به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا

سر من بر آستان سر کوی یار بادا

دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد

به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا

چو رضای او در آنست که دردمند باشم

غم و درد او نصیب من دردخوار بادا

ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من

که بت من از رقیبان به منش گذار بادا

سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم

به میان لاغر او، که درین کنار بادا

چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ

گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا

به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او

برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا

چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟

که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا

لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را

دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا

گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس

من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا

روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید

پوشیده چند داریم این درد بی‌دوا را؟

تا کی خلی درین دل پیوسته خار هجران؟

مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا

آخر مرا ببینی در پای خویش مرده

کاول ندیده بودم پایان این بلا را

باد صبا ندارد پیش تو راه، ورنه

با نالهای خونین بفرستمی صبا را

چون اوحدی بنالد، گویی که: صبر می‌کن

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجا

ور نشانه می‌پرسی، رشته سر گمست اینجا

چون درین مقام آیی گوش کن که: در راهت

ز آب چشم مظلومان چاه زمزمست اینجا

چیست جرم ما؟ گویی کز حریف ناهمتا

هر کجا که بنشینی گو کژدمست اینجا

جو فروش مفتی را از نماز و از روزه

رنگ چهرهٔ کاهی بهر گندمست اینجا

گر حریف مایی تو، ما و کنج می‌خانه

ور زعشق می‌پرسی، عشق در خمست اینجا

چونکه بنده فرمانی، پیش حاکم مطلق

سربنه، که هر ساعت صدتحکمست اینجا

همچو دیو بگریزی،چون زمردت پرسم

گر تو مردمی،بالله،خود چه مردمست اینجا

هم بسوزدت روزی، گرچه نیک خامی تو

کین تنور چون پر شد سنگ هیزمست اینجا

اوحدی، ترا از چه نان نمی‌فروشد کس؟

گرنه نام بوبکری با تو در قمت اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

قراری چون ندارد جانم اینجا

دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟

سر عاشق کله‌داری نداند

بنه کفشی، که من مهمانم اینجا

مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟

چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا

نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز

ز چشم مدعی پنهانم اینجا

اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی

که من بی‌روی او نتوانم اینجا

نگارینی که سرگرداند از من

نگردانی، که سرگردانم اینجا

مرا با دوست پیمانی قدیمست

بدان پیوند و آن پیمانم اینجا

ز زلفش برد ما غم هست بویی

چنین زنده به بوی آنم اینجا

به درد اوحدی دلشاد گشتم

که آن لب می‌کند درمانم اینجا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

سلام علیک، ای نسیم صبا

به لطف از کجا می‌رسی؟ مرحبا

نشانی ز بلقیس، اگر کرده‌ای

چو مرغ سلیمان گذر بر سبا

نسیمی بیاور ز پیراهنش

که شد پیرهن بر وجودم قبا

اگر یابم از بوی زلفش خبر

نیابد وجودم گزند از وبا

به نزدیک آن دلربا گفتنیست

که ما را کدر کرد سیل از ربا

ز دردش ببین این سرشک چو لعل

روانم برین روی چون کهربا

همین حاصل است اوحدی را ز عشق

که خونم هدر کرد و مالم هبا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا

آسوده درو والا، آهسته درو شیدا

در وی سر سرجویان گردان شده از گردن

در وی دل جانبازان تنها شده از تنها

بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی

بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا

خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل

لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا

با نقد خریدارش آینده خه از رفته

با نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا

گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟

زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا

رسوایی فرق خود در فوطهٔ زرق خود

کم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا

گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن

ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا

ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش

زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

ای دریغا که در زمانهٔ ما

هزل آید به کارخانهٔ ما

هزل را خواستگار بسیار است

زنخ و ریشخند در کار است

میل ایشان به هزل بیشتر است

هزل‌، آلحق زجد عزیزتر است

مرد را هزل زی گناه برد

جد سوی عالم اله برد

چون تو جد یافتی ببر از هزل

تا از آن مملکت نباشی عزل

من چو زین شیوه رخ بتافته‌ام

هر چه کردم طلب‌، بیافته‌ام

از ره هزل پا برون بردم

تختهٔ دل ز هزل بستردم

پس برو نقش جد نگاشته‌ام

علم عشق برفراشته‌ام

اندرین کارنامهٔ عصمت

بسته‌ام نقش خامهٔ عصمت

بس گهرشان فشاندم از سر کلک

در معنی کشیدم اندر سلک

این سخن تحفه‌ایست ربانی

رمز و اسرارهای روحانی

سخن از آسمان بلندتر است

تانگویی که نظم مختصر است

لفظ او شرح رمز و اسرار است

معنی‌اش‌ شمع روی ابرار است

نظم نغزش زنکته و امثال

سحر مطلق ولی مباح و حلال

بوستانی است پر گل و نسرین

آسمانی است پرمه و پروین

مونس عارفان حضرت حق

قائد طالبان قدرت حق

اهل دل کاین سخن فرو خوانند

آستین از جهان برافشانند

خاطر ناقصم چو کامل شد

به سخنهای بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر زاید

هر یک از یک شگرفتر زاید

شاهدانی به چهره همچو هلال

در حجاب حروف زهره جمال

اینکه بینی که من ترش رثم

کز عنا پر زچین شد ابرویم

سخنم بین چه نغز و شیرین است

منتظم همچو عقد پروین است

صورت من اگر چه مختصرست

صفتم بین که عالم هنرست

مهر و مه بندهٔ ضمیر منند

عاشق خاطر منیر منند

من چو شمعم‌که مجلس افروزم

رشتهٔ جان خود همی سوزم

شمع کردار بر لگن سوزان

روشن از من جهان و من سوزان

این سخنهاکه مغز جان من است

گر بد ارنیک شد زبان من است

نیستم در سخن عیال کسی

نپرم من به پر و بال کسی

تو چه دانی چه خون دل خوردم

تامن این را به نظم آوردم

فکرم القصه حق گزاری کرد

اندرین نظم جان سپاری کرد

پانصد و بیست و هشت آخر سال

بود کاین نظم نغز یافت کمال

در جهان زین سخن بدین آیین

کامل و نغز و شاهد و شیرین‌،

جز سنایی دگر نگفت کسی

اینچنین گوهری نسفت کسی

هست معنیش اندرون حجاب

چون عروس زمشک بسته نقاب

نخچوان راکه فخر هر طرفست

در جهانش بدین سخن شرفست

در مقامی که این سخن خوانند

عقل و جان سحر مطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند

قدسیان خرقه‌ها در اندازند

این زمان بهر عزت و تمکین

جبرئیل از فلک کند تحسین

ختم این نظم بر سعادت باد

هر نفس‌ دم به دم زیادت باد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:01 AM

عدل شمعی بود جهان افروز

ظلم شه آتشی ممالک سوز

رخنه در ملک شاهی آرد ظلم

در ممالک تباهی آرد ظلم

شه چو ظالم بود نپاید دیر

زود گردد برو مخالف چیر

ظلم تا در جهان نهاد قدم

عافیت شد در آرزوی عدم

عدل تا سایه از جهان برداشت

خوشدلی رخت از این مکان برداشت

مادر خرمی عقیم بماند

غصه در سینه‌ها مقیم بماند

جگر اهل دل پر از خون شد

دل ارباب فضل محزون شد

در جهانی که هست کون و فساد

در کشیدند رخ‌، صلاح و سداد

دورگردون نگرکه جون دون شد

جنبش اختران دگرگون شد

برکشید آسمان لئیمان را

تیره کرد اختر کریمان را

خاک بر تارک ضعیفان بیخت

آبروی همه شریفان ریخت

این لئیمان که سر برآوردند

عادت و رسم دیگر آوردند

همه از دانش است دعویشان

لیک بی دانشی است معنیشان

علمشان بهر فتنه انگیزی است

فضلشان از برای خونریزی است

بوی گند آید از فضایلشان

دیو بگریزد از شمایلشا ن

خویشتن ناشناس و بی‌ادبند

همه آزار خلق را سببند

آنچه بینی که مشتری نظرند

گه زکیوان نحس‌، نحس‌ترند

هم زبانشان زفحش آموده

هم درونشان به خبث آلوده

عالمی پر زدیو و دد بینی

جمله مست شراب خود بینی

هر یکی همچو دیو درنگ و پوی

همه دور از خدا و دنیا جوی

تو چه کوبی چنانکه ایشانند؟

بکن اندیشه نامسلمانند

این گروه دگر که مظلومند

اندرین روزگار محرومند

همه سرکشته و پریشانند

خسته تیغ ظلم ایشانند

آهشان سوخت سقف گردون را

اشکشان دجله ساخت‌ هامون را

عجب ارآهشان اثر نکند

درود دلشان جهان سقر نکند

هست آن را که هست نادانتر

کار او از همه به سامانتر

وآنکه داند که کار دنیا چیست

یکنفس خوش نمی‌تواند پست

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:01 AM

بازدیدم که ظالمان بودند

در جهان هفته‌ای نیاسودند

زانکه او ظالم و مسلمان بود

خلق‌، عاجز، خدای ناخشنود

چشم دل بازکن زروی یقین

ظلم حجاج (‌و) عدل کسری بین

این یکی کافر و پسندیده

وین مسلمان ولی نکوهیده

ظلم از هرکه هست نیک‌،‌بد است

وانکه ار ظالم است نیک بد است

هر کجا عدل روی بنمودست

نعمت اندر جهان بیفزودست

هر کجا ظلم رخت افکنده است

مملکت را زبیخ پرکنده است

عدل بازوی شه قوی دارد

قامت ملک مستوی دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

بود در عهد ما شهی کافر

نام او در جهان به عدل شمر

سایهٔ عدل بر جهان گسترد

خلق را در خط امان آورد

ملک خود را به عدل‌کرد آباد

کآفرین بر شهان عادل باد!

مهربان بود بر رعیت خود

از برای صلاح دولت خود

در پناهش رعیت آسوده

ده به داد و دهش بیفزوده

ایزدش عز این جهانی داد

مدتی دیر زندگانی داد

روزگاری جهانگشایی کرد

کامرانی و پادشایی کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023852
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث