به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

اگر چه از نفس گرم برق سوزانم

صدف چو واکند آغوش، ابر نیسانم

اگر به مار رسم سنگ مغز پردازم

وگر به مور رسم خاتم سلیمانم

ز طبع من چمن و انجمن بود روشن

چو گل به گلشن و چون شمع در شبستانم

چرا سخن به سر زلف کلک من نکند؟

بهار می چکد از خط همچو ریحانم

ملاحت از سخن من برد لب یوسف

نمک به شور قیامت دهد نمکدانم

به طوطی آینه از شرم روی ننماید

چو رو به صفحه کند کلک شکرافشانم

ز جوی شیر بناگوش آبخورد من است

دم مسیح گران است بر گلستانم

به زیر زلف خزد خال چهره یوسف

چو نقطه ریز شود کلک عنبرافشانم

ز آب گوهر خود پرده برنمی دارم

مباد چشم کند از حباب، عمانم

هزار خیل غزال رمیده صید کند

شود چو گرم عنان طبع عرش می دانم

همیشه از سخن راست کام من تلخ است

ازان به خاطر مردم گران چو بهتانم

چو شانه، اره به فرقم نمود دندان تیز

به جرم این که چرا موشکاف دورانم

کدام رخنه دل را چو غنچه بخیه زنم؟

خزان ز شش جهت آورده رو به بستانم

هما کشد گه خوردن ز استخوانم خار

ز بس که ریشه دوانده است نیش در جانم

توان ز برگ گلی تیشه زد مرا بر پا

بود بر آب چو قصر حباب، بنیانم

به جرم این که دم از صدق می زنم چون صبح

لبالب است ز خون شفق گریبانم

رسانده ام جگر تشنه را به چشمه تیغ

نه همچو خضر هوادار آب حیوانم

همیشه خار رود پیش سیل و این عجب است

که سیل اشک رود پیش پیش مژگانم

ز بس که چشم من از بخت تیره رم خورده (است)

ز سایه پر و بال هما گریزانم

اگر چه غنچه دل افتاده ام درین گلشن

زند به صبح، شکرخنده ها گریبانم

ز خرمنی پرکاهی نبرده ام هرگز

چه برق ریشه دوانده است در نیستانم؟

غرور من به فلک سر فرو نمی آرد

شکسته است سر آفتاب چوگانم

کلاه گوشه به خورشید و ماه می شکنم

به این غرور که مدحتگر ظفرخانم

ز نوبهار سخایش چو قطره ریز شود

قسم خورد به سر کلک، ابر نیسانم

به فکر شعله رایش چو سر به جیب برم

چراغ طور برآرد سر از گریبانم

به وصف طبعش اگر ترزبان شود، چه عجب

که جوشد از قدم خامه آب حیوانی

نفس چو برق زند بر سیاه خیمه حرف

اگر ز تیغ عدو سوز او سخن رانم

بلند بخت نهالا! بهار تربیتا!

که از نسیم هواداریت گلستانم

حقوق تربیتت را که در ترقی باد

زبان کجاست که در حضرتت فرو خوانم

تو پایتخت سخن را به دست من دادی

تو تاج مدح نهادی به فرق دیوانم

به روی صفحه مدحت که چشم بد مرساد

گشود دیده شق خامه سخندانم

ز روی گرم تو جوشید خون معنی من

کشید جذب تو این لعل از رگ کانم

تو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی

تو در فصاحت دادی خطاب سحبانم

ز دقت تو به معنی چنان شدم باریک

که می توان به دل مور کرد پنهانم

چو زلف سنبل، ابیات من پریشان بود

نداشت طره شیرازه روی دیوانم

تو غنچه ساختی اوراق باد برده من

وگرنه خار نمی ماند از گلستانم

تو مشت مشت گهر چون صدف به من دادی

چو گل تو زر به سپر ریختی به دامانم

طریق شکرگزاری این حقوق این بود

که در رکاب تو نقد روان برافشانم

به دست جذبه چو دلجویی رضای پدر

ز هند سوی وطن می کشد گریبانم:

کنون سر همه التفات ها آن است

که یک دو سال دهی رخصت صفاهانم

گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا

شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم

نصیب شعله جواله باد خرمن من

اگر به محض رسیدن عنان نگردانم

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:44 PM

زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نور

ز خال تازه کن داغهای لاله طور

نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جام

عرق به چهره صاف تو می به جام بلور

تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شود

تو چون میان بگشایی کمر نبندد مور

هزار لاله خون بر زمین گل بچکد

دم مسیح کند گر به غنچه تو عبور

چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده است

نقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور

اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شوی

چو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور

به خلوتی که تو از رخ نقاب برداری

چراغ روز بود آفتاب با همه نور

اگر به طرف چمن زلف را برافشانی

ز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور

نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده است

به روی دست سلیمان فکنده مسند مور

شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تر

بهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور

مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟

که آب در نظر آرد نظاره ات از دور

زکات خنده شیرین، تبسمی بچشان

نکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور

امید بوسه ازان غنچه دهن دارم

به تنگ چشمی من می کند تبسم مور

شبی چو گل ورق آن نقاب برگردید

هنوز در عرق خجلت است آتش طور

به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟

که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور

کشید لشکر خط صف به گرد عارض تو

گرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور

به خون تپیده شمشیر غمزه تو زند

هزار خنده رنگین به خضر از لب گور

خط شکسته جوهر به روی تیغ این است

که هر که کشته نگردد نمی شود مغفور

به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلال

ازان شده است چو خورشید در جهان مشهور

اگر تو دست نوازش به گردنش آری

کدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور

ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیند

کجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟

ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟

مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور

به مرگ نور نشیند چو چشم برف زده

فتد چو دیده داغم به مرهم کافور

چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟

نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور

شراب سر که برآید چو بخت برگردد

چو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور

چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیر

که خط جام بود ان ربنا لغفور

به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرد

دریده پیرهن شیشه این می پرزور

چه خنده بود که دستار عقل را بربود

چه باده بود که از چهره شست رنگ شعور

به وام گیر ز بادام چشم خود تلخی

مکن چو پسته بی مغز در تبسم شور

وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کرد

به خدمت خلق الصدق حضرت دستور

بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و داد

نهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور

اگر چه دانه دل رزق مور خال بود

ز عدل او نتواند ز سینه برد به زور

کند شکسته مه را درست اگر رایش

به مهر باز دهد وام دیرساله نور

ز حکم های روانش کمین نموداری است

که نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور

کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کند

به جیب کاغذی گل زر شرر مستور

به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت او

کجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور

به گلشنی که کند سایه چتر دولت او

کند ز بال هما فرش آشیان عصفور

شود ز عدل تو برق ذخیره عمرش

به زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور

همای فتح بود چتردار دولت او

به هر طرف رود، آیه مظفر و منصور

ز آستین بدر آرد چو دست گوهربار

کند غبار یتیمی ز روی گوهر دور

به لطف از جگر شعله آه سرد کشد

به خشم شعله برون آرد از دل کافور

عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانی

به دور معدلتش بس که ملک شد معمور

کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟

کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟

شکسته گشت زر جعفری بر مکیان

درست جود تو تا گشت در جهان مشهور

به کشوری که نسیم عدالت تو وزید

صبا رود به سر انگشت راه از پی مور

سخن پناها! هر چند رسم لاف زدن

به چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور

نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمن

ببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور

سواد خوان خط نانوشته رازم

خط کتاب بود پیش ذقنم پی مور

به این تنی که چو تسبیح سربسر گره است

به چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور

ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرم

که چشم چشمه سوزن همان بود پر نور

مثال معنی رنگین من به لفظ مبین

شراب صاف بود در لباس جام بلور

کمند زلف به فکر بلند من نرسد

بلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟

هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجر

نیند جمع به دارالعیار برهانپور

که قوت سخن و لطف طبع می دیدند

نمی شدند به طبع بلند خود مغرور

همین قصیده که یک چاشت روی داده مرا

ز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟

زبان خامه به کام دوات کش صائب

میان نغمه سرایان میفکن این شر و شور

نسیم صبح اجابت به جنبش آمده است

بگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور

مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خورد

همیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور

مباد چهره بزم تو بی می گلرنگ

مباد ساغر عیش تو بی شراب حضور

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:44 PM

زهی ز نرگس خوش سرمه آهوی مشکین

ز طاق بندی ابرو نگارخانه چین

به خوش قماشی ساعد طلای دست افشار

ز بوسه های شکرریز غیرت شیرین

گل سر سبد آسمان که خورشیدست

ز شرم روی تو گردید مشرق پروین

ز سنبل تو شود زخم غنچه ها تازه

ز خنده تو شود داغ لاله ها تمکین

کمان زند به سر ماه عید، ابرویت

به روی مهر کشد غمزه تو خنجر کین

دو سنبلند که پهلو به یک چمن زده اند

کدام مصرع زلف ترا کنم تحسین؟

به دوش خود فکنی چون کمان حلقه زلف

به تیر رشک شوی ناف سوز آهوی چین

شکست پشت صدف تا لبت به حرف آمد

یتیم کرده گفتار توست در ثمین

ز بندخانه شرم و حجاب بیرون آی

که بست از عرق شرم زنگ، قفل جبین

ز روی ناز قدم چون نهی به خانه زین

ز خرمی نرسد پای مرکبت به زمین

به غیر حسرت آغوش من حدیثی نیست

کتابه ای که مناسب بود به خانه زین

کیم که آب نگردم ز تاب رخسارت؟

فروغ روی تو زد کوه طور را به زمین

دلم چگونه به پیغام بوسه تازه شود؟

چسان به آب گهر تشنگی دهم تسکین؟

ز تیره روزی شبهای ما چه غم داری؟

ترا که لاله طورست بر سر بالین

تو کم ز غنچه و ما کم ز عندلیب نه ایم

چرا به صحبت ما وا نمی شوی به ازین؟

به شکر این که ز گلزار حسن سیرابی

مباش تشنه به خونریز عاشقان چندین

وگرنه راه سخن پیش صاحبی دارم

که انتقام کبوتر گرفته از شاهین

بهار عدل، ظفرخان که می کند لطفش

شکسته بندی دلهای مستمند حزین

زهی رسیده به جایی (ز) سربلندی قدر

که پشت دست نهاده است آسمان به زمین

شود چو غنچه نیلوفر از حرارت مهر

اگر به خشم نظر افکنی به چرخ برین

به گرد بالش خورشید سر فرو نارد

ز دود مجمر خلق تو زلف حورالعین

ستاره تو چو گل بر سر سپهر زند

شود به دیده خفاش مهر گوشه نشین

اگر نه کوه وقار تو پافشرده بر او

چرا شده است چنین میخ دوز جرم زمین؟

چو برق ابر نیام تو چهره افروزد

فتد به رعشه چو سیماب خصم بی تمکین

عدو زبان بدر آرد چو مار زنهاری

چو از نیام کشی روز رزم خنجر کین

چنان ز بیم تو تلخ است زندگی بر خصم

که چشم می پردش بر نگاه بازپسین

به چشم اهل یقین آیه آیه سوره فتح

ز جبهه تو نمایان بود به خط مبین

اگر چه قلعه دوران شکوه کابل را

گرفته بود عدو در میانه همچو نگین

شدی چو پیشرو لشکر از جلال آباد

سپاه نصرت و اقبال از یسار و یمین

هنوز عرصه سرخاب بود منزل تو

که جوی خون عدو راست رفت تا غزنین

عجب نباشد اگر از سنان خونخوارت

گریخت تا به خارا و بلخ خصم لعین

بلی شهاب چو گردد ز چرخ نیزه گذار

کنند فوج شیاطین گریختن آیین

چنان ز جنگ تو بگریخت خصم روبه باز

که وحشیان سبکرو ز پیش شیر عرین

بلند بختا! خود گو که چون تواند گفت

زبان کوته ما شکر فتح های چنین؟

چو آفتاب، دهانی به صد زبان باید

که مصرعی ز ظفرنامه ات کند تضمین

بهار طبعا! بلبل شناس گلزارا!

که هست در کف کلک تو نبض فکر متین

اگر چه حالت هر کس به چشم فکرت تو

مبرهن است، که داری سواد خط جبین

به سنت شعرا در مدیح خود غزلی

درین قصیده به تقریب می کنم تضمین:

ز بس که ریخت ز کلکم معانی رنگین

خمیرمایه قوس قزح شده است زمین

هزار شاعر شیرین سخن به گرد رود

نهد چو خسرو طبعم به پشت گلگون زین

ز پاک طینتی اشعار من بلندی یافت

ز تازگی سخنانم گرفت روی زمین

ز فیض پاکی دامان مریم صدف است

که گوشوار نکویان شده است در ثمین

به دوش عرش نهم کرسی بلندی قدر

به وقت فکر چو از دست خود کنم بالین

درین هوس که مرا لیقه دوات شود

پرید از چمن خلد زلف حورالعین

ز نامداری خود در حصار گردونم

ز بندخانه نگردد خلاص نقش نگین

تتبع سخن کس نکرده ام هرگز

کسی نکرده به من فن شعر را تلقین

به زور فکر بر این طرز دست یافته ام

صدف ز آبله دست یافت در ثمین

ز روی آینه طبعان حجاب کن صائب

مده به طوطی گستاخ کلک، رو چندین

نگار کن به دعا دست خالی خود را

که روح قدس ستاده است لب پر از آمین

همیشه تا ز نسیم شکفته روی بهار

جبین غنچه برون آید از شکنجه چین

موافقان ترا دل ز مژدگانی فتح

شکفته باد چو گل در هوای فروردین

مخالفان ترا همچو غنچه تصویر

مباد هیچ نسیمی گرهگشای جبین

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:43 PM

خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش

که ناخن بر دل گل می زند مژگان هر خارش

خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد

شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش

ز وصف لاله او، رنگ بر روی سخن دارم

نگه را چهره ای سازم ز سیر ارغوان زارش

چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان

خدا از چشم شور زاهدان بادا نگهدارش

خضر چون گوشه ای بگرفته است از دامن کوهش؟

اگر خوشتر نیامد از بهشت این طرف کهسارش

اگر در رفعت برج فلک سایش نمی بیند

چرا خورشید را از طرف سرافتاده دستارش؟

حصار مارپیچش اژدهای گنج را ماند

ولی ارزد به گنج شایگان هر خشت دیوارش

نظرگاه تماشایی است در وی هر گذرگاهی

همیشه کاروان مصر می آید به بازارش

حساب مه جبینان لب بامش که می داند؟

دو صد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش

به صبح عید می خندد گل رخساره صبحش

به شام قدر پهلو می زند زلف شب تارش

تعالی الله از باغ جهان آرا و شهرآرا

که طوبی خشک برجا مانده است از رشک اشجارش

ناز صبح واجب می شود بر پاکدامانان

سفیدی می کند چون در دل شب یاسمین زارش

به عمر خضر سروش طعن کوتاهی ازان دارد

که عمری بوده است از جان دم عیسی هوادارش

نمی دانم قماش برگ گل، لیک اینقدر دانم

که بر مخمل زند نیش درشتی سوزن خارش

گلوسوزست از بس نغمه های عندلیب او

چو آتش برگ، می ریزد شرر از نوک منقارش

درختانش چو سرو از برگریزی ایمن اند ایمن

خزان رنگی ندارد از گل رخسار اشجارش

خضر تیری به تاریکی فکند از چشمه حیوان

بیا اینجا حیات جاودان برگیر ز انهارش

تکلف بر طرف، این قسم ملکی را به این زینت

سپهداری چو نواب ظفرخان بود در کارش

نوای جغد چون آوازه عنقا به گوش آید

خوشا ملکی که باشد شحنه عدل تو معمارش

فلک از آفتاب آیینه داری پیشه می سازد

که گرم حرف گردد طوطی کلک شکربارش

چو از هند دوات آید برون طاوس کلک او

خورد صد مارپیچ رشک کبک از طرز رفتارش

نباشد حاجت سر سایه بال هما او را

سعادت همچو گل می روید از اطراف دستارش

بلند اقبالیی دارد که گر بر آسمان تازد

به زور بازوی قدرت کند با خاک هموارش

ز بس در عهد او دزدی برافتاده است از عالم

نیارد خصم دزدیدن سر از شمشیر خونبارش

رباید تیزی از الماس و سرخی از لب مرجان

نماید جوهر خود را چو شمشیر گهربارش

خدنگش را مگو بهر چه سرخی در دهن دارد

ز خون دشمنان پان می خورد لبهای سوفارش

سری کز جنبش ابروی تیغش بر زمین افتد

که برمی دارد از خاک مذلت جز سر دارش؟

عنان باددستی چون گذارد رایض جودش

اگر صد بادپا باشد که می بخشد به یکبارش

چه گویم از بلندیهای طبع آسمان سیرش

به دوش عرش کرسی می نهد از رتبه افکارش

الهی تا جهان آرا و شهرآرا به جا باشد

جهان آرایی و آرایش کشور بود کارش

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:43 PM

مردم به زرق طره دستار می روند

خرمهره اند و در پی افسار می روند

در کوچه های شهر چرا خون نمی رود؟

زینسان که خلق روی به دیوار می روند

خلق ظلوم مرکب غول ضلالتند

نبود عجب اگر نه بهنجار می روند

در سنگ خاره جای کند نقش پایشان

از بار حرص بس که گرانبار می روند

این بوکشان حرص عجب آهنین تنند

بر بوی مشک مفت به تاتار می روند

مژگان خوشه از دهن مور می کشند

از شوق مهره در دهن مار می روند

افسانه عیادت کر تازه می شود

گاهی اگر به پرسش بیمار می روند

در زیر پای خویش نبینند از غرور

بر برگ گل به پای پر از خار می روند

در سینه شان دهن چو گشاید نهنگ حرص

در خون صد سفینه پربار می روند

از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد

در کام شیر و در دهن مار می روند

سر می کنند در سر طول امل ز حرص

چون عنکبوت در سر این کار می روند

زآواز پایشان بدرد پرده های گوش

در سنگلاخ دهر کشف وار می روند

چون پیل مست اگر چه سراپا تهورند

از زخم نیش پشه ای از کار می روند

بسته است چشم باطنشان دست روزگار

خرچنگ وار ازان نه بهنجار می روند

شیر و پلنگ ز آدم درنده بهتر است

اوتاد ازان به دامن کهسار می روند

یک پا به خواب غفلت و یک پای در رکاب

چون نقطه پای بند (و) چو پرگار می روند

آنان که تن به زینت ایام داده اند

آخر چو طره بر سر دستار می روند

این زاهدان خشک به این گردن ضعیف

چون زیر بر گنبد دستار می روند؟

آنان که از شکست سر سخت خورده اند

بهر چه تند روی به دیوار می روند؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:43 PM

بحر طبعم در سخن چون گوهر افشانی کرد

در صدف گوهر ز خجلت چهره مرجانی کند

خضر کلکم چون ز ظلمات دوات آید برون

صفحه از فیض قدومش سنبلستانی کند

غنچه های معنی بکرم تبسم چون کنند

حد گل باشد که آنجا خنده پنهانی کند

روی در صحرا نهد چون محمل لیلی قفس

بلبل مستی چو آهنگ غزل خوانی کند

در دبستان سخن هر جا ادیم صفحه ای است

از سهیل نقطه من چهره نورانی کند

حدت طبعم چو آید بر سر مشاطگی

غنچه پژمرده دل را لعل پیکانی کند

این دم گرمی که من با خود به باغ آورده ام

شبنم افسرده را یاقوت رمانی کند

باغبان از غیرت طبع بلند آوازه ام

عندلیب مست را در غنچه زندانی کند

بوریا در زیر بال طوطیان پنهان شود

در دبستانی که کلکم شکرافشانی کند

ساق عرش از معنی رنگین من بندد نگار

آفتاب از صبح رایم چهره نورانی کند

می چکد شور ملاحت از زبان خامه ام

خوان معنی را دوات من نمکدانی کند

مصر معنی خرم است از رود نیل خامه ام

حسن طبعم نازها بر ماه کنعانی کند

قطره ای کز کلک معنی آفرین من چکد

در مذاق تشنه چشمان آب حیوانی کند

غنچه ای کز نوبهار خاطر من بشکفد

خنده بر گلزار صبح از پاکدامانی کند

خاطر دوشیزگان فکرت من نازک است

در گلستانم دم عیسی گرانجانی کند

طبع من از تنگنای لامکان دلگیر شد

تا به کی ضبط عنان از تنگ میدانی کند؟

بیضه خورشید را بر فرق گردون بشکند

چون همای همتم بال و پرافشانی کند

بلبل آتش زبانش حلقه در گوش من است

غنچه را کی می رسد با من دهن خوانی کند؟

شوخ چشمی بین که می خواهد کلیم بی زبان

پیش شمع طور، اظهار زبان دانی کند

هر که چون من از ظفرخان یافت فیض تربیت

می رسد گر در سخن دعوی حسانی کند

قبله ارباب معنی، خان فطرت دستگاه

آن که ملزم عقل کل را در سخندانی کند

در حریم دل چو افروزد چراغ قدسی را

راز دلها را بیان از خط پیشانی کند

پرده چون بردارد از رخسار، طبع انورش

کیست خاقانی که دعوی سخندانی کند

دست گوهربار او نگذاشت بر روی زمین

اشک در چشم یتیمی سبحه گردانی کند

تیغ در گردن به پای گلبن آید آفتاب

شبنم گل را اگر حفظش نگهبانی کند

تا نسیم همتش بر چهره عالم وزید

زلف هم نتواند اظهار پریشانی کند

چون سبک سازد به ریزش دست گوهربار را

حلقه ها در گوش ابر از گوهرافشانی کند

انتقام دل شکستن مو به مو از وی کشید

زلف را نگذاشت عدلش شانه گردانی کند

تا به مژگان گرد از چشم رکاب افشاندنش

هر سر مو بر تن خورشید مژگانی کن

شمع کافور از حریم رای او آورده صبح

زین سبب آفاق را هر روز نورانی کند

تا مگر در کفه او پاگذاری روز وزن

آفتاب از شوق پابوس تو میزانی کند

صاحبا تا چند دور از موکب اقبال تو

چهره رنگین صائب از اشک پشیمانی کند؟

قدسیان جمعند، آن بهتر که کلک ترزبان

بر دعای بی ریا ختم ثناخوانی کند

همتی بگمار تا این عندلیب بینوا

بار دیگر در گلستانت نواخوانی کند

چون ترا بر کشور دلها نگهبان کرده اند

هر کجا باشی ترا یزدان نگهبانی کند

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:42 PM

تذرو بال فشان گردد از غبار بسنت

رود بهار به گرد از گل عذار بسنت

گذشت فصل خزان شکسته رنگیها

رسید موسم رنگین نوبهار بسنت

بهار با همه سامان بی نیازی رنگ

کند گدایی رنگ از گل عذار بسنت

چه نقش های تماشا فریب زد بر آب

به روی خاک بماناد نوبهار بسنت

هزار رنگ متاع ملال اگر داری

به باد می دهدش یک نفس، شعار بسنت

بهار دست به دست از چمن هوا گیرد

چو گل کند ز کف دستها نگار بسنت

گلی ز چهره احباب می توان چیدن

غنیمت است چو ایام گل، بهار بسنت

چه همچو برگ خزان دیده رفته ای از دست؟

رخی به رنگ ده از سیر لاله زار بسنت

خمیر مایه قوس قزح شده است زمین

ز بس که ریخت ز هر سو گل از کنار بسنت

سواد هند که چون زاغ آمدی به نظر

شده است چون پر طاوس از بهار بسنت

شده است مرغ هوا یکقلم چو بوقلمون

ز بس بلند شده است از زمین غبار بسنت

درین دو روز که طاوس رنگ جلوه گرست

شکسته رنگی خود می کنم به کار بسنت

بهار را به حنابندی چمن بگذار

بس است رنگرز چهره ها غبار بسنت

ز رنگهای عجب، گرده بهاران است

چرا سپند نسوزم به روزگار بسنت؟

کجا به چیدن گل دست گلفروش رود؟

چنین که دست و دلم می رود به کار بسنت؟

هزار پرده رنگین کشید بر رویم

شکسته رنگ مبادا گل عذار بسنت

به ملک هند کنون یک گل زمینی (کذا) نیست

که چهره اش نبود گلگل از نثار بسنت

چگونه مصرع رنگین ز طبع سر نزند؟

که سایه بر سرم افکند شاخسار بسنت

به خاک پای گل و آشنایی بلبل

که به ز روی بهارست پشت کار بسنت

چنان که صحبت رنگین نمی رود از یاد

همیشه در دل من هست خارخار بسنت

چرا چو گل نزنی خند بر جهان صائب؟

ببین که با که ترا یار کرده، بار بسنت

بهار جود، ظفرخان صبح پیشانی

که سرخ رو ز گل اوست لاله زار بسنت

به اینقدر که گل عارض تواش روداد

یکی هزار شد امروز اعتبار بسنت

نماند سوده لعل و زمرد و یاقوت

به روز جشن تو از بس که شد به کار بسنت

همیشه بزم تو از اهل طبع رنگین باد

میان لاله رخان هست تا شعار بسنت

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:42 PM

این چنین هجران اگر دارد مرا در پیچ و تاب

زود خواهد خیمه عمرم شدن کوته طناب

داستان حسرتم از زلف طولانی ترست

یک الف وارست از طومار آه من شهاب

سنبل خواب پریشان از سر بالین من

می توان با آستین رفتن چو گل از جامه خواب

حاصلم زین هستی موهوم غیر از داغ نیست

آتشین تبخاله باشد گوهر بحر سراب

چشم بوسیدن اگر دوری نمی آرد، چرا

از عنانش دور افتادم چو بوسیدم رکاب؟

شوق را از سوزش ما نیست پروایی، که هست

نغمه سیراب آتش گریه تلخ کباب

کوکب بختی که من دارم، عجب نبود اگر

گل فتد در دیده روزن مرا از ماهتاب

در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید

گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب

ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانم مزن

پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب

چرخ یاران موافق را جدا دارد ز هم

دایم از هم دور باشد نقطه های انتخاب

با منافق سیرتان گردون مدارا می کند

نقطه های شک به هم جمعند دور از انقلاب

رشته امید من صد دانه گردید از گره

چند خواهی داشت ای گردون مرا در پیچ و تاب

این همه فریاد من ای چرخ می دانی ز چیست؟

از فراق موکب نواب خورشید انتساب

قبله ارباب معنی، کعبه اهل نیاز

آن که آمد از فلک او را ظفرخانی خطاب

آن که رعد هیبتش گر بانگ بر گردون زند

در کمان قوس قزح را بشکند تیر شهاب

ابر جودش سایه گر بر روی دریا گسترد

چون صدف آبستن گوهر شود بکر حباب

در شبستانی که حفظ او برافروزد چراغ

در ته یک پیرهن خسبد کتان با ماهتاب

مریم بکر صدف را از سموم قهر او

آب گردد در مشیمه نطفه در خوشاب

همچو گنج از دیده ها گشته است ویرانی نهان

خانه بر دوش است در ایام عدل او غراب

عطسه مغز غنچه را از بوی گل سازد تهی

در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب

گر شود آبستن یک قطره از بحر کفش

سینه بر دریا گذارد از گرانباری سحاب

گر نسیم حفظ او بر روی دریا بگذرد

موج نتواند گذشت از تیغ بر روی حباب

چون ید بیضای جودش سر برآرد ز آستین

خیره گردد چشم او از موجه سیم مذاب

آب تیغ او چو از جوی نیام آید برون

تا گلوی دشمنان جایی ناستد از شتاب

صاحبا در ملک گیری باعث تأخیر چیست؟

توسن اقبال رام و فوج نصرت در رکاب

پای بر چشمش نه و آفاق را تسخیر کن

خانه زین چشم در راه تو دارد از رکاب

تا نگردیده است بار خاطرت طول سخن

می کنم ختم مدیحت بر دعای مستجاب

تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان

تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب

دوستانت را لب پیمانه بادا بوسه گاه

دشمنانت را ز زخم تیغ بادا پیچ و تاب

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:42 PM

می می چکد از آب و هوای صفی آباد

جامی است پر از باده بنای صفی آباد

اشرف که بهشت است ازو در عرق شرم

بالا نکند سر ز هوای صفی آباد

هر چند به اشرف نرسد هیچ مقامی

بالاتر ازان است صفای صفی آباد

الحق که نگین خانه معموره اشرف

می خواست نگینی چو بنای صفی آباد

اشرف که نکردی به ته پا نگه از ناز

چون سایه فتاده است به پای صفی آباد

بیمار شود از دم جان بخش مسیحا

سروی که برآید به هوای صفی آباد

بی پرده شود راز نهانخانه دلها

از مرمر اندیشه نمای صفی آباد

چون پنجه خورشید کند خیره نظر را

دستی که شود چهره گشای صفی آباد

هر چند به معراج رسانند سخن را

بالاتر ازان است بنای صفی آباد

از هیچ طرف مانع نظاره ندارد

چون عالم اندیشه، فضای صفی آباد

پیمانه ز خود باده گلرنگ برآرد

در انجمن نشأه فزای صفی آباد

فواره دریای گهرخیز معانی است

هر خامه که تر شد به ثنای صفی آباد

شد مشرق پروین، نظر شوخ کواکب

از شمسه خورشید لقای صفی آباد

از تخت جم و چتر پریزاد دهد یاد

اشرف که فتاده است به پای صفی آباد

ممتاز به خوبی است ز مجموعه اشرف

چون مصرع برجسته، بنای صفی آباد

از سرو گذشته است کله گوشه مینا

از تربیت آب و هوای صفی آباد

اشرف به ته پای پریزاد کند خواب

از ابر پریشان فضای صفی آباد

چون غنچه گل باز شود غنچه پیکان

در بوم و بر عقده گشای صفی آباد

داغ سیهی می برد از نامه اعمال

از بس که تر افتاده هوای صفی آباد

چون سایه شد اشرف یکی از خاک نشینان

روزی که قد افراخت لوای صفی آباد

بر سینه زند سنگ ازو شیشه تقوی

هر چند لطیف است هوای صفی آباد

طاوس بهشت است که از بال زند چتر

تالار زراندود بنای صفی آباد

زاهد که ز دستش نچکد آب ز خشکی

مستانه دهد جان به لقای صفی آباد

اشرف که در آراستگی باغ بهشت است

یک گوشه ندارد به صفای صفی آباد

چون روی عرقناک نماید ز ته زلف

در زیر رگ ابر، لقای صفی آباد

کشمیر که خال رخ هندست ز سبزی

حاشا که شود روی نمای صفی آباد

از فیض قدوم شه دین، ثانی عباس

برخلد کند ناز، بنای صفی آباد

جایی که زبان قاصر از اوصاف بهشت است

صائب چه توان گفت صفای صفی آباد؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:42 PM

کیمیای خوشدلی خاک دیار اشرف است

صیقل دلها هوای بی غبار اشرف است

آسمان یک برگ سبز از نوبهار اشرف است

عشرت روی زمین فرش دیار اشرف است

ابر با آن سرکشی اینجا به خاک افتاده است

بحر با آن منزلت آیینه دار اشرف است

آیه رحمت که نازل ز گردون بر زمین

پیش ارباب بصیرت آبشار اشرف است

اشک شادی چشمه ای از دامن کهسار اوست

دلگشایی غنچه ای از شاخسار اشرف است

هست اگر شیرازه ای اوراق برگ عیش را

رشته باران ابر نوبهار اشرف است

در پس دیوار محشر روی پنهان کرده است

گلشن فردوس از بس شرمسار اشرف است

از کواکب، نوبهار بی خزان آسمان

با هزاران چشم، حیران عذار اشرف است

جای شبنم می چکد از سبزه اش آب حیات

خضر فرخ پی همانا آبیار اشرف است

می توان دریافت از باران پی در پی که مهر

شرمسار از جبهه گوهر نثار اشرف است

سرخ رویی لازم این بوم و بر افتاده است

این عقیق آبدار از کوهسار اشرف است

دیده یعقوب در آغوش بوی پیرهن

چشم بر راه نسیم بی غبار اشرف است

آفتابی کز فروغش چشم انجم خیره شد

چون چراغ روز پیش لاله زار اشرف است

عمر جاویدان که رعنایی به قدش جامه ای است

سرو کوتاهی ز طرف جویبار اشرف است

چرخ مینایی که دستی نیست بر بالای او

سبزه خوابیده ای از مرغزار اشرف است

آب گوهر در صدف زنجیر می خاید ز موج

بس که از جان تشنه خاک دیار اشرف است

چون سواد چشم خوبان، گوشه های دلفریب

از برای میکشی در هر کنار اشرف است

زنده شد هر کس که چشمی از هوایش آب داد

چشمه حیوان هوای آبدار اشرف است

نیست جز مازندران دارالامانی خاک را

وقت آن کس خوش که ساکن در دیار اشرف است

از صف حوران نظر پوشیده می آید برون

هر که را دل واله سیر و شکار اشرف است

نیست بی تیغ زبان خورشید در هر جا که هست

این گل بی خار در جیب و کنار اشرف است

می زند بر سینه خاک اصفهان از سرمه سنگ

بس که در تاب از هوای مشکبار اشرف است

رشته حب الوطن را پاره کردن سهل نیست

این برش مخصوص تیغ کوهسار اشرف است

دیده ها را شستشو دادن ز گرد اصفهان

کار هر ناشسته رویی نیست، کار اشرف است

خار دیوارش گل بی خار باشد سر به سر

این چه سرسبزی است با خاک دیار اشرف است

نیست محتاج چراغان شام او، کز هر ترنج

مهر تابان دگر بر شاخسار اشرف است

در حریم بوستانش نرگس بیمار نیست

بس که صحت در هوای سازگار اشرف است

با بهشت از یک گریبان سر برون می آورد

هر که را در پرده دل خارخار اشرف است

گر شراب بی خماری هست در جام سپهر

بی تکلف آبهای خوشگوار اشرف است

نیست در روی عرقناک و جبین شرمگین

این تماشاها که در دریا کنار اشرف است

از هجوم گل رگ لعل است هر خاری در او

سینه کوه بدخشان داغدار اشرف است

ابر چون بال پری، پر در پر هم بافته است

غالبا تخت سلیمان کوهسار اشرف است

هست از فیض قدوم شهریار نوجوان

این برومندی که در خاک دیار اشرف است

شهسوار سبز میدان فلک، عباس شاه

کز چنین گوهرفشانی نوبهار اشرف است

باد روشن نه صدف از گوهر دریا دلش

تا سحاب گوهرافشان آبیار اشرف است

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4995112
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث