خواب شهید مدافع حرم درباره شهادتش

شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) «محمد مسرور» در یکی از صفحات دفترچه یادداشت خود ماجرای خواب دیدار با امام سجاد (ع) و بشارت خبر شهادتش را تعریف کرده است.

 
شهید محمد مسرور

شهید «محمد مسرور» از طلبه های جوان و اهل شهرستان کازرون بود که در جریان عملیات آزادسازی شهرک های شیعه نشین نبل و الزهرا در سوریه به شهادت رسید.
پیکر این شهید مدافع حرم که از رزمندگان تیپ امام سجاد (ع) بود صبح روز سه شنبه 20 بهمن ماه در مراسمی با حضور مردم و مسئولان شهر کازرون تشییع و به خاک سپرده شد.

«محمد مسرور» در یکی از صفحات این دفتر خواب دیدار با امام سجاد (ع) و شنیدن خبر شهادت خود را تعریف کرده

از این شهید طلبه مدافع حرم دفترچه یادداشتی به یادگار مانده که روی جلد آن نوشته است: «راضی نیستم کسی به این دفترچه نگاه کند». تا زمان حیاتش هم کسی به آن نگاه نکرد تا بعد از شهادت که راز دفترچه پیدا شد.
«محمد مسرور» در یکی از صفحات این دفتر خواب دیدار با امام سجاد (ع) و شنیدن خبر شهادت خود را تعریف کرده و نوشته است:
این خواب خیلی مرا خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد (ع) نوید و خبر شهادت من را به مادرم می گوید و من چهره آن حضرت را دیده و به من فرمود تو به مقام شهادت می رسی و من در تمام طول عمرم به این خواب دل بسته ام و به امید شهادت در این دنیا مانده ام.

شهید محمد مسرور

هم اکنون که این خواب را می نویسم یقین دارم که شهادت نصیبم می شود و منتظر آن خواهم ماند تا کی خداوند صلاح بداند که من هم همچون شهیدان به مقام شهادت برسم و به جمع آنان بپیوندم. هم اکنون و همیشه در قنوت نمازم اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک است تا خداوند شهادت را نصیبم کند و از خداوند هیچ مرگی جز شهادت نمی خواهم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 فروردین 1395  ] [ 12:39 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

پایی که در نوروز بازماند(مصاحبه)

پایی که در نوروز بازماند(مصاحبه)

ایام نوروز سال 1362 از دومین روز فروردین ماه تا دهم آن میزبان عملیاتی بود که همچون نامش «فتح المبین» بود و فتحی وسیع را برای رزمندگان اسلام به ارمغان آورد.

 
حسین پور عباس

«حسین پور عباس» جانباز ۷۰ درصد که پاهای خود را در همین فتح هدیه کرده  از ورودش به جبهه را تا حضور در «فتح المبین» و مجروحیتش را همچون داستانی روایی و شیرین چنین روایت می کند.

 

از 59 تا نوروز 61

سال ۵۹ با شروع جنگ تحمیلی در سن نوزده سالگی داوطلبانه وارد جبهه های جنگ شدم. اصلاً برایم قابل قبول نبود که دشمن به خود اجازه تعرض به خاک پاک ایران و جسارت به دین و ایمانم را بکند و من ساکت بمانم. حضور در کنار رزمندگان باعث شد تا عاشقانه به دنیا نگاه کنم حتی گاهی از کشتن عراقی های مزدور هم خودداری می کردم و با بستن رگبار گلوله در اطرافشان مجال فرار را برایشان ایجاد می کردم.
بعد از مدتی به عضویت رسمی سپاه درآمدم و همچنان در مناطق عملیاتی به سر می بردم تا بالأخره در فروردین سال ۶۱ به عنوان نیروهای عملیاتی در ساعت سی دقیقه نیمه شب دومین روز نوروز وارد عملیات فتح المبین با رمز مقدس «بسم الله الرحمن الرحیم؛ بسم الله القاسم الجبارین؛ «(یازهرا)» شدم.

فتح مبین سایت موشکی

آرام، آرام و درنهایت سکوت رزمندگان گردان از منطقه تپه چشمه در شب عملیات فتح المبین به سمت نیروهای دشمن حرکت کردند فاصله ما تا خط مقدم نیروهای عراقی زیاد نبود. تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود وجود میدان مین و سیم خاردارهایی بود که دشمن در جلو خط مقدم خود داشت اما بحمدالله بعد از خواندن نام مبارک یا زهرا (س) به عنوان رمز عملیات، طولی نکشید که «سید جمشید صفویان» و دو فرمانده گروهان دیگر گردان بلال خبر سقوط خط مقدم نیروهای عراقی را در بی سیم ها فریاد زدند.
 ساعت 2 بعدازظهر با یک فرمان همه بچه های گردان آماده حرکت برای فتح سایت موشکی عراق شد. تا آنجا حدود 10 ساعت باید پیاده روی می کردیم اما اراده ها می گفت که هیچ مانعی نمی تواند جلودار آن عزم های آهنین باشد.

از طریق بیمارستان خانواده ام را خبر کرده بودند قبل از آمدنشان دو تا بالش به جای پاهایم گذاشتم مادر و برادران و خواهرم آمدند اما کسی متوجه قطع شدن پاهایم نشد

تپه ها و دره ها و شیارها را یکی پس از دیگری درمی نوردیدیم، در حقیقت هم به جنگ راه پرپیچ وخم طبیعت رفته بودیم هم به جنگ دشمنی متجاوز که نقطه ای سوق الجیشی را در تصرف خود داشت که با فتح آن، باقی مانده امید دشمن هم به یاس مبدل می شد.
 برای این که در دید و تیر دشمن نباشیم، مسیر را برای اختفا و پوشش از داخل شیار انتخاب کردیم، با نزدیک شدن به اذان مغرب توقف کرده و پس از وضو با صدای اذان مؤذن گردان، همه به نماز ایستادند اما به خاطر مسائل حفاظتی و امنیتی نمازها را به فردا خواندیم پس از نماز هر کس سر به سجده می برد، یکی طلب موفقیت کامل عملیات را از خداوند می کرد، دیگری طلب شفاعت و بخشش و بعضی هم الهی مَن لی غَیرُک زمزمه زبانشان بود.
 با تاریکی هوا هم باید احتیاط کامل را رعایت می کردیم و هم درنهایت سکوت گام برمی داشتیم تمام تلاشمان این بود که قبل از روشن شدن هوا و هم زمان با یگان های دیگر به سایت موشکی برسیم لذا بیشتر راه می رفتیم و کمتر استراحت، با عرقی که از سروصورتمان در اثر راه رفتن می بارید سردی هوا را احساس نمی کردیم. در درست رفتن مسیر از بین آن همه تپه ها و شیارها و دره ها بعد از خداوند بزرگ که همیشه فریادرس فریاد خواهان است تنها امیدمان به راهنمای محلی بود که الحمدالله به گونه ای مسیر را انتخاب کرد که نسبت به یگان های دیگر در کمترین زمان، یعنی حدود 4 صبح حوالی سایت رسیدیم و با خواندن رمز عملیات و دستور آغاز حمله اولین گروهانی که از گردان بالا به خط دشمن زد و صدای تکبیرشان فضا را پر کرد گروهان سید جمشید بود.
 شاید به خاطر این بود که او در چنین مواقعی سر از پا نمی شناخت چنان که گویی ازخودبی خود می شد زیرا در ابتدا نیروهایش قرار می گرفت و بی محابا به سوی دشمن می تاخت آن شب نیز با شعارهایی که سر می داد و رجزهایی که بر زبانش جاری می شد روحیه نیروهایش را دوچندان می کرد به حمدالله در دقایق اول مقاومت دشمن فروریخت و خط مقدم به دست رزمندگان اسلام افتاد تمام نیروهای دشمن تا ساعت 4 صبح به اسارت نیروهای خودی درآمدند و در همان جا پرچم فتح بر فراز سایت برافراشته شد.
از هر چیز زیباتر این بود که در آن لحظات عرفانی صدای اذان و نماز سلحشوران بسیجی زینت بخش فتحی بزرگ شد. وقتی خبر فتح سایت به عراقی هایی که در جبهه های دیگر مستقر بودند، احساس کردند که عقبه شان بسته و محاصره شده اند گروه گروه شروع به عقب نشینی کردند. سید که گروهان جناح چپ محدودهٔ گردان بلال لشکر 7 ولیعصر (ع) را در اختیار داشت با شور و شوق خود را آماده هرگونه درگیری می کرد حدود ساعت 10 صبح صدای سید در بی سیم پیچید و خبر از 25 دستگاه تانک دشمن را می داد که به طرف ما در حال حرکت بودند و از آرایش آن ها معلوم بود خود را آماده پاتک می کنند.

پاهایم در فتح المبین جا ماند

در حال جابجایی نیروها بودم؛ که ناگهان با صدای انفجار خمپاره ای در یک متری ام زمین و زمان تیره وتار شد از شدت موج انفجار چندین متر به هوا پرتاب شدم و با ضرب زیادی به زمین خوردم تمام بدنم درد می کرد اما نگرانی ام برای نیروها بود خواستم بلافاصله از زمین بلند شوم که دیدم نمی توانم.
حالا دیگر گردوخاک و دود حاصل از انفجار هم خوابیده بود. به اطرافم نگاه کردم ناگهان پای راستم را چندمتر آن طرف تر دیدم نگاهی به خودم کردم دیدم هر دوپایم از بالای زانو قطع شده است.
سرم را به زمین گذاشتم و چشم هایم را بستم و به طمع فوز عظیم شهادت ذکر شریف شهادتین را بر زبانم جاری کردم؛ و دیگر هیچ چیزی متوجه نشدم.
بعد از مدتی بااحساس درد و سوزش در همه جای بدنم به خصوص پاها به هوش آمدم. رزمندگان مرامنتقل کرده بودند. امدادگران مشغول پانسمان زخم ها و بستن پاهایم بودند.
به سرعت به اهواز منتقل شدم. ازآنجا به تهران در بیمارستان امام خمینی (ره) منتقل شدم.
بعد از پذیرش سریع به اتاق عمل بردندم.
نمی دانم چقدر طول کشید تا به هوش آمدم اما اولین کاری که کردم پاهایم را لمس کردم هیچ کدامشان نبود.
افکار مختلفی به ذهنم رجوع کرد اما درنهایت خدای را سپاس گفتم که این قربانی را از من پذیرفت.
روحیه خوبی داشتم از طریق بیمارستان خانواده ام را خبر کرده بودند قبل از آمدنشان دو تا بالش به جای پاهایم گذاشتم مادر و برادران و خواهرم آمدند اما کسی متوجه قطع شدن پاهایم نشد.
فقط زخم های روی صورت و دست هایم را دیدند و تصور کردند همین جراحات سطحی را دارم و برای همین کلی سربه سرم گذاشتند.
اما فردا که به ملاقاتم آمدند مادرم خواست پایم را ماساژ بدهد که متوجه بالش ها شد و چقدر اشک ریخت. جالب است همه ناراحت و غمگین بودند و.به آرامی گریه می کردند و من آن ها را دلداری می دادم و آرامشان می کردم.

زندگی ادامه دارد

ازاینجا زندگی جانبازی من شروع شد. یک سال با پاهای مصنوعی راه رفتم اما چون از بالاترین نقطه پاهایم قطع شده بود و اذیت می شدم دیگر ویلچر نشین شدم.
امید به زندگی و خدمت درراه خدا شور و حالم را برگرداند. در سال ۶۳ ازدواج کردم که حاصل آن سه فرزند شد.
حالا باید سلاحم را تبدیل به قلم می کردم پس با توکل به خدا در سال ۶۶ وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم و در رشته زمین شناسی تحصیل کردم و سال ۷۰ فارغ التحصیل شدم. در سال ۷۳ هم از سپاه پاسداران با کوله باری از خاطرات و تجربه بازنشسته شدم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 فروردین 1395  ] [ 12:37 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

وصیت نامه مدافع حرم ، شهید علی عسگری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انالله و انا الیه راجعون

حسبی الله و نعم الوکیل و نعم النصیر ماشاالله لا حول ولا قوت الا به الله العلی العظیم توکلت علی الحی الذی لا یموت الحمدولله الذی لم یتخذ صاحبة ولا ولدا ولم یکن له شریک فی الملک ولم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا.

من علی عسگری فرزند بهروز پس از سپاس خداوند عزوجل و نثار درود بر محمد و آل محمد شهادت میدهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست شهادت می دهم که محمد (ص) پیامبر و آخرین فرستاده خداست شهادت می دهم که قرآن کتاب آسمانی و دستور زندگی من بود شهادت می دهم که علی (ع) که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد مولا و ولی من بود.

اما اکنون که این وصیتنامه را می‌خوانید نمی‌دانم که خداوند مرگم را چگونه رقم زده است ولی تمام آرزویم و تلاش شبانه روزی ام بر این بوده که شامل آیه شهدا عند ربهم یرزقون باشم اما خدا می داند که برای شامل شدن بر این آرزو با تمام توان تلاش کرده ام، امید است که خداوند قبولم کرده باشد.

برادران و خواهران آیا نشنیده اید که رسول الله فرمود: هرکس ندای فریادخواهی مسلمانی را بشنود و به کمک او نشتابد مسلمان نیست؟ آیا ندای فریادخواهی ملتهای مظلوم و مسلمان را نمی شنوید؟شاید تصور کنید که می‌گویم بیشتر از توان خود را هزینه کنید اما آیا به کمترین میزان نیز که حفظ حرمت و ابهت انقلاب و مملکتمان می باشد نمی توانید هزینه کنید؟ آیا اگر مقداری از مایحتاج زندگی بر ما کاسته شد باید سراسیمه شده به جان هم بیفتیم؟

عزیزانم راه را غلط نروید راه همان است که رهبر فرزانه انقلاب حضرت آیة العظمی امام خامنه ای مارا بر آن هدایت می کند هوشیار باشید که دشمن ریشه مارا هدف گرفته، چشم دشمن را هدف بگیرید.

 بنده همیشه آرزو داشتم که در زمان سیدالشهدا بودم و در رکابش جهاد میکردم اما دیدم الان هم فرق با آن زمان نمی کند شیعیان در سرزمین شام در ظلم و ستم هستند حتی بارگاه احیاگر عاشورا حضرت زینب کبری مورد تعرض لشکر کفر واقع شده الان که این وصیتنامه را می خوانید امیدوارم حضرت زینب مرا به عنوان پاسدار حرمت بارگاه مبارکش و مدافع شیعیان مظلومش پذیرفته باشد.

برادران و خواهران به شما وصیت می کنم از رهنمودهای رهبر والا مقام و فرزانه امام خامنه ای راه را بجویید. برای مادیات زیاد خودرا به زحمت نیندازید و قدری به فکر آخرت باشید این مشکلات به قول مرجع عالی قدر آیت الله بهجت که روحش قرین رحمت خدا باد گرفتاری های قبل از ظهور امام زمان برای مسلمانان میباشد.

عزیزانم اندکی صبر، سحر نزدیک است. اما همشهریان گرامی دوستان و آشنایان و اقوام در این مدت در زندگی فراز و نشیبهای زیادی کشیده ام که غالبا بر اساس بعضی سوء تفاهم هایی بوده که بعضی عزیزانم مرتکب شده اند، همه شما را حلال میکنم اما تعدادی از شما نیز بر گردن من حق داشتید، با تمام توان و امکان تلاش کردم که رضایت شما حاصل شود و به نظر خودم توانستم بیشتر دین ها را ادا کنم و رضایت حاصل کنم اما آنهایی که بر گردن من حق دارند به یگانگی خدا سوگندتان می دهم که یا حلالم کنید یا از پدر و برادرانم بخواهید تا جبران کنند چون من قصدم بدی نبوده که دینی بر گردنم باشد.

 وجودتان را شامل این حدیث کنید که می فرماید در روز قیامت منادی فریاد می زند کسانی که از خدا طلبکار هستند برخیزند، تعدادی از مردم بر می خیزند از آنها سوال می شود که شما چکار کرده اید که از خداوند طلبکارید؟ می گویند :ما بندگانش را بخاطر خدا حلال کردیم و اکنون از خدا طلبکاریم.

اما پدر و مادر عزیزم اگر خونم در راه خدا ریخته شد اندوهگین نباشید، شادی کنید که این آرزوی اولیای خدا بود آیا نه این است که همه دیر یا زود خواهند رفت؟ پس فقط صبر کنید و به یاد اهل بیت سید الشهدا سوگواری کنید و در آمرزش من هم دعا کنید والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

 

 

علی عسگری.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 فروردین 1395  ] [ 12:35 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند + عکس

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند + عکس

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهیدان مدافع حرم سعید مسافر و جمال رضی روز گذشته به همراه تعدادی از رزمندگان حزب‌الله در حلب به شهادت رسیدند.
 
با شهادت جمال رضی از آستانه و سعید مسافر از صومعه سرا تعداد شهدای گیلانی مدافع حرم به یازده تن رسید. - See more at: http://gilnegah.ir/38113/%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%B3/#sthash.Uq0VZWOR.dpuf
با شهادت جمال رضی از آستانه و سعید مسافر از صومعه سرا، تعداد شهدای گیلانی مدافع حرم به یازده تن رسید.

معاون هماهنگ کننده سپاه قدس گیلان گفت: شهیدان سعید مسافر و جمال رضی در حین عملیات مستشاری در سوریه به خیل مدافعان حرم حضرت زینب(س) پیوستند.

سرهنگ عباس بایرامی گفت: شهیدان سعید مسافر و جمال رضی در حین عملیات مستشاری در شهر حلب سوریه به خیل مدافعان حرم حضرت زینب(س) پیوستند.

وی با بیان اینکه این دو شهید بزرگوار از رزمندگان و پاسداران تیپ عملیاتی میرزاکوچک خان بودند تصریح کرد: شهید سعید مسافر 30 ساله و جمال رضی 35 ساله بود.

معاون هماهنگ کننده سپاه قدس گیلان خاطرنشان کرد: پس از انتقال پیکر مطهر شهدا به کشور مراسم تشییع و تدفین از سوی سپاه قدس استان گیلان اعلام خواهد شد.


 

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند+عکس
 

«مسافر» و «رضی» پرکشیدند+عکس


ادامه مطلب