رزمندگان بی گذشت!!!

رزمندگان بی گذشت!!!
 

هفت نفر طلبه بودند با هم رفتند جبهه
شب عملیات بود
رسیدند به میدان مین
وقت بسیار تنگ و راه بسته بود
یکی گفت قرعه کشی کنیم
هر هفت نفر می خواستند بر قرعه کشی نظارت داشته باشند
 یک برگه مرخصی را که ته جیب یکی از خودشان پیدا شده بود  به هشت قسمت تقسیم کردند
در تاریکی شب  نام هر هفت نفر را نوشتند
همه سرک کشیدن تا مطمئن شوند نامشان نوشته شده است
گذشت ستاره سهیل شده بود
 فرمانده از میان کلاه آهنی یکی از کاغذ ها را برداشت. دستش لرزید و آن را باز کرد
چهارده چشم  حریصانه انگشتان فرمانده را می نگریست
قرعه به نام کوچکترینشان افتاد
همه با اندوه و حسرت به او نگاه کردند و بعد از فرمانده او را در آغوش گرفتند
 خفه وبی صدا گریه کردند وبا او خداحافظی کردند
برنده خوشحال به طرف میدان مین دوید
پرند ه ای که از قفس می پرید
فرمانده کاغذ  قرعه را بعنوان آخرین یادگاری از پسرش درمشت گرفته بود


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:53 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات1 ]

آب دبه!!

آب دبه!!
 

در فکه در کنار یکی از ارتفاعات تعدادی شهیدپیدا شدند

که یکی از آنها حالت جالبی داشت. او در حالی روی زمین افتاده بود که

دو دبه پلاستیکی 20 لیتری آب در دستان استخوانی اش بود.

یکی از دبه ها ترکش خورده بود و سوراخ شده بود ولی دبه دیگر

سالم و پر از آب بود!!

در دبه را که باز کردیم، با وجود این که حدود 12 سال از شهادت این

بسیجی سقا می گذشت:

آب آن دبه بسیار گوارا و خنک بود!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:52 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

اجازه ی مادر!!

اجازه ی مادر!!
 
نوجوان ۱۲-۱۳ ساله ای بود ٬ اومده بود ستاد اعزام .
می گفت : اسم منو برای جبهه بنویسید .
جواب داد : سنت کمه .
با نا امیدی برگشت .
روز بعد اومد .
گفت : اسم منو بنویسید . 
میگه : تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی هست؟
دوباره برمی گرده .
برای بار سوم اومد ٬ این بار با یه ساک ٬ سلام کرد .
جواب داد ٬ آخه تو خیلی کم سن و سال هستی . مادرت راضی نمیشه .
در ساک رو باز کرد ٬ پارچه سفید رو از توش در آورد .
     : این کفن منه ٬ مادرم برام گذاشته

ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:52 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

حالا بگید شیخ مهدی کار بلد نیست!؟

حالا بگید شیخ مهدی کار بلد نیست!؟
 

شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده گفت: بچه ها خوب نگاه کنید: محمد حواست این جا باشه احمد نارنجکو این جوری پرتاب میکنن .

خوب نگاه کنین تا خوب یاد بگیرین ، خوب یاد بگیرین  یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنین .

من توی پادگان بهترین نارنجک زن بودم!!!!

اول دستتون رو میذارین اینجا ....

بعد شیخ مهدی ضامنو کشید گفت : حالا اگه ضامنو رها کنم چی میشه :

_در عرض چند ثانیه منفجر میشه!

داشت حرف میزدو از خودشو نارنجک پرونیش تعریف میکرد که فرمانده از دور داد زد :

آهای شیخ مهدی چیکار میکنی !؟؟

شیخ مهدی یه دفه ترسید و نارنجکو پرت کرد. نارنجک رفتو افتاد رو سر خاکریز !!!

بچه ها صاف ایستاده بودن هاجو واج نارنجکو نگاه میکردن که حاجی داد زد : بخواب برادر بخواب!!

انگار همه رو برق بگیره هیچ کی از جاش تکون نخورد چند ثانیه گذشت همه زل زده بودن به سر خاکریز که نارنجک قل خورد رفت اون ور خاکریز منفجر شد.

شیخ مهدی رو به بچه ها کرد گفت: ها!  یاد گرفتین!!

دیدید چه راحت بود !!

فرمانده با اعصاب خورد خواست داد بزنه سرش که یه دفه یه صدایی از پشت خاکریز بلند شد که میگفت:

الله اکبر ، الله اکبر، الموت لصدام!!!!!!

بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟

دیدن یه عراقی زخمی شده داره به خودش می پیچه!

شیخ مهدی عراقی رو که دید داد زد حالا بگید شیخ مهدی کار بلد نیست!؟

ببینین چیکار کردم!!!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:45 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

ماجرای اولین سفر به جبهه شهید برونسی

ماجرای اولین سفر به جبهه شهید برونسی

ماجرای اولین سفر به جبهه
 شهید برونسی می گفت: اولین دفعه که می خواستم به جبهه بروم برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت. می گفت: بالای سرش ایستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد جریان رفتن جبهه را به او بگویم....


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:45 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

شهادت شهید برونسی

شهادت شهید برونسی
 

ماجرای شهادت

 آقای تونی می گوید: شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر روحیه عجیبی داشت. مدام اشک می ریخت، علت را که پرسیدم آقای برونسی گفت: دارم از بچه ها خداحافظی می کنم چرا که خوابی دیده ام. سپس افزود: به صورت امانت برای شما نقل می کنم و آن اینکه: در خواب بی بی فاطمه زهرا (سلام الله علیه) را دیدم که فرمود: فلانی! فردا مهمان ما هستی، محل شهادت را هم نشان داد. همین چهار راهی که در منطقه عملیاتی بدر (پد)فرود هلی کوپتر است و به طرف نفت خانه و جاده آسفالت بصره _ الاماره می رود و من در همین چهار راه باید نماز بخوانم تا وقتی که به سوی خدا پرواز کنم و بالاخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتیکه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد. و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدینگونه عاشقی، فرهیخته ، تا خدا پر کشید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:44 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

کوتاه از تفحص

کوتاه از تفحص

خاطره کوتاهی از تفحص ...

***

مثل همیشه نماز جماعت صبح و زیارت عاشورا را خواندیم ، باید آماده حرکت به سمت محل تفحص می شدیم که داخل خاک عراق بود . رمز حرکت آن روز به نام امام هشتم نام گذاری شد : « یا امام رضا (ع) » ، حرکت کردیم و با مدد از آقایمان کار را شروع کردیم. تا عصر ، هشت تا شهید را بچه ها بوسیدند !

چند تا از شهدا هویت داشتند و چند تا شهید هم گمنام بودند ، بچه ها مشغول بررسی پیکر مطهر یک شهید گمنام بودند تا شاید مدرکی از هویت او را پیدا کنند ، خط سبز رنگی پشت پیراهنش نمایان شد ، پیراهن را کنار زدیم ، نوشته شده بود ...

" « یا معین الضعفا » "


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:43 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

بچه شیرهای شهید

بچه شیرهای شهید

مهمات می بردم. چند نفر توی جاده دست تکان دادند سوارشان کردم. گفتم: «شما که هنوز دهنتان بوی شیر می ده. نمی ترسید از جنگ؟» خندیدند و به جای کرایه، صلوات فرستادند و آمدند بالا کنار مهمات نشستند. جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقی ها روی جاده دید دارند،بد جوری می زنند. چراغ خاموش یعنی ته دره. یعنی خط بدون مهمات. یکی گفت:«حاجی ناراحت نباش.» چفیه سفید رنگش را انداخت روی دوشش. جلوی ماشین می دوید که من ببینمش تا بدون چراغ برویم. خمپاره ای آمد و او رفت. یکی دیگرشان آمد جلوی ماشین دوید. خمپاره ای آمد. او هم رفت. وقتی رسیدیم خط همه شان پشت ماشین کنار مهمات خوابیده بودند. با لبخند و چشم های باز.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:42 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

عروس هر چی از خدا بخواد اجابت میشه

عروس هر چی از خدا بخواد اجابت میشه

قبل از شروع مراسم عقد علی آقا نگاهی به من کرد و گفت:«شنیدم که عروس هر چه از خدا بخواهد اجابتش حتمی است» گفتم چه آرزویی داری؟ در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت:«اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من می اندیشید لطف کنید از خدا برایم آرزوی شهادت را بخواهید»از این جمله تنم لرزید چنین آرزویی برای یک عروس در استثنایی ترین روز زندگی اش بی نهایت سخت بود،سعی کردم طفره برم اما علی قسم داد در این روز این دعا را در حقش بکنم ناچار قبول کردم....هنگام جاری شدن خطبه عقد هم برای خودم و هم برای علی طالب شهادت کردم و بلافاصله با
چشمانی پر از اشک نگاهم را به علی دوختم آثار خوشحالی در چهره اش آشکار بود،مراسم ازدواج ما در حضور آیت الل مدنی و تعدادی از برادران پاسدار برگذار شد نمی دانم این چه رازی است که همه ی پاسداران این مراسم و داماد و آیت الل مدنی همه به فیض شهادت نائل شدند.

راوی : همسر شهید علی تجلایی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:38 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

شیر علی سلطانی

شیر علی سلطانی
 

خاکهای نمناکی در زاویه چپ حیاط مسجد ریخته شده بود، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسیدم. گودالی در وسط کتابخانه بود، آرام جلو رفتم؛ گودال درست به اندازه قد یک انسان بود، ترس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت، مردی قوی هیکل داخل گودال خم شده بود، کمی سرش را بلند کرد، با صدای بلند گفتم: «سلام! خسته نباشی، حاجی ...» آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند: سلام علیکم و رحمت ا...» صورتش سرخ به نظر میرسید، "شیرعلی سلطانی "که بلند شد، گودال مثل یک قبر بود، حتی لبه و لحد داشت، گفتم: «پناه بر خدا! این برای کیست؟» لبخندی زد و با مهربانی پاسخ داد: «این قبر حقیر فقیر، شیرعلی سلطانی است.»
به داخل قبر نگاه کردم، به نظرم برای قامت رشید حاجی کوچک  پیکر خونین 1361بود، بهار سال شیرعلی را به کتابخانه آوردند، برای پیکر بی سر حاجی اندازه قبر کافی به نظر میرسید، یک لحظه زمین و زمان در مقابل چشمانم تیره و تار گشت، او بارها گفته بود: «من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقایم اباعبدا... (علیه السلام) سر داشته باشم.


ادامه مطلب