منم ببرید

منم ببرید
 
 

گوشش را گرفته بود و پیاده اش  کرد و گفت: بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات می کنم. گفتم نمی شه. برو. گریه کرد، التماس  کرد ولی فایده نداشت. یواشکی رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پیدایش کرده بودند. خلاصه نذاشتن سوار قطار بشود. توی ایستگاه قم مأمور قطار خم شد قطار رو چک کنه... دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است. با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی. دیگر دلشان نیامد برش گردانند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:17 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

سر لشکر پا برهنه ...

سر لشکر پا برهنه ...

سرلشکر شهید عباس بابایی

از ساختمان عملیات که اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت:«ما پیاده می یایم.شما بقیه بچه ها رو برسون» دنبالش را افتادم . جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد.عباس گفت:«بریم طرف دسته عزادار.» به خودم اومدم که دیدیم عباس کنارم نیست.پشت سر من نشسته بود روی زمین.داشت پوتین ها و جوراب هاشو در می آورد.بند پوتین هاشو بهم گره زد و آویزونشون کرد به گردنش.شد حُر امام حسین (ع).رفت وسط جمعیت شروع کرد به نوحه خواندن.جمعیت هم سینه زنان و زنجیز زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه.تا اون روز فرمانده پایگاهی رو ندیده بودم اینطوری عزاداری کنه.پای برهنه بین سریازان و پرسنل، بدون اینکه کسی بشناسدش...

   راوی:سرهنگ خلبان فضل الله نیا


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 9:05 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

عمه بیا گمشده پیدا شده ....

عمه بیا گمشده پیدا شده ....

شهید گمنام...

طلائیه بودیم. بیل میکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یه دفتر قطور اما کوچیک بود ، مثل دفتری که بیشتر مداح ها دارند. برگهای دفتر رو گل گرفته بود. پاکش کردم. باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش رو که نگاه کردم بالاش نوشته بود:«عمه بیا گمشده پیدا شده!»

راوی:محمد احمدیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 9:05 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

مداح بی سر ....

مداح بی سر ....

شهید حاج شیر علی سلطانی

هم مداح بود هم شاعر اهل بیت(ع).می گفت:«شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»

بعد شهادت وصیت نامه ش رو آوردند.نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.سراغ قبر رفتند دیدند به هیکلش کوچیکه.وقتی جنازه اش اومد قبر اندازه ی اندازه بود، اندازه ی تن بی سرش.

راوی:مداح اهلبیت حاج کاظم محمدی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 9:01 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

دل هوای حضرت عباس (ع) کرد ...

دل هوای حضرت عباس (ع) کرد ...

شهید تقی رفیعی مقدم

اول خودش اومد و گفت:حسین! خیلی دلم گرفته می خوام برام روضه بخونی. شاید دیگه فرصت روضه گوش کردن نداشته باشم. گفتم:تقی!برو شب عملیاته ، خیلی کار درام.

رفت و باز برگشت. این بار شهید یعقوبی رو آورده بود واسطه.اصرار که فقط چند دقیقه.

سه تایی رفتیم نشستیم پشت سنگر ؛ گفتم : چه روضه ای بخوانم؟ تقی گفت: دلم هوای حضرت عباس (ع) کرده.

و منم شروع کردم به خوندن ؛

ای اهل حرم میر علمدار نیامد

سقای حرم سید و سالار نیامد

کلی وقت داشتند با همین دو تا بیت گریه می کردند.رها شون کردم به حال خودشون و رفتم.

عملیات شروع شد . بامرز «یا ابالفضل العباس(ع)» یاد حرف تقی افتادم که گفته بود: دلم هوای حضرت عبای(ع) کرده.

بی سیم زدم وضعیتش رو بپرسم ، گفتند :«چند لحظه قبل شهید شد.»

راوی:حاج حسین کاجی از گردان تخریب لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 8:59 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

والله ان قطعتموا یمینی ....

والله ان قطعتموا یمینی ....

 

شهید شاپور برزگر گلمغانی

یه دستش قطع شده بود ، امام دست بردار جبهه نبود.بهش گفتند :«با یه دست که نمی تونی بجنگی ، برو عقب» می گفت:«مگه حضرت ابوالفضل(ع) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود:«ولله ان قطعتمو یمینی ، انّی احامی ابداً عن دینی»»

عملیات وافجر 4 مسئول محور بود.حمید باکری بهش مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(ع) رو از محاصره دشمن نجات بده. باعده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه ی مأموریت.

...لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود:«مگه مولایمان حسین(ع) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»

شهید که شد ،هم تشنه لب بود هم بی دست ...

منبع: کتاب حماسه دو لاله ، زندگینامه و خاطرات شهید شاپور برزگر


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 8:59 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

محو روضه امام حسین (ع)

محو روضه امام حسین (ع)

شهید حاج عبدالمهدی مغفوری

هر هفته توی خونه روضه داشتیم. وقتی آقا شروع کرد به خوندن، تا اسم امام حسین(ع) می اومد حاجی رو می دیدی که اشکش جاری شده. حال عجیبی می شد تو روضه ی امام حسین(ع). انگار توی عالم دیگه ای سیر می کرد.

یه بار وسط روضه، مصطفی(فرزند شهید) رفته بود بشینه روی پاش؛ متوجه بچه نشده بود ، انگار ندیده بودش. گریه کنون اومد پیش من . گفت:«بابا منو دوست نداره. هر چی گفتم جوابم رو نداد.» روضه که تموم شد ، گفتم«حاجی! مصطفی این طوری میگه.» با تعجب گفت:«خدا شاهده نه من کسی رو دیدم نه صدایی شنیدم.»

از بس محو روضه بود ...

 راوی: همسر شهید


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 8:59 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

ارباً اربا

ارباً اربا

شهید سید محمد شکری

خیره شده بود به آسمون.حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم :«چی شده محمد؟»

انگار که بغض کرده باشه، گفت:«بالاخره نفهمیدم «ارباً اربا» یعنی چی؟ می گن آدم مثل گوشت کوبیده می شه! یا باید بعد از عملیات کربلای 5 برم کتاب بخونم یا همین جا توی خط بهش برسم ...»

توی بهشت زهرا (س) که می حواستند دفنش کنند، دیدم جواب سوالش رو گرفته بود. با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش ...

راوی: همرزم شهید


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 8 مرداد 1394  ] [ 8:59 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

دلم برای صیادم تنگ شده است

دلم برای صیادم تنگ شده است

دلم برای صیادم تنگ شده است

 

یک روز از خاکسپاری شهید صیاد شیرازی میگذشت، خانواده ی شهید بعد از نماز صبح خودشان را به بهشت زهرا رساندندريا،به مزار شهید که نزدیک شدند با دیدن چند نفر که جلو می آمدند تعجب کردند،محافظ های آقا بودند وقتی خانواده شهید خود را معرفی کردند اجازه عبود ندادند،آقا بالای سر مزار ایستاده بود و زیر لب نجوا می کرد.

حضرت آقا وقتی حیرت خانواده ی شهید را دیدند، فرمودند: دلم برای صیادم تنگ شده بود!

این دلتنگی آقا با وجود اینکه صیاد دوروز قبل از شهادتش پیش آقا بوده و روز تشییع جنازه اش نیز آقا حاضر شده بود و تابوتش را بوسیده بود نشان ارتباط صمیمی بین ایشان داشت

 

(امیر ناصر آراسته،همرزم شهید صیاد شیرازی)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 25 تیر 1394  ] [ 11:56 AM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

خاطــره ای تلـخ و ناگفتــه از همسـر شهیــد احمـدی روشـن

خاطــره ای تلـخ و ناگفتــه از همسـر شهیــد احمـدی روشـن

سر قبر نشسته بودم …

باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز
عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…

 


ادامه مطلب