به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هر که در راه عشق گردد مات

در جهان کمال یافت نجات

آنکه از سر عشق باخبرست

دایم ازخورد و خواب برحذر است

و آنکه او شربت محبت خورد

هرگز از نان و آب یاد نکرد

تا زخورد و زخواب کم نکنی

وزطعام و شراب کم نکنی‌،

نتوانی زدن زعشق نفس

بسته مانی در این سرای هومن

تا دلت چشم سربنگشاید

شاهد عشق روی ننماید

بندهٔ عشق لایزالی باش

عاشق چست لاابالی باش

گر زنی دم زصدق معنی زن

خاک در چشم لاف و دعوی زن

دعوی عاشقی کنی وانگه

ترس از جان و سر زهی ابله‌!

چه زنی لاف عاشقی زگزاف‌؟

بر سردار زن چو مردان لاف

آنکه از عاشقان «‌اناالحق» زد

پس بر این ریسمان معلق زد

غیرت حق گرفت دامانش

پسمان شد زه گریبانش

در ره عشق سوز و دردت کو؟

نفس گرم و آه سردت کو؟

عاشقی راکه شور و شوق بود

دایم از درد عشق ذوق بود

از سرکام نفس برخیزد

از هوا و هوس بپرهیزد

چون تمنای روی دوست کند

حالی آهنگ کوی دوست کند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:53 AM

گر حیات ابد همی خواهی

خیز و با عشق جوی همراهی

رو، دم از عشق زن‌که‌کار این است

رهروان را بهین شعار این است

به زبان سر عشق نتوان گفت

آنچنان در به گفت نتوان سفت

هر چه گویی گر آنچنان باشد

صفت عشق غیر از آن باشد

عشق را عین و شین و قاف مدان

بلکه سریست در سه حرف نهان

سخن سر عشق کار دلست

عشق پیرایه و شعار دلست

عاشقی قصه و حکایت نیست

عشقبازی در این ولایت نیست

عالم عشق عالم دگر است

پایهٔ عشق از این بلندتر است

کی به هر مسکنی کند منزل

تابود میل او به عالم گل

عشق در هر وطن فرو ناید

حجرهٔ خاص عشق‌، دل باید

مرکب عشق سخت‌تیزرواست‌

هر زمانیش منزلی زنو است

هر که با عشق همعنان باشد

منزلش زآن سوی جهان باشد

دل که از بوی عشق بی رنگ است

نه دلست آن که پارهٔ سنگ است

به زبان قال و قیل عشق مگوی

خیز و دل را به آب صدق بشوی

دل زخبث هوا نمازی کن

چون شدی پاک عشق بازی کن

عشقبازی (‌است‌) وعشق‌بازی‌نیست

هوسی به زعشقبازی نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:53 AM

تا جهان است کار او این است

نوش او نیش و مهر اوکین است

اندر این خاکدان افسرده

هیچ کس نیست از غم آسوده

آنچنان زی درو که وقت رحیل

بیش باشد به رفتنت تعجیل

رخت بیرون فکن زدار غرور

چه نشینی میان دیو شرور؟‌

حسد و حرص را به گور مبر

دشمنان را به راه دور مبر

دو رفیقند هر دو ناخوش و زشت

باز دارندت این و آن زبهشت

پیشتر زآنکه مرگ پیش آید

از چنین مرگ زندگی زاید

به چنین مرگ هر که بشتابد

از چنین مرگ زندگی یابد

تا از این زندگی نمیری تو

در کف دیو خود اسیری تو

نفس تو تابدیش عادت و خوست

به حقیقت بدان‌که دیو تو اوست

مرده دل گشتی و پراکنده

کوش تا جمع باشی و زنده

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:52 AM

هر که آمد در این سرای غرور

همدمش محنتست و منزل‌گور

کو زپیغمبران مسیح و کلیم‌؟

آدم و شیث و نوح و ابراهیم‌؟

یونس ولوط و یوسف و یعقوب

صالح و هود و یوشع و ایوب

یا کجا خواجهٔ سراچهٔ کل

خاتم انبیا چراغ رسل

کو ابوبکر و عمّر و عثمان

کو علی شیر کردگار جهان

بشر حافی و بوسعید کجاست‌؟

شبلی و شیخ بایزید کجاست‌؟

از حکیمان عهد ارستون کو

ارسطاطالس و فلاطون کو

ازشهان کیان جم و هوشنگ

یا فریدون با فر و فرهنگ

کو منوچهر و ایرج و نوذر

بهمن و کیقباد و اسکندر

یا زگردنکشان تهمتن کو

گیو وگودرز و طوس و بیژن‌کو

این همه صفدران قلب شکن

سام و دستان و نیرم و قارن

همگان خفته‌اند در دل خاک

آن یکی خرم آلا دگر غمناک

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:52 AM

خود تو کاهل نشینی ای غافل

ناپسندست غفلت از عاقل

خیز و خود را بساز تدبیری

بر جهان زن چهار تکبیری

در میان آی چست چون مردان

صفت و صورتت یکی گردان

زآنکه باشد شعار ناپاس

از درون خبث‌، و زبرون پاکی

تا درون و برون نیارایی

حضرت قدس را کجا شایی‌؟

تا ز آلودگی نگردی پاک

نگذری از بسیط خطهٔ خاک

خویشتن پاک کن زچرک هوا

تا نهی پای در مقام رضا

تا به‌کی تو چنین بخواهی زیست

می‌ندانی که در قفای توچیست‌؟

راست بشنو که در جهان جهان

از اجل کس نیافته‌ست امان

تو چه گویی ابد نخواهی ماند؟

نامهٔ مرگ برنخواهی خواند ؟

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:52 AM

ای همه ساله پای بست غرور

در خرابات حرص مست غرور

حرصت افگنده باز از ره حق

اینچنین کی رسی به درگه حق‌

راه دور است و مرکبت لنگ است

بار بسیار و عرصه پرسنگ است

بار حرص و حسد زدوش بنه

هر چه داری بخور، بنوش‌ و بده

ره تو دور شد یقین بشنو

تو مجرد شو و مپای و برو

ترک این هستی مزور کن

دل به نور یقین منور کن

تا بدانی مسافت راهش

کم و بیش و دراز و کوتاهش

دو قدم بر سر وجود نهی

وان دگر بر در ودود نهی

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:52 AM

چه کنی عیش با زن و فرزند؟

ببر از جمله دل‌، بدو پیوند!

چه نشینی میان قومی دون‌؟

چه بری سر، زبند شرع برون‌؟

ای ستم کرده بر تو شیطانت

مانده در ظلمت سقر جانت

تا زشیطان خود شوی ایمن

شرع را شحنهٔ ولایت کن

گر شریعت شعار خودسازی

روز محشر کنی سرفرازی

هر که بد کرد زود کیفر برد

وآنگه بی شرع زیست کافر مرد

گرنه‌ای هرزه گرد و دیوانه

تاکی این ترهات و افسانه

شعر بگذار و گرد شرع درآی

که شریعت رساندت به خدای

بند بر قالب طبیعت نه

پای بر منهج شریعت نه

لقمه از سفرهٔ طریقت خور

می‌زخمخانهٔ حقیقت خور

یا خضر شو گذر به دربا کن

یا چو عیسی سفر به بالا کن

زآن سوی چرخ تکیه جای طلب

برتر از عقل‌، رهنمای طلب

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:51 AM

ساکنانی که جمله چون روحند

مرهم سینه‌های مجروحند

همه را درس‌، نقد ابجد عشق

همه را میل‌، سوی مقصد عشق

همه را گشته سر غیبی کشف

جان و تن کرده در بلایش وقف

لوح روحانیان زبردارند

پایه از مه بلندتر دارند

سرورانند بی کلاه و کمر

خسروانند بی سپاه و حشر

زده در رشتهٔ حقایق چنگ

فارغ از نفع نوش و ضر شرنگ

همه مست می وصال قدم

در روش یافته ثبات قدم

لطف ایزد به مجلس توفیق

باده شان داده از خم تحقیق

چون تو دیدی علو همّتشان

این همه کار و بار و عزتشان‌،

پس تو نیز از سر هوا برخیز

که هوا آتشی است بادانگیز

بیش پن بر بروت خویش مخند

همچو مردان بیا میان بربند

خدمتش می‌کن از سر اخلاص

تا چو ایشان شوی توخاص‌الخاص

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:51 AM

رهروانی که وصل اوجویند

معتکف جمله بر در اویند

از وجود جهان خبر‌شان نیست

جز غم او غم دگر‌شان نیست

در جهانند و از جهان فارغ

همه با او، زجسم و جان فارع

سرقدم ساخته چو پرگارند

لاجرم صبح و شام در کارند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:51 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024444
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث