پسرم فدای علی اکبر (علیه السلام)
گردوغبار خمپاره که خوابید سریع رفتیم جلو یه بچه ی کم سن و سال شهید شده بود کسی اونو نمی شناخت بچه ها گفتن فقط با یه پیرمرد نزدیک بود بچه ها بیشتر با اون میدیدنش سریع پیرمردو پیدا کردیم گفتیم میشناسیش گفت :آره بچه اصفهانه آدرس خونشو فقط بلدم برم بلد نیستم بگم گفتیم عب نداره شهیدو گذاشتیم تو آمبولانس پیرمردم کنارش رفتن به سمت اصفهان راننده آمبولانس میگه یه مقدار که دور شدیم پیرمرد زد زیر گریه زدم کنار گفتم پدر جان چیزی شده چیزی نیاز داری گفت نه
گفتم :پس چی شده
گفت :این پسرمه!
گفتم : پس چرا تو خط نگفتی؟!
گفت : اونجا نزدیک کربلا بود از امام حسین (علیه السلام) خجالت کشیدم شرمم شد جلوی آقا اسمی از پسرم بیارم
پسرم فدای علی اکبر حسین (علیه السلام) ...
ادامه مطلب
به پاس صبرها و تحمل هاى تو ...
مى گفت: خجالت مى کشم ، خیلى در حق خانواده ام کوتاهى کردم کمتر پدرى کرده ام ... یک روز در زدند پیک نامه آورده بود قلبم ریخت که نکنه شهید شده باشه پاکت رو باز کردم ، دیدم یک انگشتر عقیق برایم فرستاده روى یه برگه هم نوشته بود: به پاس صبرها و تحمل هاى تو ...
خاطره اى از زندگى شهید صیاد شیرازى راوى : همسر شهید
ادامه مطلب
هرآن چه که دوست داشت
داشتیم برای عملیات آماده میشدیم و لباس غواصی میپوشیدیم. بچه ها می گفتند لباس دامادی! وسط محوطه حاج احمد دراز کشیده بود. بچه ها دوره اش کرده بودند. یکی سرش را شانه می کرد و دیگری خاک از روی لباسش می تکاند. یکی گفت: حاجی دوست داری ترکش به کجات بخوره؟ دست گذاشت روی پیشانیش ، گفت:«دوست دارم امشب یک قسمت از بدنم را بدهم. امام حسین (علیه السلام) در این راه سر داد، من هم دوست دارم که این قسمت ، از سرم باشد. دعا کنید جنازه مان را آب ببرد که در این دنیا حتی قبر هم نداشته باشیم.» آن شب حاج احمد نیز به خواسته دلش رسید. ترکش خمپاره به سرش خورده بود. همان جایی که عصر روز قبل به آن اشاره کرده بود.
راوى: محمد کاظمی _همرزم شهید احمد امینى
ادامه مطلب
همیشه کنار هم
به همراه حاج حسین و فریدون سال 1365به گلزار شهدا رفتیم، درقطعه شهدا دو قبر آماده بود، فریدون با لبخند به خرازى گفت:«حاجى! دفعه دیگر اینجا جاى توست، با پاى خودت نمى آیى، تو را مى آورند». حاجى نگاهى مهربان به صورت فریدون کرد و پاسخ داد:«خوب تو را در قبر کنار من به خاک مى سپارند»، الحمدلله دو قبر در کنار هم هست». روز هشتم اسفندماه تلخ ترین روز زندگى ما بود، صبح پیکر خونین فریدون را در دست داشتیم و عصر کنار پیکر حاج حسین مى گریستیم، چند روز بعد هر دو نفر را همانجا در کنار یکدیگر به خاک سپردند. راوى: همرزم شهید فریدون بختیارى
ادامه مطلب
سن عاشقی
یه پسر بچه اسیر ایرانی رو آووردیم که ازش حرف بکشیم
خیلی کم سن و سال بود
بهش گفتم: مگه سن سربازی تو ایران 18 سال تمام نیست
سرش را به علامت تایید نشون داد
گفتم تو که هنوز 18 سالت نشده!!!
بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: شاید به خاطر جنگ ، امام خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده و سن سربازی رو کم کرده!!
جوابش خیلی من رو اذیت کردبا لحن فیلسوفانه ای گفت:
سن سربازی پایین نیومده ،سن عاشقی پایین اومده!
ادامه مطلب
کتاب فیزیک به جای قمقمه
در تفحص منطقه عملیاتی والفجر 1 ودر ارتفاع 112فکه، نوجوانی 16 -17 ساله را یافتیم ، آنجا که زمانی قلبش در آن می تپیده، برجستگی ای نظرم را به خود معطوف کرد. جلوتر رفتم و در حالی که نگاهم به پیکر استخوانی و اندام اسکلتی اش بود و از گودی محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را می خواندم، آهسته دکمه های ب متوجه شدم یک کتاب ّلباس را باز کردم. در کمال حیرت و تعج و دفتر زیر لباس گذاشته بود. کتاب پوسیده را که با هر حرکتی برگ برگ و دست خوش باد می شد، برگرداندم. کتابی که ده سال تمام، با آن شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود و یک دفتر که درصفحات اولیه آن بعضی از دروس نوشته شده بود. مسئله ای که برایم جالب بود، این بود، که او قمقمه و وسایل اضافی همراه خود نیاورده و نداشت، ولی کسب علم و دانش، آنقدر برایش مهم بوده که در مجموعه عملیات کتاب و دفترش را با خود آورده بود تا هر جا از رزم فراغتی یافت، درسش را بخواند.
ادامه مطلب
آرامش بعد از عملیات
بغض کرده بود. مى گفتند: بچه است اگر زخمی بشه، آه و ناله میکنه و عملیات را لو میده. شاید هم حق داشتند، نه اروند با کسی شوخی داشت نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت غواص ها که فقط یک چاقو داشتند، قتل عام می شدند. فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.
...شب عملیات توی گل و لای کنار اروند تو ساحل فاو خیلى آروم و بى صدا کنار بقیه شهدا دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند بهشت ، کوسه ها برده بودند ، دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد!...
ادامه مطلب
عروس وصل را، دامــاد، خـــون است
آخرین باری که حاج عباس کریمى، فرمانده لشکر را دیدم، هنگامى بود که پوتین هایش را پوشید تا عازم خط بشه. شهید "دستواره " هرکاری که میتونست، برای انصرافش انجام داد. آخه شهید "دستواره "دیده بود که "حاج همت "هم دم رفتن به جزیره ی جنوبى، چه حال و هوایى داشت، برای همین چشم دستواره از همون ماجرا ترسیده بود. حتى گریه کرد تا بلکه مانع از رفتنش به خط مقدم بشه، اما حاج عباس کوتاه نیومد. دیدیم شهید «دستواره» دو
پای حاجى را بغل زد و پاهاشو بوسید و قسم داد تا بمونه، اما حاج عباس تصمیم خودش را گرفته بود. خم شد، «دستواره» را با ملاطفت از زمین بلند کرد و بهش گفت: «مرا جام دل از این یاد، خـــون است
عروس وصل را، دامــاد، خـــون است
لب شیرین دهـــد بر کوه کن پنـــــــد
که مزد تیشه ی فرهاد، خون است»
راوی:همرزم شهید عباس کریمى
ادامه مطلب
اخلاص مهدی باکری
یک شب بارانی اطلاع دادند که سیل آمده است. ما آقا مهدی را که در آن زمان شهردار ارومیه بود خبر کردیم، افراد داوطلب به یاری آسیب دیدگان رفتند و آقا مهدی هم به سمت منطقه حرکت کرد. همه در حال کمک بودند، با خراب شدن دیوار، سقف خانه ها فرو میریخت. در کنار یک خانه پیرزنی فریاد میزد و مردم برای بیرون آوردن اثاثیه منزلش تلاش میکردند. در میان یاری دهندگان چشم پیرزن به آقا مهدی که سخت کار میکرد افتاد. به او نزدیک شد و گفت:خدا عوضت بدهد مادر! انشاءا... خیر ببینی! نمیدانم این شهردار کجاست. ای کاش یک ذره از غیرت و شرف شما در وجود او بود. آقا مهدی لبخند ملیحی زد و گفت:"بله مادر، ای کاش بود!"
راوی:اکبر پورجمشید
ادامه مطلب
آخرین دیدار شهید علی سلطانی
آخرین بار که اومد گفت:"مادر! اگر شهید شدم من را حلال کنید". گفتم:"نه پسرم این حرف را نزن". نگاهش را از من دزدید و ادامه داد:"یکی از دوستانمان قبل از شهادت از مادرش خواست حلالش کند و مادر همین پاسخ شما را داد. اما در هنگام خاکسپاری وقتی مادر کنار پیکرش ایستاد. به قدرت حق چادر مادر را گرفت و مادر بی اختیار گفت:«عزیزم! حلالت کردم و بعد آرام آرام دست شهید از چادر مادر جدا شد». ساکش را بست و مقابل در ایستاد، دلم می خواست بدرقه اش کنم اما نگذاشت هیچ کس بدرقه اش نکرد... رفت و10 سال بعد برگشت.
راوی:مادر شهید
ادامه مطلب
