به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد

با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد

من غلام رندی، کو، چون به باده بنشیند

از خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد

مرد راهبر باید پیر راهت، ای برنا

ورنه گم شوی با او، گرنه راهبر خیزد

نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعت

خویش بین طاعت بر پرگناه برخیزد

آن چنان که می‌بینی زاهد ریایی را

گر کسی به دست افتد هم به گوشه درخیزد

با عصای ایمان رو راه وادی ایمن

کندر آن چنان وادی نور ازین شجر خیزد

هر که او درین منزل، شد به خواب و خور قانع

تا که هست و تا باشد خر بمرد و خر خیزد

اوحدی، حکایاتش تازه گوی و پرورده

کز حدیث پوشیده زود دردسر خیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد

ز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد

تنم برخیزد، ار گویی، ز بند جان به آسانی

ولی از بند عشق او دلم دشوار برخیزد

به سر سیم طبیبانش فرستیم و به جان تحفه

ز سرسام فراق او گر آن بیمار برخیزد

سرم بر آستان او ، چوبینی برمدار او را

کزان خاک او ندارد سر که بی‌دیدار برخیزد

گلی بیخار میجستم ز باغ وصل او پنهان

به قصد من چه دانستم که چندین خار برخیزد؟

به روی خود چو در بندم در آمد شد مردم

دلم را فتنه و شور از در و دیوار برخیزد

اگر زاری کند جانم به عشق او، مرنجانم

بنه عذری چو می‌دانی که عاشق‌وار برخیزد

خود از آیین بدمهران این منزل عجب دارم

که بار افتاده‌ای این جا ز زیر بار برخیزد

میان این خریداران به دور عنبر زلفش

ستم برنافه‌ای باشد که از تاتار برخیزد

اگر بر دستبوس او نباشد، اوحدی دستت

ز پایش بوسه‌ای بستان، که کار از کار برخیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزد

دگر چو روی به پیچم به من در آویزد

اگر برابرش آیم به خشم برگردد

وگر برش بنشینم به طیره برخیزد

به رغم من برود هر زمان، که در نظرم

کسی بجوید و با مهر او در آمیزد

شبی که بر سر کویش گذر کنم چون باد

رقیب او ز جفا خاک بر سرم بیزد

و گر به چشم نیازش نگه کنم روزی

به خشم درشود و فتنه‌ای برانگیزد

در آتشم من و جز دیده کس نمی‌بینم

که بی‌مضایقه آبی بر آتشم ریزد

نه کار ماست چنین دوستی، ولی چه کنم؟

که اوحدی ز چنین کارها نپرهیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازد

مشک را خوارتر از خاک به راه اندازد

اگر آن چاه زنخدان به سر کوچه برد

ای بسا دل! که در آن کوچه به جاه اندازد

نظر زهره کند، خنجر مریخ زند

نور خورشید دهد، پرتو ماه اندازد

چشم آن ترک سپاهی به هزیمت ببرد

ناوک غمزه چو در قلب سپاه اندازد

گر گواهیش بیارم که: مرا زلف تو کشت

حسن او لرزه بر اندام گواه اندازد

تیر هجرم به جگر در زد و اندیشه نکرد

که دلم در پی او ناوک آه اندازد

اوحدی، دیده مدوز از رخ او، عیبی نیست

گر گدایی نظری بر رخ شاه اندازد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

دیگر مرا به ضربت شمشیر غم بزد

فریاد ازین سوار، که صید حرم بزد!

عزلت گزیده بودم و کاری گرفته پیش

یارم ز در درآمد و کارم به هم بزد

دم در کشیده بود دل من ز دیر باز

آتش در اوفتاد به جانم، چو دم بزد

درویش را ز نوشت شاهی خبر نشد

تا روزگاز نوبت این محتشم بزد

چون دیده بر طلایهٔ حسنش نظر فگند

عشقش به دل در آمد و حالی علم بزد

هی نیزهٔ ستیزه که مریخ راست کرد

شمشیر خوی او همه را چون قلم بزد

صد بار چین طرهٔ پستش ز بوی مشک

بر دست باد قافلهٔ صبح دم بزد

آیینهٔ دو عارض او از شعاع نور

بسیار سنگ طعنه که بر جام جم بزد

گفتم که: بر دلم نکند جور و هم بکرد

گفتا: بر اوحدی نزنم زخم و هم بزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

زلف را تاب دام و خم برزد

همه کار مرا بهم برزد

دفتر دوستان خود می‌خواند

به سر نام من قلم برزد

صورت ماه را رقم بستر

آنکه این چهره را رقم برزد

آتشی کندرین دل از غم اوست

به سر شعلهای غم برزد

گلبن وصل او به طالع من

سر به سر غنچهٔ ستم برزد

شد ز چشم ترم به خشم، چو دید

لب خشک مرا، که نم برزد

آه کردم ز درد عشقش و گفت:

اوحدی را ببین، که دم برزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

تیر از کمان به من اندازد

عشق از کمین چو برون تازد

درکس نیوفتد این آتش

کو را چو موم بنگدازد

چون شاه ما سپه انگیزد

چون ماه ما علم افرازد

از دست بنده چه کار آید؟

جز سرکه در قدمش بازد؟

آن کس که غیر او داند

هرگز بغیر نپردازد

در پرده راه ندارد کس

و آنگاه پرده که او سازد

بنوازدم چو بخواهد زد

پس بهتر آنکه بننوازد

بس فتنها که برانگیزد

آن رخ چو پرده براندازد

با اوحدی غم او هر دم

از گونهٔ دگر آغازد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد

که گوی سیم به چوگان مشک می‌بازد

ز ذره بیشترندش کنون هواداران

سزا بود که دل از مهر ما بپردازد

چه پردها بدرانید عشق او برما!

نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟

به دست کوته ما این گرو نشاید برد

ز زلف او که درازست وتیر دریازد

میان ما سخنی چند اندرونی رفت

زبان چو شمع ببر، تا برون نیندازد

بسی که از دهن او شکر شود در تنگ

ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد

چه کم شود ز درخت بلند قامت دوست؟

به کار اوحدی ار سایه‌ای بر اندازد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

صفات قلندر نشان برنگیرد

صفات تجرد بیان برنگیرد

عدم خانهٔ نیستی راست گنجی

که وصلش وجود جهان برنگیرد

گشاد از دل تنگ درویش یابد

خدنگی که هیچش کمان برنگیرد

من آن خاکسارم، که گر برگذاری

بیفتم، کسم رایگان برنگیرد

به بالای من بر کشیدند دلقی

که پهنای هفت آسمان برنگیرد

دل دین طلب تنگ تن برنتابد

تن راهرو بار جان برنگیرد

مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ما

هماییست کین استخوان برنگیرد

به ما گوهری داد دست عنایت

که اندازهٔ بحر و کان برنگیرد

تو سرمایه بسیار گردان، که دل را

چو سرمایه پر شد زیان برنگیرد

زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایت

که ناگه سرت با زبان برنگیرد

ازان یار بیگانگی دارد آن کس

که پندار خویش از میان برنگیرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

چو دل شد زان او هرگز نمیرد

چو خورد از خوان او هرگز نمیرد

به سر می‌گردم از عشقش، چو دانم

که سرگردان او هرگز نمیرد

تن عاشق بمیرد در جدایی

ولیکن جان او هرگز نمیرد

به دردش گر دلم زین پیش می‌مرد

پس از درمان او هرگز نمیرد

تنم را پر شود پیمانهٔ عمر

ولی پیمان او هرگز نمیرد

به زندان عزیزی در شد این دل

که در زندان او هرگز نمیرد

روان اوحدی را هست حکمی

که بی‌فرمان او هرگز نمیرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022018
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث