به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در جهان هرکه بینی ازکه و مه

همه در بند آنکه فردا به

همه را بر امید بوک و مگر

عمر بگذشت و روز روز بتر

کار بر خاص و عام شد مشکل

غصه دارند این و آن حاصل

رفت کار جهانیان زنسق

گشت یکباره ملک بی رونق

کرد بنیاد ملک‌، ظلم‌، خراب

رفت خورشید عدل زبرسحاب

چرخ منسوخ کرد آیت عدل

سرنگون گشت باز رایت عدل

معدلت اندرین زمانهٔ شوم

شد چو سیمرغ وکیمیا معدوم

نیست انصاف در ولایت ما

دل ما خون شد از حکایت ما

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

ای مسلم‌ترا سحر خیزی

هر سحر چون زخواب برخیزی

سر زبالین شرق برداری

دامن وجیب پر ز زرداری

پس کنی در جهان زرافشانی

بر فقیر و توانگر افشانی

چون زنی بر فلک سراپرده

بندی از نور در هوا پرده

در هوا ذره را کنی تعریف

بدن خاک را دهی تشریف

چون در آیی به بارگاه حمل

بنمایی هزار گوه عمل

پور حسن بر جهان بندی

نقش دیبای گلستان بندی

برقع از روی غنچه بگشایی

چهرهٔ یاسمن‌ بیارایی

در چمن سبزه تازه روی شود

گلستان پر ز رنگ و بوی شود

قدح لاله پر شراب کنی

عارض ارغوان خضاب کنی

چون‌کنی یک نظر سوی معدن

خاک گردد به گوهر آبستن

در رحم جنبش جنین از توست

ماه را پرتو جبین از توست

تو رسانی همی به هفت اقلیم

از هزاران هزار گونه نعیم

در نظر شاهد ملیح تویی

بر فلک همدم مسیح تویی

یوسف مصر آسمانی‌، تو

کدخدای همه جهانی تو

ایتت عزف که صانع عالم

بر وجود تو یاد کرد قسم‌!

مردم چشم عالمی به درست

که جهان سر به سر منیراز توست

با وجود تو ای جهان آرای

از چه رو اندرین سپنج سرای‌،

روز من‌، خسته تیره فام بود

صبح بر چشم من حرام بود

چیست جرمم چه کرده‌ام باری‌؟

که نهی هر دمم زنوخاری

مژهٔ من زموج خون جگر

همچو دامان ابر داری‌تر

چون منی را چنین حزین داری

با غم و غصه همنشین داری

عادت چون تویی چنین باشد

جگرم خون کنی همین باشد

نه‌، خطا گفتم‌، از تو این ناید

چون تو مهری‌، زمهرکین ناید

این همه جور دور گردون است

اوکند اینکه اینچنین دون است

نه منم اینچنین بدین آیین

خسته و مستمند و زار و حزین‌،

عالمی را همه چنین بینی

همه را با عنا قرین بینی

گشته از حادثات دور فلک

سینه‌شان پرزخون زجور فلک

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

ای خطاب تو نیر اعظم

ای خضر کسوف مسیحا دم

ای فریدون خطهٔ اعلی

بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی

چون نمایی به صبح رایت نور

خیل ضحاک شب شود مقهور

در حجاب تو اختران یکسر

اندرین هفت منظر اخضر

دو وشاقند بسته دردو وثاق

بر میان بهر بندگیت نطاق

هم قمر پرده‌دار ایوانت

هم عطارد دبیر دیوانت

از پی بزم توست خنیاگر

در سیم قصر، زهره ازهر

بسته پیشت کمر به سرهنگی

والی عقرب آن یل جنگی

سعد اکبر عیال‌ انعامت

راهب دیر حارس بامت

توکه در هفت‌کشوری خسرو

شهسواری و لیک تنها رو

دار ملک تو کشور چارم

بام قصر تو پنجمین طارم

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

 

در کلام مجید ایزد فرد

«‌امر» گفت آن چنانکه یادش کرد

تو به حرص و حسد میالایش

به خصال حمیده آرایش

با سگ وخوک همنشین مکنش

با رفیقان بد قرین مکنش

چون کند مرگ از همه دورت

وافکند پشت در کو گورت

بود او محرم حصور ابد

در نیاید به تنگنای لحد

هست اینجا برای قوت و قوت

بازگشتش به عالم ملکوت

چار عنصر چو در شمار آید

تن مرکب از این چهار آید

جان چو از تن مفارقت جوید

هر یکی سوی اصل خود پوید

آنچه از هستی اش نشان ماند

جان بود جان، که جاودان ماند

قفس پنج حس را بشکن

مرغ جان را ازو برون افکن

باز را در قفس چه کار بود؟

جای او دست شهریار بود

زین نشیمنگهش برون انداز

تاکند در هوای او پرواز

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

آنکه جان آفرید روزی داد

شور بختی و نیک روزی داد

روزی از وی طلب نه از مکسب

از فلک جوی مه نه از نخشب

غم روزی مخورکه خود برسد

به خردمند و بیخرد برسد

روزی خود به پر چرخ‌کبود

نتواند کسی به جهد افزود

پیش هر ناکس و خسیس و بخیل

از یی نان مباش خوار و ذلیل

خویش را زآفتاب سایه نمای

همچو کیوان بلند پایه نمای

تن مپرور که جای او گورست

خورش کرم و روزی مور است

روح پرور اگر خرد داری

هان و هان ضایعش بنگذاری

چون که آن دم به وقت‌کار آید

روح باشد که در شمار آید

روح نوریست زان ولایت پاک

که تعلق گرفت با این خاک

پرتو نور فیض ر‌بانی است

گر چه محبوس جسم ظلمانی است

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

ازپی لقمه‌ای چه ترش و چه شور

تاکی این گفت وگوی شیرین شور

بر در این و آن چو سگ چه دوی‌؟

گرنه‌ای سگ چنین به تک چه چه دوی‌

بیش خوردن قوی کند گردن

لیک زبرک شوی زکم خوردن

آفت علم و حکمتست شکم

هرکه را خورد بیش‌، دانش کم

مرد باید که کم خورش باشد

تا درونش به پرورش باشد

هر چه پرسی ازو نکو داند

سرهای حقیقت او داند

فرخ آن کاختیار او همه سال

عمل صالحست و اکل حلال

هست به نزد من در این ایام

بینوا زیستن زکسب حرام

چونکه جان را زعشق قوت بود

قوت از حی لایموت بود

ای عزیز این همه ذلیلی چیست‌؟

وی سبک روح، این ثقیلی چیست‌

شکم از لوت چار سو چه کنی‌؟

خویش را بندهٔ گلو چه کنی‌؟

لقمه‌ای کم خوری زکسب حلال

به بود از عبادت ده سال

مرد باید که قوت جان جوید

هر چه گوید همه زجان گوید

نظر از کام و از گلو بگسل

هر چه آن نیست حق‌، ازو بگسل

تا تو در بند آرزو باشی

پر بار خسان دوتو باشی

چون تو از آرزو بتابی روی

آرزو در پی‌ات کند تک و پوی

به حقیقت بدان که ایزد فرد

در ازل روزی‌ات مقدر کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

روزی از روزها به راهگذر

خرکی بر دکان آهنگر

از قضا می‌گذشت با هیمه

شرری جست از یکی نیمه

هیمه آتش‌گرفت یکسر سوخت

آخرالامر در میان خر سوخت

چون تو با هیمه بر سقرگذری

عجب اربگذری و جان ببری

نگذری زانکه بس گرانباری

پر بارگران گرفتاری

خوردن و خفتن است عادت تو

بهره‌ت این است از سعادت تو

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:58 AM

آن شنیدی که از سر سوزی

گفت عیسی به همرهان روزی

زین جهان دل به طبع بردارید

مهر او جمله کینه انگارید

که جهان زودسیر و بد مهر است

همه خاری ست اگر چه‌گلچهراست

همه معشوقه‌ایست عاشق کش

عاشق او خرد ندارد و هش

دایه‌ای دان که هر که را پرورد

خون پرورده را بریخت و بخورد

تا جهان است کارش این بوده‌است

رسم و آیینش اینچنین بوده است

آن کزو زاد و آنکه از تو بزاد

هر دو راکشت و تو بدو شده شاد

او به آزردنت چنین مایل

تو درو بسته دل زهی غافل‌!

دل منه بر جهان‌که آن نه نکوست

اوترا دشمن و تو او را دوست

گر بمانی در این جهان صد سال

بی غم و رنج جفت نعمت و مال‌،

روزی آید که دلفگار شوی

خستهٔ زخم روزگار شوی

چیست‌ نام جهان سرای مجاز

در سرای مجاز جای مساز

کار و بار جهانیان هوس است

وین همه طمطراق یک نفس است

من بر این کار و بار می‌خندم

دل در این روزگار چون بندم

چون ندانی‌که چند خواهی زیست

این همه طمطراق بیهده چیست‌؟

از پی یک دو روزه عمر قصیر

چند هیزم کشی به قعر سعیر؟

زین جهانت بدان جهان سفرست

گذرت راست بر پل سقرست

غم این ره نمی‌خوری چه کنم‌؟

هیمه با خود همی بری چه‌کنم‌؟

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:58 AM

رنگ و بویی که در جان بینی

گر همه سود وگر زبان بینی

صلح با عدل و جنگ باستم‌است

با بدی نیک و با نشاط غم است

رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر

گر همه خیر باشد ار همه شر،

عالم دیگر است عالمشان

نیست فرقی زمور تا جمشان

در جهان جز به دیدهٔ عبرت

ننگرند اینت غایت همّت

خاطر از هیچ کس نرنجدشان

هر دو عالم جوی نسنجد شان

هر که او لذت جهان جوید

روز و شب در پی جهان پوند

زوگریزان جهان و او پویان

همچو دیوانگان جهان جویان

نتواند بدان جهان پیوست

زین جهان باد دارد اندر دست

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:58 AM

دوستیت مباد با نادان

که بود دوستیش کاهش جان

این مثل زد وزیر با بهمن

دوست نادان بتر زصد دشمن

بثبنو اپن کنه راکه سخت نکوست

مار، به دشمنت که نادان دوست

تا توانی رفیق عام مباش

پختهٔ عشق بامن و خام مباش

که همه طالب جهان باشند

بستهٔ بند آب و نان باشند

همگالا بی خبر زمبدع خویش

واگهی نه که چیستشان در پیش

عاشق خورد و خواب و پوشش بس

تابع شهوت و هوا و هوس

یار خاصان نه آن نه این جویند

از پی او بقای جان جویند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024206
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث