به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

طراوت رخت آب سمن تمام ببرد

رخت ز گل نم و از آفتاب نام ببرد

غلام کیستی، ای خواجهٔ پری‌رویان؟

که دیدن تو دل از خواجه و غلام ببرد

همی گذشتی و برمن لبت سلامی کرد

سلامت من مسکین بدان سلام ببرد

به هیچ چوب سرمن فرو نیامده بود

غم تو آمد و از دست من زمام ببرد

چو آفتاب ترا از کنار بام بدید

پگاه تر علم خویش را ز بام ببرد

نسیم صبح ز زلف تو نافه‌ای بگشود

به نام تحفه فرو بست و تا به شام ببرد

ز رشک روی تو گل سرخ گشت و کرد عرق

چو رنگ روی ترا باد صبح نام ببرد

امام شهر چو محراب ابروی تو بدید

سجودکرد، که هوش از سر امام ببرد

حکایت من و زلف تو کی تمام شود؟

که هر چه داشتم از دین و دل تمام ببرد

به عام و خاص بگفت اوحدی حدیث رخت

به صورتی که دل خاص و عقل عام ببرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:57 PM

روی خود بنمود و هوش از ما ببرد

طاقت و هوش از تن شیدا ببرد

دل شکیب از روی خوب او نداشت

زان میان بگذاشتیمش تا ببرد

روی او چون دید نقش ما و من

نام من گم کرد و رخت ما ببرد

زین جهان من داشتم جان و دلی

این به دست آورد و آن در پا ببرد

من چنین در جوش و آتش ناپدید

گر نهان آمد، مرا پیدا ببرد

دانش و دین مرا آن چشم ترک

روز غارت بود، در یغما ببرد

از دل من بود هر غوغا که بود

پیش او رفت آن دل و غوغا ببرد

راه فردا بر گرفت از امشبم

کامشبم بگرفت و تا فردا ببرد

تا قیامت هر که گوید سرعشق

قطره‌ای باشد، کزین دریا ببرد

جای آن هست ار کنی جوش و فغان

اوحدی، کش عشق او از جا ببرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

موی فشانم دگر عشق به درها ببرد

در همه عالم ز من ناله خبرها ببرد

روی چو گلبرگ تو اشک مرا سیم کرد

مطرب ما این نوا برزد و زرها ببرد

من ز سفرهای خود سود بسی داشتم

عشق تو در باختن سود سفرها ببرد

داشتم از شاخ عمر وعدهٔ برخوردنی

باد فراقت به باغ بر زد و برها ببرد

باز نیاید به هوش عاشق رویت، که او

توش ز تنها ربود، هوش ز سرما ببرد

زلف تو دل برد و هست در پی جان، ای عجب!

بار کجا می‌هلد، دوست، که خرها ببرد؟

داشت دلی اوحدی، نقد و دگر چیزها

این دو بر آتش بسوخت عشق و دگرها ببرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

نیشکر آن روز دل ز بند بر آرد

کو چو لبت پسته‌ای به قند بر آرد

صید چو آن زلف چون کمند ببیند

پیش رود، سر به آن کمند برآرد

بر چمن و سبزه آفتی مرسادش

باغ، که سروی چنین بلند بر آرد

پیش من آن خاک پر ز لعل، که روزی

گرد خود از نعل آن سمند بر آرد

سینه سپند تو گشت و آتش سودا

تا به کجا بوی این سپند بر آرد؟

بر دل ریشم، شبی که دیده بگرید

خط تو آن را به ریشخند بر آرد

جان مرا چون محبت تو پسندید

گر ندهم، سر به ناپسند برآرد

بیخ که دست غمت به سینه فرو برد

از دل من شاخ پر گزند بر آرد

اوحدی از بند هر دو کون برآید

گر دل او را لبت ز بند برآرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد

کیست در عشق تو کو غصه ز من بیش ندارد

دوش گفتی که: فلان از سر تیغم نبرد جان

بزن و مرد مخوانش که سری پیش ندارد

سر درویش فدا شد به وفا در قدم تو

پادشه‌زادهٔ ما را سر درویش ندارد

قد او تیر بلا، غمزهٔ او ناوک فتنه

یارب، این ترک چه تیریست که در کیش ندارد؟

واعظ شهر مرا گفت که: دل با سخنم ده

چون دهد دل بتو بیچاره؟ که باخویش ندارد

همچو نارم بکفید از غم سیب ز نخش دل

دل مخوانش تو، که او عقل به اندیش ندارد

اوحدی را چو تو باشی، چه غم از جور رقیبان؟

زانکه از تیغ نترسیده غم از نیش ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

وجود حقیقت نشانی ندارد

رموز طریقت بیانی ندارد

به صحرای معنی گذر، تا ببینی

بهاری که بیم خزانی ندارد

جمال حقیقت کسی دیده باشد

که در باز گفتن زبانی ندارد

درین دانه مرغی تواند رسیدن

که جز نیستی آشیانی ندارد

تنی را، که در دل نباشد غم او

رها کن حدیثش، که جانی ندارد

به چیزی توان برد چیزی که این جا

به نانی نیرزد، که نانی ندارد

بگفت اوحدی هر چه دانست با تو

گرش باز یابی زیانی ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

بمیرم چشم مستت را که جانم زنده می‌دارد

دلم را با خیال خود به جان با زنده می‌دارد

به نقد اندر بهشتست آنکه در خلوت سرای خود

چنان شاخ گل و سرو سهی نازنده می‌دارد

دعای عاشقان تست در شبهای تنهایی

که روز دولت حسن ترا پاینده می‌دارد

ز چشمت مردمی دیدیم و از روی تو نیکویی

ولی زلف سیه کار تو ما را زنده می‌دارد

مباد، ای اوحدی، هرگز ترا با خسروان کاری

غلام لعل شیرین شو، که نیکو بنده می‌دارد

مرا بس باشد این دولت که آن مهروی هر صبحی

دلم را همچو روی خویشتن فرخنده می‌دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

دلی، که میل به دیدار دوستان دارد

فراغتی ز گل و باغ و بوستان دارد

کدام لاله به روی تو ماند؟ ای دلبند

کدام سرو چنین قد دلستان دارد؟

گرت به جان بخرم بوسه‌ای، زیان نکنم

که بوسه عاشق بدبخت را زیان دارد

کسی که چون تو پری چهره در کنار کشد

اگر چه پیر بود، دولتی جوان دارد

به قصد کشتن من بست و باز نگشاید

کمر، که قد بلند تو در میان دارد

به خاکپای تو آنرا که هست دست رسی

چه غم ز سرزنش هر که در جهان دارد؟

چو کردی جای خیال تو اوحدی در دل

به وصل خود برسانش، که جای آن دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

شاهد من در جهان نظیر ندارد

بوی سر زلف او عبیر ندارد

سرو بدین قد خوش خرام نروید

ماه چنان طلعت منیر ندارد

ابروی همچون کمان بسیست ولیکن

هیچ کس آن قامت چو تیر ندارد

مهر، که در حسن پادشاه نجومست

هیات آن روی مستنیر ندارد

طفل چنین در کنار دایهٔ دنیا

مادر دور سپهر پیر ندارد

عنبر سارا بهل، که نافهٔ چینی

نکهت آن زلف همچو قیر ندارد

اوحدی اندر فراق عارض خوبش

چاره به جز ناله و نفیر ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

هر دم از خانه رخ بدر دارد

در پی عاشقی نظر دارد

هر زمان مست بر سر کویی

با کسی دست در کمر دارد

یار آن کس شود، که مینوشد

دست آن کس کشد، که زر دارد

دوست گیرد نهان و فاش کند

مخلصان را درین خطر دارد

هر که قلاش‌تر ز مردم شهر

پیش او راه بیشتر دارد

در خرابات ما شود عاشق

هر که سودای درد سر دارد

یار ترسای ما، مترس از کس

عاشقی خود همین هنر دارد

مزن، ای اوحدی، به جز در دوست

کان دگر خانها دو در دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023853
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث