به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شد از بهار دل افروز، عالم امکان

به رنگ دولت صاحبقران عهد، جوان

سپهر مرتبه عباس شاه کز تیغش

رقوم فتح و ظفر همچو جوهرست عیان

گرفته است دم از ذوالفقار شمشیرش

ازان نمی شود از کارزار روگردان

چنان که بود بحق جد او وصی رسول

بحق ز پادشهان اوست سایه یزدان

نه هر سواد که باشد مطابق اصل است

یکی است کعبه مقصود در تمام جهان

اگر چه هست ده انگشت در شمار یکی

بلند نام ز سبابه می شود ایمان

به مومیایی اقبال او درست شود

رسد به هر که شکستی ز خسروان زمان

بلی شکسته خود را کند هلال درست

ز پرتو نظر آفتاب نورافشان

ازان زمان که فلک پای در رکاب آورد

ندید شاهسواری چو او درین میدان

اگر به جوهر تیغش کنند نسبت موج

قلم شود به کف بحر پنجه مرجان

هر آن خدنگ که از شست صاف بگشاید

ز هفت پشت عدو سر برآورد پیکان

به یک خدنگ صف دشمنان به هم شکند

چو صفحه ای که بر او خط کشند اهل بیان

سپهر بندگی آستانه او را

کمر ز کاهکشان بسته است از دل و جان

مسخر خم چوگان اوست گوی زمین

مطیع جلوه یکران اوست دور زمان

فروغ اختر صاحبقرانی از تیغش

چو آفتاب بود از جبین صبح عیان

شکوه دولت او خسروان عالم را

به دست و پای عزیمت نهاد بند گران

نگاه کج نتوانند سوی ایران کرد

ز بیم تیغ کجش خسروان ملک ستان

هزار پرده به خود همچو آسمان بالید

بسیط روی زمین از بساط امن و امان

اگر چه بود ز لیل و نهار چرخ دوموی

ز شادمانی دوران شاه گشت جوان

زمین بهشت شد از عدل و از ملایمتش

به جای آب در او جوی شیر گشت روان

شده است آتش سوزنده خوابگاه سپند

ز بس به دولت او آرمیده است جهان

ز آفتاب نهد ناف بر زمین گردون

ز حلم سایه کند گر بر این بلند ایوان

گهر به رشته گسستن ز هم نمی ریزد

ز بس که منتظم از عدل اوست وضع جهان

ز شادمانی عهدش جنین برون آید

چو پسته از رحم پوست با لب خندان

ز حسن نیت او مایه ای گرفت سحاب

که بی نیاز شد از تلخرویی عمان

نمانده است به جز درد دین دگر دردی

ز استقامت دوران آن مسیح زمان

نظر به قامت اقبال اوست کوته و تنگ

قبای چرخ که بر خاک می کشد دامان

به شمع دست حمایت شود نسیم سحر

در آن دیار که حفظش دهد صلای امان

چو ابر حاصل دریا به قطره گر بخشد

شود ز شرم کرم جبهه اش ستاره فشان

نسیم خلقش اگر بگذرد به شوره زمین

بهار عنبر سارا شود سفیدی آن

ز رای روشن او ماه نور اگر گیرد

کند ز دیده خورشید جوی اشک روان

اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال

چو رود نیل شود شاخ شاخ در یک آن

اگر به بحر کند سایه کوه تمکینش

چو آب آینه آسوده گردد از طوفان

وگر به کوه گران امتحان تیغ کند

ز صلب خاره زند شعله سر بریده زبان

شده است عار، گرفتن چنان ز همت او

که طفل شیر کشیده است دست از پستان

پلنگ از آتش خشمش ستاره سوخته ای است

که چون شرر شده در صلب کوهسار نهان

شگفت نیست که از دلگشایی شستش

دهن به خنده چو سوفار واکند پیکان

چو نال خامه نیاید ز آستین بیرون

به عهد راستی او بنان کج قلمان

رسیده اند به دولت ازو و اجدادش

چه بابر و چه همایون چه خسرو توران

ز ضربتی که ز شمشیر او به هند رسید

کمر شکسته دمد نیشکر ز هندستان

ز سهم برق جهانسوز تیغ او برخاست

به زندگی ز سر تخت و تاج، شاهجهان

اگر به قبله کند روی، رو بگرداند

ز آستانه او هر که گشت روگردان

ز بیم، ناف فلک بگذرد ز مهره پشت

چو عزم حلقه ربایی کند به نوک سنان

ز پرده داری حفظش چو دیده ماهی

شرار، سیر کند بی خطر در آب روان

حصاری از دل آگاه گرد ملک کشید

که تا به دامن محشر نمی شود ویران

اگر سیاهی دشمن چو شب جهان گیرد

کند چو صبح پریشان به چهره خندان

شگفت نیست که در عهد او گشاید شیر

گره ز شاخ غزالان به ناخن و دندان

هر آن نفس که بود بی دعای دولت او

چو مرغ بی پر و بال است عاجز از طیران

محیط روی زمین باد حکم نافذ او

همیشه گرد زمین تا فلک کند دوران

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:38 PM

زهی عذار تو آیینه دار حیرانی

عرق به روی تو واله چو چشم قربانی

ز خط سبز، پریزاد می کند تسخیر

لب عقیق تو چون خاتم سلیمانی

ز لنگر تو فلک نقطه ای است پا بر جا

ز شوخی تو زمین کشتیی است طوفانی

به جلوه گاه تو خورشید چون نظربازان

نهاده است به دیوار، پشت حیرانی

چو مغز پسته فلک در شکر شود پنهان

چو پسته تو درآید به شکرافشانی

توان ز لعل لبت از صفای گوهر دید

خط نرسته چو زنار از سلیمانی

شکسته زلف تو شاخ غرور سنبل را

دریده پرده گل غنچه ات ز خندانی

قدح به دست تو شبنم به روی لاله و گل

عرق به روی تو آب گهر ز غلطانی

به جلوه گاه تو خورشید طلعتان زده اند

ز چشم مست، سراپرده های حیرانی

ز شرم آن خم ابرو چو طاق نسیان شد

ز چشم خلق جهان قبله مسلمانی

چنان فسانه حسن تو گشت عالمگیر

که گشت خواب فراموش، ماه کنعانی

ز خال روی تو کار سپند می آید

که داغ لاله کند لاله را نگهبانی

ز شرم چشم سیاه تو گوشه گیر شده است

به چشم خوش نگهان سرمه صفاهانی

سپند از سر آتش نمی تواند خاست

به محفلی که تو جولان کنی، ز حیرانی

اگر ز حسن خداداد پرده برداری

حرم چو محمل لیلی شود بیابانی

کسی چگونه ازان روی چشم بردارد؟

که بازداشت عرق را ز گرم جولانی

نمی توان ز حیا دید سیر روی ترا

کباب کرد مرا این حجاب نورانی

نمی برد می گلرنگ زنگ از خاطر

چنان که چشم تو دل می برد به آسانی

چنان به عهد تو گردید خوار و بی رونق

که کافران را دل سوخت بر مسلمانی

صفای آن لب میگون ز خط سبز افزود

که نشأه بیش بود با شراب ریحانی

مگر گذشت ز گلزار، سرو موزونت؟

که طوق فاختگان است چشم قربانی

حریم غنچه به گل بوته گداز شود

به گلشنی که دهی عرض پاکدامانی

به چشم روزنه اش دایم آب می گردد

ز عارض تو شود خانه ای که نورانی

کراست زهره ز روی تو نقش بردارد؟

که خشک چو رگ سنگ، خامه مانی

ز قید مور میانان نجات ممکن نیست

گسستنی نبود ربطهای روحانی

تو چون پیاله به دورافکنی ز گردش چشم

گزک کند لب خود توبه از پشیمانی

زمین ز جنبش آسودگان به رقص آید

ته پیاله خود گر به خاک افشانی

نظر به لطف نمایان چو دیگرانم نیست

مرا ز دور بود بس نگاه پنهانی

به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد

که تار و پود امیدست چین پیشانی

شده است بر تو نکویی ز دلربایان ختم

چنان که ختم به صاحبقران جهانبانی

سپهر مرتبه عباس شاه دریا دل

که می درخشدش از جبهه فر یزدانی

چنان که گشت به سبابه مستقیم ایمان

بلند شد ز لوای تو دین یزدانی

به چشم دیده وران نامه ای است سربسته

نظر به خلق تو صبح گشاده پیشانی

ز سهم خنجر ظالم گداز صولت تو

به شیر پهلوی لاغر کند نیستانی

ز شوق بندگیت پاک گوهران آیند

ز امهات، کمر بسته چون سلیمانی

به دور عدل تو کز بند شد جهان آزاد

به طوق فاختگان سرو کرد سوهانی

ز آشیانه خفاش برنمی آید

ز شرم رای منیر تو مهر نورانی

ز انفعال سر آستین خود خاید

خرد به بزم تو چون کودک دبستانی

سرش ز فخر چو خورشید بر فلک ساید

ز سجده تو شود جبهه ای که نورانی

ز مهر و ماه فلک خشت سیم و زر آرد

عمارتی که شود همت تواش بانی

ز هیبت تو شود آب زهره مریخ

به آسمان سر تهدید اگر بجنبانی

به نسبتخم تیغت به چرخ می ساید

سر مفاخرت خود هلال نورانی

مگر که آیه سجده است جوهر تیغت؟

که سرکشان را بر خاک سود پیشانی

گهر ز صلب صدف سفته در وجود آید

نگاه تند کنی گر به ابر نیسانی

در آفتاب قیامت برهنگی نکشد

به جرم هر که تو دامان عفو پوشانی

به عهد رایض عدل تو توسن گردون

گذاشت سرکشی از سر چو اسب چوگانی

ز فیض دست گهربارت ای بهار امید

زمین ز آب گهر کشتیی است طوفانی

به روزگار تو کار سپهر بدگوهر

بود چو عامل معزول سبحه گردانی

ز بس که جود تو مهر لب سؤال شده است

صدف دهن نگشاید به ابر نیسانی

میانه تو و عباس شاه خلد سریر

تفاوتی است که در نقش اول و ثانی

شود ز سینه گاو زمین عیان برقش

به کوه قاف اگر تیغ خود بخوابانی

چو ماه عید به انگشت می نمایندش

ز بس که تیغ تو طاق است در سرافشانی

اگر چه فتح و ظفر را عصای تکیه گه است

به فوج خصم کند نیزه تو ثعبانی

خصال خوب تو صورت پذیر اگر گردد

شود بساط جهان پر ز ماه کنعانی

به عهد حفظ تو دریا چو دیده ماهی

شرار را ز خموشی کند نگهبانی

چنان ز عدل تو معمور گشت روی زمین

که جغد برد به خاک آرزوی ویرانی

خط غبار نخیزد دگر ز روی بتان

به آب تیغ، تو چون گرد فتنه بنشانی

کشی به پنجه قدرت به رنگ مو ز خمیر

ز صلب خاره رگ سنگ را به آسانی

به عهد رای تو چون شمع صبح می لرزد

به نور دیده خود آفتاب نورانی

چنان به حفظ تو دارند خلق استظهار

که می کنند ز کاغذ کلاه بارانی

کجاست خاطر آشفته در جهان، که نماند

ز حسن عهد تو در خوابها پریشانی

کف سخای ترا چارفصل نوروزست

اگر بهار کند ابر گوهرافشانی

دعا به دست مرا سوی خویش می خواند

وگرنه نیست مرا سیری از ثناخوانی

مدام تا ز شبستان برج حوت نهد

قدم به بیت شرف آفتاب نورانی

ز نور جبهه صاحبقران منور باد

فضای شش جهت و چار باغ ارکانی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:38 PM

منت خدای را که سلیمان روزگار

آمد به تخت سلطنت از سیر و از شکار

زین ابر رحمتی که ز مازندران رسید

سرسبز شد جهان و جوان گشت روزگار

آن سایه خدا که جهان روشن است ازو

آورد رو به برج شرف آفتاب وار

بر فرق تاج خسروی از لطف ایزدی

در بر دعای جوشنش از حفظ کردگار

آورده زیر خاتم اقبال وحش و طیر

صید مراد بسته به فتراک تابدار

از تیغ کج به گردن شیران نهاده طوق

وز تیر راست کرده دل دام و دد فگار

فرمانروای عالم و صاحبقران عهد

خورشید آسمان شرف، ظل کردگار

عباس شاه کز خم ابروی تیغ او

محراب فتح و قبله نصرت شد آشکار

آن کعبه مراد که فرماندهان کنند

از خاکبوس درگه او کسب افتخار

شاهان گر اقتدار ز دولت کنند کسب

دولت ز شان ذاتی او یافت اقتدار

عباس شاه اول از اخلاق دلپذیر

ممتاز بود اگر چه ز شاهان روزگار

عباس شاه ثانی، چون نقش آخرین

از اولین تمامتر آمد به روی کار

ز اخلاق برگزیده و اوصاف دلپذیر

گنجینه ای است پر ز گهرهای شاهوار

بازوی ملک و هیکل دین را وجود او

حرز یمانی است ز آفات روزگار

آیینه گر سکندر و جمشید جام داشت

دست و دل گشاده به او داده کردگار

دارد شکوه شهپر سیمرغ و کوه قاف

در قبضه شجاعت او تیغ آبدار

از قرص آفتاب نهد ناف بر زمین

حلمش اگر به توسن گردون شود سوار

برق جلال او چو کشد تیغ از نیام

بر شیر، نیستان شود انگشت زینهار

اقبال اگر به کوه کند عزم راسخش

چون رود نیل کوچه دهد از پی گذار

از داغهاش دود چو مجمر شود بلند

گر در دل پلنگ کند خشم او گذار

دریا بود سراب اگر دست اوست ابر

گردون پیاده است اگر او بود سوار

ز حسن خلق، آب حیاتی است روح بخش

سد سکندری است ز پیمان استوار

بازوی او گرفته دست ولایت است

دم را سپرده است به آن تیغ، ذوالفقار

شیران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند

در روزگار صولت آن شاه نامدار

ویرانه همچو گنج نهان شد ز دیده ها

معمور شد ز بس که در ایام او دیار

گردیده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ

در روزگار معدلتش معتکف به غار

یاقوت و لعل سفته برآید ز صلب سنگ

گر کوه را سنانش در دل کند گذار

خورشید را کند به نظرها چراغ روز

هر جا جبین روشن او گردد آشکار

جنگل شود ز شاخ گوزنان شکارگاه

بیرون چو از نیام کشد تیغ آبدار

از جوشن آنچنان گذرد تیر او که باد

از حلقه های زلف نکویان کند گذار

پیکان دهن به خنده چو سوفار وا کند

زان شست دلگشا چو به سرعت کند گذار

رنگین نمی شود پر و بالش ز خون صید

از بس که صاف می گذرد تیرش از شکار

مادر به التماس دهد شیر طفل را

در عهد او ز بس که گرفتن شده است عار

چون روی شرمناک برآرد گهر ز خود

بر هر زمین که ابر کف او کند گذار

دامان سایل و کف ارباب حاجت است

باشد محیط همت او را اگر کنار

در روزگار حفظش، چون چشم ماهیان

در پرده های آب، سراسر رود شرار

در دیده ها چو یوسف گل پیرهن شود

هر جرم را که بخشش او گشت پرده دار

گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم

گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار

از چشم شیر شمع به بالین نهد غزال

شبها به عهد دولت آن معدلت شعار

خصمش کمر نبندد اگر کوه آهن است

چون او به عزم رزم کمر بندد استوار

سرپنجه تعدی گردون ز عدل او

دست نوازشی است به دلهای بی قرار

بی مشق اگر چه قطعه نویس است تیغ او

پیوسته در شکار کند مشق کارزار

مانند ابر اگر چه به دامن دهد گهر

از شرم همت است جبینش گهر نثار

ابری است جود او که بود قطره اش گهر

بحری است خلق او که بود عنبرش کنار

عقد گهر نریزد اگر رشته بگسلد

شد منتظم ز معدلتش بس که روزگار

باشد غنی ز سنگ فسان تیغ آفتاب

مستغنی است رای منیرش ز مستشار

زد بحر پنجه با کف گوهر نثار او

خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار:

افکنده تیغ موج به گردن ز انفعال

اینک به عذرخواهی آن دست در نثار

عاجز شود ز حصر کمالات بی حدش

صرصر اگر ز ریگ کند سبحه شمار

صائب چو مدح شاه به اندازه تو نیست

رسم ادب بود به دعا کردن اختصار

تا خاک ساکن و متحرک بود فلک

امرش روان و دولت او باد پایدار

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:38 PM

خاکیان را از فلک امید آسایش خطاست

آسمان با این جلالت گوی چوگان قضاست

پرده خارست اگر دارد گلی این بوستان

نوش این غمخانه را چاشنی زهر فناست

ساحلی گر دارد این دریا لب گورست و بس

هست اگر کامی درین ویرانه کام اژدهاست

داغ ناسورست هست این خانه را گر روزنی

آه جانسوزست اگر شمعی درین ماتم سراست

سختی دوران به ارباب سعادت می رسد

استخوان از سفره این سنگدل رزق هماست

نیست سالم دامن پاکان ز دست انداز او

گرگ تهمت یوسف گل پیرهن را در قفاست

سنگ می بارد به نخل میوه دار از شش جهت

سرو از بی حاصلی پیوسته در نشو و نماست

قرص مهر و ماه گردون را کسی نشکسته است

از دل خود روزی مهمان درین مهمانسراست

هر زبانی کز فروغ صدق دارد روشنی

زنده زیر خاک دایم چون چراغ آسیاست

تیرباران قضا نازل به مردان می شود

از نیستان شیر را آرامگاه و متکاست

هست اگر آسایشی در زیر تیغ و خنجرست

دیده حیران قربانی بر این معنی گواست

با قضای آسمان سودی ندارد احتیاط

بیشتر افتد به چه هر کس درین ره با عصاست

کی مسلم می گذارد زندگان را روزگار؟

کز سیه روزان این ماتم سرا آب بقاست

نیست غیر از نامرادی در جهان خاک مراد

مدعای هر دو عالم در دل بی مدعاست

عارفانی را که سر در جیب فکرت برده اند

چون ز ره صد چشم عبرت بین نهان زیر قباست

لب گشودن می شود موج خطر را بال و پر

لنگر این بحر پرآشوب، تسلیم و رضاست

زیر گردون ما ز غفلت شادمانی می کنیم

ورنه گندم سینه چاک از بیم زخم آسیاست

هر گدا چشمی نباشد مستحق این نوال

درد و محنت نزل خاص انبیا و اولیاست

زخم دندان ندامت می رسد سبابه را

از میان جمله انگشتان، که ایمان را گواست

در خور ظرف است اینجا هر دهان را لقمه ای

ضربت تیغ شهادت طعمه شیر خداست

نیست هر نخجیر لاغر لایق فتراک عشق

آل تمغای شهادت خاصه آل عباست

کی دلش سوزد به داغ دردمندان دگر؟

چرخ کز لب تشنگان او شهید کربلاست

آنچه از ظلم و ستم بر قرة العین رسول

رفت از سنگین دلان، بر صدق این معنی گواست

مظهر انوار ربانی، حسین بن علی

آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست

ابر رحمت سایبان قبه پر نور او

روضه اش را از پر و بال ملایک بوریاست

دست خالی برنمی گردد دعا از روضه اش

سایلان را آستانش کعبه حاجت رواست

در رجب هر کس موفق شد به طوف مرقدش

بی تردد جای او در مقعد صدق خداست

در ره او زایران را هر چه از نقد حیات

صرف گردد، با وجود صرف گردیدن بجاست

چون فتاده است این مصیبت ز ایران را عمر کاه

در تلافی زان طوافش روح بخش و جانفزاست

نیست اهل بیت را رنگین تر از وی مصرعی

گر بود بر صدر نه معصوم جای او، بجاست

کور اگر روشن شود در روضه اش نبود عجب

کان حریم خاص مالامال از نور خداست

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین

آب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل

این شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست

عقده ها از ماتمش روی زمین را در دل است

دانه تسبیح، اشک خاک پاک کربلاست

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا

در گلوی تشنه او آب تیغ آب بقاست

تا بدخشان شد جگرگاه زمین از خون او

هر گیاهی کز زمین سر برزند لعلی قباست

نیست یک دل کز وقوع این مصیبت داغ نیست

گریه فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

می دهد غسل زیارت خلق را در آب چشم

این چنین خاک جگرسوزی ز مظلومان کراست؟

بهر زوارش که می آیند با چندین امید

هر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست

مردگان با اسب چوبین قطع این ره می کنند

زندگان را طاقت دوری ز درگاهش کجاست؟

از سیاهی داغ این ماتم نمی آید برون

این مصیبت هست بر جا تا بجا ارض و سماست

از جگرها می کشد این نخل ماتم آب خویش

تا قیامت زین سبب پیوسته در نشو و نماست

گر چه از حجت بود حلم الهی بی نیاز

این مصیبت حجت حلم گرانسنگ خداست

قطره اشکی که آید در عزای او به چشم

گوشوار عرش را از پاکی گوهر سزاست

ز ایران را چون نسازد پاک از گرد گناه؟

شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست

سبحه ای کز خاک پاک کربلا سامان دهند

بی تذکر بر زبان رشته اش ذکر خداست

چند روزی بود اگر مهر سلیمان معتبر

تا قیامت سجده گاه خلق مهر کربلاست

خاک این در شو که پیش همت دریا دلش

زایران را پاک کردن از گنه کمتر سخاست

مغز ایمان تازه می گردد ز بوی خاک او

این شمیم جانفزا با مشک و با عنبر کجاست؟

زیر سقف آسمان، خاکی که از روی نیاز

می توان مرد از برایش، خاک پاک کربلاست

تا شد از قهر الهی طعمه دوزخ یزید

نعره هل من مزید از آتش دوزخ نخاست

تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمی

آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست

آن که می شد پیکرش از برگ گل نیلوفری

چاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفی

پیکر سیمین او افتاده زیر دست و پا

چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شد

تا به دامان جزا گر ابر خون گرید رواست

مدحش از ما عاجزان صائب بود ترک ادب

آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

سال تاریخ مدیح این امام المتقین

چون نهد «جان » سر به پایش «مدح شاه کربلاست »

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:37 PM

روی در برج شرف آورد دیگر آفتاب

کرد ازین تحویل عالم را مسخر آفتاب

کشور ایجاد را از ماه تا ماهی گرفت

بر حمل از حوت شد تا سایه گستر آفتاب

از تطاول تیغ بر زلف ایاز شب کشید

عاقبت محمود شد از عدل دیگر آفتاب

کرد در بر جوشن داودی از ابر بهار

وز ریاحین هر طرف انگیخت لشکر آفتاب

می توان دانست دارد فکر عالمگیریی

زین که می بخشد به لشکر با سپر زر آفتاب

می کند مانند ذوالقرنین از نور دو صبح

قاف تا قاف آفرینش را مسخر آفتاب

برق می سوزد به آسانی حجاب ابر را

وحشت از ظلمت ندارد چون سکندر آفتاب

با دو دست صبح می گیرد سر خود آسمان

بر کمر بندد چو تیغ پاک گوهر آفتاب

با تن تنها مسخر می کند آفاق را

نیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب

رای روشن سروران را برق شمشیر قضاست

کرد در یک جلوه عالم را مسخر آفتاب

حسن عالمسوز در یک جا نمی گیرد قرار

می زند هر صبحگاه از مشرقی سر آفتاب

با ترنج زر ز مشرق مست بیرون آمده است

تا که را خواهد زدن بر سینه دیگر آفتاب؟

هیچ موجودی ز روی گرم او نومید نیست

می دهد هر ذره ای را خلعت زر آفتاب

با هزاران خامه زرین برون آمد ز غیب

تا چه صورت ها کند دیگر مصور آفتاب

خاک از الوان ریاحین شهپر طاوس شد

داد جا چون بیضه اش تا در ته پر آفتاب

از گریبانی که از صبح بهاران باز کرد

کرد مغز آفرینش را معطر آفتاب

می کند هر روز مهمانی ز شکرخند صبح

طوطیان آسمانی را به شکر آفتاب

نیست نور عاریت بر جبهه نورانیش

زان نگردد گاه فربه، گاه لاغر آفتاب

ایمن است از چشم بد کآورد با خود از ازل

نیل چشم زخم ازین فیروزه منظر آفتاب

با بزرگی در دل هر ذره از کوچکدلی

حسن عالمگیر خود را ساخت مضمر آفتاب

هست احسان عمیمش شامل نزدیک و دور

هر که را در بر نباشد هست بر در آفتاب

یک دل بیدار، سازد عالمی را زنده دل

ذره ها را در سماع آورد یکسر آفتاب

همچو ماه نو رکاب خویش را از زر کند

بر سر هر کس که گردد سایه گستر آفتاب

شرم احسان می شود اهل کرم را پرده دار

در بهار آید برون از ابر کمتر آفتاب

زان بود پیوسته نانش گرم، کز احسان کند

چشم ذرات جهان را سیر یکسر آفتاب

دایم از خط شعاعی مد احسانش رساست

زین سبب بر اختران گردیده سرور آفتاب

گوهر مقصود ریزد در کنارش چون صدف

دیده ای را کز فروغ خود کند تر آفتاب

دولتش زان گشت روزافزون که فیضش می رسد

در بهاران بیش از ایام دیگر آفتاب

چهره اش زان است نورانی که نگذارد به شب

از دل بیدار پهلو را به بستر آفتاب

گر چه در زیر نگین اوست سرتاسر زمین

برندارد از سجود بندگی سر آفتاب

سجده می آرند پیشش گر چه ذرات جهان

می کند دریوزه همت ز هر در آفتاب

کرد تسخیر جهان در جلوه ای، گویا گرفت

همت از صاحبقران هفت کشور آفتاب

تیغ عالمگیر بازوی قضا، عباس شاه

کز فروغ جبهه او شد منور آفتاب

نسبت خورشید با آن روی نورانی خطاست

چون به ظل حق تواند شد برابر آفتاب؟

تیغ او را گر به خاطر بگذراند، می شود

چون مه از انگشت پیغمبر دو پیکر آفتاب

شبنمی بی رخصت از گلزار نتواند ربود

در زمان دولت آن دادگستر آفتاب

کرد در زر خاک را دست زرافشانش نهان

ساخت پنهان در ضمیر خاک اگر زر آفتاب

شد تمام از فیض عالمگیر او هر ناقصی

ماه نو را کرد گر بدر منور آفتاب

بی توقف چون نگاه گرم برگردد به چشم

گر کند فرمان که برگردد به خاور آفتاب

جد او را بود در فرمان، عجب نبود اگر

بر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب

آسیای آسمان را سنگ زیرین می شود

کوه حلمش سایه اندازد اگر بر آفتاب

سایه دستی اگر از حفظ او آرد به دست

نخل مومین از گداز ایمن بود در آفتاب

بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگان

هست با تیغ و سپر پیوسته بر در آفتاب

از زوال ایمن بود تا دامن آخر زمان

بر سپهر جاه او دوران کند گر آفتاب

رتبه گوهر به معنی از صدف بالاترست

گر ز قدر او به صورت هست برتر آفتاب

تا قیامت دامن ساحل نمی بیند به خواب

گر شود در بحر جود او شناور آفتاب

دست پیش چشم می گیرد ز ابر نوبهار

تا کند نظاره آن روی انور آفتاب

کاسه دریوزه می سازد هلال عید را

تا ستاند نور ازان رای منور آفتاب

شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاه

توتیا سازد اگر از خاک آن در آفتاب

نیست گر از بندگان او، چرا از ماه نو

می کشد در گوش گردون حلقه زر آفتاب؟

با فروغ رایش از غیرت دل خود می خورد

در ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب

تا به خاک آستان او بدوزد خویش را

تا بد از خط شعاعی رشته زر آفتاب

ز اشتیاق دست گوهربار آن دریای جود

در معادن می دهد سامان گوهر آفتاب

بحر گردد نیکنام از ریزش ابر بهار

شد به ذوق همت او کیمیاگر آفتاب

نیست کافی دست گوهربار او را گر کند

سنگها را جمله گوهر، خاک را زر آفتاب

آب شد دل خصم را از رایت بیضای او

نخل مومین پای چون محکم کند در آفتاب؟

نیست با ملک سلیمان غافل از احوال مور

با کمال قدر باشد ذره پرور آفتاب

خشم عالمسوز او در رزم می گردد عیان

می نماید گرمی خود روز محشر آفتاب

پاک می سازد نظرها را برای دیدنش

دیده ها (را) از تماشا، گر کند تر آفتاب

شمسه ایوان او را در خور و شایسته بود

با فروغ جبهه گر می داشت لنگر آفتاب

سالها شد می کند خالص طلای خویش را

تا شود روزی مگر گلمیخ آن در آفتاب

پیش شکرخند لطف او نمی گردد سفید

گرچه قند صبح را سازد مکرر آفتاب

دید تا در خانه زین آن بلنداقبال را

بر زمین خود را گرفت از چرخ اخضر آفتاب

محضر هر کس به توقیع قبول او رسید

می شود از روشنی هر مهر محضر آفتاب

تا به آب قدرت این نه آسیا گردان بود

تا به امر حق شود طالع ز خاور آفتاب

بر مراد این بلند اختر بود گردان سپهر

برنتابد از خط فرمان او سر آفتاب

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:37 PM

هوا را کند پر ز اختر شکوفه

زمین را کند بحر گوهر شکوفه

ز پیراهن یوسفی مغزها را

به هر جلوه سازد معطر شکوفه

کف تازه رویی است از بحر رحمت

که باشد به گوهر برابر شکوفه

ز گلزار غیبی به ما دور گردان

بود نامه و نامه آور شکوفه

به صنع الهی است هر تیره دل را

به صد شمع کافور رهبر شکوفه

ز چتر پریزاد و تخت سلیمان

دهد یاد بر شاخ اخضر شکوفه

ز هر غنچه چون محمل لیلی آرد

برون ماه سیمای دیگر شکوفه

در آیینه آب از عکس سازد

پری را به شیشه مصور شکوفه

ز احیای اشجار روشندلان را

دهد یاد از صبح محشر شکوفه

چو بال پری بر بساط سلیمان

بر آفاق شد سایه گستر شکوفه

نهان ساخت چون رشته در عقد گوهر

رگ شاخها را سراسر شکوفه

ندیدی به وادی اگر محرمان را

ببین پهن در خاک اغبر شکوفه

چو شیر از رگ شاخها زهردی را

به نرمی برآورد یکسر شکوفه

شب و روز را کرد با هم برابر

ز نور جبین منور شکوفه

ازان همچو صبح است خندان و روشن

که خورشید گل راست خاور شکوفه

چو راهی که از برف پوشیده گردد

نهان شد چنان شاخ ها در شکوفه

مگر نامه عاشق بی قرارست؟

که گیرد هوا چون کبوتر شکوفه

ز افشاندن فلس، آب روان را

چو ماهی کند سیم پیکر شکوفه

ز دستار آشفته اش می کند گل

که در پرده خورده است ساغر شکوفه

هوای که برده است از دل قرارش؟

که در بیضه آرد برون پر شکوفه

ز حفظش به صد دست شاخ است عاجز

ز بس شیر مست است دیگر شکوفه

توانگر کند مفلسان طرب را

براتی است از نقد خوشتر شکوفه

بگیر از گلستان برات نشاطی

نبسته است چندان که دفتر شکوفه

ز دست گهر ریز هر کف زمین را

کند چون صدف پر ز گوهر شکوفه

ز آب گهر خاک سیراب گردد

چنین گر کند خنده تر شکوفه

نقاب لطیفی است کز خوش قماشی

شود چهره با روی دلبر شکوفه

نماند نهان حسن در زیر چادر

به یک جانب انداخت معجر شکوفه

شود خون به تدریج شیر، از چه رو شد

بدل با گل و لاله یکسر شکوفه؟

کند شمع کافور در روز روشن

ز سیم است از بس توانگر شکوفه

ز کم فرصتی های فصل بهاران

بود بر جناح سفر هر شکوفه

گشود از دل خاکیان عقده ها را

به دندان چون عقد گوهر شکوفه

ز آیینه گیرند اگر پشت در زر

گرفت آب را روی در زر شکوفه

چو شیری که از مهر فرزند زاید

زند جوش زان گونه از بر شکوفه

ازان خواب فصل بهارست شیرین

که جامی است پر شیر و شکر شکوفه

کند بر عصا تکیه در عهد طفلی

ز مستی چو پیر معمر شکوفه

زمین را لباس و هوا راست معجر

کتان است و مهتاب انور شکوفه

بلورین شود ساق سرو و صنوبر

زند این چنین غوطه گر در شکوفه

شود شاخها سر به سر سیم ساعد

کند باغ را چون سمنبر شکوفه

که دیده قلم کاغذ از خود برآرد؟

به هر شاخ بنگر مصور شکوفه

چو مریم که عیسی بود در کنارش

گرفته چنان میوه در بر شکوفه

ز بس چرب نرمی، به خاکی نهادان

گواراست چون شیر مادر شکوفه

چو صوفی نهان در ته خرقه دارد

ز هر برگ، مینای اخضر شکوفه

چو شیری کز انگشت اطفال زاید

برآرد ز شاخ آنچنان سر شکوفه

ازان در نظرهاست شیرین که دارد

ز هر غنچه ای تنگ شکر شکوفه

ندیدی بر آیینه سیماب لرزان

به هر صفحه آب بنگر شکوفه

توان یافت فیض صبوحی دل شب

ز بس کرد شب را منور شکوفه

توان یافت فیض صبوحی دل شب

ز بس کرد شب را منور شکوفه

گرفته است در نقره خام یکسر

زمین را چو مهتاب انور شکوفه

اگر سیر مهتاب در روز خواهی

گذر کن به بستان و بنگر شکوفه

ز خون جام اهل نظر نیست خالی

که بادام را باشد احمر شکوفه

به لوح زمین می کند نقطه ریزی

که از فال نیکو خورد بر شکوفه

چه تقصیر ازو گشت صادر چو آدم؟

که عریان شد از حلیه یکسر شکوفه

پراندند بهر چه ناخن به چوبش؟

اگر نیست نقدش مزور شکوفه

شکستند ازان بیضه ها در کلاهش

که نخوت به سر داشت از زر شکوفه

نمی گشت بازیچه هر نسیمی

اگر مغز می داشت در سر شکوفه

سبکسار و پوچ است، ازان هر زمانی

زند دست در شاخ دیگر شکوفه

چو پیر خرابات از تازه رویی

کند ملک دلها مسخر شکوفه

کم از کهکشان نیست هر کوچه باغی

ز بس ریخت بر خاک اختر شکوفه

به هر جا رسی می توان واکشیدن

که شد بستر و بالش پر شکوفه

ندیدی اگر روز روشن ستاره

فروزان ز هر شاخ بنگر شکوفه

بیفشان زر و سیم کز باد دستی

برومند گردید از بر شکوفه

به ریزش ز اقران سرآمد توان شد

ازان شد بر اشجار سرور شکوفه

تو هم شیشه را پنبه بردار از سر

چو ریزان شد از شاخ اخضر شکوفه

گرو کن به می هر چه داری ز پوشش

چو انداخت دستار از سر شکوفه

در این موسم از کشتی باده مگذر

که سامان دهد بادبان هر شکوفه

چو سیماب کز شعله گردد سبکپا

شد از آتش گل سبک پر شکوفه

به ناخن خراشد زمین چمن را

ز شرم نثار محقر شکوفه

چو عیسی به گهواره گردید گویا

به مدح شه دادگستر شکوفه

بهار جهان، شاه عباس ثانی

که بر نام او می زند زر شکوفه

چنان آرمیده است عالم به عهدش

که بر خود نلرزد ز صرصر شکوفه

زمین عنبر تر شد از بوی خلقش

بهاری است زان عنبر تر شکوفه

به باغی که افتد به دولت گذارش

شود اختر سعد یکسر شکوفه

هوا مشکبو گردد از عطسه گل

شود گر ز خلقش معطر شکوفه

شود عاجز از ثبت یکروزه جودش

شجر گر شود کلک و دفتر شکوفه

ز حفظش به بال و پر کاغذ آید

به ساحل ز دریای آذر شکوفه

ز صبح جبینش بود فتح لامع

ز میوه بود مژده آور شکوفه

بود فتح ها در لوای سفیدش

چو رنگین ثمرها نهان در شکوفه

زمین بوس شه می کند هر بهاری

ازان رو بود نیک اختر شکوفه

نگه دار سررشته حرف صائب

اگر چه بود در و گوهر شکوفه

سخن مختصر ساز، هر چند گردد

ز تکرار قند مکرر شکوفه

مکن دست کوته ز دامن دعا را

بود در گذر تا چو اختر شکوفه

همی تا ز تأثیر باد بهاران

شود از درختان مصور شکوفه

نهال برومند اقبال او را

ثمر کام دل باد و گوهر شکوفه

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:37 PM

سرمه چشم ملایک شد غبار اصفهان

از وجود فایض الجود شهنشاه زمان

شاه عباس بلند اقبال کز پیشانیش

می توان دید اختر صاحبقرانی را عیان

سایه لطف خدا کز آفتاب رایتش

غوطه زد روی زمین در سایه امن و امان

آنچنان کز معنی سنجیده یابد لفظ قدر

پادشاهی از شکوه ذاتی او یافت شان

سایه دست ولایت آن بلند اقبال را

هست چون مهر نبوت جد او را پشتبان

کشتی نوح است در ایام او مهد زمین

گردش جام است در دوران او دور زمان

آنچنان کز تیغ جدش محو شد آثار کفر

شسته شد از آب تیغش ظلمت ظلم از جهان

ز اعتقاد راسخ او مذهب اثناعشر

یک سر و گردن گذشته است از بروج آسمان

گر بود عید جهان چون جمعه عهدش، دور نیست

هفتم است از شاه اسماعیل آن صاحبقران

پایه تخت گران تمکینش از دست دعاست

هست از بال ملک آن ظل حق را سایبان

جوز پوسیده است با حلم گرانسنگش زمین

پای خوابیده است با عزم سبکسیرش زمان

دولت بیدار او تا سایبان عالم است

می کند در خواب کار اژدها چوب شبان

همت او برتر و خشک جهان ابقا نکرد

گشت کان در عهد او دریا و دریا گشت کان

بیضه اسلام ازو شد چون فلک محکم اساس

درد دین او کند کار مسیحای زمان

در خم محراب تیغش، سجده بی سر کند

هر که از فرمان او سرپیچد از گردنکشان

مد بسم الله ممتازست از تیر شهاب

رایت او را چه نسبت با درفش کاویان؟

دستگاه بحر افزون است از ظرف حباب

قدرش از کوچکدلی گنجیده زیر آسمان

حلم او گر سایه اندازد به فرق کوه قاف

از گرانسنگی شود در خاک چون قارون نهان

می شود انگشت زنهاری علم در فوج خصم

چون برآرد تیغ بی زنهار آن صاحبقران

در نیام از تیغ او گردد دل دشمن دو نیم

با خموشی می دهد الزام خصم آن ترزبان

تا جگرگاه زمین جایی ناستد تیغ او

گر کند شمشیر بر سد سکندر امتحان

از سر دشمن شود چون رشته پنهان در گهر

راست سازد چون به قصد خصم بدگوهر سنان

در صدف دارد گهر از تاج شاهان تکیه گاه

قدر او زیر فلک باشد فراز آسمان

پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمین

پشت دست گوهرافشانش محیط درفشان

صیدگاهی را به یک ناوک کند خالی ز صید

بس که در یک جا ناستد تیر آن زورین کمان

ریشه غم می شود از پیچ و تاب انفعال

گر ببیند چهره خندان او را زعفران

پرده فانوس گردد آب بر نور شرار

حفظ او آنجا که گردد بر ضعیفان دیده بان

فتنه بی باک را زنجیر دست و پا شده است

در زمان دولت بیدار او خواب گران

رخنه های فتنه را از بس که محکم کرده است

مار نتواند به زنهار آورد بیرون زبان

گر شود شیرازه گلشن نظام دولتش

گل نگرداند ورق تا حشر از باد خزان

آنچنان کز نوبهاران سبز گردد باغها

بخت عالم شد ز بخت تازه روی او جوان

منبری کز خطبه او سربلندی یافته است

بام گردون را تواند شد ز رفعت نردبان

هر زری کز سکه اقبال او شد سرخ رو

چون زر خورشید، حکمش بر جهان گردید روان

رشته مسطر شود در گوهر شهوار گم

چون نویسد خامه وصف آن کف گوهرفشان

تنگ میدان تر بود از حلقه انگشتری

ملک امکان پیش چشم آن سلیمان زمان

می کند در هفته ای تسخیر هفت اقلیم را

همتش گر سر فرو آرد به تسخیر جهان

بس که شد کوتاه دست انقلاب از عدل او

بحر را طوفان شود افسانه خواب گران

گر ز رای روشنش می داشت اسکندر چراغ

آب حیوان زو نمی گردید در ظلمت نهان

پیش عدل او که از آوازه عالم را گرفت

پای در زنجیر دارد شهرت نوشیروان

گر شود هم پله با حلم گرانسنگش زمین

پله خاک از سبکباری رود بر آسمان

اختر اقبال او تا شد نمایان از فلک

روشن از خورشید دیگر گشت چشم آسمان

همچو نرگس کاسه دریوزه ها زرین شود

دست او چون آفتاب آنجا که گردد درفشان

در صف پیکار چون شمشیر او عریان شود

خاک، اطلس پوش گردد از شفق چون آسمان

می شود انگشت زنهاری نیستان شیر را

گر کند آهو به عهدش حمله بر شیر ژیان

در زمانش کاروانی بی نیازست از دلیل

کز سر رهزن بود در راهها سنگ نشان

بستگی ز امنیت عهدش ز درها دور شد

نیست یک دربسته شبها غیر چشم پاسبان

از سیاست بود اگر زین پیش دولت منتظم

منتظم کرد او ز حسن خلق، اوضاع جهان

چشم کافر گرفتد بر جبهه نورانیش

بگذرد نام خدا بی اختیارش بر زبان

گر سوار رخش رستم گردد آن گردون شکوه

می شود جای عرق، خون از مساماتش روان

جلوه در پیراهن یوسف کند تقصیر ما

عفو او آنجا که گردد پرده دار مجرمان

بی کلید حسن خلقش نیست ممکن وا شود

هر که را گردد شکوه محفلش قفل زبان

دشمن بی مغز را از تیغ جوهردار او

از هجوم زخم، جوهردار گردد استخوان

چرخ را چون عامل معزول در دوران او

سبحه انجم نمی افتد ز دست کهکشان

در زمان تیغ بی زنهار عالمسوز او

تیغ خورشید از ادب بر خاک می مالد زبان

دشمنانش را به هم مشغول می سازد سپهر

تا بود ز آلودگی شمشیر قهرش در امان

پوست گردد همچو ماهی بر تن دشمن زره

شست صاف او خورد چون غوطه در بحر کمان

بس که شد دست ضعیفان در زمان او قوی

برق می پیچد به خود تا بگذرد از نیستان

برق عالمسوز هرگز با سیاهی آن نکرد

آنچه شمشیر کج او کرد با هندوستان

زان نمی پیچند فیلان سر ز فرمان کجک

کز کجی و تیزی از شمشیر او دارد نشان

نگسلد عقل گهر گر رشته از هم بگسلد

منتظم شد بس که در دوران او وضع جهان

تیغ بندانش چو مژگان ناوک یک تر کشند

در شکست قلب دشمن یکدلند و یکزبان

یوسفستانی است عالم را ز اخلاق جمیل

دیده بد دور باد از این سلیمان زمان

تا بود خورشید تابان شمع ایوان سپهر

باد روشن زین چراغ ایزدی کون و مکان

از عنایات الهی روزگار دولتش

متصل گردد به عهد مهدی صاحب زمان

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:36 PM

کرد میزان حساب آماده بهر خاکیان

از شب و روز مساوی میر عدل نوبهار

از شکوفه نامه اعمال اشجار چمن

مضطرب آمد به پرواز از یمین و از یسار

گل چو خورشید قیامت آتشین رخسار شد

خاک شد صحرای محشر از فروغ لاله زار

ریخت شبنم از رخ گلها چو انجم از سپهر

ابرها چون کوه شد سیار در روز شمار

ابر رحمت بست دامان شفاعت بر کمر

دید از گرد گنه چون خاکیان را شرمسار

گرد عصیان را به دست گوهرافشان پاک شست

حله فردوس پوشانید در هر شاخسار

می بده ساقی که صهبا در بهشت آمد حلال

ساز شو مطرب که شد آهنگ، وضع روزگار

برگ عشرت کن که تمهید بساط عیش را

از رگ ابر بهاران شد مهیا پود و تار

خاصه هنگامی که چون خورشید عالمتاب کرد

روی در بیت الشرف صاحبقران کامکار

اول شاهان عالم، ثانی عباس شاه

افسر فرمانروایان، خاکروب هشت و چار

صاحب اقبالی که تا بر مسند دولت نشست

توبه کرد از فتنه انگیزی مزاج روزگار

در شرافت همچو بسم الله از آیات دگر

سرفرازست از شهنشاهان عصر آن نامدار

جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می کند

هر گناهی را که باشد بخشش او پرده دار

نیست در روی زمین جز آستان دولتش

هست اگر خاک مرادی در بساط روزگار

می شود طوق گریبان حلقه فتراک او

هر که سرپیچد ز امر نافذ آن شهریار

هست از دست ولایت قوت بازوی او

آب شمشیرش بود از جویبار ذوالفقار

خلق او دریای فیاضی است کز هر موجه ای

عنبر اندازد به جای کف جهان را بر کنار

از سیاست بود دایم ملک شاهان منتظم

چون بهار از حسن خلق او داد نظم روزگار

چرخ زنگاری است بر اقبال روزافزون او

تنگ میدان چون لباس غنچه بر جوش بهار

آفتاب عالم افروزست در برج شرف

زیر چتر زرنگار آن سایه پروردگار

می خورند از خوشدلی در نوبهار عدل او

در رحم اطفال جای خون شراب خوشگوار

جبهه اقبال او آیینه اسکندری است

شاهی روی زمین گردیده در وی آشکار

تیغش از بسیاری فتح و ظفر گشته است خم

شاخ خم پیدا کند چون میوه باشد بی شمار

در خم چوگان اقبال جهان پیمای او

چون فلک گوی زمین یک جا نمی گیرد قرار

تا نشد پیوسته با تیغ کجش ابروی فتح

طاق ابروی جوانمردی نگردید آشکار

گر به دریا سایه تیغ جهانسوزش فتد

پوست اندازند یکسر ماهیانش همچو مور

چرخ را چون عامل معزول در دوران او

سبحه انجم نمی افتد ز دست رعشه دار

همچو گوهر کز شرف دارد بلندی بر صدف

قدر او زیر فلک بر آسمان باشد سوار

رنگ جرأت می دهد بر چهره مریخ پشت

آفتاب رایتش هر جا که گردد آشکار

ماهیی کز حفظ او باشد دعای جوشنش

فلسش از آتش برآید چون زر کامل عیار

هر گوزنی را که یاد تیر او در دل گذشت

استخوانش سر به سر زهگیر شد بی اختیار

بس که تیرش می جهد از سینه نخجیر صاف

گرد چون خیزد، به فکر زخم می افتد شکار

حلمش از جا درنیارد از گناهان بزرگ

کوه قاف از سایه عنقا نگردد بی قرار

پله خاک از گرانی ناله قارون کند

چون به افشاندن سبک سازد کف گوهر نثار

حفظ او تا شد ضعیفان جهان را دیده بان

می کند چون چشم ماهی سیر در دریا شرار

از اشارت می کند دست تماشایی قلم

تیغ چون ماه نوش هر جا که گردد آشکار

گرد بادش آسیای خون به گردش آورد

دامن دشتی که شد از آب تیغش لاله زار

خون شود شیری که در ایام شیرین خورده است

بیستون را گر دهد سرپنجه قهرش فشار

خشک چون نال قلم در آستین شد دست ظلم

تا برآورد از نیام عدل تیغ آبدار

شهپر سیمرغ باشد بر فراز کوه قاف

تیغ در سرپنجه مردانه آن شهریار

هست از تیغ کج او تکیه گاه اقبال را

پرخم آید در نظر زان روی چون ابروی یار

وام چندین ساله خورشید را واپس دهد

نور گیرد ماه اگر زان روی خورشید اشتهار

گر خلد خاری به پای رهروان در عهد او

از سیاست در خطر باشد سرسبز بهار

همچو زال زر جهد از خواب با موی سفید

گر به خواب رستم آید هیبت آن شهریار

ابجد طفلانه شمشیر عالمگیر اوست

داستان رستم و افسانه اسفندیار

آفتاب فتح را در آستین دارد چو صبح

رایت بیضای او هر جا که گردد آشکار

هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر

گر نماید امتحان بر کوه، تیغ آبدار

پوست گردد چون زره از تیر باران خصم را

از کمان ماه تمام او چو گردد هاله دار

کوچه ها پیدا شود در آسمان چون رود نیل

گر ز عزم صادق آرد رو به این نیلی حصار

از مسامش لعل چون می از حریر آید برون

گر به کان لعل افتد ظل آن کوه وقار

خنده بر لب بخیه الماس گردد خصم را

رخنه های ملک را کرده است از بس استوار

بگذراند گر شکوه ذاتی او را به دل

چاک گردد چون لباس غنچه این نیلی حصار

برنمی گردد ز کوه حلمش از تمکین صدا

با سبکروحی که یک جا جمع کرده است این وقار؟

گوهرش را نیست جز جیب فقیران مخزنی

بحر او را نیست غیر از دامن سایل کنار

ناف آهو نافه را از شرم بر صحرا فکند

کرد بر صحرای چین تا نکهت خلقش گذار

ماه اگر مالد به خاک آستان او جبین

از کلف دیگر نگردد چهره او داغدار

تیغ او آلوده کم گردد به خون دشمنان

خصم بی مغزش ز خود آتش برآرد چون چنار

گرگ در ایام عدلش چون سگ اصحاب کهف

برنمی آید ز بیم گوسفند از کنج غار

چون دعای راستان کز آسمان ها بگذرد

می کند از جوشن نه تو خدنگ او گذار

دیده مخمور از خواب پریشان ایمن است

منتظم گردیده است از بس که وضع روزگار

حسن خلقش تازه رو بر می خورد با خار وگل

نیست حیف و میل در میزان عدل نوبهار

بر ضمیر روشن او خرده راز فلک

بر طبق پیوسته باشد چون زر گل آشکار

آب گردد استخوان بیستون چون جوی شیر

برق شمشیرش کند گر در دل خارا گذار

خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماند

بس که شد معمور از معماری عدلش دیار

آهوان سیر چراغان می کنند از چشم شیر

با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار

آهوان سیر چراغان می کنند از چشم سیر

با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار

نیست در عقل متین او تصرف باده را

سیل کوه قاف را هرگز نسازد بی قرار

گر درآرد نوبهار خلق او را در ضمیر

بر سپند آتش گلستان گردد ابراهیم وار

بهر مظلومان اگر نوشیروان زنجیر بست

می دهد دامن به دست دادخواه آن شهریار

خضر را در رهنوردی رهبری در کار نیست

بخت سبز او ندارد احتیاج مستشار

ابر دستش خون دریا را به جوش آورده است

نیست مرجان این که گردیده است از بحر آشکار

غیر جام می که خونش در شریعت خوردنی است

خالی از وی برنگردیده است هیچ امیدوار

لب گشودن رفت از یاد صدف در عهد او

بی سؤال از بس که بخشد آن کف گوهر نثار

طفل از پستان گرفتن می کند پهلو تهی

در زمان همت او شد گرفتن بس که عار

از ورق گردانی باد خزان آسوده است

نخل امیدی که آید در زمان او به بار

بر امید بخشش دست گهربارش کند

صد هزاران دست از یک آستین بیرون چنار

دخل بحر و کان چه باشد با سخای ذاتیش؟

خرده گل چیست پیش خرج باد نوبهار؟

ناف عالم را به نام او بریده است آسمان

مکه را تسخیر خواهد کرد آن عالم مدار

در نخستین رزم، ملک از زاده اکبر گرفت

در جهاد اکبر او از خسروان شد نامدار

سر به سر فیلان مست کشور هندوستان

چون کجک گشتند از تیغ کج او هوشیار

چون سلیمان می شود بر دیو و دد فرمانروا

شهسواری را که باشد فیل مست اول شکار

تا به دولت بر سریر پادشاهی تکیه کرد

آمد از توران به درگاهش دو شاه نامدار

از عنایت های آن فرمانده دنیا و دین

هر دو گردیدند از دنیی و عقبی کامکار

گر چه در دعوی است اقبالش ز شاهد بی نیاز

زین دو عادل شد مبرهن بر صغار و بر کبار

تا شود از پرتو خورشید، ماه نو تمام

تا به گرد خاک باشد چرخ گردان را مدار

باد در زیر نگین او را جهان چون آفتاب

تا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار

بادها مشکین نفس شد ابرها گوهرنثار

خوش به آیین تمام امسال می آید بهار

زنگ کلفت ابر از دلها به تردستی زدود

رفت گرد از سینه ها با دامن گل نوبهار

ابرها در یکدگر پیوست چون بال پری

شد بساط خاک چون تخت سلیمان سایه دار

جوش گل برداشت چون خشت از سر خم خاک را

چرخ مینایی ز برگ عیش پر شد غنچه وار

محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برف

تا شد از شاخ شکوفه صبح صادق آشکار

زهر سرما را شکرخند شکوفه همچو شیر

نرم نرم آورد بیرون از عروق شاخسار

از الف زان سان که پیدا شد حروف مختلف

صد هزاران رنگ گل ظاهر شد از هر نوک خار

دامن دریای اخضر شد ز شادابی چمن

ماهی سیمین شد از سیم شکوفه جویبار

از عقیق و لعل و یاقوت آنچه در گنجینه داشت

در لباس لاله و گل داد بیرون کوهسار

از رگ ابر آسمان چون سینه شهباز شد

خاک چون بال تذروان شد ز گلها پرنگار

آنچنان کز خم می پرزور دورافکند خشت

خاک را از جای خود برداشت جوش لاله زار

گریه شادی ز شبنم بر رخ گلها دوید

تا کشید ابر بهاران بوستان را در کنار

تا چه در گوش درختان گفت باد صبحدم

کز طرب شد پایکوبان سرو دست افشان چنار

از شکوه باغ دریایی پر از گوهر شده است

هر رگ شاخی رگ ابری است مرواریدبار

چون غبار خط که برخیزد ز روی گلرخان

سبز برمی خیزد از روی زمین گرد و غبار

بس که هر خاری ملایم شد ز تأثیر هوا

می کند گل در گریبان عاشقان را خارخار

از شکوفه هر کف خاکی ید بیضا شده است

صخره موسی است هر سنگی ز جوش چشمه سار

از بنفشه باغ ها پر شعله نیلوفری است؟

یا مه مصرست از سیلی شده نیلی عذار

نگسلد فریاد مرغان چمن از یکدگر

روز و شب از تردماغی چون صدای آبشار

ابرها مستغنی از آمد شد دریا شدند

از طراوت شد جهان خاک از بس آبدار

شسته رو از خواب می خیزند خوبان همچو گل

بس که گردیده است عالم از رطوبت مایه دار

از خمار آرد برون کسب هوا مخمور را

شد جهان از بس به کیفیت ز فیض نوبهار

گر کند صیاد دام خود نهان در زیر خاک

در کشیدن سنبل سیراب گردد آشکار

جلوه نشو و نما از بس بلند افتاده است

از برای چیدن گل خم نمی گردد سوار

از لب خندان کند گل در گریبان هدف

غنچه پیکان ز فیض انبساط نوبهار

شاخ گل می گردد از تردستی آب و هوا

چوب تعلیمی اگر در دست خود گیرد سوار

سبز شد چون بال طوطی بال و پر پروانه را

بس که شد آتش ز لطف نوبهاران آبدار

از فروغ لاله و گل آب می گردد به چشم

زین سبب باشند دایم ابرها گوهرنثار

تازه رویان چمن محو تماشای خودند

هر گلی آیینه ها دارد ز شبنم در کنار

همچو زخم آب، زخم سنگ می جوشد به هم

بس که از لطف بهاران شد ملایم کوهسار

از خجالت در گریبان سرکشد چون خارپشت

گر درین موسم بهشت عدن گردد آشکار

یوسف گم کرده خود را فرامش می کند

پیر کنعان را به طرف باغ اگر افتد گذار

سر برآوردند ارواح نباتی از زمین

صور اسرافیل تا از رعد گردید آشکار

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:36 PM

زنگی شب را کند خورشید منظر ماهتاب

مهره گل را دهد تشریف گوهر ماهتاب

شست داغ تیرگی از نامه اعمال شب

کرد با روز از صفا شب را برابر ماهتاب

داد بیرون عنبر شب نوبهار خویش را

کرد مغز آفرینش را معطر ماهتاب

چون دهان صبحدم از خنده شادی گرفت

همچو مغز پسته گردون را به شکر ماهتاب

کرد مهد خاک را چون مادران مهربان

کشتی دریای شیر از لطف گوهر ماهتاب

برد چون ابر بهاران بس که تردستی به کار

ریگ را سیراب کرد از آب گوهر ماهتاب

در سمنزار بهشت جاودان سیار کرد

مغزها را از نسیم روح پرور ماهتاب

نقد کرد از چهره پرنور خلد نسیه را

تشنگان را شد به جوی شیر رهبر ماهتاب

از برات عیش جیب و دامنی خالی نماند

در بساط خاک تا واکرد دفتر ماهتاب

عالمی را شیرمست از جلوه مستانه کرد

کرده است از می دماغ خود مکرر ماهتاب

در ته چادر جهانی را ز برق حسن سوخت

آه اگر آید برون از زیر چادر ماهتاب

گرچه سنگ از پرتو خورشید می گردد عقیق

جام می را بخشد آب و تاب دیگر ماهتاب

کار آتش می کند در گرمی هنگامه ها

گر چه با کافور می ماند به گوهر ماهتاب

زهر جانفرسای غم را از عروق خاکیان

می کشد چون شیر با رخسار انور ماهتاب

خشکی سودا ز مغز خاک بیرون می برد

با رخ چون شیر و لبهای چو شکر ماهتاب

کرد شاخ یاسمن رگهای خشک خاک را

بس که شد شبنم فشان از چهره تر ماهتاب

میکشان در پرده شبها صبوحی می زنند

کرد فیض صبح را در شب مصور ماهتاب

گرچه باران می رساند خانه تقوی به آب

در شکست توبه دارد شور دیگر ماهتاب

می توان چشم از در و دیوار عالم آب داد

کرد از بس مغز خشک خاک را تر ماهتاب

مشربی دارد چو پیر دیر با موی سفید

ز اول شب می کشد تا صبح ساغر ماهتاب

در قدح صهبای روشن می نماید خویش را

در کنار هاله دارد حسن دیگر ماهتاب

از رخ شبنم فشان و نرمی رفتار، کرد

جوی شیر و باغ جنت را مصور ماهتاب

بادبان کشتی می را فلک پرواز کرد

تا فکند از چهره پرنور چادر ماهتاب

کرد در مهد زمین از چرب نرمی های خلق

خاکیان را شیرمست از شیر مادر ماهتاب

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

خاک را از چهره سیمین کند زر ماهتاب

گر چه می آرد دماغ هوشیاران را به شور

می کند در بزم می طوفان دیگر ماهتاب

می گذارد نعل در آتش هلال جام را

از طراوت گر چه سازد خاک را تر ماهتاب

بخت خواب آلوده ای نگذاشت در روی زمین

بس که افشاند آب لطف از چهره تر ماهتاب

از فروغ باده بزم بهشت آیین شاه

می زند سرپنجه با خورشید انور ماهتاب

آفتاب سایه پرورد خدا، عباس شاه

کز فروغ رای او گردید انور ماهتاب

اقتباس نور کرد از رایت بیضای او

کرد در یک جلوه عالم را مسخر ماهتاب

چون چراغ روز باشد پیش رای روشنش

می کند هر چند عالم را منور ماهتاب

بی نیاز از اقتباس پرتو خورشید شد

سود بر خاک درش تا روی چون زر ماهتاب

باد عالم روشن از پیشانی اقبال او

تا ستاند نور از خورشید انور ماهتاب

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:36 PM

بس که شد تفسیده عالم از فروغ آفتاب

چون پر پروانه می سوزد کتان در ماهتاب

در هوای تابه نعل ماهیان در آتش است

بس که از تأثیر گرما آتشین گردید آب

باد شد گرم آنچنان کز آستین افشانیش

می شود روشن چراغ کشته با صد آب و تاب

خاک گردید آتشین نوعی که رگهای زمین

می کند در چشم انجم جلوه تیر شهاب

از سر آتش نمی خیزد سپند بی قرار

بس که ترسیده است چشمش زین هوای سینه تاب

قرص خام ماه چون خورشید گردید آتشین

شد تنور خاک گرم از بس ز تاب آفتاب

این نه فواره است هر سو جلوه گر در حوضها

کرده است از تشنگی بیرون زبان خویش آب

آتش دوزخ گوارا می شود بر کافران

گر به این گرمی بود هنگامه روز حساب

کرده از بس شدت گرما هوا را آتشین

از بط می هیچ فرقی نیست تا مرغ کباب

از حرارت می گدازد چون شکر در شیر گرم

گر شود جام بلورین جلوه گر در ماهتاب

گرم شد می آنچنان در سینه ساغر که شد

بادبان کشتی دریای آتش هر حباب

سنگها از بس ملایم گشت، چون می از حریر

می تراود از عروق سنگ یاقوت مذاب

می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرش

گر زند بط بال خود بر یکدگر در زیر آب

در مزاج مرغ آتشخوار از تاب هوا

سردی خس خانه دارد شعله با آن آب و تاب

دود می خیزد به جای گرد از روی زمین

می چکد آتش به جای قطره از دست سحاب

چون نسوزد در حریم بیضه بال عندلیب؟

گل ز تاثیر هوا در غنچه می گردد گلاب

طوق قمری جلوه گرداب دارد در نظر

سرو از تاب هوا از بس که گردیده است آب

از عرق تر می کند پیراهن فانوس را

شمع سیم اندام هر دم زین هوای سینه تاب

بیستون از تاب گرما زر دست افشار شد

سهل باشد تیشه فولاد اگر گردید آب

گرم شد از بس هوای خانه ها از تاب مهر

سوخت در بحر کمان ها تیر را بال عقاب

بلبل و گل در نظرها آتش و خاکسترست

گرم شد از بس گلستان زین هوای سینه تاب

چون گنهکاران عریانند در صحرای حشر

در بیابان پر آتش جلوه موج سراب

تیر از بحر کمان تا سر برون آورده است

شهپرش خاکستر و پیکانش گردیده است آب

جوهر شمشیر گردد موج در جوی نیام

گر چنین خواهد شد از گرما دل فولاد آب

نیست جوی شیر جاری در بساط بیستون

کز حرارت استخوان سنگ گردیده است آب

کیست غیر از سایه حق تا ز روی مرحمت

خلق عالم را سپرداری کند زین آفتاب؟

مظهر لطف الهی شاه عباس، آن که شد

از نسیم خلق او خون در بدنها مشک ناب

کیمیای شادی عالم که در دوران او

در رحم اطفال می نوشند جای خون شراب

بر فراز زین سلیمان است بر تخت هوا

بر سر مسند بود در دامن صبح آفتاب

از گریبان برنمی آرند سر گردنکشان

تیغ او تا شد جهان خاک را مالک رقاب

گر به خاطر آورد اقبال روزافزون او

بدر گردد ماه نو بی اقتباس آفتاب

در حریم بیضه ریزد شهپر پرواز را

گر به خاطر بگذراند سهم تیغش را عقاب

کشتی نوح است در دریای رحمت جلوه گر

بر کف دریا مثالش جام لبریز شراب

عطسه مغز نافه را خالی کند از بوی مشک

در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب

تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان

تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب

دوستانش را لب پیمانه بادا بوسه گاه

دشمنانش را ز زخم تیغ بادا فتح باب

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 5:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4995384
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث