به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوست

بر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست

دل را چه قدر و قیمت و جان چیست؟ کین دو رفت

وندر خجالتیم هنوز از جمال دوست

جانش چگونه تحفه فرستم؟ کزوست جان

کس دوست را چگونه فریبد به مال دوست؟

مالم به دست نیست، که درپای او کنم

زان زیر دست دشمنم و پایمال دوست

نی‌نی، ز دست تنگی و بیچارگی چه شک؟

نقصان ما چه رنگ دهد با کمال دوست؟

ما را مجال بود بروبر، به دوستی

دشمن رها نکرد که باشد مجال دوست

بیگانه را ز راز دل ما چه آگهی؟

با آشنای دوست توان گفت حال دوست

زان سو گذر به جانب من کس نمی‌کند

تا باز پرسمش خبری از مقال دوست

دانم که: از شکست دل من خجل شود

کو میل خویش عرضه کند بر ملال دوست

بختم بخفت و بخت مرا چشم آن نبود

کندر شود به خواب و ببیند خیال دوست

آن دوست را به هستی ما التفات نیست

تا هست و نیست صرف شود بر سؤال دوست

امیدوارم از شب هجران که: عاقبت

شادم کند به دولت صبح وصال دوست

اندر دمی دو عید، که گویند، اشارتیست

بر دیدن دو ابروی همچون هلال دوست

آن ماهرخ به سال مرا وعده می‌دهد

ای من غلام و چاکر آن ماه و سال دوست

ای اوحدی، مکن طلب او به پای فکر

کندر تصور تو نگنجد جلال دوست

وقتی اگر هوای سر کوی او کنی

گر مرغ زیرکی نپری جز به بال دوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟

غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست

حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم

زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!

آخر، ای باد، که داری خبر از من تو بگوی:

گر شنیدی که به جز فکرت تو کارم هست؟

گر بغیر از کمر طاعت او می‌بندم

بر میان کفر همی بندم و زنارم هست

در نهان چارهٔ بند غم او می‌سازم

با کسی گر سخنی نیز به ناچارم هست

گفت: بیخت بکنم، گر گل وصلم جویی

بکند بیخ من آن دلبر و اقرارم هست

زر طلب می‌کند آن ماه و ندارم زر، لیک

تن بی‌زور و رخ زرد و دل زارم هست

گرچه از چشم بینداخت مرا یار، هنوز

گوش بر مرحمت و چشم به دیدارم هست

نار آن سینه و سیب زنخ و غنچهٔ لب

به من آور، که دلم خستهٔ بیمارم هست

سر آن نیست مر کز طلبش بنشینم

تا توان قدم و قوت رفتارم هست

اوحدی وار ز دل بار جهان کردم دور

به همین مایه که: پیش در او بارم هست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوست

با رخ او جان ما، در دل ما جای اوست

او همه نورست، از آن شد همه چشمی برو

او همه جانست، از آن در همه دل جای اوست

نیست به جز یاد او در دل ما جای گیر

در سر ما هم مباد هر چه نه سودای اوست

صورت دست از ترنج فرق نکرد آنکه دید

یوسف ما را، که مصر پر ز زلیخای اوست

نیست دلی کو نخورد غوطه به دریای عشق

وین همه دریا که هست غرقهٔ دریای اوست

خواهش ما زان جمال نیست به جز یک نظر

گر بکند بخت ما، ورنکند رای اوست

نیست سر و تن دریغ گو: بزن، آن دست تیغ

کز تن ما دور به سر که نه در پای اوست

جز ورق ذکر او ورد نخواهیم ساخت

چون همه طومار ما اسم و مسمای اوست

شیوهٔ شوخان شنگ، عربدهٔ رنگ رنگ

غمزهٔ چشمان تنگ، جمله تقاضای اوست

با تو ز یکتا شدن عار ندارد، ولی

گیر که یکتا شود، کیست که همتای اوست؟

کام که جست اوحدی از رخ او دور بود

جامهٔ این آرزو چون نه به بالای اوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

مرا سر بلندی ز سودای اوست

سری دوست دارم که در پای اوست

مزاج دلم گرم از آن می‌شود

که بر مهر روی دلارای اوست

مرا زیبد ار لاف شاهی زنم

که در سینه گنج تمنای اوست

نیابی در اجزای من دره‌ای

که آن ذره خالی ز سودای اوست

سرم جای شور و تنم جای شوق

لبم جای ذکر و دلم جای اوست

که نزدیک لیلی خبر می‌برد؟

که: مجنون آشفته شیدای اوست

دل اوحدی کی برآید ز بند؟

که در بند زلف سمن سای اوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

سروی که ازو و حور و پری بار برند اوست

ماهی که ازو خلق دل زار برند اوست

گرد دهن چون شکرش گرد، که امروز

تنگی که ازو قند به خروار برند اوست

آن حور شکر خنده که از حقهٔ لعلش

یک شهر شفای دل بیمار برند اوست

آن ماه که سجاده نشینان در او

سجاده و تسبیح به خمار برند اوست

ترکی که ز چین سر زلف چو کمندش

عشاق دل شیفته دشوار برند اوست

شوخی که ز سر پنجهٔ مستان دو چشمش

خوبان جهان جور به ناچار برند اوست

اندر چمن دلبری، ای اوحدی، امروز

سروی که ز رویش گل بی‌خار برند اوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست

و آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست

گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شد

ما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست

سازی ندیده‌ایم و نوایی ازو، مگر

ساز غمش، که خانهٔ ما پرنوای اوست

در دیده کس نیامد و دل یاد کس نگردد

تا دل مقام او شد و تا دیده جای اوست

در عشق او چگونه توان داشت زر دریغ؟

چون سر که می‌کشیم به دوش از برای اوست

ما را بدان مشاهده میل خطا نرفت

آن کس که این مشاهده کرد این خطای اوست

دل رفته را به تیغ چه ترسانی؟ ای رقیب

دردش پدید کن تو، که این خود دوای اوست

بگذار تا چو شمع بسوزد وجود من

زیرا که روشنایی من در فنای اوست

یارب، مساز منزل او جز کنار من

کان منزلت نه لایق بند قبای اوست

هر کس هوای خوبی و رای کسی کند

ما را نبود رای، و گر بود رای اوست

تا اوحدی مجال سگ کوی دوست یافت

در هر محلتی که رود ماجرای اوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:37 PM

عشق روی تو نه در خورد دل خام منست

کاول حسن تو و آخر ایام منست

از تو دارم هوسی در دل شوریده، ولی

راه عشقت نه به پای دل در دام منست

مگرم عقل شکیبی دهد از عشق، ارنه

بس خرابی کند این جرعه، که در جام منست

من حذر می‌کنم از عشق، ولی فایده نیست

حذر از پیش بلایی، که سرانجام منست

آفت سیل به همسایه رساند روزی

سخت باریدن این ابر که بر بام منست

روزگار از دل محنت کش من کم مکناد!

درد عشق تو، که قوت سحر و شام منست

تا قبای تو بر اندام تو دیدم، ز حسد

خارشد هر سر مویی، که بر اندام منست

نامه سهلست نبشتن به تو، لیکن از کبر

هرگز آن نامه نخوانی، که درو نام منست

گرد عاشق شدن و عشق نگردد دیگر

اوحدی، گر بچشد زهر، که در کام منست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:33 PM

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

تو تویی خود از میان برگیر

کز تویی تو رشته تو برتوست

گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

همه از یک درخت هست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

ها، که اسم اشارتست از اصل

الفتش را چو واو کردی هوست

انقلاب ضرورتست این جا

تا تو آن مغز بر کشی از پوست

مدتی توبه داشتیم، اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

منشین تشنه، اوحدی، که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:33 PM

درد دلم را طبیب چاره ندانست

مرهم این ریش پاره پاره ندانست

راز دلم را به صبر، گفت: بپوشان

حال دل غرقه از کناره ندانست

طالع من خود چه شور بود؟ که هرگز

هیچ منجم در آن ستاره ندانست

یار به یک بار میل سوی جفا کرد

حق وفای هزار باره ندانست

برد گمانی که: ما به عشق اسیریم

این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست

خال بنا گوش اوز گوشه نشینان

برد چنان دل، که گوشواره ندانست

قافلهٔ عقل را به ساعد سیمین

راه ز جایی بزد که باره ندانست

دوش به خونی گریستم، که ز موجش

عقل به اندیشها گذاره ندانست

سختی ازان دید، اوحدی، که به اول

قاعدهٔ آن دل چو خاره ندانست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:33 PM

این باغ سراسر همه پر باد وزانست

جنبیدن این شاخ درخشان همه زانست

او را نتوان دید، که صورت نپذیرد

هر چند که صورتگر رخسار رزانست

بس رنگ بر آرد ز سر این خم پر از نیل

آن خواجه، که سر جملهٔ این رنگ رزانست

آن عقل، که بر هر غلط انگشت نهادی

در صنعت آن کار که انگشت گزانست

صد رنگ ببینیم درین باغ به سالی

کین چیست؟ بهار آمد و این چیست؟ خزانست

هر لحظه برون آید ازین صفه نباتی

کندر هوس او شکر انگشت گزانست

ای اوحدی، انگور خود از سایه نگه‌دار

تا غوره نماند، که شب میوه پزانست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:33 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023092
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث