به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در جهانی که عالم ثانی است

بی زبانی همه زبان دانی است‌

عاشقان صف کشیده دوشادوش

ساقیان بر کشیده نوشانوش

سالک گرم ر‌و در آن‌بازار

«‌ارنی» گوی از پی دیدار

عاشقان از وصال یافته ذوق

«‌لی مع الله» گوی از سر شوق

رهروان در جهان حیرانی

برکشیده لوای «‌سبحانی»

دیگری اوفتاده در تک و پوی

لیس فی جبتی سوی الله‌، گوی

آنکه او گوهر محبت سفت

به زبان و به دل «اناالحق» گفت

همگنان جان و دل بدو داده

واله و مست و بیخود افتاده

بهر او بود جست و جوی همه

او منزه زگفت و کوی همه

من دلسوختهٔ جگر خسته

پای در دام شش جهت بسته

صفتم در جهان صورت بود

صورت آلودهٔ کدورت بود

فرصتی نه که چست برتازم

در چنان منزلی وطن سازم

قوتی نه که باز پس کردم

با سگ و خوک همنفس گردم

دل در اندیشه تا چه شاید کرد

ره بدانجا چگونه باید کرد

چون کنم کاین طلسم بگشایم

پایم از بند جسم بگشایم

در رهش خان و مان براندازم

جان کنم خرقه و دراندازم

ناگهان در رسید از در غیب

کرده پرگوهر حقایق جیب

گفت ای رخ به خون دل شسته

در جهان فنا، بقا جسته

تا در این منزلی‌که هستی توست

پستی تو زخود پرستی توست

چون زهستی خویش درگذری

هر چه هستیست زیرپی سپری

تو چه دانی که زاستان قدم

چند راهست تا جهان قدم

چند سختی کشید می‌باید

چند منزل برید می‌باید

تا به نیکی بدل کنی بد را

واندر آن عالم افکنی خود را

گر ترا میل عالم قدم است

ترک خودگفتن اولین قدم است

نرسی تا تو با تو همنفسی

قدم از خود برون نهی پرسی

تا طلاق وجود خود ندهی

پای در عالم قدم ننهی

تا وداع جهان جان نکنی

ره بدان فرخ آستان نکنی

در هوایش زبند جان برخیز

جان بده و زسر جهان برخیز

به وجود جهان قلم درکش

در صف عاشقان علم برکش

زهد ورز، اقتدا به عیسی کن

طلب او و ترک دنیا کن

منشین اینچنین که ناخوب است

خیزو آن را طلب‌که مطلوب است

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:51 AM

دوش ناگه نهفته از اغیار

یافتم بر در سرایش بار

مجلسش زان سوی جهان دیدم

دور از اندیشه و گمان دیدم

مجمعی دیده‌ام پر از عشاق

جسته از بند گنبد زراق

چار تکبیر کرده بر دو جهان

گشته فارغ زشغل هر دو جهان

باده از جام معرفت خورده

راه زان سوی شش جهت کرده

همه گویای بی زبان بودند

همه بی دیده‌، نقش خوان بودند

ماجرایی که آن زمان می‌رفت

سخن الحق نه بر زبان می‌رفت

نکته‌ها رفت بس شگرف آنجا

درنگنجید صورت و حرف آنجا

صوت وحرف از جهان جسم بود

بهر ترکیب فعل و اسم بود

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:50 AM

بگذر از وهم و این سخن بگذار

کی بود وهم مدرک اسرار

دل تواند یکی مطالعه کرد

لوح اسرار قرب مبدع فرد

هر چه عین کمال معرفت است

خاص دل‌راست‌کاین‌بهین‌صفت‌است

دل چو در عالم بشر باشد

زان معانیش کی خبر باشد

تا مکاشف نگشت نتواند

که از آن نقطه‌ای فرو خواند

تا مجرد نشد زفعل ذمیم

حق خطابش نکرد «قلب سلیم»

بشریت چو از تو دور شود

آنچه عین دل است نور شود

چون شود کشف سر عالم غیب

زود معنی نهندت اندرجیب

چون بیابی حقیقت اخلاص

ره کنی قطع تا سرادق خاص

بر بساط جلال بنشینی

آنچه بینی به چشم دل بینی

گر تو خود را در آن جهان فکنی

فرش عزت برآسمان فکنی

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:49 AM

بگذر از نقش عالم گل تو

ره تو و راهروتو منزل تو

رهروی‌، روسخن زمنزل گوی

همره و همنشین مقبل جوی

چون تو غافل نشینی از کارت

نبود لطف ایزدی یارت

در سرای اثیر خواهی بود

جفت رنج و زحیر خواهی بود

جهد کن کز اثیر درگذری

به سلامت مگر تو جان ببری

زین جهان جهان تبرا کن

رو به بستان جان تماشا کن

کان جهان زین جهان شریفترست

خاک او از هوا لطیفترست

رخت بیرون فکن از این ماوی

خیمه زن در فضای آن صحرا

چشم بگشای تا جهان بینی

وان جهان را به چشم جان بینی

زانکه زادراک حس بیرون است

آستانش ورای گردون است

خاک او عنبر آب او تسنیم

محنتش عافیت سموم، نسیم

پایهٔ عرشش‌ از هوان فارغ

چمن باغش از خزان فارغ

بدر گردونش از خسوف ایمن

قرص خورشیدش ازکسوف ایمن

ساکنانش مسبح و ذاکر

همه یکرنگ باطن و ظاهر

حاصل جمله دولت سرمد

مایهٔ عمرشان بقای ابد

گر بکوشی زخود برون آیی

چون بدانجا رسی بیاسایی

بلبل بوستان انس شوی

همدم ساکنان قدس شوی

حضرتی بینی از ورای مکان

فارغ از استحالت دوران

آنچنان حضرتی و تو غافل‌!

تن زده اینت ابله و جاهل‌!

عاشقانی چو آدم و چو کلیم

چون حبیب و مسیح و ابراهیم

از پی وصل دلستان همه را

سر بر آن فرخ آستان همه را

هر که یابد بر آستانش بار

نتواند زدن دم اسرار

نطق را بارگیر لنگ شود

عرصهٔ ماجراش تنگ شود

وهم کآنجا رسد فروماند

ابجد سر نخواند، نتواند

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:49 AM

ای شده پای بست و زندانی

اندرین خاکدان ظلمانی

تاکی این گفت و گوی پر باطل

تاکی این جست و جوی بی حاصل

راه رو راه‌، کرد گفت مگرد

که به گفتار ره نشاید کرد

تا ز بند هوا برون نایی

ندهندت کمال بینایی

نبری ره به عالم وحدت

نتوانی زدن دم وحدت

زین نشیمن سفر به بالاکن

خویشتن را چو عقل والا کن

دم به تجرید زن‌که بی تجرید

نرسد کس به عالم توحید

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:49 AM

همه افتاده‌اند در تک و تاز

کرده بر تو زبان طعن دراز

چون زفطرت تو بوده‌ای مقصود

همگنان چون برادران حسود،

کارها ساختند بر سر رام

تا ترا در فکنده‌اند به چاه

ساکن قعر چاه ماری‌ چند!

در بن چاه حرص داری چند

اینک آمد نظر کن ای مسکین

بر سر چاه ژرف بشری هین!

در چه انداخت بهر دعوت را

حبل قرآن و دلو عصمت را

بیش از این در مان چاه مپای

دست بر حبل زن‌، زچاه برآی

خویشتن را زچاه بالاکش

علم عشق بر ثریا کش

چست با کاروان صدق و یقین

سفری کن به مصر علیین

تا ز ناچیز و هیچ‌، چیز شوی

واندر آن مملکت عزیز شوی

حاسدان تو چون تو را بینند

آن همه بهجت و بها بینند،

همه از گفت خود خجل گردند

اندر آن وقت تنگدل گردند

منشین غافل ار خرد داری

پیشه گیر و بکن نکوکاری

آنچنان زی‌، درین جهان زنهار

تانگردی خجل به روزشمار

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:49 AM

تو اگر نیک نیکی اربدبد

بدونیک تو باتو باشد خود

چون بدی‌، پس بدان که بیخردی

که خرد نیست رهنمون بدی

هر که پروردهٔ خرد باشد

کی درو فعل دیو و دد باشد

هر که را عز آن جهان باید

دامن دل به بد نیالاید

گر کند عقل نیکی‌ات تلقین

پس تو و بارگاه علیین

وگرت دیو رهنمای بود

اسفل السافلینت جای بود

ددی تو زناسپاسی توست‌

بدی تو زناشناسی توست

گر شعارت بود سپاس و شناس

این ندا آید «ا‌نت خیرالناس‌»

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:48 AM

گر کنی قهر ازو نفیس شوی

ورمرادش دهی خسیس شوی

وه چه ساده دلی و چه نادان

که ندانی تو عصمت از عصیان

از صفا ت حمیده بگریزی

در صفا ت ذمیمه آویزی

جهد آن کنیه جمله نور شوی

وزصفات ذمیمه دور شوی

در تو هم دیوی است و هم ملکی

هم زمینی به قدر و هم فلکی

ترک دیوی کنی ملک باشی

از شرف برتر از فلک باشی

تا از این همنشین جدا نشوی

دان که شایستهٔ خدا نشوی

تواز این همنشین چوگردی دور

ملک باقی تراست و دارسرور

تو ازین جایگه فرج یابی‌

چون بدانجا رسی درج یابی

گر به اینجایت پای بست کند

باسگ و خوک هم نشست‌کند

تاکه دیوت بود به راه دلیل

نکند با تو همرهی جبریل

تا زآلایش طبیعی پاک

نشوی‌، کی شوی تو برافلاک

پهلو از قدسیان تهی چه کنی‌؟

با دد و دیو همرهی چه‌کنی‌؟

شرم بادت که با وجود ملک

ننهی پا ی بر روا ق فلک

بر زمین با ددان نشینی تو

صحبت دیو و دد گزینی تو

ترک یوسف کنی زبی نظری

همدم گرگ باشی اینت خری‌!

با رفیقان بد چه پیوندی؟

زین حریفان چه طرف بربندی

حسد و حرص را بجای بمان

برهان خویش را ازین و از آن

گرنه یکبارگیت قهر کنند

نوش در کام جانت زهر کنند

چون از ایشان به گور فردروی

به قیامت زیور مرد روی

چون برندت زخانه مرده به گور

مرد خیزی زیور وقت نشور

گر فرشته صفت شدی زاینجا

با فرشته است حشر تو فردا

ورتوسگ سیرتی‌به وقت‌نشور

هم سگی خیزی از میانهٔ گور

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:48 AM

تو چه پنداشتی که ایزد فرد

از پی بازیت پدید آورد!

عمر ضایع مکن به بیخردی

دور شو دور، از صفات بدی

با دد و دیو چند همنفسی

علم‌آموز تا به حق برسی

هر که از علم دین نشد آگاه

در بیابان جهل شد گمراه

آخر این علم کار بازی نیست

علم دین پارسی و تازی نیست

از پی مکر و حیلت و تلبیس

درست از منطق است و اقلیدیس

تاکی این جنس و نوع و فصل بود

عزم آن علم کن که اصل بود

چیست علم‌؟ از هوارهاننده‌!

صاحبش را به حق رساننده‌

هرکه بی علم رفت در ره حق

خواندش عقل کافر مطلق

در حضورمن که هست نامحدود

هرکه را علم نیست شد مردود

اگرت هست آرزوی قبول

رو به تحصیل علم شو مشغول

حکمت‌آموز تا حکیم شوی

همره و همدم کلیم شوی

چون تو در بند علم دین باشی

ساکن خانهٔ یقین باشی

نفس امّاره را ندانی چیست

گاه و بیگاه همنشین تو کیست

نفس‌، بس کافرست اینت بس‌!

گر شدی تابعش زهی ناکس‌!

سر برون پر زخط فرمانش

جهد کن تا کنی مسلمانش

چون تو محکوم نفس خودباشی

به یقین دان که نیک بد باشی

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:48 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024761
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث