به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در نگر تا که آفرید ترا ؟

از برای چه برگزید ترا ؟

خاک بودی ترا مکرم کرد

زان پست جلوهٔ دو عالم کرد

از همه مهتر آفرید ترا

هر چه هست از همه گزید ترا

در نظر از همه لطیف‌تری

به صفت از همه شریف‌تری

خوبتر از تو نقشبند ازل

هیچ نقشی نبست در اول

قدرتش بهترین صفت به تو داد

شرف نور معرفت به تو داد

گوهر مردمی شعار تو کرد

کرم و لطف خود نثار تو کرد

باطنت را به لطف خود پرورد

ظاهرت قبهٔ ملایک کرد

آن یکی گنج نامهٔ عصمت

این یکی کارنامهٔ حکمت

اختر آسمان معرفتی

زبدهٔ چار طبع و شش جهتی

قاری سورهٔ مجاهده‌ای

قابل لذت مشاهده‌ای

خلقتت برد کوی استکمال

همتت راست سو‌ی استدلال

خاطرت مدرک وجود خودست

عنصرت مستعد نیک و بدست

با تو بودست در الست خطاب

با تو باشد به روز حشر حساب

گفته اسم جملهٔ اشیاء

در حق توست «‌علم الاسماء»‌

طارم آسمان و گوی زمین

از برای تو ساخته ست چنین

فرش غبرا برای تو گسترد

چرخ فیروزه سایبان تو کرد

آفرینش همه غلام تواند

از پی قوت و قوام تواند

حکمت و فطنت وکیاست و علم

همّت و سیرت و مروت و حلم

در وجود تو جمله موجودست

وین همه لطف وجود معبودست

صفت تو به قدر آنکه تویی

نتوان گفت آنچنان که تویی

نشنیدی‌که آن حکیم چه‌گفت

که به الماس در معنی سفت

تو به قیمت ورای دو جهانی

چه کنم قدر خود نمی‌دانی

این همه عزت و شرف‌که تراست

تو زخود غافلی عظیم خطاست‌!

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:48 AM

 

بود روزی مبارک و فرخ

کاین سعادت نمود ما را رخ

در این گنجنامه بگشادم

وین سخن را اساس بنهادم

نقش این کارنامه می‌بستم

تیر بوسید خامه و دستم

گفتم این نظم را طرازش چیست‌؟

زیور این عروس‌، مدحت کیست‌؟

بر که افشانم این نثار بگوی‌؟

کیست لایق در این دیار بگوی‌؟

گفت این بحر پر معانی را

چشمهٔ آب زندگانی را ،

عیسی آثار سروری باید

خضر سیرت سکندری باید،

که طراز سخن ثناش بود

ورد جان و خرد دعاش بود

نه غلط گفتم این خطا باشد

که طراز سخن ثنا باشد

زین نمط هر سخن‌که آن من است

به حقیقت طراز هر سخن است

گرچه بی برگ و بی نوایم من

بلبل نغز خوش سرایم من

زان در افواه خلق مذکور است

سخن من‌، که از طمع دور است

خرد از گوشه‌ای در آمد چست

گفت این نقد راکه سکهٔ‌توست‌،

سخن سرسری نمی‌بینم

زان کسش مشتری نمی‌بینم

گرچه هست این سخن تمام عیار

بس کساد است اندر این بازار

سکه این نقد راز معرفت است

معرفت را نشان این صفت است

که در این کار نامه کردی درج

نکنش تا توانی اینجا خرج

زآنکه صاحبدلی نمی‌بینم

حال را مقبلی نمی‌بینم

که درو ذکر او توانی کرد

یا زجودش بری توانی خورد

کو قدم تا بدین طریق رود

یا کجا گوش کاین سخن شنود

همه محبوس شهوت و حسدند

طالب قوت و قوت جسدند

میل اینها به ترهات بود

فعلشان نیز بر صفات بود

نز طریقت کسی اثر دارد

نز حقیقت دلی خبر دارد

چون ترا این سخن فتوح آمد

عاشقان را غذای روح آمد

نزد آن کاو محبتی دارد

این سخن قدر و عزتی دارد،

که زشرحش زبان بود قاصر

نرسد در نهایتش خاطر

عارفان کاین سخن فروخوانند

هر چه جز حق بود برافشانند

قیمت این سخن کسی داند

که همه نقش معرفت خواند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:47 AM

چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم

گله از بخت یا زچرخ کنم

جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی

که شود غمگسار من نفسی

روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود

جز تعب حاصلم زچرخ کبود

ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ

کز عنا قامتم خمیده چو چنگ

اشک چون لعل‌گشت در چشمم

روز چول شب شدست بر چشمم

دود دل جیب و آستینم سوخت

سقف چرخ آه آتشینم سوخت

من مسکین مستمند ضعیف

باغم و محنتم ندیم و حریف

گله دارم ز روزگار بسی

با که گویم‌که نیست همنفسی

دوستی نیست کو شود همدم

همدمی نیست کو شود محرم

قدم از فکر ساختم با ‌خود

بوکه بینم مگر به چشم خرد

جمله روی زمین بگردیدم

همدمی کافرم اگر دیدم

دلم از جور چرخ جفت عناست

که اندرین روزگار قحط وفاست

خود گرفتم که آن سخن دانم

کز عبارت نظیر حسانم

در چنین روزگار بانفرت‌

با چنین منعمان دون همّت‌،

چون کشم این همه پریشانی

در ثنا و مدیح حسانی

روزگاری بهانه می‌جستم

قصه‌ای را فسانه می‌جستم

تا سخن را بر آن اساس نهم

زان سخن بر جهان سپاس نهم

چند جستم ولیک دست نداد

قصه‌ای آنچنان نمی‌افتاد

که بر او زبور سخن بندم

دل در این بند بود یک چندم

آخرالامر یک شبی با دل

گفتم ای خفتهٔ زخود غافل

چند گرد دروغ گردی تو

آبرویم بری چه مردی تو؟‌!

بس‌از ان وصف زلف و طره‌وخال

بس از این هرز گفت وگوی محال‌!

چون زمدح آب روی نفزاید

گر نگویی مدیح هم شاید

پن سپس در ره طریقت پوی

کر سخن گویی از حقیقت گوی

خاطرم چون در دقایق زد

قرعه بر رقعهٔ حقایق زد

نکئه‌ای چند لایق آمد پیش

جمله سر حقایق آمد پیش

سخن نغز همچو در ثمین

درج در نکته‌های سحر مبین

داد ایزد شعار توفیقش

نام کردم «‌طریق تحقیقش‌»

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:47 AM

نیستم اندرین سرای مجاز

طاقت بار و قوف پرواز

نه غم این طرف توانم خورد

نه بدان شهر ره توانم برد

پس همان به که گوشه‌ای گیرم

تن زنم گر زیم و گر میرم

به حوادث رضا دهم شاید

چه کنم آنچنانکه پیش آید

بروم باهنر همی سازم

وزهنر بر فلک سرافرازم

به خدایی‌که پاک و بی عیب است

واهب العقل و عالم الغیب است

که مرا اندربن سرای هوس

جز هنر نیست یار و مونس‌کس

هنرم هست لیک دولت نیست

در هنر هیچ بوی راحت نیست

باهنر کاش دولتم بودی

تا غم و غصه‌ام نفرسودی

هست معلوم عالم و جاهل

که در این روزگار بی حاصل،

منصب آل را بویه شورانگیخت

نان‌کسی خورد‌که آب رو‌ی بریخت

من نه آنم که شورانگیزم

آبرو را برای نان ریزم

همّتم هست گرچه نانم نیست

سخن فحش بر زبانم نیست

تا ابد بینوا بخواهم ماند

فحش و بد بر زبان نخواهم راند

بخت من زان چنین نژند افتاد

که مراهمّت بلند افتاد

نه خطا گفتم و غلط کردم

‌حشو بود این‌گهرکه من سفتم

من در این غصه جان همی‌کاهم

منصب این جهان نمی‌خواهم

عزت آن جهان همی باید

گر ذلیلم در این جهان شاید

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:47 AM

 

گفتم ای سایهٔ الهی تو

زآنچه هستی جوی نکاهی تو

ای تو بر لوح‌کون حرف نخست

آفرینش همه نتیجهٔ توست

نشو از توست شاخ فطرت را

ثمر از توست باغ فکرت را

چون مرا دیده‌ای بدین سستی

هر چه‌گفتی صلاح من جستی

چون کنم‌چون‌من‌حزین ضعیف

پای‌ بندم در این سواد کثیف

نیست‌گویی جهان زشت و نکو

جز از او و بدو هم خود او

هست این خطه را هوای عفن

ساکنانش شکسته پای و زمن

گرچه هست این رباط منزل من

هست مایل به شهر تو دل من

جان بر افشانم از طرب آن دم

که نهم اندر آن سواد قدم

من مسکین در این رباط خراب

ساخته خانه بر ره سیلاب

بستهٔ بند و حبس ارکانم

پای برتر نهاد نتوانم

نشود نفس خاکیم فلکی

تا نگردد نهاد من ملکی

نرسد کس به کعبهٔ تحقیق

تا نباشد رفیق او توفیق

هیچ دانی که چون گرانبارم

به غم دیگران گرفتارم

روزگاری برای قوت عیال

باز می‌داردم زکسب کمال

هستم از استحالت دوران

چون شتر مرغ عاجز و حیران

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:46 AM

خردم دوش اندپن معنی

نکته‌ای چند نغز کرد املی

گفت شهری‌که جا و مبین ماست

صحن او سقف‌گنبد اعلا‌ست

خاک او راست نکهت عنبر

آب او راست‌، لذت شکر

نز برودت در او اثر بینی‌

نز حرارت در او شرر بینی

اندر آن شهر ما گلستانهاست

که چمنهاش نزهت جانهاست

طوطیان بینی ندر آن بستان

همه را ذکر حق بود الحان

چون کند لطف او تعلمشان

«‌ربی الله» بود ترنمّشان

در چمنهاش بلبلان ، گویا

نغمه‌شان جمله «‌ربنا الاعلی»

«‌مقعد صدق‌» ازو ولایت ماست

هرکه آنجاست در حمایت ماست

همگان خاص حضرت سلطان

جسته از بند انجم و ارکان

رهروان بینی از سر غیرت

همه اوفتاده در ره حیرت

ساکنان بینی از سر اخلاص

چشم بگشاده بر سرادق خاص

چون بدان شهر جان فرود آیی

پن همه دردسر بیاسایی‌

مسکن و جایگاه ما بینی

مجلس خاص شاه ما بینی

خلعت شاه‌، بی بدن پوشی

بادهٔ شوق‌، بی دهن نوشی

نغمهٔ بلبلان ره شنوی

«‌وحده لاشریک له» شنوی

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:46 AM

گفتم ای مرهم دل ریشم

سخنت نوش جان پر نیشم

ای همایون لقای عیسی دم

وی مبارک پی خجسته قدم

ای سبک روح این چه دلداری است

وی گرانمایه این چه غمخواری است

ای ملک سایه این چه تعریف است

وی فلک پایه این چه تشریف است

التفات توام مکرم کرد

لطف تو از غمم مسلم کرد

مددم ده به همّت ای مکرم

تا من دل شکستهٔ مجرم ،

پای از بند حرص بگشایم

یکدم از بند خود برون آیم‌،

پیش گیرم طریق تقوا را

از برای صلاح عقبا را ،

ره روم تا رسم بدان منزل

که آگهی یابم از حقیقت دل‌،

مگر آن بخت یابم از اقبال

کافکنم رخت در جهان کمال

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:46 AM

دوش چون شاهد جهان افروز

زلف شب برگرفت از رخ روز

من چو عنقا نهفته روی از خلق

شسته حرف پا زتختهٔ زرق

گاهی اندر فنا بقا جستم

درد را زان جهت دوا جستم

کاه سر بر در عدم زده‌ام

در ره نیستی قدم زده‌ام

به وثاقم درآمد از ناگاه

خضر پیغمبر آن ولی الله

گفت ای عندلیب گلشن کن‌

طوطی خوش نوای نغز سخن

تا کی این عاجزی و حیرانی

اندرین تنگنای ظلمانی

چونکه بر تافتی زدعوی روی

خیز و آب حیات معنی جوی

تا زین ظلمتت نجات بود

در جهان بقا حیا ت بود

در مضیق جهان توقف چیست‌؟

این همه غصه و تاسف چیست‌؟

نه چو یعقوب‌گم شدت فرزند

که بریدی زخرمی پیوند

گفت خضرم ز راه غمخواری

کای فرو مانده در گرفتاری‌

بیت احزان چه جای توست بگو

مصر عشق از برای توست بجو

خیز و بیرون خرام ازین مسکن

رخت خود پن وطن برون افکن

کاندرین خطه خراب آباد

نشود خود دل خراب آباد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:46 AM

بود حیدر در مدینه علم

حافظ و خازن خزینهٔ علم

جان جود و جهان علم او بود

بحر فضل و مکان حلم او بود

زو ظفر یافته مسلمانی

ملت کفر ازو به نقصانی

«‌اقتلوالمشرکین‌» فرو خوانده

به سر تیغ حکم آن رانده

شور و شر در دیار کفرافکند

شاخ بدعت زبیخ و بن برکند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:45 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024760
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث