آشپزها غذای بهتر براش می ریختند
آشپزها غذای بهتر براش می ریختند
فرمانده بود اما برای گرفتن غذا مث بقیه رزمنده ها توی صف می ایستاد.
سر صف غذا هم جلویی ها به احترامش کنار می رفتند،می خواستند او زودتر غذاش رو بگیره.او هم عصبانی می شد ول می کرد و می رفت...
نوبتش هم که می رسید آشپزها غذای بهتر براش می ریختند،او هم متوجه می شد و می داد به پشت سریش...!
خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه
ادامه مطلب
صحنه ای از اوج معصومیت، مظلومیت و شجاعت
صحنه ای از اوج معصومیت، مظلومیت و شجاعت

بچه ها رو هم تلنبار شده بودن...
بعضی سر نداشتن، بعضی ها دست و پا نداشتند، از بعضی ها فقط گوشت و استخوان در لباس غواصی باقی مونده بود...
آروم اونا از سیم خاردارها جدا میکردیم و با طناب بهم گره میزدیم...
بعد تو آب رها شون میکردیم، دو نفر اول طناب رو میگرفتند و دو نفر انتهای طناب....
در تاریکی اروند صفی از پیکر شهدا در آب روان میشد....
اروند شاهد صحنه ای از اوج معصومیت، مظلومیت، شجاعت، مردانگی بود
فکرم پرواز میکرد، خدایا تو اینهمه آدم که در خونه های گرمشون در خواب ناز فرو رفتند چند نفر چنین صحنه ای به ذهنشان خطور میکنه ...?
چند نفر باور میکنند این جوونها برای امنیت آرامش لحظه های شیرین زندگی اونها این چنین ازخودشون گذشتند....؟
چندنفرشون مظلومیت این بچه ها رو می شناسند...؟
ادامه مطلب
پیام مقام معظم رهبری در تجلیل از شهدای عالیقدر
پیام مقام معظم رهبری در تجلیل از شهدای عالیقدر
اگر چه روز شهیدان، مناسب نیکویی برای عرض ارادت به ساحت شهیدان عالیمقام و ستارگان درخشان تاریخ امروز و فردای ما است، لیکن حق آن است که ملت بزرگ همه روزها و سراسر تاریخ خود را مدیون و مرهون جوانمردانی است که با حضور فداکارانه خود در صف دفاع از میهن عزیز، انقلاب بزرگ خود را پیروز و ملت کهن خود را سربلند و روسفید کردند. مردم ما باید آن روزهای پر محنتی را که کشور اسلامی مورد تهاجم دشمنان قرار داشته و در بیرون و در درون مرزها در لباسها و زیر نام های گوناگون ، به ملت و کشور ما جفا و دشمنی و خیانت می شد، هرگز از یاد نبرند، فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره ی آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود و بنام خدای بزرگ و یاری ولی الله الاعظم ارواحنا فداه و با رهبری امام را حل بزرگوار، کشور را نجات داد. همیشه و در همه تجربه های دشوار ملی، همانگونه فداکاریها است که سپیده ی نجات کشور و ملت را پدیدار می سازد.
ادامه مطلب
مقام معظم رهبری : شهادت احمدی روشن دل ما را سوزاند
شهادت احمدی روشن دل ما را سوزاند
اما شهادت مصطفی احمدی روشن در کلام مقام معظم رهبری جالب و قابلتأمل است. ایشان در ۱۴ بهمن همان سال فرمودند: «یکی دیگر از نقاط قوّت ما در این مدت، انتقال ارزشهای انقلاب به نسل دوم و سوم بود. امروز شما جوانها را نگاه میکنید، میبینید این ارزشها را دریافت کردهاند. همین شهید عزیز اخیر ما، مصطفی احمدی روشن - شهیدی که شهادتش دل ما را سوزاند - یا آن شهید جوان قبلی، شهید رضایینژاد که اوایل امسال به شهادت رسید، اینها دو تا جوان، دانشمند، سیودو سه ساله بودند؛ امام را درک نکردند، جنگ را درک نکردند، دوران انقلاب را درک نکردند، اما اینجور با شجاعت، باشهامت درس میخوانند، تحصیلات میکنند، مقامات عالی را طی میکنند؛ میدانند و میفهمند هم که مورد تهدیدند، اما میروند؛ این خیلی مهم است، این ارزش است؛ این ارزشهای انقلاب است در نسل سوم. احمدی روشن و رضایینژاد و امثال اینها نسل سوم انقلاباند.»
ادامه مطلب
شهیدی که به NBA علاقه داشت!
شهیدی که به NBA علاقه داشت!
یکی از علایقی که محمودرضا در نوجوانی داشت تعقیب لیگ بسکتبال حرفهای آمریکا (NBA) بود. جمعهها قید خواب را میزد و از صبح زود می نشست پای تماشای بسکتبال. اطلاعاتش در مورد مسابقات NBA زیاد بود و علاوه بر تلویزیون، اخبار مسابقات را در نشریات ورزشی هم تعقیب میکرد. از اسامی و بیوگرافی بازیکنان و مربیان بگیر تا جدول لیگ و غیره را خوب مطلع بود. یکبار با هم نشسته بودیم مسابقه تیم اورلاندو مجیک را که تیم محبوب محمودرضا بود تماشا میکردیم.

محمودرضا به «شکیل اونیل» بازیکن معروف این تیم علاقه زیادی داشت و طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن از این بازیکن که من حرفش را قطع کردم و گفتم: هر چقدر هم حرفهای باشد، به مایکل جردن که نمیرسد! گفت: شکیل اونیل با همه فرق دارد. گفتم: چه فرقی دارد؟ گفت: مسلمان است و هر هفته در نماز جمعه شرکت میکند. بعد گفت: یکبار روز جمعه مسابقه داشت که هر چه مسئولین تیم به او اصرار میکنند که آن روز نماز جمعه نرود، نمیپذیرد و مسئولین تیم مجبور میشوند چند نفر را همراه او بفرستند که به محض تمام شدن نماز، شکیل اونیل را سوار ماشین کنند و سریع برگردانند تا به مسابقه برسد. هر طوری بود محمودرضا آنروز به من ثابت کرد که شکیل اونیل از مایکل جردن سرتر است!
ادامه مطلب
خاطره از شهید حاج حسین خرازی
| خاطره از شهید حاج حسین خرازی |
|
رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »
تو جبهه هم دیگر را می دیدیم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید.
می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد.» - می خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.» |
ادامه مطلب
خاطره از شهید مهدی باکری
| خاطره از شهید مهدی باکری |
|
خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای ، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»
از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد.»
روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.
هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.
|
ادامه مطلب
خاطره از شهید مهدی زین الدین
| خاطره از شهید مهدی زین الدین |
|
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»
شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده. |
ادامه مطلب


