــار دیگـــر عشـق را فریـــاد کــن

نهضـت ما نهضـت روح خداسـت

 
 

امتــداد خــط ســرخ کــربــلاســت

ما پراز فــریادعشــق و غیرتیم

 
 

مـــردایــمان مــرد رزم وهمــتیـم

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:05 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

 


در برگی از دفتر شعر شهید نوجوان «مهرداد زمانی» که به خونش آغشته شده، آمده است: هجرت نمودند عاشقان زدنیا/ جانان پسندیدند، زجان گذشتند/ احلی من العسل شعار آنهاست/رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

 


دفتر آغشته به خون شهید 15ساله

شهید «مهرداد زمانی» 13 ساله بود که به جبهه رفت؛ وی در عملیات‌های متعدد جنوب حضور داشت تا اینکه ساعت 4:7 دقیقه بامداد 21 دی ماه 1365 در عملیات «کربلای 5» در منطقه بوارین در آغوش برادرش به شهادت رسید و عاشورایی دیگر آفرید.

شعر زیر توسط شهید زمانی در 15 سالگی‌اش سروده شده و در زمان شهادت، صفحه‌ای که این شعر بر آن نقش بسته به خون پاک سراینده‌اش آغشته شد.

 

 

 

یاران روز وداع آخرین است

 
 

کرب‌و بلا از بهر ما غمین است

گردان پیروز امام سجاد (ع)

 
 

در جبهه‌ها حماسه آفرین است

یاران روز وصال ما همین است

 
 

وصل به یار حق که بهترین است

هجرت نمودند عاشقان ز دنیا

 
 

جانان پسندیدند، ز جان گذشتند

احلی من العسل شعار آنهاست

 
 

رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

ای راهیان مرقد حسینی

 
 

فرمان رسیده از امام خمینی

گیرید سلاح خود به دوش عزیزان

 
 

چون او ولی حق مسلمین است

اطاعت از روح خدا چنین است

 
 

زیرا شهادت با گذشت قرین است

کسب حلالیت نما ز یاران

 
 

امروز شده روز وداع و هجران

احلی من العسل شعار آنهاست / رفتند ولی کرب و بلا ندیدند

 شهید «مهرداد زمانی

*******

 

من همان سرباز در گهواره‌ام

 
 

که چنین فرمود رهبر درباره‌ام

سربازانم در کوچه و بازی‌اند

 
 

فردا هم در صف جانبازی‌اند

چه غمی دارم خریدارم خداست

 
 

حافظ و معین و نگهدارم خداست

می‌روم تا با خدا سودا کنم

 
 

فتح کربلا با خون امضا کنم

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:04 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ای دست هایت آرزوی دست هایم   

 

ای دست هایت آرزوی دست هایم

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقودالاثر، بابای زخمی

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد

تا کی فشار خون مادر بیست باشد؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیرودار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش

شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی؟!

جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است

ای دست هایت آرزوی دست هایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای که توی تار عنکبوت است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:01 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

نامه ای به شهید

نامه ای به شهید

 


 اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

نامه ای به شهید

ای شهید ، چقدر پاک و دوست داشتنی اند لحظه هایی که شانه به شانه تو کوچه های داغداری را ، که آن روزها با چراغ حسرت آذین می بستیم ، آرام سلام گوییم و ردپایی از شقایق ها بگیریم. چقدر زیباست هم نفس خیال تو بودن ، در پرسه های شبانه دلتنگی راه خانه تو را گرفتن و به نفس آسمانی ات متبرک شدن.

شهید عزیز ؛ اما افسوس کوچه ها دیگر آن کوچه های قدیمی نیستند و رنگی از درد و داغ ندارند . کوچه ها دیگر اخلاص تقسیم نمی کنند و طعم شهادت و آسمانی شدن را در دل و دماغ عابران خسته نمی پراکنند . پنجره ها رو به باغ گل محمدی باز نمی شوند. ردپایی از کبوتران سپید بر جای نمانده است

 

دیوارها نمایش مردم فریبی است       
 

        در شهر ما که سهم ابوذر غریبی است

ای شهید ، راستی مگر سنگ شده ایم و یا طلسممان کرده اند؟ یادت هست هر شب از پشت بام چقدر ستاره می چیدیم و بدرقه راه سینه سرخان مهاجر می کردیم؟ یادت هست مهتاب چه صداقت معصومی را به آبی حیاط خانه مان می پاشید؟ یادت هست تا خدا فقط یه سجده فاصله بود؟ امروز چه بگویم ای برادر؟

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم              روشنی هست ، خدا هست ولی ما کوریم

آری همسفر ، روشنی هست ، خدا هست....

اهل کوچه همه رفتند ولی ما ماندیم                حقمان است اگر بی کس و تنها ماندیم

در به روی همه وا بود و نمی دانستیم              شهر لبریز خدا بود و نمی دانستیم        

هیچ تقصیر کسی نیست اگر رنجوریم            روشنی هست، خدا هست ولی ما کوریم

شهید عزیز؛ بیا دوباره پا به پای نسیم در شبی بی ستاره غمگینانه پرسه زنیم و سپیدار پیر کوچه را بپرسیم خانه دوست کجاست؟ بیا دوباره کوچه های قدیمی شهر را سلام کنیم و به پنجره لبخند بزنیم ، شوریده سران شبگرد شهر را سیب سرخ تعارف کنیم . تصویر لاله های پرپر را در قابی از شکوفه بر شانه های سنگی دیوار نقش کنیم . گرد از رخسار شمعدانی ها و آیینه های غبارگرفته بزداییم . پس بیا با تمام حنجره جار بزنیم تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در پایان ای شهید :

 

در دلم یکسره من شوق شهادت دارم

 
 

در سرم ول وله ایست ، حس سعادت دارم

دلم از ماندن اینجا زار است

 
 

در دلم یکسره من عشق شهادت دارم

رهبرم خامنه ای ( مدظله ) دل تنگ است

 
 

و من امشب هوس شهد شهادت دارم

راه ما را چو بود خامنه ای راهبرش

 
 

دل صیاد همیشه هوس صید شهادت دارد

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 10:00 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

سرزمین لاله‌ها یادش بخیر...

سرزمین لاله‌ها یادش بخیر...

 


«شیر میدان افتخار» عنوان شعری از محمدحسن صالحی‌مرام (معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رییس جمهوری) است که آن را در مدح بسیجیان سروده و  در فرازی از آن گریزی به خاطرات جنگ و عاشورای جبهه‌ها دارد

 


سرزمین لاله‌ها یادش بخیر...

«شیر میدان افتخار» عنوان شعری از محمدحسن صالحی‌مرام (معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رییس جمهوری) است که آن را در مدح بسیجیان سروده و  در فرازی از آن گریزی به خاطرات جنگ و عاشورای جبهه‌ها دارد.

این شعر بدین شرح است:

 

 

 

 

 

ای نماد عشق و ایثار و وفا

 
 

جلوه اخلاص و پاکی و صفا

شیر میدان غرور و افتخار

 
 

ای تو فریاد خموش و بی‌صدا

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

یادگار سنگر و رزم و تفنگ

 
 

آشنای خاک و آب و برف و سنگ

خواب دشمن شد پریشان از شما

 
 

قهرمان صحنه‌های سخت جنگ

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

همنفس با لاله‌های سرنگون

 
 

دست مجنون بسته از فرط جنون

چون تو شیرین عاشقی هرگز ندید

 
 

دامن درد آشنای بیستون

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

همسفر با راهیان آسمان

 
 

ای اهورایی‌ترین عارفان

قهرمان جنگ و عشق و بندگی

 
 

ای شررافکنده بر افلاکیان

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

یادگار روزگاران غرور

 
 

شیرمرد شهر خون و قصر و حور

مردن از شهر شما آواره شد

 
 

ای دلیران سلحشور و غیور

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

بهترین سرباز راه انبیا

 
 

سالکان راه خونین ولا

مرتضی را چون شما یاری نبود

 
 

باوران بی‌بدیل و بی‌ریا

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

عزت و آزادگی در رهن توست

 
 

اقتدار و سروری در شان توست

دشمن از نام تو در هول و هراس

 
 

خصم دون در آرزوی وهن توست

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

رزم و جنگ و جبهه‌ها یادش بخیر

 
 

سرزمین لاله‌ها یادش بخیر

بوی باروت و تفنگ و خون و تیر

 
 

ظهر گرم کربلا یادش بخیر

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

پرچم ایران بلند از نام توست

 
 

ساغر ما پر ز می از جام توست

قلب رهبر شادمان از رزمتان

 
 

سرنوشت عاشقان فرجام توست

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

شادی و شور و نشاط و زندگی

 
 

این همه شادابی و سرزندگی

خنده‌های کودکان ناز ما

 
 

بوسه دارد بر تو و آزادگی

ای بسیجی با توام من با توام

 
 

ای غیور مهربان و آشنا

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 9:59 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

 


ترجیع بند هشت سال دفاع مقدس از شهریور ماه 59 در خاکی سروده شد که بغض جان‌فشانى جوانانش هنوز حنجره تاریخ کشورمان را می فشارد. سرزمین من از هجوم کفتاران، شگفت زده نشد که بارها پوزه کریه شان را بر جسم و جان خود احساس کرده بود. سرزمین من عظیم تر از آن است که در حصار کوچک مرزها به اسارت تن دهد و عمیق تر از آن  که حقارت اقیانوس ها را برتابد.

 


هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

ترجیع بند هشت سال دفاع مقدس از شهریور ماه 59 در خاکی سروده شد که بغض جان‌فشانى جوانانش هنوز حنجره تاریخ کشورمان را می فشارد. سرزمین من از هجوم کفتاران، شگفت زده نشد که بارها پوزه کریه شان را بر جسم و جان خود احساس کرده بود. سرزمین من عظیم تر از آن است که در حصار کوچک مرزها به اسارت تن دهد و عمیق تر از آن  که حقارت اقیانوس ها را برتابد.

به راستی جنگ، امتداد کدام احساس خفته ما بود؟ تپش کدام نبض را در وجودمان نواخت؟ آرامش کدام سینه را به آشوب كشید؟ و کدام غیرت را در پدران ما برانگیخت که پس از سال ها هنوز تداعی شعر و شوق و شیفتگی‌‌هایش، کارون را به دجله می‌پیوندد و غرب و جنوب را مركز تاریخ ایران كرده است؟

آیا حماسه دفاع مقدس، امتداد موج موج حادثه عاشورا نبود که همنوا با نینوا ساز غریو حماسه سر داد؟ آیا گیاهِ سربرآورده از بذر عاشوراى حسین و یارانش نبود كه میوه عزت داد و سایه فخر؟ برگ برگ تاریخ در اندیشه ایثار «آنانی» رقم خورد که به انتظار «جاء الحق» تسبیح شهادت می‌گرداندند؛ آنان که آیه‌هاى جهاد را هر شب بر سر می گرفتند و روز پا در رکاب یار ارابه عشق می راندند تا وعده خدا را آماج باشند و بارقه امید را در جان جهان بازتابانند.

بازگشت را گردن ننهادند و دفاع قداست‌بار آنان، بازنویسی قضا و قدری بود که خداوند روز نخست آفرینش بر فرشتگان املا فرمود. ما هنوز امتداد شرافت جاده هایی هستیم که در سرخ می‌نمودند، اما سبز می‌روییدند و سر بر آسایش خمپاره‌ها فرود می آوردند!

به راستی جنگ، امتداد کدام احساس خفته ما بود؟ تپش کدام نبض را در وجودمان نواخت؟ آرامش کدام سینه را به آشوب كشید؟ و کدام غیرت را در پدران ما برانگیخت که پس از سال ها هنوز تداعی شعر و شوق و شیفتگی‌‌هایش، کارون را به دجله می‌پیوندد و غرب و جنوب را مركز تاریخ ایران كرده است؟

 

هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

 
 

برخیال خام من خندید و رفت

پنجه زد بر روی وجدانش زمان

 
 

یک سخن از مثنوی پرسید و رفت

شعله می زد در درونش آفتاب

 
 

در پی ایثار دل رقصید و رفت

من اسیر وسوسه او پرخروش

 
 

روی شهر غم زده بوسید و رفت

رمز شیدایی بلند آوازه شد

 
 

در دلش بوی خدا پیچید و رفت

چشم می گون شبش پرخاطره

 
 

خفتگان را دانه می پاشید و رفت

وصله کرد خود را به سقف آسمان

 
 

یک سبد شبنم زخون برچید و رفت

در سپیده دم به هنگام اذان

 
 

صوت لبیک خدا بشنید و رفت

 


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 9:58 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

شعرهای خردلی ...

شعرهای خردلی ...

خط چشمم هنوز ناقص بود

پشت سر سایه پدر دیدم

چشم در چشم توی آئینه

خسته و پیر و بی اثر دیدم

*****

بی تفاوت خط چشم کامل شد

پنکک و رژ و خط لب به حد نیاز

شال سبز و سندل مشکی

شارژ همراه اول و قرار و مدار

*****

پیرمرد لحظه ای تبسم کرد

گفت بابا مراقب خود باش

دست بر سینه اش زدم برو بابا

مرگ تو آرزوی قلبی ماست

*****

ساعت 9 به خانه برگشتم

یک سکوت عجیب حاکم بود

گاز اکسیژن پدر تمام شد و

جانباز شیمیایی بی جان بود

سید هادی کسایی زاده


ادامه مطلب
[ شنبه 19 دی 1394  ] [ 9:57 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

کپسول اکسیژن ...

کپسول اکسیژن ...

گر چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می کشی

منتها با قرص های خواب خوابت کرده اند

خواب می بینی که در « سردشتی » و « گیلان غرب »

خواب می بینی که بر آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال

پس برای آزمایش انتخابت کرده اند

خواب می بینی که مسئولان بنیاد شهید

بر دروازه های شهر قابت کرده اند

از خدا می خواستی محشور باشی با حسین (ع)

خواب می بینی دعایت را اجابت کرده اند

قصر شیرینی که از شیرینیت چیزی نماند!

یا پلی هستی که مثل سرپل خرابت کرده اند

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای

باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند ؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند؟

می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای

اصغر عظیمی مهر ( اهورا )


ادامه مطلب