به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یکی دیوانه چوبی بر نشسته

بتگ می‌شد چو اسپی تنگ بسته

دهانی داشت همچون گل ز خنده

چو بلبل جوش در عالم فکنده

یکی پرسید ازو کای مردِ درگاه

چنین گرم ازچه می‌تازی تودر راه

چنین گفت او که در میدانِ عالم

هوس دارم سواری کرد یک دم

که چون دستم فرو بندند ناکام

نجنبد یک سر مویم بر اندام

اگر هستی درین میدان تو بر کار

نصیب خویشتن مردانه بردار

چو از ماضی و مستقبل خبر نیست

بجز عمر تو نقدی ما حضر نیست

مده این نقد را بر نسیه بر باد

که بر نسیه کسی ننهاد بنیاد

چو یک نقطه‌ست از عمر تو بر کار

هزاران چرخ زن بر وی چو پرگار

خوشی با نقدِ این الوقت می‌ساز

چو بیکاران به پیش و پس مشو باز

اگر تو پس روی و پیش آئی

بلای روزگار خویش آئی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:07 PM

سپهداری برای کوتوالی

بجائی قلعهٔ می‌کرد عالی

یکی دیونهٔ آمد پدیدار

به پیش خویش خواندش آن سپهدار

بدو گفتا ببین کین قلعه چونست

ز رفعت جفت طاق سر نگونست

ازین قلعه کسی کاعزاز دارد

ببین تا چه بلا زو باز دارد

زبان بگشاد آن دیوانه حالی

بدو گفتا تو مردی تیره حالی

بلا چون ز آسمان می‌افتد آغاز

بقلعه می‌روی پیش بلا باز

بلای خویشتن چون تو تمامی

بلائی نیز مطلب ای گرامی

ز خویش و از بلای خویش آنگاه

خلاصی باشدت کلّی درین راه

که افتاده شوی و پست گردی

نمانی زنده تا که هست گردی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:07 PM

مگر شد ناگهی دزدی گرفتار

ز گرد راه بردندش سوی دار

امان می‌خواست از عجز و نیازی

که ریزد آب و بگزارد نمازی

که یا رب در چنین وقتی وجائی

که می‌بینم بهر موئی بلائی

ببین تاتیغِ قهرت بر سر دار

چه می‌آرد برویم آخر کار

تو از قهرم چنین حیران گرفته

من از مهر تو ترک جان گرفته

چنینم من که گفتم تو چنانی

کنون جان می‌دهم دیگر تو دانی

چنین ده جان اگر جان می‌دهی تو

وگرنه عمر تاوان می‌دهی تو

اگر خونت زند از قهر او جوش

مکن هرگز بلطف او را فراموش

سبک رو چون گرانجانی زره نیست

بشادی زو که غم رادستگه نیست

عروسی جهان ماتم نیرزد

که صد شادی او یک غم نیرزد

چو خواهد کرد گردونت پیاده

سواری را بکن ابرو گشاده

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:07 PM

بکوئی می فرو شد عیسی پاک

جهودانش بسی دشنام بی باک

بدادند و خوشی آن پاک زاده

دعا می‌گفتشان روئی گشاده

یکی گفتش نمی‌کردی پریشان

ز دشنام و دعاگوئی بر ایشان؟

مسیحش گفت هر دل جان که دارد

از آن خود کند خرج آن که دارد

ترا نقدی که در دریای جانست

اگر موجی زند از جنسِ آنست

ولیکن تا دم آخر نیاید

ترا نقد درون ظاهر نیاید

محکّ جانِ مردان آن زمانست

که اعمی آن زمان صاحب عیانست

غم فردا ترا امروز باید

دلت از خوفِ آن جانسوز باید

بباید هر دمت صد بار مردن

که بتوانی تو این وادی سپردن

اگر از ابر بارد بر توآتش

تو می‌باید که باشی در میان خوش

اگر در وقتِ جان دادن خوش آئی

بمعنی گرم‌تر از آتش آئی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

مگر یک روز محمود عدوبند

پسر را گفت کای داننده فرزند

ببین تا پیل چندست این زمانم

که من اکنون عددشان می‌ندانم

پسر بشمرد و گفتش ای خداوند

هزار و چار صد پیلست در بند

شهش گفتا که خود را یاد دارم

که یک بُز می‌نیامد در شمارم

کنون گر تا بعرشم کار و بارست

ز من نیست آن ز فضل کردگارست

چو هستت نعمت حق بی‌کناره

ترا از شکرِ منعم نیست چاره

چو در حقّ تو نعمت بر دوامست

دمی بی شکرِ حق بودن حرامست

وگر نفس تودر شکرست کاهل

دلت باید که این مشکل کند حل

چو نفست کاهلی دارد همیشه

دلت را هست جِدّ و جهد پیشه

چو نفست مردِ کار خویش باشد

دلت در کار خود درویش باشد

نکو زان سود کرد و بد زیان کرد

که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

مهستی دبیر آن پاک جوهر

مقرَّب بود پیش تختِ سنجر

اگرچه روی او بودی نه چون ماه

ولیکن داشت پیوندی بدو شاه

شبی در مرغزار رادکان بود

به پیش سنجر خسرو نشان بود

چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر

برای خواب آمد سوی بستر

مهستی نیز رفت از خدمت شاه

بسوی خیمهٔ خاص آمد آنگاه

مگر سنجر غلامی داشت ساقی

که از خوبی ببُودش هیچ باقی

جمالش با ملاحت یار گشته

ز هر دو شاه برخوردار گشته

بصد دل بود شه دیوانهٔ او

حریف مهستی بد لیک مهرو

درآمد شه ز خواب او را طلب کرد

ندیدش، قصدِ آن یاقوت لب کرد

لپاچه نیم شب بر پشت انداخت

بکینه تیغِ هندی بر سر افراخت

درآمد کرد در خیمه نگه شاه

که مهستی در آنجا بود با ماه

بر او دید ساقی را نشسته

مهستی دل در آن مهروی بسته

بزاری می‌نواخت از عشق رودش

خوشی می‌گفت با خود این سرودش

که در برگیرمت من بَر لب کِشت

گر امشب بایدم دو ک کسان رشت

چو سنجر گشت ازان احوال آگاه

گرفت این بیت را زو یاد آنگاه

بدل گفتا گر امشب من بتندی

درین خیمه روم با تیغِ هندی

نماند زهره را این هر دو بر جای

شوم در خونِ این دو بی سر و پای

مشوّش گشت و شد آخر بتعجیل

به سوی خیمهٔ خود کرد تحویل

چو روزی ده برآمد شاه یک روز

فرو آراست جشنی عالم افروز

مهستی پیش سلطان چنگ می‌زد

نوائی بس بلند آهنگ می‌زد

ستاده بود ساقی نیز بر پای

قدح بر دست و چشم افکنده بر جای

شه آن بیت شبانه یاد می‌داشت

ازو درخواست و خویش آزاد می‌داشت

مهستی چون شنید این بیت از شاه

بیفتاد از کنارش چنگ در راه

چو برگی لرزه افتادش بر اندام

برفت از هوش و عقلش ماند در دام

شه آمد بر سر بالینش بنشست

برویش بر گلاب افشاند از دست

چو زن باهوش آمد بارِدیگر

چو اوّل بار گشت از بیمِ سنجر

چو باری ده زهُش آمد بخود باز

سر رشته نکرد او از خرد باز

شهش گفتا اگر می‌ترسی از من

بجان تو ایمنی ای خویش دشمن

زنش گفتا که من زین می‌نترسم

ولی این بیت یک شب بود درسم

همه شب درسِ خود تکرار کردم

گهی اقرار و گه انکار کردم

از آنجا باز می‌یابم نشانی

که بر من تنگ می‌گردد جهانی

بدان ماند که یک شب درچنان کار

نهفته بودهٔ از من خبردار

مرا گر تو بگیری ور برانی

دلت ندهد، دگر بارم بخوانی

وگر بکشی مرا در تن درستی

نجاتی باشدم از دستِ هستی

مرا این ترس چندانی از آنست

که سلطانی که رزّاق جهانست

چو او یک یک نفس با من همیشه‌ست

مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه‌ست

چو حق پیش آورد صد ساله رازم

من آن ساعت چه گویم با چه سازم

چو حق می‌بیندت دائم شب و روز

چو شمعی باش خوش می‌خند و می‌سوز

دمی بی شکرش از دل برمیاور

نفس بی یاد غافل بر میاور

اگردر شکر کوشی هر چه خواهی

بیابی نقد از جود الهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

یکی عورت طواف خانه می‌کرد

نظر افکند بر رویش یکی مرد

زنش گفتا گر اهل رازئی تو

چنین دم کی بمن پردازئی تو

ولی آگه نهٔ تو بی سر و پای

که از که بازماندستی چنین جای

گر از مردی خود بودی نشانیت

سر زن نیستی اینجا زمانیت

تو اینجا از پی سود آمدستی

نه از بهر زیان بود آمدستی

تو خود را روزِ بازاری چنین گرم

زیان خواهی؟ نداری از خدا شرم؟

خداوند جهان پیوسته ناظر

تو از وی غایب و او بر تو حاضر

چو یک یک دم خدا از تست آگاه

چرا چون ماه می‌پیچی سر از راه

چو حق با تو بوَد در هر مقامی

مزن جز درحضورش هیچ گامی

اگر بی او زنی یک گام در راه

بسی تشویر باید خوردت آنگاه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

بر دیوانهٔ محمود بنشست

نهاد او چشم برهم، شاه بشکست

بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت

که تا رویت نه بینم، شه برآشفت

بدو گفتا لقای شاهِ عالم

نمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم

چو خود بینی درین مذهب روا نیست

اگر غیری به بینی جز خطا نیست

شهش گفتا اولوالامر جهانم

بوَد بر تو همه حکمی روانم

بدو دیوانه گفتا هین بیندیش

که امر تو روان چون نیست بر خویش

نباشد بر دگر کس هم روانه

مرا مبشول چند آری بهانه

نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگ

که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟

کسی باشد بمعنی مالک خویش

که نه ناجی بود نه هالک خویش

نمی‌دانی که کوژی ای مرائی

چرا در راستی خود را نمائی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

گلیمی بود آن شوریده جان را

بمردی داد تا بفروشد آن را

بدو آن مرد گفت این بس درشتست

بنرمی همچو پشت خارپشتست

خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه

خریداری پدیدار آمد از راه

بدو گفتا گلیمی نرم داری؟

چنین گفتا که دارم تا زر آری

چو زر القصّه پیش آورد درویش

نهادش آن گلیم آن مرد در پیش

بدو گفتا گلیمی بی‌نظیرست

که از نرمی بعینه چون حریرست

یکی صوفی سوی او هوش می‌داشت

خریدش تا فروشش گوش می‌داشت

همی یک نعره زد گفت ای یگانه

مرا بنشان درین صندوق خانه

که می‌گردد حریر اینجا گلیمی

سفالی می‌شود دُرّ یتیمی

که من در جوهر خود چون سفالم

ز صندوقت بگردد بو که حالم

اگر بر تو نخواهد گشت حالت

نخواهد بود عمرت جز وبالت

چو در ظلمت گذاری زندگانی

چه حیوانی چه تو چون می‌ندانی

همه اعضای خود در بندِ دین کن

اگر خود را چنان خواهی چنین کن

مبین مشنو مگو الّا بفرمان

که تا کافر نمیری ای مسلمان

چو مَردت می نه‌بینم در هدایت

ز کافر مُردنت ترسم بغایت

برای عبرتست این طاق و ایوان

تو جز شهوت نمی‌بینی چو حیوان

ببازاری که دائم سودِ جان بود

چگونه بایدت دائم زیان بود

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

بدام افتاد روباهی سحرگاه

بروبه بازی اندیشید در راه

که گر صیّاد بیند همچنینم

دهد حالی بگازر پوستینم

پس آنگه مرده کرد او خویشتن را

ز بیم جان فرو افکند تن را

چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت

نمی‌یارست روبه را کم انگاشت

ز بُن ببرید حالی گوش او لیک

که گوش او بکار آید مرا نیک

بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر

چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر

یکی دیگر بیامد گفت این دم

زبان او بکار آید مرا هم

زبانش را برید آن مرد ناگاه

نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه

دگر کس گفت ما را از همه چیز

بکار آید همی دندانِ او نیز

نزد دم تا که آهن درفکندند

بسختی چند دندانش بکندند

بدل روباه گفتا گر بمانم

نه دندان باش ونه گوش و زبانم

دگر کس آمد و گفت اختیارست

دل روبه که رنجی را بکارست

چو نام دل شنید از دور روباه

جهان برچشمِ او شد تیره آنگاه

بدل می‌گفت با دل نیست بازی

کنون باید بکارم حیله سازی

بگفت این و بصد دستان و تزویر

بجَست از دام همچون از کمان تیر

حدیث دل حدیثی بس شگفتست

که دو عالم حدیثش درگرفتست

روا داری که در خونم نشانی؟

حدیث دل مگو دیگر تو دانی

چو دل خون شد بگو از دل چه گویم

ز دل با مردم غافل چه گویم

دلم آنجا که معشوقست آنجاست

من آنجا کی رسم این کی شود راست

دل من گُم شد از من ناپدیدار

نه من از دل نه دل از من خبردار

چو دائم از دل خود بی‌نشانم

نشانی کی بود ازدلستانم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4985127
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث